واژه هایم بوی باران می دهد!

زنـــدگي زيباست چشمي باز كن

گردشي در كوچه باغ راز كن

هر كه عشقش در تماشا نقش بست

عينك بد بيني خود را شكست

من ميان جسم ها جان ديده ام

درد را افكنده درمان ديده ام

ديده ام بر شاخه ها احساس ها

مي تپد دل در شميم ياس ها

زنـــدگي موسيقي گنجشك هاست

زنــــدگي باغ تماشاي خداست

گر تو را نور يقين پيدا شود

مي تواند زشت هم زيبا شود

منم باید برم!

8ام مهر, 1396

برای خیلی ها همه چیز تمام شد. هرچند خوب می فهمم برای برخی، تازه اول راه است. و عجب راه دشواری.  دقیقا نمی دانم از گروه اولم یا دوم. ولی می دانم از زمان رسانه ای شدن و شناختت، تا روز برگشتِ جسم مطهر سر جدا یت، خواهر بزرگی بودم ، حیرانِ بین انبوه کلیپ ها و نوشتارها و پوسترها و پیام ها، برای نشانه ای. تا به امروز ، ساعت ها نام و واژه های مرتبط را سرچ و نتایج را با بغض و دقت همراهی کردم. خواستم همان روزی که کلیپ اقتدار و مظلومیتت را نظاره نشستم چیزی بنویسم ولی مگر قلم تکان می خورد؟!!!. صادقانه بگویم در جای جای آنچه دیدم  و شنیدم، نشانه هایی بود برای افتخار

آنجا که تلاش می کردی برای خدمت به هم میهنانی که محروم بی عدالتی بودند، خدا قوت گفتم و شادمانی کردم که هنوز  اندیشه یتیم نوازی و محروم داری مولایم علی علیه السلام زنده است.

آنجا که بین کوچه و بازار بساط کتاب پهن کردی و منتظر شدی برای صید دلی، به جای بغض، آفرین گفتم  و زمزمه کردم؛  جوان امروزی کم از جوان دهه انقلاب ندارد.  لبیک به ولایتت را ستودم.

آنجا که خاطره سفر به مشهد و رضایت گرفتن از پدر و مادر را، از همسرت شنیدم، لذت بردم که جوان شیعه هنوز هم خوب می داند خیر دنیا و آخرت در رضایت والدین است و با توسل به اهل بیت علیهم السلام هیچ دری بسته نیست.

آنجا که بوسه زدنت به پای مادر و دست پدر را دیدم، خوب فهمیدم که باید مرد عمل بود نه شعار

آنجا که نگاه با صلابت و شجاعتت را کنار دشمن دیدم، گریه نکردم . از شیعه و پیرو راه فاتح خیبر چه رفتاری جز این انتظار می رفت؟

آنجا که سیلی از نوشته ها و پوسترها و ارادت ها و اشک ها و پیام های بزرگان و فتح رسانه ها را دیدم، تعجب نکردم. پیامد اخلاص مگر غیر از این است؟

و آنجا  و آنجاهای دیگر فقط به تو افتخار کردم. حتی با فکر به سختی راه پسرت، همسرت، خانواده ات با چشمان بارانی، بازهم اشکی برایت نریختم. مگر می شود تو همراهشان نباشی؟ زنده بودنت را خدا مژده داده است.

بالاخره رسیدم به نشانه ای که قلم تکان خورد و با سوزی از حسرت و با چشمانی بارانی، شادمانی کرد. خوش به سعادتت مدافع حرم، که نامت با نام سردار عشق، آقا و ارباب امام حسین علیه السلام عجین شد. سوختم از حسرتی که نصیب ما نشد. می رفت که رسانه ای شدن خود جوش شهادتت نقطه عطفی باشد در جهانی شدن نام و راه حسین علیه السلام .چه مطهر است خونی که مرهمی  است بر قلب آخرین ذخیره الهی.  کیست که نداند مولایمان مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف تکیه بر خانه خدا  خواهد داد و ندا می دهد «ألا یا أهل العالم إنّ جدّی الحسین علیه السّلام سحقوه عدوانا.».

نوشته شده توسط: صداقت/ 8 مهر 1396

 

آب حیات !

1ام مهر, 1396

دخترک بی اختیار تکیه زده بود به من و خوابش برده بود. دلم نمی آمد صدایش کنم ولی چاره ای نبود. اتوبوس رسیده بود عوارضی و باید پیاده می‌شدم.  هر چند بیداری شب قبل و خستگی چند ساعت نشستن روی صندلی اتوبوس با این وضعیت، جایی برای توجه به نگاه سنگین مسافران نگذاشته بود، عبور از کنار همه صندلی ها و همشهریان محترم، واقعا آزار دهنده بود.

‌تجربه ثابت کرده بود چند کیلومتر مانده به قم خبری از مسافر نیست و معطل شدن زیر آفتاب سوزان، بی فایده است. طبق معمول سر کیسه را شل کردم و  روبروی حرم پیاده شدم.  زمان گذشته بود ولی باید از حرم عبور می کردم و از یک سلام کوتاه روبروی ضریح بی نصیب نشدم.

مجدد سوار بر تاکسی و راهی محل برگزاری دومین همایش فعالان فضای مجازی شدم. نزدیک مدیریت مرکزی که رسیدم زیپ کیفم را باز کردم تا کرایه را آماده کنم دریغ از یک هزار تومانی. هنوز نیم ساعت نبود کرایه راننده قبلی را پرداخت کرده بودم. یعنی همه پولم گم شده بود؟  خدا را شکر مقداری پول امانتی داخل کیفم داشتم. چک پول 50 تومانی را دادم دست راننده. مدتی معطل شد و گفت؛ پول خورد ندارد، منتظر می ماند تا با 5 هزار تومانی برگردم.

هیچ جنبده ای به چشم نمی خورد. چند متری جلوتر رفتم هیچ کس پولی نداشت. نمی دانم  چطور سر از نگهبانی برادران در آوردم. نگهبان گفت این مقدار پول ندارد. بی اختیار گفتم: « 5 هزار تومان که دارید به من قرض بدهید پول راننده را بدهم . یکی دو روز اینجا هستم تا قبل از ظهر پول را بر می گردانم. » نگهبان با لبخند و نگاه معنا داری جیب پیراهنش را لمس کرد و گفت؛ ندارم. بعد غیب شد و با یک دو هزار تومانی برگشت. گفتم: « نه 5 هزار تومان.» نگاه عجیی کرد و دوباره غیب شد. قبل از بازگشت نگهبان، فرشته نجات رسید. 5 هزار تومانی دوست عزیز گره کار را باز کرد.

 این چند روز هر چه نگاهم به اتاقک نگهبانی می افتاد از خجالت آب می شدم. چه شد چنین حرفی زدم؟ مگر طلبی داشتم ؟ آشنا بود؟ هیچکدامش نبود. علتش همان علت تکیه زدن دخترک بود و آرامشش، همان علت نشستن 40 نفر داخل اتوبوس راننده، همان علت سوار شدن بر تاکسی بی سر نشین، همان علت منتظر ماندن راننده تاکسی، همان 2 هزار تومانی نگهبانی، همان 5000 تومانی دوست. علتش حس اعتماد بین ما بود. اعتمادی که اگر نبود، اثری از اجتماع نبود. اعتماد را نشکنیم که گناه کوچکی نیست!

نوشته شده توسط: صداقت/ 31 شهریور 1396

 

از لاله گویم یا سمن؟

17ام شهریور, 1396

ده هزارتومانی را در دست راننده گذاشتم و از شوق رسیدن به منزل، از بقیه پول گذشتم. کابوس چند هفته رفت و آمد و خستگی و تعطیلی اجباری فعالیت های مورد علاقه ام تمام شده بود. نگاهم که به درب خانه افتاد، ترکیبی از احساس شکر و شادی و امنیت، تمام وجودم را گرفت. دستم را روی کلید آیفن گذاشتم، هنوز زنگ نخورده بود که خانم همسایه ، دوان دوان خودش را به من رساند. فرصت نداد احوالپرسی کنم. بدون هیچ توضیحی فقط اصرار کرد به  خانه اش بروم. وقتی مطمئن شد، داخل منزلش هستم، غیب شد. تمام آن حس زیبا در کمتر از یک دقیقه، تبدیل شد به ترسی معما گونه. فکرهای مختلفی آزارم می داد. نمی دانستم، بمانم یا بروم.

چند دقیقه بعد خانم همسایه با یک کیسه پارچه ای کوچک برگشت. نخ آن را کشید و باز کرد. با وسواس خاصی از داخلش چک پولی بیرون آورد و  توی دستم گذاشت و با  نگرانی پرسید: «این چند تومانی است؟». نگاهی به رقم انداختم و جواب دادم: «صد هزار تومانی». با تعجب گفت: «صدهزارتومانی؟» . در حالی که اسکناس  تا شده را باز می کردم مجدد تایید کردم : «بله صد هزارتومانی».

نگاهم به تصویر حک شده روی اسکناس افتاد، تمام دنیا روی سرم خراب شد. قبل از اینکه چیزی بگویم، گفت : چند دقیقه پیش خانم و آقای جوانی  با ماشین آمدند درب خانه و گفتند 50 هزار تومان پول خورد دارم یا نه. فقط یارانه ام را داشتم. وقتی آوردم گفت 45 هزار تومان است ولی اشکالی ندارد، بقیه اش را برای سلامتی امام زمان صلوات بفرست. و این پول را به من دادند و رفتند. پس خیلی زیاد است.

قلبم در حال ایستادن بود. 

 چطور می توانستم به پیرزنی که نماز شبش ترک نمی شود، سه ماه رجب و شعبان و رمضان روزه می شود، تنهاست و بچه و همسری ندارد ولی برای خواهر زاده هایش مادری کرده است، صندوقچه امانت محله که نه، کل شهر است، با نزدیک نود سال سن، هنوز  برای گذران اموراتش قالی می بافد و تازه چشمش را عمل کرده و یارانه این ماه تمام دار و ندارش بوده…چطور می توانستم بگویم: اسکناس شاد باش عروسی و تقلبی است.

 

نوشته شده توسط: صداقت/15 شهریور 1396

همان امام رضایی که داشتم دارم!

13ام مرداد, 1396

سال های اول دانشگاه بود. چیزی قریب ده سال قبل یا بیشتر. خیلی وقت بود جمع خانواده، به بهانه های مختلف دانشگاه و ازدواج و کار و… پراکنده شده بودند و پدر که علاقه ای به مسافرت های چند نفری نداشتند، مسافرت های دسته جمعی فامیل به مشهد را کنسل کرده بودند.

چند وقتی بود به شدت دلم هوای دیدن مشهد کرده بود. هیچ تصویری از حرم و زیارت امام رضا علیه السلام نداشتم. تصوراتم محدود بود به عکس هایی قدیمی که عکس حرم آن ساختگی بود و هنر عکاس. عکس هایی که روزی شاید ده بار قاب آن را دستمال می کشیدم و بازهم تکراری نبود. در هیچ عکسی حضور نداشتم و وقتی اعتراض می کردم که کوچکترها هستند و من نیستم، پدر قسم می خورد چند بار مرا زیارت آقا برده و عکس ها را عمو و عموزاده ها برداشته اند و باورم نمی شد.

بالاخره برخلاف فرهنگ حاکم بر خانواده، پدر تسلیم شدند و اجازه دادند و ناباورانه  با کاروان اردوی دانشجویی راهی زیارت امام رضا علیه السلام شدم. هنوز اردویی نرفته بودم که شب منزل نباشم.  آن روزها هنوز گوشی همراه مد نبود و جمع ما تقریبا به جز یکی دو نفر کسی گوشی همراه نداشت. کارت تلفن نوبر بود. این یعنی تا رسیدن و استقرار و… که چیزی نزدیک یک روز طول می کشید هیچ کس از ما اطلاعی نداشت و اولین هزینه مسافرت ما نگرانی خانواده ها بود.

  ایستادن در صف و تحویل عذا از برادران بسیجی، جابجایی  ساک و نشستن سر سفره ای که چند نفر نامحرم به عنوان همراه کاروان حضور داشتند و …خیلی سخت بود.همه چیز متفاوت بود. شانس آورده بودم دوستم  دختر معتقد و مهربان و از شهر خودمان بود و درک می کرد. خیلی کمک می کرد همه شرایط بر وفق مرادم باشد. و کمتر تفاوت ها را حس کنم. اعتراف می کنم اصطلاح  «گنبد نما »، آسانسور، اسکان در هتلی شیک و با امکانات لازم، همراهان  مسئولیت پذیر ، سوغاتی خریدن برای پدر و مادر و خانواده و آداب اردوهای گروهی، دوست خوب و… را اولین بار در این سفر تجربه کردم. هرگز لذت و معنویت و شیرینی  اولین ورود از باب الجواد، اولین باری که در صحن اذن دخول خواندم، اولین باری که روبروی ضریح ایستادم و سلام دادم ، اولین باری که صدای نقاره خانه را شنیدم و در صحن انقلاب نگاهم به گنبد طلا افتاد فراموش نمی کنم.

آخرین باری هم که مشهد رفتم از آن زیارت های به یاد ماندینست. همراه بودن با کسانی که سنی از آنها گذشته بود شاید قریب 70 - 80 سال، آن ها هم مثل اولین زیارتم، گوشی همراه نداشتند، پله برقی ندیده بودند، اولین بار بود حرم را می دیدند. بر خلاف ما محل اسکانشان مهمانپذیر ساده ای بود. غذایشان غذای حرم و… کنار اولین سلام و زیارت و شوقشان، پنهانی اشک ریختم.  امروز آرزو می کنم و خدا را قسم می دهم به حق مولود با برکت این روز که برای همه آرزومندان عالم،  اولین بار خیلی زود رقم بخورد. و مشتاقان حرمش از زائرینی نباشند که برای اولین زیارت مجبور به انتظار و استقبال خادم آقا با ویلچر باشند.

 

نوشته شده توسط: صداقت/ 13 مرداد 1396/ تولد امام رضا علیه السلام

ما از پل صراط همین جا گذشته ایم!

12ام مرداد, 1396

ما از امیدها همه یکجا گذشته‌ایم

از آخرت بریده ز دنیا گذشته‌ایم

از ما مجو تردد خاطر که عمرهاست

کز آرزوی وسوسه فرما گذشته‌ایم

گشته است در میانه روی عمر ما تمام

ما از پل صراط همین جا گذشته‌ایم

عزم درست کار پر و بال می‌کند

با کشتی شکسته ز دریا گذشته‌ایم

از نقش پای ما سخنی چند چون قلم

مانده است یادگار به هر جا گذشته‌ایم

ما چون حباب منت رهبر نمی‌کشیم

صد بار چشم بسته ز دریا گذشته‌ایم

صائب ز راز سینهٔ بحریم با خبر

چون موج اگر چه تند ز دریا گذشته‌ایم

شاعر: صائب تبریزی

چاهت چراست جای، گرت میل برتریست!

4ام مرداد, 1396

عمریست رهنوردی و چون کودکان هنوز

آگه نه‌ای که چاه کدام است و ره کدام

 

 شاعر: پروین اعتصامی/ قصیده 26


 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی