واژه هایم بوی باران می دهد!

زنـــدگي زيباست چشمي باز كن

گردشي در كوچه باغ راز كن

هر كه عشقش در تماشا نقش بست

عينك بد بيني خود را شكست

من ميان جسم ها جان ديده ام

درد را افكنده درمان ديده ام

ديده ام بر شاخه ها احساس ها

مي تپد دل در شميم ياس ها

زنـــدگي موسيقي گنجشك هاست

زنــــدگي باغ تماشاي خداست

گر تو را نور يقين پيدا شود

مي تواند زشت هم زيبا شود

ما را همین سر است؟!!

30ام آبان, 1395

چند روزی بود حال و هوای درستی نداشتم. آن هم با علت نا شناخته. نوعی خستگی و شاید بی انگیزگی. با اینکه خیلی از خواب و خوراکم کم کرده بودم، کارها خوب پیش نمی رفت و برکتی نداشت. اربعین از راه رسید و شد فریادرس.  توفیق شرکت در مراسم امام حسین علیه السلام به امید جلای روح. وسط جمعی از عاشقان حضرت نشسته بودم. به این امید که معجزه ای رخ دهد.

نگاهم را دوختم به امین. از آشنایان. یک سال بیشتر است او را می شناسم. پسر بچه ای کلاس چهارم پنجم ابتدایی. نزدیک من نشسته بودروبروی مادرش که کنار ما نشسته بودند. متوجه نگاهم شد و با نگاهی پرسشگر مجبورم کرد لبخندی برایش بزنم. اقتدار خاصی دارد. از این پسر بچه هایی که مرد کوچکند. قوی و با سر و صدا. همان ها که  به این راحتی ها نمی شود فریبش داد. صدایش به راحتی شنیده می شد و مادرش گهگاهی به من نگاه می کرد و از او صحبت می کرد. ظاهرا فقط برای رساندن پیامی آمده بود و تنها نشستن در قسمت مردانه را ترجیح می داد.

مادرش با حرص عجیبی سوال می کرد واقعا این کار را کردی؟ امین واقعا از پسر من چنین ضعفی سر زده؟ چنین کاری از تو سابقه نداشته است. مادرش به هیچ وجه باور نمی کرد و عجیب ناراحت شد. ظاهرا کتک کاری کرده بود و قضیه هم مردانه حل شده بود اما آمده بود برای اطلاع رسانی در اولین فرصت و گرفتن رضایت! یکی از اطرافیان از او سوال کرد چرا چنین کاری کردی؟ امین گفت می دانم اشتباه بوده ولی قسم جان مادرم را خورد.

همه جا خوردیم. همه به او نگاه کردند و یکی دو نفر سعی کردند بفهمانند این چیزها خرافات است و ربطی به سلامت و عمر مادرت ندارد و … صبر کرد همه حرف ها و منطق ها که تمام شد گفت: شاید یک سال از عمر مادرم کم شد ما چه می دانیم؟!!! مادرش ساکت شد! یک لحظه مات بودم و مبهوت. هر روز خلق را سر یاری و صاحبیست   / ما را همین سر است که بر آستان توست

حال و هوایم تغییر کرد اما نمی دانم نامش جلا ی دل بود یا  بلای دل!  خدایا کوفیان در این حد حضرت را باور نداشتند  یا محبتشان جای دیگر بود؟ اشکال ما این است که در حد امین  به امام زمانمان باور نداریم یا محبت هایمان جای دیگریست؟ نکند نمی فهمیم پدر مهربان یعنی چه و اینکه گناهانمان با قلب مولا چه می کند شعاریست؟ برای راضی شدن ولی نعمتمان همان موقع اقدامی داریم یا ؟؟!! خدایا رفتار ما به کوفیان که شبیه نیست؟ هست؟ سرنوشتمان چه طور؟

نوشته شده توسط: صداقت/ 30 آبان 1395

باقی بمان در عاشقی ...

24ام آبان, 1395

به شدت دچار ضیق وقت بودم و نگران کارهایی که باید انجام میشد. این وسط کاری پیش آمده بود و به دلیل بانو بودن متصدی پست بانک، مجبور بودم سری هم به پست بانک بزنم. چادرم را آماده می کردم برای رفتن که فاطمه اصرار که باید با عمه همراه شود. هر چه روضه خواندم و وعده دادم فایده نداشت. کم کم به علت نزدیکی راه، راضی شدم او را همراه خود ببرم و برای اولین بار همراهی یک کودک در محیط خارج از منزل را تجربه کنم.

دستش را گرفتم در جا می زد سوال کردم عمه دیر می شود نمی آیی؟ بروم؟ گریه گریه که نباید بروم و  من هم چادر مشکی مثل عمه می خواهم. حرصم در امده بود و سعی کردم به او بفهمانم چادر عربی اش قشنگ تر است و … مگر راضی میشد.

با اینکه سه ساله است ولی فهم بالایی دارد و باید مواظب حرف زدن ها بود ولی چه میشد کرد عصبانی بودم:  آرام گفتم عمه حالا چه موقع لج کردن است. وسط گریه خندید و گفت لج کرده ام و چادر مثل تو می خواهم. و اشک ها سرازیر شد. مادر بزرگواری کرد و چادر مهمانی عمه که یکی دو بار بیشتر سرم نکرده بودم آورد و وعده داد که برایش مثل این را می خریم و خود عمه می دوزد و مگر لج تعمدی به این راحتی ها درمان میشد.

 نهایت مجبور به قیچی چادر بی زبان عمه به شرط اینکه فعلا با روسری بیاید و خیالش راحت که چادر اینجا و فردا عمه دوخت می زند. . هر دو انسان عاقل و بالغ فریب وروجک سه ساله  را خوردیم و وقت نمیشد چادر را دوخت بزنم. و حکم اینکه باید با همین بیاید. از او اصرار و التماس با اشک و از من انکار با عزیزم و وعده و وعید. گاهی هم  برای مادر غر میزدم که درست نیست و پای چادر دوخت ندارد. مادرم میگفت دختر، بچه است تکلیف ندارد دو قدم راه این قدر اشک نگیر از این بچه.

 حرف به کرسی نشست و راهی شدیم. هنوز از در بیرون نرفته چادر به موتور همسایه جلو در، گیر کرد و درست پشت کمرش سوراخ شد. چه وسعتی.!  فاطمه گاهی با نگاهش دلفریبی می کرد و من همه حواسم به اینکه با چه ترفندی چادر را از او بگیرم. چادرش را مثل من نگه داشته بود و دیدنی شده بود.  کیف پولم را دادم دستش به این امید که نتواند چادر ساده بدون کش ر ا کنترل کند و چادر را با مهربانی از او بگیرم. گفت صبر کن عمه و چادر را رها کرد که کیف پول را بگیرد از سرش افتاد روی برگ های له شده پیاده رو و حالا تماشایی شده بود. جالب اینکه تاملی کرد و کیف را پس داد و چادر خاکی سوراخ که نخ هایش کم کم روی زمین می کشید را محکم گرفت.

 به شدت دلخور بودم. نمیشد چادر را از او گرفت. و تحمل نگاه های سنگین  غریب و آشنا برایم سخت بود. روی صندلی انتظار پست بانک نگاهم را دوخته بودم به چادر نگه داشتن فاطمه. تلویزیون از شهید خزائی می گفت، از شهادت، عاشورا ،اربعین. کودک سه ساله شهید در پاسخ سوال خبرنگار حرفی زد که از خودم خجالت کشیدم و بی جوابی سوالی که وجدانم از من می پرسید مرا آزار می داد:

 نعمت حجابت  کمترین قیمتش یتیمی این بچه است. فاطمه در حال آموزش حجاب ا ست و حالا که تمایل به این کار دارد تو به او می آموزی حجاب اولویتش تا زمانی است که چادر خاکی و سوراخ و … نباشد؟

اگر در صحنه ای مثل  کربلا حاضر بودی، در اسارت ، در کاخ ظلم و دشمن و برادرزاده ها و عزیزانت در بند،  در دفاع از حجابت  کلامی زینب وار می گفتی؟ به اندازه فاطمه پایبند هستی ؟  چادر خاکی، سوراخ و با نخ و مقابله با مخالف سرسختی مثل تو آن هم با رضایت کامل در هر محیطی؟. اسوه عفاف و عزیز کرده  آل رسول زینب  کبری علیها سلام چه در جلوه الهی دیده بود که بعد از عاشورا، در اسارت و  جلوی نگاه قاتل عزیزانش در کاخ کفر از بی پرده بودن صورت ها به ظلم یاد کرد؟!!!  دختران ما از عظمت عقیله بنی هاشم  علیها سلام چه فهمیده اند که داوطلبانه در راه این ظلم پایداری می کنند!!!

نوشته شده توسط: صداقت 23 آبان 1395

امان امان...

20ام آبان, 1395

كمي همت كرده بودم ميشد قضاي مسواك زدن شب را با اداي مسواك صبح به جا آورد. ساعت نزديك 2 شب بود. از سر شب روبروي سيستم  نشسته بودم  بدون حتي  پلك بر هم زدن. شارژ لپ تاپ را كه قطع كردم تازه يادم افتاد چند ساعت قبل به مادر گفته بودم چند دقيقه ديگر براي شام تشريف فرما مي شوم. طبق معمول غذاي سرد شده روي سفره منتظر را، انتقال دادم به يخچال و بدون شام، رفتم براي مسواك زدن و استراحت. از پديده هاي نادر شهر كويري، هوا باراني بود، آن هم در  فصل پاييز. حس رمانتيكم گل كرد و تصميم گرفتم براي مسواك زدن بروم حياط و فيضي ببرم.

حسي عرفاني هم غالب شد و براي  جلوگيري از اذيت آنها كه هفت پادشاه را خواب ديده بودند، تمام لامپ هاي مسير را جز لامپي كه  بالاي سرم بود روشن نكردم. مشغول مسواك زدن. صدايي شنيده ميشد مثل حركت آرام، از بين شاخ و برگ درختان حياط چيزي ديده نشد. خودم را زدم به غفلت و ادامه دادم. چند لحظه بيشتر نگذشته بود كه از خيابان صداي وحشتناك جانوري به گوش مي رسيد؛ خيابان اصلي نبايد مهمان چنين صداهاي بياباني باشد. خودم را زدم به بي خيالي.

كم كم بر خلاف معمول خوف بر قلبم غالب مي شد كه حس كردم دستي به شانه ام مي خورد. مسواك در دستم خشك شده بود.

خدايا صداي در شنيده نشد، خانواده كه خواب بودند. اصلا سابقه ندارد كسي از اهل خانه از پشت سر بيايد بي سر و صدا و دست به شانه. اخلاق مردم آزار بين اهالي منزل؟!!! جرات نداشتم در آينه نگاه كنم. از موهاي خيس آب مي چكيد روي صورتم و دستم حركت نمي كرد كه اقدامي انجام دهم. دوباره سنگيني دست را حس كردم. خدايا فرياد بزنم كه نمي شود، همسايه آزاري؟ نكند پيرزن همسايه از صدايم سكته كند تنهاست در خانه و فاصله اش با من يك رديف آجر. فرياد نزنم چه كنم؟

شيطان هم تشريف فرما شد نكند نا محرم باشد؟ خدايا با اين پوشش؟ يك لحظه خودم را در محيطي سرد  و خاموش ديدم و تنها . احساس بي امنيتي مي كردم و فاصله ام تا پناهگاه و قوت قلب و تكيه گاه هايم كم اما كسي بيدار نبود كه بتواند اقدامي انجام دهد. نگران پوششم بودم و باورهايي كه مانع از فرياد و شكوه ميشد.خدايا چه  حس غريبي!  چه گذشته بر آل رسول در بيابان كربلا شب عاشورا فقط خودت مي داني. بي پناهي، تنهايي، عزيزانت خفته در آرامگاه،   تاريك ،  دشمن، همراه شدن با نا جوانمردان بيرحم براي تعدادي زن و بچه عزيز كرده  حرم آل الله !

در همين افكار بودم كه تصميم گرفتم محكم باشم و پشت سرم را نگاه كنم. نمي دانستم بخندم يا گريه كنم شاخه درخت باران خورده با نسيم حركت مي كرد و گهگاهي به شانه ام مي خورد. چند دقيقه بعد داخل اتاقم نشسته بودم . گرما، آرامش، امنيت كامل و عزيزاني كه ديدنشان در حال خواب هم چشمان باران ديده ام را نوازش مي داد و  حسي كه مرتب مي گفت امان از عاشورايي كه به زنان آل رسول شب شد. امان امان!

نوشته شده توسط : صداقت 19 آبان 1395

اشتباه از نگاه من و توست!

30ام مهر, 1395

گاهی دلم برای اذان تنگ می شود و یک ساعت باقیمانده به نوای دلنوازش چشم انتظارم. نه از این بعد که خیلی معنویم و روحانی و اهل نماز اول وقت، از این جهت که بهانه ای باشد برای چشم برداشتن از سیستم بعد از چند ساعت و استراحت چشم و روح خودم نه، استراحت این لپ تاپ بیچاره.  مادرم گاهی سر میزنند و می گویند :گاهی پلک بزن مادر جان. این قوطی همین جا نشسته، هیج کجا نمی رود و به هم نگاه می کنیم و می خندیم و این می شود ترفند مادر برای استراحتم.

صدای اذان شنیده شد. از خدا خواسته، سیستم را هایبر کردم و رفتم برای نماز. نه چادر نمازم بود نه چادر رنگیم. یعنی  کجاست؟ همیشه تا می زدم و کنار میز بود. خواستم از اتاق خارج شوم رد پای مهر و تسبیح و جانماز و … روی زمین دیده میشد. میشد فهمید از کجا آب می خورد. وروجک باز هم مرا سرگرم سیستم دیده چادر ها را برداشته و الفرار. رفتم ببینم کجا می شود چادری پیدا کرد و نماز ی خواند.

جل الخالق این خانم ها کجا بوده اند؟!! چادر های من سر این ها چه می کند؟ ما که زنی با این قد و قامت نداریم؟ تردید داشتم بدون چادر بروم ؛ نروم. نگاه کردم به چهره هاشان. نزدیک بود از خنده سکته کنم. برادران محترم چرا چادر پوشیده اید؟! و برادرم از خنده من کاردش می زدی خونش نمی ریخت. خواستم چادر از سر ایشان بکشم فاطمه فریاد زد : عمه برو اتاقت. چادر ها مال ماست.

تماشایی بود وروجک سه ساله علاوه بر خودش و مادرم،  عمو و بابایش را چادر  به سر، گروه شده اند برای رفتن به روضه. چه خاله بازی با نمکی! خنده از من و اصرار از فاطمه و نگاه های معنی دار از برادران عزیز. بازی 15 دقیقه ای ادامه داشت و چقدر طولانی می نمود. برای اینکه اذیتی کرده باشم نگاه در نگاه بابای فاطمه که ظاهرا کمی معذب تر بود و گفتم: حالا بچه یک چیزی گفت گوش نمی دادید. برادرم نگاهی کرد به چشمان پر از شوق و لبخند رضایت فاطمه و سکوت کرد و چادرش را محکم گرفت.

و چه سکوت معنا داری. میشد قدرت عشق و علاقه   را به عینه دید.  تبعیت ها و رفتارهای به ظاهر غیر قابل هضم برای عرف، عاقلانه می نمود و زیبا  و زخم زبانم بازی را متوقف نکرد. چقدر ملموس بود ما رایت الا جمیلا. فقط ابعادش فرق داشت. جایی که علاقه و عشق به حضرت معبود، آنچه را بندگان نابالغش، تلخ می نامند و آزار و اذیت و غیر عاقلانه ، اولیایش زیبایی می بینند و لبخند رضایت معشوق! زخم زبان دشمن  را چه جای رقابت با عشق!

نوشته شده توسط: صداقت/ 30 مهر 1395

روضه خوانی امام زمان علیه السلام!

21ام مهر, 1395

الَسَّلامُ عَلَيْكَ

سَلامَ الْعارِفِ بِحُرْمَتِكَ  الْمُخْلِصِ في وِلايَتِكَ  الْمُتَقَرِّبِ إِلَى اللّهِ بِمَحَبَّتِكَ  الْبَرىءِ مِنْ أَعْدائِكَ،

سَلامَ مَنْ قَلْبُهُ بِمُصابِكَ مَقْرُوحٌ ودَمْعُهُ عِنْدَ ذِكْرِكَ مَسْفُوحٌ، سَلامَ الْمَفْجُوعِ الْحَزينِ الْوالِهِ الْمُسْتَكينِ …

سلام بر تو،

سلام كسى كه به حرمتِ تو آشناست،

و در ولايت و دوستىِ تو اخلاص مى ورزد،

و به سببِ محبّت و ولاى تو به خدا تقرّب مى جويد

و از دشمنانت بيزار است

سلام كسى كه قلبش از مصيبت تو جريحه دار،

و اشكش به هنگام ياد تو جارى است

سلام كسى كه ـ در عزاى تو ـ داغدار و محزون و سرگشته و برجای مانده است …

حضرت مهدی علیه السلام در خطاب به امام حسین علیه السلام

منبع: مشاهده شده در کتاب کلمات قصار امام زمان علیه السلام/ محمدتقی اکبر نژد/ ص 110

اصلی ترین سرمایه مقابله با جنگ نرم (2)

20ام مهر, 1395

 * اگر بخواهیم حقیقت ادراک محضر نور سیدالشهدا را داشته باشیم باید امروزمان را در مقام عمل پیوند بزنیم به صحنه عاشورا. یک پیوند، پیوند و  ارتباط عاطفی است که لازمه شروع سلوک کربلایی شدن است. این آمدن و رفتن ها و اشک ها و تعظیم شعائر حسینی با اداب و سنت وارده در هر منطقه ای.  اما این شرط لازمی است که کفایت کننده نیست. اگر پیوند اخلاقی و عرفانی و اجتماعی و سیاسی به حقیقت کربلا نزنیم همه عالم یکپارچه برای امام حسین علیه السلام گریه کنند یزیدیان زمان درنگ و تاملی نخواهند داشت. با گریه صرف پشت نظام سلطه نخواهد لرزید.

*همسو شدن با امام زمان علیه السلام یعنی همین گریه کردن. امام زمان می گوید باید  خون گریه کرد در این مصیبت. اصل این اجتماع که همین شور حسینی و پیوند عاطفی است جای هیچ تاملی ندارد اما زمانی این گریه اثر دارد که بتوانیم در تقابل با دشمن قرار گیریم. جبهه شناسی. موضع شناسی.

* اشک با گریه متفاوت است. گریه ناب، چشمه فیاض الهی است.  اگر در مقام عاطفت دل ما لرزید باید در مقام عمل پیوند  بخوریم به حرکت  عملی امام حسین علیه السلام.

*کی ما می توانیم بگوییم با امام حسین علیه السلام  هستیم ؟ وقتی که

ادامه »


 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی