« مرهم بُوَد به آتش زخم نهانتان؟!!سكوت اقيانوس »

کبکو

نوشته شده توسطصداقت...! 28ام دی, 1396

هنوز خستگي راه از تنم نرفته بود از مادر سوال كردم: «امروز كبكو نيامده بود؟ مطمئنيد؟» و از شنيدن جواب منفي بيشتر احساس دلتنگي كردم. سر زدم به همان جايي كه هر روز مي ديدمش، خبري نبود كه نبود.

اولين باري كه صدايش را شنيدم بي اختيار لپ تاپ را رها كردم و با نگاهم به دنبالش رفتم. روزهاي اول نديدمش ولي روزهاي بعد، آن قدر گشتم تا پيدايش كردم. نشسته بود سر ديوار و با ژستي  آتليه اي آواز مي خواند. آن قدر زيبايي در نگاه و اندام و رنگ پر و بالش بود كه از تماشايش خسته نمي شدم. نمي دانستم اسمش چيست ولي خيلي خواستني بود.  كم كم خودي شده بود. از صبح علي الطلوع توي باغچه خاكبازي و گردش مي كرد. از اين باغچه به آن باغچه به طرز دلبرانه اي مي دويد. با گنجشك ها و ياكريم ها از ظرف پرندگان باغچه كه روزي دو نوبت توسط بابا پر از گندم و آب مي شود دانه و آب مي خورد و نزديك غروب سر ديوار روبروي پنجره اتاق مي نشست و آواز تشكري مي خواند و ناپديد مي شد. اين اواخر آن قدر آشنا شده بود كه از رفت و آمدمان به حياط نمي ترسيد و نزديكتر مي شد. هر صبح كه مي ديدمش مثل اينكه عضوي از خانواده است خجالت مي كشيدم سلامش نكنم. سلام گرمي نثارش مي كردم و بعد خودم جواب مي دادم و نگاه مي كردم توي چشم كبكو و مي خنديدم كه « دختر مگر مجنوني، پرنده مگر مي شنود و مي فهمد؟» گاهي برنج هاي روي سفره و نيم خورده ها را براي تنوع غذايي كنار گل نرگس مي ريختم مي آمد نزديك و يك نگاه به من مي كرد و يك دانه برنج مي خورد. اين چرخه يك در ميان نگاه و خوردن ادامه داشت تا همه دانه ها تمام مي شد من هم ميخكوب مي ايستادم و تماشايش مي كردم. نمي فهميدم مي ترسد، احتياط مي كند، مسخره مي كند. فقط مي دانستم اگر يك كيلو برنج را هر روز اين طور دانه دانه بخورد بازهم دوست داشتني و ديدني است. گاهي كه مادر اعتراض مي كرد سرما مي خوري بيا داخل، مزاح مي كردم بيايم توي اتاق اشتهايش كور مي شود و نمي تواند بقيه دانه ها را بخورد. يك نگاه به من مساوي با يك دانه برنج.

كم كم بودن و ديدنش برايم كافي نبود. دوست داشتم بدانم اسمش چيست و چه نوع پرنده اي است. زيرك بود. اجازه نمي داد عكسش را بگيرم. بالاخره بعد از چند هفته با زحمت بسيار عكسش را گرفتم و در گوگل سرچ كردم، باورم نمي شد كبك باشد. كبك و مناطق كويري؟ پرنده وحشي اينجا چه مي كند؟ از آن روز لب به تنوع پروتئيني خانواده و گهگاهي يك وعده كبك، نزدم. اسمش را گذاشتم «كبكو». يكي دو ماه كبكو آهنگ نواز خانه ما بود. هرچند با من دوست بود ولي همه مي شناختيمش و هر روز منتظرش بوديم.  چند روزي است پيدايش نيست. نمي دانم كجاست. نگرانش هستم. گاهي مي گويم نكند شكار شده باشد؟ زنده است؟ شايد خورده شده! دلم براي صدا و دويدن خرامانش تنگ مي شود. براي نگاه كردن هايش كنار گل نرگس. دلم بهانه اش را مي گيرد. از سرنوشت «كبكو» بي خبرم ولي چند روز است دوست دارم از دختران و پسران جواني كه دوستي با جنس مخالف را تجربه مي كنند سوال كنم:  با وابستگي هايتان چه مي كنيد؟ نگوييد كه فقط رابطه كاري و… است كه دلتنگي براي كبكويي كه از جنس ما نبود مي گويد اين ها خود فريبي است. انسان است و نقطه ضعفي به نام «  دوست داشتن و دوست داشته شدن». اگر از دلتنگي ها شكستي بدان به خدا اعتماد نكردي و تاوان اين تنوع طلبي در يار گرفتن سنگين است. تماشاي سوختن فرزندان جامعه اسلامي در آتش كمبود محبت ها  و آينده مبهم جامعه و طعنه زدن به خون هايي كه امنيت را به آنها مديونيم، كمترينش است. جان «كبكو» بي خيال گناه ارتباط عاطفي با نامحرم به هر اسم و توجيه.

 

نوشته شده توسط: صداقت/ 15 دي 1396


 
ساخت وبلاگ در کوثربلاگ