کان گدا را...!

نوشته شده توسطپشتیبانی کوثر بلاگ

گرچه قرب درگهت حدمن مهجور نیست

گر به لطفم گه گهی نزدیک خوانی دور نیست

شمع مجلس در شب وصل تو سوزد من ز هجر

چون نسوزم کاین سعادت یک شبم مقدور نیست

محتشم را محتشم گردان به اکسیر نظر

کان گدارا چون گدایان سیم و زر منظور نیست

شاعر: محتشم کاشانی/ غزل 109

بچه ها گنجیشک!

نوشته شده توسطصداقت...! 6ام شهریور, 1397

گوشه دنجی پیدا کردم و زانو بغل نشستم روی سنگ های مرمری و خنک. گوشی همراهم را زدم به برق و صد دل غافل مشغول تماشای اطراف شدم. تنها بودم ولی پر از حس آرامش و امنیت. از تماشای  یا کریم های توی شبستان جذاب تر، تماشای بچه هایی که از شهر و دیار مختلف، با پوشش هایی صد در صد متفاوت و لهجه و گویش های گوناگون، با یک توپ فسقلی بازی می کردند. از تماشای بچه ها جذاب تر چهره های پر از عجز مادرهایی که حریف بچه ها نبودند و وعده گوشی و تب لت دادن اثری نداشت و می رفت که بی خیال شیطنت ها و مزاحمت های دلبندانشان برای دیگران باشند. خادم حرم به بچه ها گیر نداد و با خیال راحت فقط می دویدند و بازی و شادی می کردند. هر لحظه اش از تماشای صدتا فیلم سینمایی قشنگتر بود. 

توپشان کنارم توقف کرد. مثل اینکه «لولو» دیده باشند همه ناگهانی با رعایت فاصله، متوقف شدند. بعد از چند لحظه سکوت مبهم پسرکی نمکی از آن دور بر جو غلبه کرد و فریاد زد «بندازش دیگه. خب داریم بازی می کنیم». توپ را پرتاب کردم سمتش. مثل سربازی کوچک احترام گذاشت و هر دو خندیدیم و رفتند و بازی از سر گرفته شد. تا اینکه چشمشان به یاکریم ها افتاد. دخترکی صدا زد «بچه ها گنجیشک». همه توپ را رها کردند و پسربچه ها در صف مقدم دویدند طرف یاکریم ها. یاکریم بیچاره ترسان و لرزان بال زد و برگشت و بالاهای شبستان روی یکی از ستون ها نشست. چهره بچه ها دیدنی بود.

کم کم جو آرام شد و یاکریم دوباره آمد و روی فرش نشست. عملیات دنبال و گریز بارها تکرار شد. تا اینکه یکی گفت: «بچه ها داره بیسکوییت می خوره». چندتا دانه بیسکوییت داوطلب آوردند و همه اش را تکه تکه کردند و دور از چشم خادم های  حرم و همراهی سکوت شاهدان، پخش کردند روی چندتا فرش که یاکریم شکار کنند. بیچاره دخترک عرب اصلا متوجه نمی شد که بچه ها چه می گویند پر از ابهام فقط تبعیت می کرد. سه تا فرش را که بیسگوییت کاشتند، رفتند دورتر و کنار ستون نشستند. پسرک انگشتش را به نشانه سکوت روی صورتش گذاشته بود و آموزش می داد«آروم. الان میاد. وقتی اومد آروم آروم میریم میگیرمیش و نازش می کنیم». یاکریم برگشت و در حال خوردن بیسگوییت ها با خیال راحت روی فرش ها قدم می زد. جای همه سبز ببینند بچه ها چطور با مهارت سربازان جنگی سینه خیز رفتند و کم مانده بود، یاکریم بیچاره را بگیرند، جز سرباز خط مقدمشان آن هم نصفه نیمه، هیچ کدام یاکریم بیچاره را «ناز» نکردند.

صدای اذان بلند شد و بچه ها متفرق شدند. گوشی را برداشتم که بروم روی فرش و داخل صف جماعت بنشینم، همان طور که صف ها را نگاه می کردم و دنبال جایی برای نشستن بودم، یکباره مثل باتری که تخلیه می شود از همه شادی ها خالی شدم. چقدر سخت است پذیرش اینکه ببینی کنار هر جانمازی یک گوشی هوشمند نشسته است. کاری مهمتر از نماز و رابطه گرفتن با خدا داریم؟ آن هم در فرصتی مثل نماز جماعت حرم حضرت معصومه علیها سلام. این گوشی ها اینجا چه می کنند؟ دستم سست شد و گوشی همراهم افتاد روی فرش و همه اجزایش متلاشی شد. بچه ها می فهمند برای به دام انداختن یاکریم، بیسکوییت لازم است و یاکریم فهمید دام است و گریخت و تن نداد کسی به خاطر «ناز کردنش» آزادیش را سلب کند. ما نفهمیدیم هیچ، با پول و عمر و جوانی خودمان و امنیت و سرمایه های کشور اسلامی که امانت است در دست ما، دست بسته در زمین دشمن، در اختیار اهداف آنهاییم و برای تابعیت از جهل مدرن، سر و کله می شکنیم. خدایا عاقبت ما را ختم به خیر کن!

 

نوشته شده توسط: صداقت/ 27 مرداد 1397

گذشت ولي سال ما نبود!

نوشته شده توسطصداقت...! 1ام شهریور, 1397

پاییز رفت و عشق در اقبال ما نبود

آن حس و حال خوب در احوال ما نبود

چندین و چندبار شمردیم جوجه را !

آمارها مطابق امیال ما نبود ..

امسال هم گذشت به هرحال …بگذریم

امسال هم گذشت ولی سال ما نبود

 

جز صبر، چاره چيست؟!!

نوشته شده توسطصداقت...! 1ام شهریور, 1397

اينكه چرا، نمي دانم. ولي براي ارتباط و دعا و عوض كردن احوالاتم نمي رفتم. شايد از تاريخ دلگير بودم و شايد از نتايجي كه برايش انتظار مي كشيدم، به هر صورت حسي براي دعا و حوصله اي براي مناجات نداشتم. شاكي نبودم ولي خسته تر از آني بودم كه بتوانم براي غنيمت شمردن روز عرفه كاري كنم. مي شد بگويي مادر را همراهي مي كردم. اين وسط برادر زاده عزيز، اصرار پشت اصرار كه با ما همراه شود. مادر راضي بود و من مخالفت مي كردم كه بچه 4-5 ساله تحمل دو سه ساعت گرما و دعا و نشستن كنار بزرگترها را ندارد ولي كو گوش شنوا.

طبق معمول هرسال گلزار شهدا را انتخاب كرديم. نشستيم زير سقف آسمان. گرم بود ولي سايه و نسيمي كه مي وزيد نشستن را قابل تحمل كرده بود. فاطمه هيچ اذيتي نداشت. مفاتيح  باز بود. با صوت مداح كلمات دعاي عرفه از جلوي چشمم  عبور مي كرد. حسي داشتم شبيه دلگير بودن از زمين و زمان. روضه ها و حق گويي هاي مداح كه اشك حاضرين را در آورده بود به دلم نمي نشست. حسرت مي خوردم به دختركاني كه جلوي من صف نشسته بودند و دعا مي خواندند. كم كم مفاتيح را گذاشتم روي كيف و زانوهايم را بغل زدم و به شنيدن صداي دعا راضي شدم.

مادر توجه زيادي به فاطمه داشت. گاهي از توي كيف خوراكي مي داد دستش. گاهي نگاهش مي كرد و مي پرسيد:«مادر جان گرمت نيست؟ آب نمي خواهي؟» و فاطمه خودش را بيشتر براي مادر لوس مي كرد. خسته كه شد سرش را گذاشت روي پاي مادر.  زير چادرش خودش را پنهان كرد. بازي و شيرين زباني كرد و كم كم خوابيد. مادر با ظرافت خاصي، بدون اينكه حرفي از خستگي پاهايش بزند از فاطمه مراقبت مي كرد. با لذت و رضايت عجيبي نگاهش مي كرد. دعا مي خواند و گاهي هم گريه مي كرد.

نه شيرين زباني هاي فاطمه و عمه گفتن هايش و نه توصيه هاي مادر به دعا خواندنم و مراقبت هايش، نه گريه حضار و بي قراري خانمي كه كنارم دعا مي خواند، نه آرايش خارج از حد خانمي كه روبرويم نشسته بود، هيچ كدام برايم جلب توجه نكرده بود. فقط متوجه نمي شدم چرا دختركاني كه در رديف جلوي ما نشسته بودند، به سمت ما تغيير جهت دادند. يكيشان كه از همه كوچكتر بود، كتاب دعايش را گذاشت و مثل من فقط زانو زد و ديگر دعا نخواند. فقط با حسرت خاصي ما را تماشا مي كرد و گهگاهي لبخندي مي زد. «خدايا ما كه لباس خاصي تنمان نيست. آرايش كه نمي دانيم چيست. چهره خارق العاده اي هم نداريم. خوراكي هم كه دستمان نيست. وسط اين بي حوصلگي اين بچه چه مي خواهد از جان ما؟ نكند آشناست؟ من كه چيزي يادم نمي آيد».

آخرهاي دعا، خانمي بلند شد و دختركان را هدايت كرد براي رفتن. تازه فهميدم چه از جان بي رمقم مي خواست: «بچه هاي شبانه روزي شهرمان بودند. ده تا دختر بچه سن ابتدايي بي سرپرست و بد سرپرست. همه دعا را ناخواسته، خون  به دل كودكي يتيم مي كرديم. خدايا من كه نمي دانم، شايد در جاي جاي اين سرزمين هستند مردماني كه گاهي با نگاهشان، گاهي با كلامشان، گاهي با بي مسئوليتي و بي تفاوتي هاشان، گاهي با بي عدالتي هاشان و گاهي با توهم خوبي هاشان خون به دل جوانان اين مرز و بوم كردند، خوني كه چشم هايشان از ديدن ديندار و خوبي ها، انقلاب و ارزش ها و ياد تو خسته شد. خدايا ما را به خون دل خوردن هاي امام غايبمان ببخش ».

دعاي عرفه

نوشته شده توسط: صداقت/ اول شهريور 1397

گرگ را از هر طرف بخوانی گرگ است!!

نوشته شده توسطصداقت...! 28ام مرداد, 1397

براي خريد چند قلم لوازم التحرير ضروري مجبور شدم عازم شهر مجاورمان شوم. هر چه توي ايستگاه منتظر ماندم خبري از تاكسي نشد. عجيب بود. هميشه مسافر نبود، تاكسي ها صف كشيده بودند، حالا مسافرها. يكي از خانم هاي منتظر ادعا كرد، به خاطر بي ثباتي قيمت ها كار نمي كنند. پيشنهاد دادم آژانس بگيريم. از قيمتش سوال كردند؛ گفتم: «چند روز قبل رفتم، 8 هزار تومان بود». موافقت شد.

 دو خانم كنارم همه مسير را فقط از نفر سوم صحبت كردند. يكي گفت: «خوب نيست با فلان عروستان اين طور رفتار مي كنيد. چه گناهي دارد. چطور با آن يكي عروستان اين طور برخورد نمي كنيد؟ پيرزن خشمناك گفت: آفتابه لگن را مي گذاري كنار تنگ طلا؟ آن عروسم پدرش رئيس فلان جا شده. كلي ملك و آب دارند و هفت جد و آبادش مايه دارند نه گدا زاده.» آن يكي گفت: «خوبيت ندارد. از اقوامتان است. دختر نجيب و سازگاريست.  هر دو كه خانه دارند و زيبا. آن يكي كه خوش اخلاق تر است». «پس نه مي خواهي خوش اخلاق و سازگار هم نباشد. توي خانه پدرش از اين خبرها بود؟ صدتا دختر براي پسرم صف كشيده اند، نمي خواهد برود خانه خودشان». آنچنان منطقي به خرج مي داد كه هر دختري را براي هميشه از پذيرش ازدواج پشيمان مي كرد.

وقتي رسيديم ده توماني را گذاشتم توي دست راننده، خانم راننده به جاي اينكه دو هزار تومان بقيه پول را پس بدهد طلب دو هزار توماني ديگري كرد. به هر صورت پيش د و تا خانم روسياه شديم و چهار هزار تومان اضافي را  تنها پرداخت كردم. دوتا خانم كه پياده شدند، از خانم راننده خواستم،  تا فلان فروشگاه بروند، توضيح داد: « نمي صرفد نوبتم را از دست مي دهم باز هم چون مشتري هستيد مي شود 4 هزار تومان، بروم؟». بي انصافي بود پياده هم ده دقيقه نمي شد پياده شدم. توي راه كنار چند مغازه ايستادم براي خريد چند كالاي خوراكي خيلي معمولي،  گفتند نداريم. از ديدن قيمت چند پوشاك نزديك بود چشمم از حدقه بيرون بزند.

وارد مغازه لوازم التحرير كه شدم، مغازه دار اقلام ليست را يكي يكي گذاشت روي ويترين و گفت: «چند دقيقه صبر كنيد تماس بگيرم با تهران ببينم قيمت چقدر است و بعد حساب كنم». همه پول تو جيبي يك ماهم به اضافه هديه مسابقه را براي چند تا مداد رنگي و گاغذ و مقوا گرفت. حتي كرايه برگشت نداشتم. دست به دامن كارت شدم و بالاخره رسيدم منزل. از شرمندگي و شكستن غرور جوانان بيكار و نا اميد شدن اميدها و شكستن دل برخي سرپرست هاي خانوار و برخي كودكان بي سرپرست و غم به دل امام زمان عليه السلام مهمان كردن و قيامت و آخرت كه بگذريم، خدا بيامرزد پدر دلار و دلالان جنگ رواني را، خيلي هم بد نشد. مرده شناسي چقدر ساده شده است. مرده هايي كه روي دوپا راه مي روند و ارزش ها را با پول معاوضه مي كنند. مسئولين قبل از ثبات قيمت ها، فكري به حال مرده ها كنند كه تعدادشان كم نيست. اين روزها «پول مرده را زنده مي كند» يا «پول زنده را مرده مي كند» حس و حال واژه «گرگ» را دارد. «گرگ»را از هر طرف بخواني گرگ است. با اين تفاوت كه دو تا «گرگ» كنار هم اين قدر ترسناك نيست كه اين دو حقيقت را با هم بخوانيم: «پول مرده را زنده مي كند و زنده ها را مرده».

نوشته شده توسط: مدیر وبلاگ/ 18 مرداد 1397

کارم گرفته بود!

نوشته شده توسطصداقت...! 27ام مرداد, 1397

همین طور که لباسم را می پوشیدم برای مادر توضیح می دادم: «از فلان مسجد تماس گرفته اند. دعوت شده ام برای مبحث مهدویت. با اینکه تدریسی ام تا تبلیغی، از پیشنهادشان بدم نیامد. قبول کردم البته با اجازه شما. هم مجبور به مطالعه بیشترم و هم 4 سطحی که گذرانده ام یاد آوری می شود. شاید تخصصم در تبلیغ شد مهدویت. خیلی به این مباحث علاقه دارم. فلان جلسه که صحبت می کردم، ظاهرا شرکت کرده اند و از همان جا آشنا شده اند.» نهایت خندیدم و ادامه دادم: «بعد از ده دوازده سال تحصیل بالاخره فرجی شد. مامان کارم گرفته». مادر مثل همیشه سراپا گوش بود. حرفم که تمام شد لبخندی زد و گفت: «مادر جان کار مجانی زود می گیرد.». فقط خندیدم و خداحافظی کردم.

تمام بیست دقیقه پیاده روی تا رسیدن به مسجد را به حرف مادر فکر می کردم. بیشتر از آفتاب این سوال بی جواب اذیتم می کرد: «اگر شرع اجازه می داد و درخواست آژانس رفت و آمد داشتم یا طلب پاکت می کردم، دعوتم می کردند؟». گاهی خودم را دلداری می دادم: «این چه حرفی است. شاید کیفیت کارت هم مناسب بوده. اصلا فلان استاد نگفت مجالس امام زمان علیه السلام الکی نیست و به سخنران از طرف خود مولا نظر شده است ». بعد هم خودم می خندیدم و می گفتم: «حالا خیلی هم خودت را تحویل نگیر. معاویه هم کم منبر نرفت ». خلاصه همه راه  در کشف حکمت های حرف مادر گذشت.

بالاخره کابوس یک ساعته تمام شد. به جای بیست دقیقه، نیم ساعت توی راه بودم. رمق از جانم رفته بود. پاهایم حس نداشت. چشمانم جایی را نمی دید. خوب بود پیاده رو بود و الا زنده رسیدنم بعید به نظر می رسید. سرم به شدت درد می کرد. آفتاب پوست صورتم را می سوزاند. به تنها چیزی که فکر نمی کردم، حرف مادر بود. وقتی رسیدم، چیزی نگفتم. این بار مادر بود که سر صحبت را باز کرد و به پر و پایم می پیچید، حرفی برای گفتن نداشتم تا اینکه مادر گفت: «مادر جان تو که گفتی کارت گرفته، این حال و روزی که من می بینم مثل این است که انبارت گرفته نه کارت. کشتی هایت غرق شده یا انبارت آتش گرفته؟». « همه چیز خوب پیش می رفت. رضایت را از نگاهشان می خواندم. برای نزدیک شدن دل ها از همان اول دایره وار روی زمین نشستیم. آخرهای جلسه بود که کار به پرسش و پاسخ رسید. اعتمادشان جلب شده بود. «یکی از ما شکایت می کرد که درد مردم را نداریم و بین مردم نیستیم. یکی می گفت پس کاری بکنید با این قیمت های ارز و طلا، چند ماهه دیگر عروسی دخترم است. بعد از یک سال تازه وامش با هزار اما و اگر جور شده، من چطور با این قیمت ها جهیزیه بخرم؟ یکی گفت پسرم سه سال است عقد بسته، با این وام های سی درصد و چهل درصد مگر می تواند خانه اجاره کند؟ ربا شاخ و دم دارد؟ پس فردا باید بروم ملاقاتش زندان. آن یکی گفت می گویید ازدواج آسان و حرف از برکت می زنید پس کو؟ با این همسر بیکار جواب پدر و مادرم و سرزنش های مردم در پذیرش این ازدواج را چه بگویم؟ آن یکی گفت: خدا از شما نگذرد که می گویید کار تولیدی کنید و به فکر پیشرفت کشور باشید. حالا با وام این جوجه های سالم که از بی آبی و قطع و وصل برق  نصفشان تلف شدند چه کنیم؟. هر کدامشان حرفی زدند. حرفشان حق بود. تعدادشان در کلاس من خیلی نبود. کسی چه می داند، شاید این کم ها، خیلی هم کم نباشند. مادر من چکاره این مرز و بومم؟ چه کاری از دست من ساخته است؟ چه حقی را نادیده گرفته ام؟ من  که زیر این آسمان آبی نه ملکی دارم و نه آبی. نه استخدامم و حقوقی دارم. نه خانه و زندگی دارم. نه همسر و آقا زاده و حساب بانکی. دریغ از یک هزار تومانی در جیب های خالیم. آینده ام مبهم تر از گذشته. قسم می خورم کم مانده بود به جای کارم، آهشان پا بگیرد. مادر دعا کن کسانی که دستشان به جایی می رسد این آه  را دست کم نگیرند.»


نوشته شده توسط صداقت: 11 مرداد 1397

حوصله شرح قضيه نيست!

نوشته شده توسطصداقت...! 13ام مرداد, 1397

كتابم را محض احتياط اضافه كردم به بار كيف، انداختم روي شانه ام و با كفش پياده روي، از خانه زدم بيرون. هوا خيلي گرم نبود؛ خورشيددست از خود نمايي  بر نمي داشت. بار كيف سنگين تر از معمول بود حس مي كردم همراه آوردن اين كتاب سنگين، احتياط اشتباهي بوده است.  قدم ها را تند تر بر مي داشتم. راه طولاني بود.  استرس داشتم نكند دير برسم.  با اجازه بابا آمده بودم ولي اينكه مي دانستم رفت و آمدم به اين محله را دوست ندارند روي دلم سنگيني مي كرد.

رسيدم روبروي مدرسه. درب بسته بود. «امروز شنبه نيست؟ جلسه را كنسل كرده اند؟ بدون اطلاع؟  نكند ساعتم را اشتباه ديده ام؟» به گوشي همراهم نگاه كردم،  ساعت نه بود.  «جلسه ساعت نه بود يا ده ؟ به جان خودم هفته قبل هم ساعت نه بود». دست به دامن گوشي. «مگر مسئول جلسه نيست چرا جواب نمي دهد؟» چند دقيقه بعد پيام رسيد: «سر كلاسم بعدا تماس مي گيرم».  «نكند داخلند و درب بسته؟ ». زنگ زدن بي فايده بود كسي داخل مدرسه نبود.  از نگاه نامحرماني كه درب بسته برايشان جلب توجه كرده بود، رنجيدم،  پيام دادم به مسئولشان: «پشت دربم. درب بسته. اين شيوه دعوت چه معنايي دارد؟».

چند دقيقه بعد خانمي از آن دورها ديده شد. با قيافه حق به جانب، بعد از سلام و احوالپرسي سردي كليد انداخت و درب را باز كرد. كولر را روشن كرد. مثل هفته قبل فقط صدايش شنيده شد، هنوز خراب بود و فكري به حالش نشده بود. گشتي زد و پنكه را پيدا كرد و روبروي محل نشستن  روشن كرد. از من خواست روي صندلي بنشينم. از ميكروفن و روشن كردنش سر در نمي آورد. زنگ  زد به چند نفر كه چرا هنوز نيامده اند.  از پير زني كه از آن دورها عصا كشان آمد توي كلاسم، شرمنده شدم. ده دقيقه نشستم روي فرش. چند نفر پيدايشان شد. جوان زير سي سال توي جمع نبود. به احترام بزرگترها، همان جا روي زمين با ذكر صلوات جلسه را شروع كردم. با تكيه بر چندين سال تحصيل و مطالعه و… حديث خواندم  و شرح گفتم. سواد رسانه گفتم براي جمعي كه احتمالا نود درصدشان نمي دانستند رسانه چيست و سر و كاري با گوشي و تلويزيون و فضاي مجازي نداشتند. مباحث مهدويت را مرور كردم. حرف از عدم معرفت امام زمان زدم و مرگ كفر. از شيوه رسيدن به معرفت گفتم و مراحلش. گاهي يك نفر به جمع اضافه مي شد.   يكي از بزرگترها بلند شد و  ليوان آبي برايم  آورد. خجالت كشيدم. خانمي كه كنارم نشسته بود اشاره كرد به خانم روبرو گفت: «من از اين دختر خجالت  كشيدم. مسئول كلاس ها كجاست؟ جلسه را كلا كنسل كنيم؟». آن يكي جواب داد: «نه حيف است.»  همه سراپا گوش بودند. شوق آموختن را از نگاهشان خواندم. خارج از معمول نزديك 40 دقيقه صحبت كردم.

جلسه كه تمام شد عجله نداشتم. آرام آرام قدم زدم تا خانه. «خدايا من كه چشم داشتي به اين جلسه ندارم. اجباري هم نبوده، خودشان دعوت كرده اند. شيوه كارم را كه با شركت در ساير كلاس هايم ديده اند و بعد دعوت كرده اند. پاي هيچ امتيازي وسط نيست. نمي گويم اخلاص  دارم؛ خودت مي داني از شناخته شدن بيزارم. اينكه بابا ته دلش راضي نيست ناراحتم مي كند و تجربه اش حلاوتي ندارد.  اين ها مباحث مقدماتي است. چندين دوره تخصصي رفته ام و بي مطالعه نيامدم. بزرگنمايي و دور نمايي نكردم. برايشان توضيح دادم كه اگر  به معرفت و عطش خواستن امام زمانمان، نمي رسيم حداقل هفته اي يك ساعت به ياد ايشان دور هم جمع مي شويم. پس چرا كسي اهميتي نداده بود؟ ». گوشي همراهم با صدايش اعلان كرد پيامي دريافت كرده ام. ياد پيامي كه براي مسئول جلسه فرستادم افتادم. دلم گرفت، معما سخت نبود: فرزند دنيا را چه كار به درك يتيمي از نبود صاحب زمان و تلاش براي ظهورش؟  ببخشيد مهربان تر از پدر، اينجا كسي دلتنگ شما نيست.»

غريب

نوشته شده توسط: صداقت/ 13 مرداد 1397