« اين همه نماز خوانديم چه شد؟قبولی، بدون شرکت در آزمون! »

متشكرم كه هستي!

نوشته شده توسطصداقت...! 28ام اردیبهشت, 1397

ماه رمضان، نزديك ظهر و آفتاب كوير،  مراعات نظير طاقت فرسايي بود. در خيابان تاكسي كه سهل است، حشرات هم پناه گرفته بودند و كاري به كار كسي نداشتند. زاويه تابش خورشيد مستقيم بود و هيچ سايه اي براي پناه بردن پيدا نكرديم. از شرمندگي نمي توانستم توي چشم خواهرم كه با خواهش و درخواستم همراهم آمده بود كه تنها نباشم نگاه كنم. شماره آژانسي كه روي گوشي داشتم جواب نمي داد. فقط دست به دامن نسخه بابا شده بودم و تند تند، دسته هاي پنج تايي سوره توحيد مي خواندم كه فرجي شود. بالاخره سر و كله يك تاكسي پيدا شد. از خوشحالي دست از پا نشناخته، پريديم توي ماشين و گفتيم «دربست».

به دفتر كار استاد كه رسيديم، از شدت خستگي جان از بدنمان در حال عروج بود. نه مسافتمان به حدي بود كه مسافر محسوب شويم و نه شهر خودمان بود كه بتوانيم برگرديم. بر طبق ساعت و رزرو زمان، نوبت من بود ولي مگر مي شد ثابت كني و كسي اجازه مي داد. مرد و زن و پير و جوان، از صنف هاي متفاوت روي صندلي هاي انتظار نشسته بودند و  مسئول دفتر حريف نبود. پيرمرد گاهي دست روي سينه اش مي گذاشت و نگاهي به ما مي كرد و عذر خواهيش را تكرار مي كرد. تقريبا همه كه رفتند راهنمايي شديم به اتاق استاد، برگه هاي پروپوزال را از دستم گرفتند و گفتند: «ببخشيد خانم… اگر پشت تلفن مي گفتم هفته آينده بهتر است، به خاطر اين بساطي است كه مي بينيد».  بعد از عذر خواهي توضيح دادم كه :«ببخشيد ولي آخرين فرصت اين فصل بود و كار حداقل 4 ماه عقب مي افتاد». نگاهي به برگه ها انداختند و  ادامه دادند: « از آنجايي كه به شما اعتماد دارم و با سطح كارهاي پژوهشيتان آشنا هستم معطلتان نمي كنم. بفرماييد اين هم تاييديه. برويد دنبال بقيه كارها». نگاهم را دوخته بودم به امضاي استاد و از اينكه كارم انجام شده بود زير لب نا خود آگاه شكر مي گفتم.

از دفتر كه بيرون آمديم چرخه رنج مجدد تكرار شد تا رسيديم منزل. نگاهي به ساعت انداختم، نزديك يك روز زمانمان گذشته بود فقط براي يك امضا، آن هم با قرار ملاقات قبلي. در رسیدن به امضا، بارها  دست به دامن خدا شده بودم و جوابش را دیده بودم. کسی در قدرت و بی نیازی و بزرگی مثل خدا نیست ولی برای رفتن درب خانه اش نه زمان قبلی نیاز بود نه دست خالی برگشتم، هرلحظه که اراده کردم در دسترس بود، حتی زمانی که حواسم نبود، به یادم بود. نمي دانم چرا ولي بعد از آن هر چه نگاهم به برگه های پروپوزال می افتاد، ناخودآگاه تكرار مي كردم: «خدايا متشكرم كه هستي» (1)

********************

(1)  … وَالْحَمْدُ للهِِ الَّذي اُناديهِ كُلَّما شِئْتُ لِحاجَتي وَاَخْلوُ بِهِ حَيثُ شِئْتُ لِسِرِّي بِغَيرِ شَفيـع فَيقْضي لي حاجَتي اَلْحَمْدُللهِِ الَّذي لا اَدْعُو غَيرَهُ..

و ستايش خدايي را كه هرگاه براي حاجتي بخواهم او را ندا كنم و هر زمان بخواهم براي راز و نياز بدون واسطه با او خلوت كنم و او حاجتم را برآورد. - فرازي از دعاي ابو حمزه ثمالي-

متشكرم كه هستي

نوشته شده توسط: صداقت/ 27 ارديبهشت 97/ اول رمضان 1439


 
سوگواره عاشورایی