« تنهاتر از همیشه!!!خوب شد که رفتی! »

عاشقتم...!

نوشته شده توسطصداقت...! 15ام مهر, 1397

ایستاده بودم سر کوچه و منتظر بودم که دوستم با ماشینش برسد و برویم سر کلاس و درس و بحث. اوایل مهر بود و کوچه و خیابان پر  از صدای نشاط و رفت و آمد مدرسه ای ها.  دیدن کلاس اولی ها و فرم های زیبایشان،  پدر و مادرهای در تکاپو و رفت و آمدهای پر سر و صدا، امید را در دل هر کسی زنده می کرد. حس خوبی داشتم. 

خیره شده بودم به دو تا پسر بچه نیم وجبی که از آن دورها با ژستی نمکین به من نزدیک می شدند. یکی تپل و سفید و کوتاه تر با فرم آبی تیره و سر آستین های چهارخانه آبی روشن و سفید. لباس هایش کمی بزرگتر از خودش بودند. کفش های اسپرتش گاهی از پاهایش در می آمد و کلافه اش می کرد. حرکات عجیب و غریبی از خودش نشان می داد و تلو تلو خوران قدم می زد. آن یکی دوستش ولی متفاوت تر بود. استخوانی و سبزه تر. می خندید و مشخص بود دوتا از دندان های شیری پیشینش را موش خورده است. لباس هایش همرنگ دوستش بود و تمیز و اتو زده. کیفش را به زحمت جا بجا می کرد. سعی داشت دوستش را نسبت به چیزی قانع کند. گاهی لباسش را می کشید و متوقفش می کرد. گاهی صدایش را بلند می کرد. گاهی ناراحت می شد و می ایستاد. گاهی می خندید. تپلی ولی فقط سر و گردن می تکاند و با موجِ بدنش راه می رفت. متوجه نشدم اختلاف بین علما در مورد چیست.

چند قدم مانده به من، تپلی که از دوستش کمی جلوتر بود، با همان حالت، بلند و با صدای بچگانه و آهنگین در حالی که سرش را به سمت آسمان برده بود و چشم هایش را بسته بود، گفت: «عااااشقتم…» و رد شد. آن یکی دوستش زیر چشمی به من نگاه کرد و در حالی که از خجالت سیاه شده بود یواشکی می خندید. من هم نامردی نکردم و لبخندی نثارش کردم و هر دو یک دل سیر خندیدیم. تا چند متری که از من دور می شدند دوست تپلی نگاهم می کرد و می خندید. تپلی ولی هنوز در عالم خودش بود. آواز می خواند و می رفت برای مدرسه. حتی متوجه نشده بود چه اتفاقی افتاده است.

شروع با نشاطی بود. متوجه بودم که تپلی غرق اواز خوانی خودش بود و  اصلا مرا ندید و به من حرفی نزد اما لحن و محبت بچگانه و کلمه مثبتش حالم را بهتر کرده بود. خندیدن هایمان با دوست تپلی هم اکسیری بود برای خودش. آن روز تدریس بهتری داشتم. انگیزه بیشتری داشتم. درک کردم چقدر کلمات و بیان و تقوای کلام در برخورد با دیگران اهمیت دارد.  ولی خیلی دوام نداشت. رفتم سراغ کتابخانه ام که نگاهی بزنم  و کتابی انتخاب کنم برای مطالعه، چشمم افتاد به کتاب چهل حدیث موسیقی و اثراتش؛«نت شیاطین». چند سال بود نگاهی نینداخته بودم. کتابچه را ورق زدم وهمه روز را نگران تپلی بودم. یادآوری شیوه راه رفتنش در اجتماع، سر به هوایی و بی فایده بودن تلاش های دوستش، رفتار نسنجیده و متوجه نشدنش دیگر به نظرم تئاتر شیرین و قشنگی نبود. «عاشقتم» ادبیات مناسب تپلی نبود. خنده های من و دوستش زهر بود نه اکسیر.  کسی نمی گوید موسیقی کلا حرام است و باید ریشه کن شود. ولی نمی توانم منکر اثرات نامناسب موسیقی شوم. این بچه و روح لطیفش موسیقی را کجا شنیده جز خانه اش؟ یعنی پدر و مادر تپلی به خودشان هم رحم نمی کنند، نمی دانند بچه ها تربیت را از ما می بینند نه اینکه بشنوند؟  موسیقی که مناسب او نیست چه می کند با روح و روانش؟ کدام پدر و مادر می توانند ادعا کنند عاشق کودکشان هستند و  به اینکه روح و روان کودکشان  با موسیقی نا مناسب سن و جسم و روحش عجین شده افتخار می کنند؟

نوشته شده توسط: صداقت/ 15 مهر 1397


 
اربعین