« مهمان خدا/ نعمت ششممهمان خدا/ نعمت چهارم »

مهمان خدا/ نعمت پنجم

نوشته شده توسطصداقت...! 27ام خرداد, 1395

چند روزی بود کاری گروهی با چند نفر از دوستان متین ومومن، در فضای مجازی آغاز کرده بودیم. از صبح چند بار سر زدم اما ظاهرا هنوز کسی فرصت حضور پیدا نکرده بود. از اینکه مسئولیت اصلی با من نبود ولی یکی دو روز کار را دست گرفته بودم حس خوبی نداشتم. نمی خواستم حکم دخالت داشته باشد و یا هر چیز دیگر.  از طرفی  بی تفاوتی  با گروه خونی ام سازگار نیست.  بین دو کشش متفاوت درگیر بودم. خیلی مواقع این عدم توانایی در بی تفاوتی به آنچه می تواند بهترین باشد و از کوتاهی ها، ضعیفی را تجربه می کند، تلخی برایم رقم زده است. می توان گفت در تعریف عامه  نوعی کاسه داغتر از آش بودن. 

بازهم  تکرار، جایگزین عبرت شد. نگاه کردم به ساعت نزدیک ظهر بود کار روزانه، نهایت 9 و 10 صبح، روز نصفه بود و هنوز عکس العملی دیده نمی شد. توجیه کردم که همه روزه اند و کار و زندگی و …. حتما فرصت نداشته اند. نباید بازدیدکنندگان سستی جمع را ببینند آن هم در ابتدای کار. چه فرقی داشت امروز من فردا آنها. باید برای از بین رفتن حس مالکیت بین دوستان تمرین کنیم این از لازمه های  آمادگی برای ظهور است.

 پیامی مشترک برای دوستان قرار دادم و برخی نکته ها را یادآور شدم. بعد از ظهر آمدم سری بزنم و مسئولیت خودم را انجام دهم که با دیدگاه دوستان مواجه شدم. غرور و لج و نامهربانی و به کرسی نشاندن طرح خود و … کمترین حرفی بود که نوشته شده بود. خیلی دلگیر شدم. خدا می دانست که با چه هدفی جلو رفتم و نیتم چه بود.  «با چه زحمتی از کار خودم زده بودم و برای آبروی جمع  کار را انجام دادم» کمترین سرزنشی بود که از وجدانم می شنیدم.

چند ساعتی با سیستم و اینترنت و … خداحافظی کردم. شدت ناراحتی تا حدی بود که مادرم یک ساعتی بیشتر تحمل نکرد و سوال نمود: سربسته توضیح دادم . ناراحتی عجیبی در چهره مادرم موج زد. برای آرام کردنشان توضیح دادم : مادر شما که مرا می شناسید. باور کنید از دوستم ناراحت نیستم، کینه هم ندارم. اختلاف نظر همه جا هست. دیگاه هم جمعی و نسبت به همه اعضا مطرح شده. فقط چون خیلی با ذهنیتم تفاوت داشت و رگه هایی از عدم همدلی  در جمع دیدم،  ناراحت شدم از اینکه نکند هر جا طرحی، حرفی می زنم با این دیدگاه دیده می شود. که  این هم، حرف دقیقی نیست.  چرا مهم باشد وقتی که داور اوست که ناظر است.

تایید را از چهره مادر خواندم. از حرف هایم خوشحال شدند و رنگ چهره شان تغییر کرد.  امروز از تلخی ایجاد شده نعمتی دیدم فراموش شده. زندگی با افرادی که شادی هایم برایشان شادی آفرین و غم هایم برایشان مولد غم. زیباست زندگی با کسانی که ما را دوست دارند. حس دوست داشته شدن حس بی نظیری است. خدایا تو را شکر برای نعمت،همه دل هایی که ما را صادقانه و بی ریا و برای ویژگی هایی که تو از آنها راضی هستی دوست دارند!

نوشته شده توسط: صداقت/ 25 خرداد 1395


 
ساخت وبلاگ در کوثربلاگ