از مرگی سخن گفتم که پیش از مرگ می آید!

نوشته شده توسطصداقت...!

اگر جای مروت نیست با دنیا مدارا کن

به جای دلخوری از تنگ بیرون را تماشا کن

دل از اعماق دریای صدف‌های تهی بردار

همین‌جا در کویر خویش مروارید پیدا کن

خطر کن! زندگی بی او چه فرقی می‌کند با مرگ

به اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن

 

سكوت اقيانوس

نوشته شده توسطصداقت...! 25ام دی, 1396

خيلي نزديكيم به خيابان. اينكه عيب است يا حسن، نمي دانم ولي همين كه  منزلمان، هيچ وقت سكوت مطلق نيست، به نظرم ويژگي مثبتي است. زندگي در دنياي سكوت سخت است و وحشتناك. آنچه بيش از اين خروش هميشگي منزلمان، از ما دلبري مي كند خاكي بودنش است. خانه هاي شهر ما هيچ وقت مطلقا از خاك نرم بيابان كوير بري نيست.  عضوي جدا نشدني درهر منزلي است. قبل تر ها جنگلي از درختان تاغ، مانع از ميزباني خانه هاي ما به خاك بود. همه آن جنگل  به دست نا اهلان، زغال شد. حالا هوا با حركت بال هاي گنجشكان جاب جا شود؛ مي شود با انگشت روي همه شيشه ها و آينه ها و وسايل منزل يادگاري نوشت.

بين مردمان كوير  و خاك رابطه گرمي برقرار است. بچه كه بوديم خاك رس گل مي شد و خمير بازي. بزرگتر كه شديم، دويدن روي ماسه هاي روان در مسافرت هاي نيمروزي و خوردن سيب زميني  و چاي آتشي تنها تفريحمان بود. هنوز هم زود زود دلمان براي كويري كه فاصله شن روانش تا شهر كمتر از 20 كيلومتر است، بهانه مي گيرد. كوير پر از آرامش است. سكوتي دل انگيز زير آسماني صاف و نوراني. تا چشم كار مي كند بيابان است و بيابان است و بيابان.  هيچ ابهامي ندارد. ماسه روان و زميني كه با قدم هايت نزديك است تلاش تو را ببلعد و به تو مي آموزد، رفتن و نرسيدن چه ساده اتفاق مي افتد درست مثل حادثه طبس.

اولين بار كه به جاي دريايي از خاك، دريايي از آب ديدم دانشجو بودم. رفته بوديم براي آشنايي با گياهان مناطق معتدل و جنگلي كه كارمان به درياي شمال كشور افتاد. وقتي نگاهم به دريا افتاد از ابهتش ترسيدم. حس كردم آنجا بايد بيشتر از همه جا از قهر خدا ترسيد. نتوانستم مثل بقيه از دريا خاطره خوبي داشته باشم. كويري بودم و عادت كرده بودم به تفريح با سكوت كوير. خروش دريا و ذوق زدگي زائران بي قيد و بندش را دوست نداشتم. حس غريبي داشت. ديدن دانشجويان تحصيل كرده با لباس هاي خيس چسبيده به تن كنار دريايي كه با يك اشاره مي توانست به اين شادي پايان دهد، زيبا نبود.  مثل بقيه نرفتم قايق سواري. 

بعد از آن دريا را فقط از تلويزيون ديدم و اخبارش. اسمش كه مي آيد دلم مي گيرد.  دريايي كه 296 مسافر هواپيماي ايراني را بلعيد دوست ندارم. دريايي كه خانواده هاي ماهيگيران زحمت كش ما را براي هميشه منتظر نگه مي دارد دوست داشتني نيست. چرا دوستش داشته  باشم كه دكل نفتي را كه امانت هزاران جواني بود كه در اروند رودش آنها را حبس كرد و پس نداد، گم كرد. مگر تاريخ يادش مي رود كه چطور بعد از ساعت ها مقاومت و شجاعت سپيد پوشان، ناوچه پيكان را با سرنشينانش فرو برد؟ اخرين هنرش هم اين است؛ يك هفته است امروز و فردا مي كند و با شعله هاي به آسمان رفته، به ما كنايه مي زند. امروز جلوي چشم هزاران دل بي قرار بلعيدشان. سنگدل دريا، بگو  30 دريا دل ما را چه كردي؟ دوستت ندارم. فقط يك سوالم را جواب بده: اخبار از قول كارشناس گفت سيستم اين كشتي ها رادار است و منطقه برخورد دو كشتي، از نقاط كور نبوده است و به دليل تماس تلفني و ايميل و… دو ساعت قبل از انفجار، رادارها قطع نشده بود ، چه اتفاقي افتاد؟ چرا اسم اين نهنگت سانچي است؟ معناي تركيب دريا دلان ايراني، سوار بر نهنگ چيني،  محموله 136 هزار تنی میعانات گازی از عسلويه را به داسان كره جنوبي حمل مي كردند، چيست؟ از قضيه ذي نفعان و جعبه سياهي كه رفت، چيزي نميفهمم، اين قدر لغزنده اي كه نمي شود روي آب هايت يادگاري نوشت . سلام مرا به موج هاي خروشانت برسان و بگو اينكه جوانان ما را در دل اقيانوس آرام ربودي و ما براي هميشه با شنيدن نام اقيانوس آرام، نا آرام مي شويم بماند. از سكوت تو در برابر سوالاتمان رنجيديم مهم نيست.  ولي باور نكن خيلي زيركي و حقيقت ها را با سر و صدا و خروش، به اين و آن حواله كردي و كار تمام شد. خيلي زود مي آيد روزي كه «سجرت »مي شوي. آنجا اثري از مردم و ندانستن هايشان نيست. فقط تو هستي و خدا هست و رازهاي بر ملا شده ات.

نفت كش ايراني

نوشته شده توسط: صداقت/ 25 دي 1396

اگر واقعا تصورمان اين باشد...!

نوشته شده توسطصداقت...! 17ام دی, 1396

متأسفانه شناخت بعضی از مردم نسبت به جهاد و شهادت تحت تأثير برخي عوامل اندک است…

گاهی در برخی مراسم رسمی گفته می‌شود که

شهدا فقط برای دفاع از آب و خاک، جان خود را تقدیم کرده‌اند، و این، مقدس‌ترین کاري است كه يك فرد مي‌تواند انجام دهد!!  اگر نیت يك شهيد مسلمان فقط دفاع از آب و خاک باشد، چه تفاوتي بين او و یک فرد مارکسیست و بی‌دین است كه برای حفظ آب و خاک كشورش کشته شده است؟ آیا اجر و مقام شهدای ما با آن مارکسیست یکی است؟!

اگر واقعاً تصورمان این باشد که بايد همه چیز فدای آب و خاک شود، از اسلام دور شده‌ایم؛ فدا كردن عزیزترین گوهر خدادادی، یعنی جان گران‌بها براي چند متر خاک، کجا؛ و تقديم جان برای اعتلای کلمة‌الله، کجا؟!

…  جنگيدن برای ارضای عواطف انسانی یا برای اموری مانند آب و خاک که ارزش مادی دارد، قابل مقایسه با دفاع از اسلام و فدا کردن جان در راه آن نیست. آیا يكي دانستن شهادت در راه خدا، با کاری که حتی حیوانات هم به صورت غریزی آن را انجام می‌دهند، کوته‌فکری نیست؟

تفاوت ارزش جان دادن در راه امور مادی، و تقدیم جان برای خدا، از خاک تا افلاک است.

شهادت

منبع: آيت الله مصباح يزدي/ نغمه ملكوتيان/ 10 دي1396

اشك هاي سكوت!

نوشته شده توسطصداقت...! 11ام دی, 1396

 صداي گريه مظلوميت پسر بچه بيچاره در تمام منزل ما شنيده مي شد. كم مانده بود، من و مادر دق كنيم. اجازه دخالت نداشتيم به نفع «احمد رضا» نبود.

از هيچ كدام از خانه هايي كه با ما ديوار مشترك دارند، صدايي رد و بدل نمي شود جز يك ديوارِ امروزي.  خدا رحمت كند قديمي ها را. بناي ساختمان را طوري مي ساختند كه غالبا 80-70 سانتيمتر خشت و گل مانع دسترسي اطرافيان به بالا و پايين شدن هاي اوضاع منزلشان بود.  هر كسي اختيار چهار ديواري اش را داشت و حريم و حصاري به حساب مي آمد. خدا را شكر رنج سني خانواده ما و اين ديوار امروزي متفاوت است و تا ما يادمان مي آيد ساكنش پير زن تنهايي است كه سحرهاي ماه مبارك از همين حياط، همانطور كه مادرم را صدا مي كنم، مي شنود و بيدار مي شود و فردايش در كوچه همديگر را ببينيم، تشكر مي كند!.

يكي دوسال قبل قسمتي از خانه اش را به اصرار فرزندانش اجاره داد به يك خانواده جوان كه، تنها نباشد. زن و همسر و بچه مستاجر را نديده بودم ولي حتي اطلاع داشتم خانم مستاجر امروز چه غذايي پخته است. درب اتاقم در  حياط است و نشنيدن ها ناممكن والبته كاملا دوطرفه! گاهي پسر بچه 3 ساله از بالاي نردبان براي من دستي تكان مي داد و لبخندي و چند دقيقه بعد صداي مادرش بلند مي شد و كتك و كتك كاري. حياط پيرزن كوچك بود و نقلي. نردبان براي اينكه جاگير نباشد، تكيه داشت به ديوار. پيرزن بيچاره براي كمتر كتك خوردن پسرك از مادر تحصيل كرده اش، نردبان را برداشت و امانت گذاشت خانه يكي از همسايه ها. گاهي هم تعمدا براي همدردي با پسرك، مادربزرگش مي شد و مي بردش اتاق خودش و قصه و…. خلاصه كتك كاري و دعوا و جيغ و داد اين مادر وپسر سر هر مسئله كوچكي اتفاق مي افتاد و تمامي نداشت.

 تا اينكه خانم مستاجر باردار شد و رفتند خانه اي بزرگتر، آخرهاي محله و آرامش به خانه ما برگشت. ديگر صدايي از گريه «احمدرضا»شنيده نشد، هر چند رابطه «احمد رضا» و ننه راضيه كه فاميل هم بودند، برقرار بود. ما هم به ميمنت اين ديوار امروزي جوياي احوال «احمد رضا» بوديم. امروز صبح زود  احمد رضا برايم از آن سوي ديوار سلامي فرستاد و از پاسخ سلامم فقط خنديد.  با آب و تاب «ننه راضيه» را صدا كرد و گفت از پدرش اجازه گرفته است؛ امروز خسته است و مدرسه نمي رود. يكي دوساعت گذشت. صداي تلفن ما شنيده شد. خانمي پشت گوشي گفت؛ از مهد فلان تماس مي گيرد و به همسايه بگويم بچه خانم فلاني را آماده كنند برود مهد كه امروز درس مي دهد، حتما باشد. «ننه راضيه» را صدا كردم و پيام را رساندم. احمد رضا شنيد و گريه افتاد و گفت نمي رود.

به نظرم اصلا مهم نبود احمد رضا 4 - 5 سال بيشتر ندارد نه پيش دبستاني است نه كلاس اول؛ مهد است يك روز برود يا نرود چه فرقي دارد. دلش خوشتر و ننه راضيه هم در تربيت و آموزش تجربه كمي ندارد. اعلام كردم گريه نكن، نرو عزيزم. نيم ساعت بعد صداي مادر «احمد رضا» شنيده شد و گريه ها و التماس هاي «احمد رضا» به پيوست. «ننه راضيه» به احمد رضا دلداري مي داد كه برود مدرسه، مربي گفته مي خواهد 4 گوش را درس بدهد بعد ازمدرسه بيايد و برايش آش رشته هم مي پزد. و مادرش مثلا با احمد رضا حرف مي زند، طعنه مي زد:« اصلا هم نمي آيد. از اول اختيار بچه اش را نداشته است و همه جا رفته است. كارهايي كه من براي بچه ام انجام مي دهم نصف مادرها انجام نمي دهند. و هميشه آبرويم را مي برد». خواهر يك ساله احمد رضا هم گريه افتاد و تئاترصوتي تكميل شد. احمد رضا  با خشونت و تندي لباس مدرسه اش را پوشيد و دست در دست مادر، با چشمان گريان و فرياد«دوسِت ندارم. مي خوام امروز پيش ننه راضيه بمانم.» راهي مهد كودك شد كه چهارگوش را ياد بگيرد و از درس عقب نماند! مربي هم باپيگيري و عطوفتي كه احتمالا از هماهنگي با مادر احمد رضا، به خرج داد، مجبورنشد دوباره درس را تكرار كند. 

من و مادر سكوت كرده بوديم. حق نداشتم حرفي بزنم و غيبت كنم و قضاوت. براي آرام شدن نوشتم؛ اينكه همه اين ها به خاطر بچه هاست. قرار است آينده خوبي داشته باشند. نگهداري دو بچه كوچك كار ساده اي نيست همه قبول. شهادت مي دهم مادران ايراني زناني عفيفه و نجيبه و با حسن نيتند. اما  امروز  با اينكه از شهرت بيزارم، از اشتباه رفتار يك مادر، براي بار دوم  آرزو كردم دستم به جايي مي رسيد و بر خلاف قبل به جاي تعطيلي مهدكودك هايي كه بچه هاي زير 5 سال را نگهداري ميكنند، صبح اول وقت مادر «احمد رضا»ها را استخدام مي كردم بروند خدمت كنند به جامعه كه زحمت تحصيلاتشان به خاطر بچه داري به فنا نرفته باشد!!  مهد كودك هم جاي خوبي است وقتي كنار بچه باشيم و با باورهايي مريخي، حسرت بخوريم قدرت خدمت به جامعه را نداريم و بچه مزاحم است و عصبي شويم و مادري نامهربان. مهد كودك جاي خوبي است وقتي نفهميم سرور زنان عالم با مقام عصمت، كارهاي خانه اش را با خدمتگزارش تقسيم كرد و هرگز تربيت فرزندش را به ديگري نسپرد. مهد كودك هم جاي خوبي است وقتي نفهميم بچه امانت است و قرار نبود ملك ما شود با اختيار هر تصرفي. مهد كودك هم جاي خوبي است وقتي نفهميم چرخ جامعه را انسان هاي شريف و تربيت شده مي چرخاند كه مادرهاي ديروزي و اكثرا غير شاغل تربيتشان كردند، مهد كودك هم جاي خوبي است وقتي نفهميم  جاي كودك تا 5 سال اول آغوش مادر است كه محبت بياموزد و گذشت. و به اندازه همه مشكلات آينده اش مخازن قابل شارژ عاطفي توليد شود. مهد كودك هم جاي خوبي است اگر از اشتغال بيش از مادري لذت ببري. حداقل حرمت مادري و فرزندي حفظ مي شود و ته دل  احمدرضا ها مادر يك فرشته است هرچند خودش بي پناه است و پريشان!

نوشته شده توسط: صداقت11 دي 1396

او دلش می گیرد!

نوشته شده توسطصداقت...! 9ام دی, 1396

مدتی بود انتظار می کشیدم خانواده فرصت کنند و برویم برای خرید کفش. سرماخوردگی امان پدر را برده بود و ماموریت دادند به برادرم که در اولین فرصت این کار را از طرف ایشان انجام دهند.

رسیدیم به مغازه.  بسته بود. برادرم از شماره تماس روی درب سوال کرد و آقای مغازه دار توضیح داد که حداکثر یک ربع دیگر فروشنده، مغازه را باز می کند. چرخی زدیم اطراف و مشغول خریدن یک لیوان چای از یکی از مغازه های آن حوالی بودیم که صدای بالا رفتن کرکره دربی به گوش رسید. نگاه کردم. دخترک با جثه ای ضعیف و لباس و ژستی نا مناسب سعی در بالا بردن کرکره درب داشت که مغازه دار همسایه به کمکش آمد. وقتی کرکره بالا رفت دخترک تشکر گرم و صمیمانه ای کرد و کلید انداخت و درب باز شد. تا به یاد داشتم فروشنده کفش فروشی، خانم نبود. خانمی تنها. مراجعه کننده زن و مرد و از هر صنف. حقوق فروشندگی، کار مردانه، چقدر سخت به نظر می رسید. برادرم حکم کرد که چون مغازه دار خانم است و تنها، بهتر است خودم بروم داخل و موقع حساب و یا تردید در انتخاب ، ایشان را خبر کنم.

وقتی وارد مغازه شدم. خانم فروشنده سلام گرمی کرد و با مکثی نامم را صدا زد و با خوشحالی خاصی گفت: صداقت تویی؟!! توجه کردم. باور کردنی نبود، «آرزو» بود. چقدر عوض شده بود، نشناختمش. شروع کرد به سوال کردن: « چه می کنی؛ دَرست تمام شد و … ». پاسخ های دست و پا شکسته ای دادم. با ادعای عقل کلی در عکس العمل به پاسخ هایم، آگاهم می کرد که شاغل شدن رنگ و معنا به زندگی اش داده و حالا می تواند با حقوق ناچیزش هدیه هایی که دوست دارد برای مادرش بخرد؛ همه لباس هایی که دوستشان دارد بدون اینکه همسرش روی ویبره باشد خودش می خرد؛ مادر شوهرش در حضور دیگران سرزنش نمی کند که لیسانس بیکاری دارد ؛ مقایسه نمی شود با دخترهای فامیل؛ کسی به بهانه بیکار بودنش، کارهایش را به او تحمیل نمی کند؛  نصف روز بچه اش را دیگران مواظبت می کنند و خودش راحت است و حس کلفتی ندارد،  اجتماعی شده و خیلی از مغازه دارها می شناسنش و دیگر موجود ضعیفی نیست. نهایت همه حرف هایش را  خلاصه کرد که« کِلاس این روزها به شاغل بودن است، تو هم درس خواندن را رها کن و  بگرد دنبال کار. شاغل باشی همسر خوب زودتر پیدا می شود. کمی بروز باش». خیلی زود متوجه شدم از شناخت، برای منفعت کاری خودش سوء استفاده می کند و گران فروشی ؛ خداحافظی کردم و آمدم بیرون. برادرم مثل کوه منتظرم ایستاده بود: «کفش هایش خوب نبود؟». با نگاهی که تشکر و محبت را از چشمانم بخواند، جواب دادم: «فکرش خوب نبود. کِلاس گذاشته با حراج ارزش هایش که بی مهری مردهایی که حمایتش نکردند و اشتباه رفتار دیگران را جبران کند. دلش از خیلی ها گرفته بود، خود زنی می کرد».

 

نوشته شده توسط: صداقت/ 9 دی 1396

كرسي هاي عشق!

نوشته شده توسطصداقت...! 27ام آذر, 1396

با اينكه غالبا طالب سكوتم و فقط در تنهايي تمركز كار علمي دارم، همه مي دانند از درب بسته بيزارم. درب اتاقم يادش نيست كي بسته شده است. كليدهايش فسيل شده اند. وقتي درب بسته مي شود حس غريبي دارم. حسي شبيه جدايي و تنهايي  و شايد هم بي كسي. بدترين حس ممكني كه به ذهنم خطور مي كند. اين روزها حسي كه از باز بودن درب درك مي كنم از حس بسته بودن آن نامبارك تر است. سرگيجه چند هفته است امان مادر را بريده و  ميخكوبش كرده روي تخت. شنيدن ناله هايش و ديدن حجم بالايي از داروهاي بي اثر و پرونده هاي بستري، نه مجالي براي بسته بودن درب گذاشته نه براي باز بودن.

براي تغيير روحيه سري زدم به وبلاگ هاي سامانه. بازار مكتوبات و تصاوير و تزئينات خوراكي هاي شب يلدا داغ است. هر كسي به روش خودش يلدا شناسي مي كند. يكي تاريخچه اش را هفت هزار ساله مي داند و تفاخر مي كند كه ايرانيان از هزاران سال پيش دانش گاه شماري داشته اند. يكي ريشه شناسي مي كند و سرياني بودن و معناي ميلادش را رسوا مي كند و يكي سالروز زايش مهر مي خواندش.  يكي با طرح آداب و رسوم اين بزرگترين شب سال، به جاي جاي ايران زمين سفر مي كند و يكي هنرمندي شاعران را رديف مي كند. يكي پيامك ها را دسته بندي كرده براي تبريك گفتن ها، يكي يلداي مهدوي تعريف مي كند. يكي سعي دارد  تاييد اين آيين قبل از ظهور اسلام را، به دليل رسومات پسنديده -صله ارحام و مهماني و هديه دادن هايش-  از اسلام بگيرد، يكي نگران تغذيه نا سالم اين شب است. يكي توجهات را جلب مي كند به شب و جايگاه آن در آيات و روايات و زندگي بزرگان و ارتباط مي دهد به بلندترين شب سال . يكي نظر موبدان زرتشتي را به رخ مي كشد. يكي فلسفه اش را با پايان يافتن شب اهريمني و غلبه بر تاريكي به زرتشتيان نسبت مي دهد. يكي سعي دارد نظر علما را با تصاوير و گزيده هاي كتابي معتبر ارائه دهد و به تبليغش جامه عمل بپوشاند. هر كسي به زبان و دانش خود و از پنجره ديدگاه خودش يلدا را تعريف كرده است. با سليقه ها،  دست به دامان ژل و چاقو و ظروف مختلف شده اند كه سفره يلدا را زيبا كنند. تنوع بود ولي چيزي از نگراني هايم كم نكرد.

لپ تاپ را رها كردم و از درب باز، روي لبه تخت مادر نشستم و يلدا را بهانه ارتباط كردم: «مامان بچه بودي يلدايتان چه شكلي بود؟ با صداي گرفته و ناشادش گفت: مثل الان. مردم براي يلدا كجا مي رفتند: خانه پدر بزرگ ها. چه مي خورديد؟ هندوانه هم بود؟ هر كس هر چه داشت. ولي هندوانه نبود. تخمه خربزه و هندوانه هاي تابستان و توت خشك و… مزه يلدايتان به چه بود؟ غذاي محلي خاصي؟ قصه خاصي؟ جشن؟  زنده نگهداشتن چيزي؟ كرسي؟چشمانش را دوخت به چشمانم. دستش را گذاشت روي دستم و با لبخندي كه مي فهماند، چرا اين قدر سوال مي كنم، گفت: به با هم بودنش». درونم پر شد از حسي بي نظير. جاي من در كتاب ها و نوشته هايتان كه نيست، روي قلب هايتان بنويسيد صداقت مي گفت يلدا يعني ما نه به سردي هاي پاييزي عادت مي كنيم و نه سرماهاي زمستاني حريف گرمي دل هاي ماست. براي يلدا كرسي هاي عشق بچينيد. يلدايتان از جنس آرامشِ شب هاي قرآني.

شب يلدا

نوشته شده توسط: صداقت/ 27 آذر 1396

هرآنچه دیده ام یاد تو کردم...!

نوشته شده توسطصداقت...! 4ام آذر, 1396

اگر سوال کنی چرا برایم نمی نویسی انکار نمی کنم که نوشتن بعد از چندین سال، کار سختی نیست. ولی عزیزِجان بگو از چه بنویسم

اینجا یک اتاق شخصی 24 متری است، گرم و آرام و با تمام وسایلی که دوستشان دارم، چطور برایت بنویسم وقتی سرپناهت چادری است کوچک و سرد و شاید خرابه ای نمناک و زمستانی. من تا حالا توی چادر استراحت نکرده ام اصلا نمی دانم توی چادر ماندن در سرمای زیر صفر، چه حسی دارد. از چه بنویسم؟

اینجا برای بیرون رفتن، وقتی کمد لباسم را باز می کنم، سردرگمم که کدام لباس برای هوای امروز مناسب تر است، از خودم سوال می کنم، لباس گرم نداشتن در چادر و سرمای کرمانشاه یعنی چه؟

اینجا  وقتی  برای عزیزی نگران می شوم، اغلب بدون حرکت از جایی که نشسته ام، دلشوره هایم تمام می شود. شماره هایم را مرور می کنم و شاید تلگرامشان را، شاید هم تا میز تلفن قدم زدم. شاید پیدا کردنش در آن سوی دنیا، به اندازه ای که یک مشت خاک کنار بزنی نباشد. چه بنویسم از دلشوره ای که برایش باید خاک تمام خانه و مجتمعی را کنار زد.

اینجا وقتی دلم از گریه های برادر زاده ام،  می گیرد، تعویض پوشک و شستن پاهای نازنینش با آب گرم و شیر خوردن و سیر شدنش در آغوش گرم مادرش به اندازه ای است که بروم آشپزخانه و یک سینی چای بیاورم. چه می فهمم از مادر بودن و ایستادن توی صف شیر خشک  و از خودم سوال می کنم پوشکش را در چادر عوض می کنی سرما نمی خورد؟ پوشک دارید یا نه؟ اصلا کودکت را پیدا کردی ؟ زنده بود؟

اینجا وقتی دلتنگ می شوم. مادرم  سنگ صبور است و خانواده دیواری که در مشکلات به او تکیه می کنم. وقتی نمی دانم تو مادری که داغ بچه ات بر دلت نشسته یا فرزندی که غم بی مادری پشتت را شکسته یا نمی دانم باز ماندگان خانواده ات چند نفرند، از چه بنویسم؟

بگذار دیگر از اینجا نگویم. اینجا گفتنی ندارد. اما نزدیک بیا، باید کنار گوشت حرفی بزنم، عزیزِ جان، کاش می شد بیایم کرمانشاه آنوقت آنقدر برایت می نوشتم که بدانی زلزله زمین زیر پای تو را لرزاند ولی آسمان دل ما را خراب کرد. دلی که در همه چیز یاد تو کرد و تا برایت ننوشت، از شوک گریه نکرد!

نوشته شده توسط: صداقت/  4 /9/ 1396


 
ساخت وبلاگ در کوثربلاگ