« اشك هاي سكوت!كرسي هاي عشق! »

او دلش می گیرد!

نوشته شده توسطصداقت...! 9ام دی, 1396

مدتی بود انتظار می کشیدم خانواده فرصت کنند و برویم برای خرید کفش. سرماخوردگی امان پدر را برده بود و ماموریت دادند به برادرم که در اولین فرصت این کار را از طرف ایشان انجام دهند.

رسیدیم به مغازه.  بسته بود. برادرم از شماره تماس روی درب سوال کرد و آقای مغازه دار توضیح داد که حداکثر یک ربع دیگر فروشنده، مغازه را باز می کند. چرخی زدیم اطراف و مشغول خریدن یک لیوان چای از یکی از مغازه های آن حوالی بودیم که صدای بالا رفتن کرکره دربی به گوش رسید. نگاه کردم. دخترک با جثه ای ضعیف و لباس و ژستی نا مناسب سعی در بالا بردن کرکره درب داشت که مغازه دار همسایه به کمکش آمد. وقتی کرکره بالا رفت دخترک تشکر گرم و صمیمانه ای کرد و کلید انداخت و درب باز شد. تا به یاد داشتم فروشنده کفش فروشی، خانم نبود. خانمی تنها. مراجعه کننده زن و مرد و از هر صنف. حقوق فروشندگی، کار مردانه، چقدر سخت به نظر می رسید. برادرم حکم کرد که چون مغازه دار خانم است و تنها، بهتر است خودم بروم داخل و موقع حساب و یا تردید در انتخاب ، ایشان را خبر کنم.

وقتی وارد مغازه شدم. خانم فروشنده سلام گرمی کرد و با مکثی نامم را صدا زد و با خوشحالی خاصی گفت: صداقت تویی؟!! توجه کردم. باور کردنی نبود، «آرزو» بود. چقدر عوض شده بود، نشناختمش. شروع کرد به سوال کردن: « چه می کنی؛ دَرست تمام شد و … ». پاسخ های دست و پا شکسته ای دادم. با ادعای عقل کلی در عکس العمل به پاسخ هایم، آگاهم می کرد که شاغل شدن رنگ و معنا به زندگی اش داده و حالا می تواند با حقوق ناچیزش هدیه هایی که دوست دارد برای مادرش بخرد؛ همه لباس هایی که دوستشان دارد بدون اینکه همسرش روی ویبره باشد خودش می خرد؛ مادر شوهرش در حضور دیگران سرزنش نمی کند که لیسانس بیکاری دارد ؛ مقایسه نمی شود با دخترهای فامیل؛ کسی به بهانه بیکار بودنش، کارهایش را به او تحمیل نمی کند؛  نصف روز بچه اش را دیگران مواظبت می کنند و خودش راحت است و حس کلفتی ندارد،  اجتماعی شده و خیلی از مغازه دارها می شناسنش و دیگر موجود ضعیفی نیست. نهایت همه حرف هایش را  خلاصه کرد که« کِلاس این روزها به شاغل بودن است، تو هم درس خواندن را رها کن و  بگرد دنبال کار. شاغل باشی همسر خوب زودتر پیدا می شود. کمی بروز باش». خیلی زود متوجه شدم از شناخت، برای منفعت کاری خودش سوء استفاده می کند و گران فروشی ؛ خداحافظی کردم و آمدم بیرون. برادرم مثل کوه منتظرم ایستاده بود: «کفش هایش خوب نبود؟». با نگاهی که تشکر و محبت را از چشمانم بخواند، جواب دادم: «فکرش خوب نبود. کِلاس گذاشته با حراج ارزش هایش که بی مهری مردهایی که حمایتش نکردند و اشتباه رفتار دیگران را جبران کند. دلش از خیلی ها گرفته بود، خود زنی می کرد».

 

نوشته شده توسط: صداقت/ 9 دی 1396


 
ساخت وبلاگ در کوثربلاگ