حریم درگه پیر مغان پناهت بس!

نوشته شده توسطصداقت...!

دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش

که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس

به منت دگران خو مکن که در دو جهان

رضای ایزد و انعام پادشاهت بس

به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ

دعای نیم شب و درس صبحگاهت بس


کدام غم؟!!

نوشته شده توسطصداقت...! 26ام آبان, 1396

بعضی روزهای تعطیل با بقیه تعطیلات متفاوتند. اهل شهر، هر کجا که باشند، لازم باشد، پر در می آورند و خودشان را به شهر و مراسم ویژه آن می رسانند. اربعین از این نوع تعطیلات است.

طبق معمول همیشه، امسال هم خانه ما  از میزبانی مهمانان جا مانده از کربلا، بی نصیب نبود. مهمانان ناهار خورده و آماده می شدند برای رفتن به نینوای شهر که در واقع نوعی نمایش و روایتگری واقعه عاشورا و اربعین است. بچه ها  سرگرم بازی بودند، شدت محبت و علاقه بین آنها، در چشم ها که نه، در بازی هایشان موج می زد. گاهی برای مزاح   نبردن یکی از آن ها به مراسم را، جار می زدم، همه در حد بغض کردن، ناراحت می شدند و برای دفاع، همدلی هایشان دیدنی بود. نزدیک بود زنده به گور شوم.

نوبت حسین بود. تا شوخی کردم و صدای «نه» گفتن حسین بلند شد، فاطمه جبهه گرفت. تفاوت علاقه ها از همان کودکی روشن و رسواست. محبت بین فاطمه خانم 4 ساله و حسین آقای 2 ساله، به خواهر و برادری نزدیکتر است تا  عمو زادگی. فاطمه مثل مادر، حسین را دلداری داد و در دفاع، با عمه بد اخلاقی کرد. کار داشت به جاهای باریک می کشید که ادامه ندادم.

برای انجام کاری رفتم آشپزخانه که ناگهان صدای گریه حسین و فاطمه بلند شد. چند دقیقه ای طول کشید تا برگردم و ببینم قضیه چیست. هر دو با صدای بلند و از عمق وجود گریه می کردند. تا حدی جدی بود که نمی توانستند جواب سوالات را بدهند. شبیه مار گزیده ها سیاه شده بودند و کسی نمی توانست کاری انجام دهد. از بزرگترها سوال کردم، توضیح دادند که حسین کتاب داستانِ فاطمه را می خواهد و فاطمه راضی نمی شود. مادرها به میدان آمدند. مادر حسین عهد بست مثل آن را برایش می خرد و مادر فاطمه اصرار که کتابش را بدهد به مادر تا برایش نگه دارد و حسین نبیند که بخواهد و گریه کند.

چه حرف های غریبی! مادرهای بی سواد و کم سواد نسل ما در این شرایط می گفتند، هر چه داریم با هم استفاده کنیم و کوچکترها در اولویتند. ما هیچ وقت اسباب بازی مثل هم نداشتیم. خیلی وقت ها برخی بچه های فامیل اصلا اسباب بازی نداشتند. فرهنگ بازی این بود که هر چه داریم مال همه است. ما از کودکی ، از چیزهایی که دوست داشتیم برای کسانی که دوستشان داشتیم می گذشتیم.  نگاهم به لباس مشکی بچه ها خیره بود و از دقت درکلام مادرهای تحصیل کرده، غم همه وجودم را گرفته بود. یعنی جناب حبیب بن مظاهر، زهیر، بریر و جون و… ایثار و گذشت را در کربلا و همان ظهر عاشورا فرا گرفته بودند یا از کودکی حسینی تربیت شده بودند؟

 

نوشته شده توسط: صداقت/ 25 آبان 1396

فقط به خاطر یک مرد

نوشته شده توسطصداقت...! 11ام آبان, 1396

only for one man

امام حسین ع

گل نرگس، آمد!

نوشته شده توسطصداقت...! 10ام آبان, 1396

باور کردنی نبود. از شدت شادی مثل بچه های دو ساله، دویدم داخل اتاق و خبر رسانی کردم.  انگار همین دیروز بود که با اصرار، برادرم را مجبور کردم،  کل خیابانی یک طرفه از نصف جهان را پیاده برگردیم ببینیم، درست دیده ام یا نه. بالاخره  مغازه ای که از پنجره ماشین دیده بودم را، پیدا کردیم. نوشته پشت شیشه مغازه را نشان دادم و با افتخار گفتم: «دیدید توهم نبود؛ «پیاز نرگس موجود است»». با نگاه معنی دار گل فروش جوان، ساعت هفت و نیم صبح دو تا پیاز نرگس خریدیم . تا شب که برگشتم شهرستان مرتب داخل کیفم را نگاه می کردم که پیازها ضربه ندیده باشد.

  فردای آن روز با چه اشتیاقی راهی حیاط  شدم و همانطور که گل فروش تاکید کرده بود پیاز ها را داخل باغچه کاشتم. هر روز چند بار سر می زدم و دریغ از یک جوانه.کم کم نا امید می شدم که نمایان شدن برگ های تخت و ضخیمش دلم را برد. گل فروش گفته بود، برای دیدن گل ها و حس عطر بی نظیرش باید تا زمستان صبر کنم. انتظار سخت نبود، نرگسم زنده بود.

مراقبت می کردم و انگشت شماری برای رسیدن زمستان. نرگسم از خودم مشتاقتر، هنوز زمستان نرسیده به گل نشست. وقتی رسیدم کنار باغچه و چشمم به جمال گل زیبایش روشن شد، از همه خواستم برای دیدن نرگسم به حیاط بیایند. بی نظیر بود. با اینکه بارها در گل فروشی ها و رسانه،گل نرگس زنده دیده بودم، باور یکسان بودن آنچه دیده بودم با آنچه می دیدم و برای آمدنش انتظار کشیده بودم و تلاش کرده بودم،  سخت بود. با نیت لمس طراوتش، با احتیاط به نرگسم نزدیک شدم ، عطرش در وجودم پیچید نمی دانم چرا به جای شادی، دلم گرفت. چشم هایم می گفت، گل نرگس عالم، انتظارمان انتظار نبود؛ بماند.  ببخش که عطرت در عالم جاری است ولی به ندیدنت عادت کردیم.

نوشته شده توسط: صداقت/ 10 آبان 1396

تصویر حقیقی است.

جان ارباب!

نوشته شده توسطصداقت...! 30ام مهر, 1396

وقتی جمعمان جمع می شود، اولین حرفی که شنیده می شود جمله تکراری خان داداش است که؛ «دلمان لک زده برای چای های آبجی صداقت». و راهی آشپزخانه می شوم و بعد از نیم ساعت با سینی چای بر می گردم. همیشه در این لحظه یاد می کنیم از پسر عمو و همه برای خادم الحسین که افتخارش دم کردن چای برای عزاداران امام حسین علیه السلام بود، صلوات می فرستیم.

با اینکه هیچ وقت هم کلامی با پسرعمو را تجربه نکرده بودم ولی ذکر خیرش را کم نشنیده بودم. معروف بود به اینکه همه چیز را ساده می گیرد شواهد هم این حرف را تایید می کرد. 18 سالگی راهی سربازی شد و اولین مرخصی ازدواج کرد. هنوز 20 سال نداشت، پدر شد. 30 سال کمتر داشت که در صفحه دوم شناسنامه اش نام فرزند پنجم ثبت شد. شغلش آزاد و کم در آمد ولی کسی نشنید که از خرج و مخارج 6 فرزند و زندگی در خانه ای خشت و گل و نداشتن ماشین شکایت کند. دخترش چند سال از ما بزرگتر بود. سال دیپلم بود که پسر عمو راهی خانه بختش کرد و در چهل و چند سالگی بابا بزرگ شد.

وقتی برادرش در صحنه تصادف کشته شد و خواهرش در زایمان اول، به اندازه در آغوش کشیدن فرزندش زنده نماند، سنگ صبور عمو و زن عمو بود هیچ، کسی از چهره اش نخواند که داغ برادر و خواهر جوان دیده است. وجهه اجتماعی خاصی نداشت ولی وقتی برای کسی مشکلی مرتبط با شغل پسر عمو ایجاد می شد، همه او را نشانه می رفتند و می گفتند می خواهی سریع حل شود برو سراغ فلانی. محرم که می شد همه می دانستند کار تعظیل است و پسر عمو هر 12 شب مراسم، کنار سماور فلان مجلس است. 44 پنج سال بیشتر نداشت که یک روز در شهر پیچید که جوانش را با سر و صورت خونی پیدا کرده اند و بیمارستان بستری است.

پزشکی قانونی اعلام کرد تصادف بوده است. چند روز بعد جنازه جوانش را تشییع کردیم. صحنه ای تلخ و فراموش نشدنی. همه شهر جمع شده بودند. چند نفر زیر بغل های جثه معمولی پسر عمو را داشتند، باز هم پاهایش روی زمین کشیده می شد و نگاهش مات بود روی تابوت پسرش.  شکایت نمی کرد فقط با صدایی ضعیف و شکسته می گفت: «بابا ابوالفضل.» شک نداشتم همان جا، جان می دهد، اصلا مرده بود؛ ولی زنده ماند.

بعد از آن هم کسی ندید پسر عمو ترک عادت کند و سخت بگیرد. هرچند دیده بودند، روزهایی که کسی قبرستان شهر نمی رود کنار قبر پسرش دراز به دراز، قبر خاکی را در آغوش می کشد و بلند بلند گریه می کند. محرم سال بعد جای پسر عمو کنار سماور حسینیه خالی بود. صبح مثل همیشه از خانه زد بیرون، نرسیده به خیابان سکته کرد و تا رسیدن به بیمارستان جان داد. قبل از ظهر تشییع و به خاک سپرده شد. حتی در رفتنش به مردم ساده گرفت.

تا زنده بود کسی نفهمید پسر عمو که یک عمر ساده گرفت، مرگ جوانش چقدر به او سخت گرفت. حتما اگر سال بعد از فوت جوانش کنار سماور حسینیه روضه علی اکبر علیه السلام را می شنید جان می داد.شاید پسر عمو خوب می فهمید فرستادن شبیه ترین فرد خُلقا و خَلقا به پیامبر و کنار جنازه اش هلهله دشمن شنیدن یعنی چه. دنیا را ساده بگیر اما باور نکن شهادت علی اکبر برای ارباب ساده بود، به خاطر ارباب، ریسمان دینمان را محکم نگه داریم که برای حفظش پدرهایی چون حسین علیه السلام داغ جوان دیدند.

نوشته شده توسط: صداقت/ 30 مهر 1396

 

آسوده باش ماه من اما...!

نوشته شده توسطصداقت...! 23ام مهر, 1396

زمان مثل برق و باد گذشته بود. دو ساعت از شیشه پنجره اتوبوس، بدون پلک زدن، مبهوت بیابان بودم.  برای خانمی که کنارم نشسته بود مثل بوم نقاشی، ساکت و بی حرکت بودم. شاید اگر به او می گفتم شب را هم کمتر از دو ساعت استراحت کرده ام  باور نمی کرد. اما از درون مثل موج سرگردان، گاهی برخورد با ساحل رنجم می داد و گاهی برگشتن به عمق دریا. مدام حرف هایی که در جلسه چند نفری شنیده بودم،  در گوشم زمزمه می شد.

چقدر قضاوت سخت بود. کدام را باید باور می کردم. حق با کدام طرف بود؟ مجری بیچاره که دروغ نمی گفت. حتما کارهایی که می گفت انجام داده است. کارفرما هم انسان مغرضی به نظر نمی رسید شاید ستایش هایی که از مجری داشت حقیقی بود و واقعا دلش سوخته بود به حال حجم کاری و روح و روان و بر زمین ماندن کارهای شخصی مجری! فقط نمی فهمیدم چه قانونی در شرایط ولنگاری فرهنگی، مجوز صادر می کند دو سال تجربه مستقیم و بیش از ده سال تجربه غیر مستقیم، برای حفظ کلاسِ کاری به حاشیه منتقل شود؟ شاید از اول هم حاشیه نشسته بود و فقط بازیگر میدان بود و دست کارگردان رو نشده بود ؟ کدام اولویت  نیروی جدید را جایگزین مدیریت محتوا می کند و دست نیروی با تجربه را از محتوا کوتاه می کند؟ یعنی مفهوم تربیت نیروی انسانی اینجا می گنجید؟ شاید هم مجری حواسش نبوده و خرابکاری کرده بود؟ اگر خرابکاری کرده بود کارفرما چرا ستایش می کرد؟ اگر کارفرما علاقمند کار مجری بود چرا من که نظاره گر بودم و غرق تناقض و دنبال نشانه ها، یک بار هم از برخورد و حرف کارفرما چنین چیزی برداشت نکردم؟ حسی می گفت به مجری بگویم، بار و بندیلت را ببند و خودت را نجات بده. مجری برای اثبات اهمیت اهداف، اختلاف سلیقه ها و احترام ها و تحمل برخوردهای ناصحیح کارفرما را رو می کرد و کارفرما پا را در یک کفش که شرایط تغییر نخواهد کرد. حق داشت. کارفرما بود و او تعیین می کند هر کسی چه کاری باید انجام دهد. مجری هم از اسمش مشخص است مجری است. کارمند رسمی هم که نبود، می تواند بپذیرد، بماند، نمی تواند  به سلامت. درک مجری کار سختی بود. سخت، به اندازه فهم و قضاوت کارفرما. مجری می جنگید برای آرمان هایش و کارفرما برای حفظ موقعیت و منفعت کاری.  یعنی هر دو درست می گفتند؟ 

هنوز تناقض ها را ردیف می کردم که صدای «یا حسین» مداح از ایستگاه صلواتی محل توقف اتوبوس به گوش رسید. خستگی، پیاده شدن را از بالا رفتن به قله کوه سخت تر کرده بود. چند قدم که برداشتم و نگاهم  به پرچم مشکی مزین به نام ارباب گره خورد، نزدیک بود روح از کالبدم خارج شود. چقدر درک رنجش ارباب، از تناقض گناه ِسیاه پوش و سینه زن و گریه کن ساده بود. آن شب بعد از هماهنگی با خانواده به جای منزل، مستقیم رفتم حسینیه و از «ب» بسم الله سخنرانی تا آخر روضه جلوی پیر و جوان، مثل مجنون ها گریه کردم و تکرار می کردم«خدایا شکر که اربابی  مثل حسین علیه السلام دارم که بی قصیر نه، با کوهی از گناه مرا رد نمیکند هیچ، کنج حسینیه اش پناه بی پناهان است»

 

نوشته شده توسط: صداقت/ 23 مهر 1396

مادر دعا کن!

نوشته شده توسطصداقت...! 17ام مهر, 1396

بین صفحات مختلف سامانه رفت و آمد می کردم. غرق در فضای مجازی تا شاید مطلبی نظرم را به خود جلب کند. هنوز ناکام بودم که صدای خش خش برگ های حیاط و ناله مادر به گوش رسید. کمی پیش خودم غر زدم که وسط روز چه وقت جارو زدن حیاط است. مگر مادر فراموش کرده، پزشک جراح جارو زدن را ممنوع کرده است.

سیستم را رها کردم و با دلخوری راهی حیاط شدم. کمی با مادر صحبت کردم و خواهش کردم دست بردارند. چه اصراری است. فصل پاییز است و جارو زدن و نزدن حیاط، هیچ فایده ای ندارد. چند تا برگ خشک که حرص خوردن ندارد. خودم فردا بعد از نماز صبح  که هوا خنک تر است حیاط را مثل آینه تمیز می کنم. مادر دلگیر شد و اظهار نگرانی کرد که چرا عوض شده ام. هیچ وقت برای انجام کاری چون و چرا نداشته ام. بروم  به کارم برسم و خودشان حیاط را آرام آرام جارو می زنند.

وجدانم قبول نکرد. روسری را از سر مادر برداشتم و موهایم را زیر آن مخفی کردم و زیر آفتاب شدید همه حیاط را جارو زدم. مادر کنارم نشسته بود و هر چه اصرار می کردم که بروند داخل، فایده ای نداشت. مادر همه زیر و بم اخلاقم را از بر است. می داند کنارم هم بنشیند چقدر قوت قلب است. جارو زدن که تمام شد. آبی به سر و صورت حیاط و درختان زدیم. چه صفایی گرفته بود خانه. حق با مادر بود. چند تا برگ است ولی تمیزی منزل، روح زندگیست و نشاط و نشانه ای از دل های زنده و با هم بودن. نگاهم را دوخته بودم به چهره مادر و از رضایتش لذت می بردم. خودم را سرزنش می کردم که چرا این قدر چون و چرا کردم و خدا را شکر می کردم که به حرف مادر گوش داده بودم. دلم می خواست فریاد بزنم مادر ؛ بار اول نیست برای انجام کار درستی چون و چرا می کنم. سال هاست برای انجام دستورات خدایی بی نیاز، مهربان و عالِم به بود و نبود، نه تنها چون و چرا ها دارم ، نافرمانی هایم از شماره گذشته است! مادر دعا کن بی خدا نمیریم.

نوشته شده توسط: صداقت/ 17 مهر 1396


 
سوگواره عاشورایی