آرشیو برای: "مهر 1396"

جان ارباب!

نوشته شده توسطصداقت...! 30ام مهر, 1396
وقتی جمعمان جمع می شود، اولین حرفی که شنیده می شود جمله تکراری خان داداش است که؛ «دلمان لک زده برای چای های آبجی صداقت». و راهی آشپزخانه می شوم و بعد از نیم ساعت با سینی چای بر می گردم. همیشه در این لحظه یاد می کنیم از پسر عمو و همه برای خادم الحسین که… بیشتر »

آسوده باش ماه من اما...!

نوشته شده توسطصداقت...! 23ام مهر, 1396
زمان مثل برق و باد گذشته بود. دو ساعت از شیشه پنجره اتوبوس، بدون پلک زدن، مبهوت بیابان بودم.  برای خانمی که کنارم نشسته بود مثل بوم نقاشی، ساکت و بی حرکت بودم. شاید اگر به او می گفتم شب را هم کمتر از دو ساعت استراحت کرده ام  باور نمی کرد. اما از درون… بیشتر »

مادر دعا کن!

نوشته شده توسطصداقت...! 17ام مهر, 1396
بین صفحات مختلف سامانه رفت و آمد می کردم. غرق در فضای مجازی تا شاید مطلبی نظرم را به خود جلب کند. هنوز ناکام بودم که صدای خش خش برگ های حیاط و ناله مادر به گوش رسید. کمی پیش خودم غر زدم که وسط روز چه وقت جارو زدن حیاط است. مگر مادر فراموش کرده، پزشک… بیشتر »

منم باید برم!

نوشته شده توسطصداقت...! 8ام مهر, 1396
برای خیلی ها همه چیز تمام شد. هرچند خوب می فهمم برای برخی، تازه اول راه است. و عجب راه دشواری.  دقیقا نمی دانم از گروه اولم یا دوم. ولی می دانم از زمان رسانه ای شدن و شناختت، تا روز برگشتِ جسم مطهر سر جدا یت، خواهر بزرگی بودم ، حیرانِ بین انبوه کلیپ ها… بیشتر »

آب حیات !

نوشته شده توسطصداقت...! 1ام مهر, 1396
دخترک بی اختیار تکیه زده بود به من و خوابش برده بود. دلم نمی آمد صدایش کنم ولی چاره ای نبود. اتوبوس رسیده بود عوارضی و باید پیاده می‌شدم.  هر چند بیداری شب قبل و خستگی چند ساعت نشستن روی صندلی اتوبوس با این وضعیت، جایی برای توجه به نگاه سنگین مسافران… بیشتر »

 
ساخت وبلاگ در کوثربلاگ