موضوع: "تجربه از ما عبرت از شما"

آنگاه هدایت شدم!!

نوشته شده توسطصداقت...! 16ام آذر, 1397

به شدت پشیمان بودم. بیشتر شبیه خانه ارواح بود تا فرهنگستان. جن هم پر نمی زد. دستگیره در را که پایین آوردم و صدای ناموزون در شنیده شد کم مانده بود قبض روح شوم. باور کردن وجود یک انسان آن هم خانم در این محل متروکه، توی قلب شهر معجزه به نظر می رسید. سلام و علیکی کردم و راهنمایی شدم به قسمت مربوطه. بین قفسه ها می گشتم و گاهی سرم را بر می گرداندم ببینم خانم مسئول هنوز شکل انسان و خانم است یا تغییر شکل داده است. هر آن احتمال می دادم عوض شود.

چند دقیقه که گذشت، کمتر پشیمان بودم. با همه متروکه بودنش مجهز و غنی به نظر می رسید. مثل معتادها که مواد می زنند همه چیزشان را یادشان می رود من هم جنس دیده بودم، خطر خانم مسئول را فراموش کردم. چند دقیقه جلو قفسه خشکم زده بود. نگاهی به قد و قامتش می کردم و تردیدم در ریسک بیشتر می شد. پیچ های قفسه محکم نبود و هر لحظه امکان سقوط داشت. گذشتن از خیرش کار ساده ای نبود.

بر ترسم غلبه کردم و توی تاریکی نصفه نیمه، از بین همه کتاب ها، شیرازه اش را دو دستی چسبیدم و ضمن تلاش برای خارج کردنش از بین کتاب ها، دویدم کنار. صدای وحشتناکی شنیده شد که خانم مسئول هراسان دوید داخل مخزن کتابخانه. اگر یک ثانیه غفلت کرده بودم دو نفری زیر صدها جلد کتاب دفن شده بودیم. شاید هم یک نفری. کسی چه می داند شاید ایشان تغییر شکل می داد و فرار می کرد.

خانم مسئول عصبانی بود و ملامتم می کرد: «این همه کتاب. باید همه جا را به هم می ریختی؟ تو اگر کتابخوانی و دنبال بهانه نیستی از آن قفسه کتاب بردار!». «توی دلم می گفتم. بیخود نیست فکر می کردم از ما بهترانی ها. باید مسئول زندان می شدی نه کتابخانه. به من چه پیچ قفسه ها هرز است؟ جا کم است همه را با چکش جا داده اید داخل یک قفسه تقصیر من است؟. تازه خودم که جمع کردم. شما باید فقط به ترتیبش کنید!. حیف از این کتاب. جایش اینجاست؟ همه جا چنین کتابی پیدا نمی شود. این مثل شما همزاد دارد!  این هابیلش پیش ماست و متعقل به دکتر تیجانی، قابیلش شیرین کاری آقای رادمهر و رسانه وهابی». حیف که دوباره کتابخانه کار داشتم و ترجیح دادم حرفی نزنم.

بیشتر شبیه آدمی بودم که از قبر فرار کرده بود تا کتابخانه. سرتاپایم خاکی بود. بالاخره کتاب «آنگاه هدایت شدم» دکتر تیجانی را پیدا کردم. از بس تعریف و تمجیدش را شنیده بودم و به خاطرش جان شیرین را به خطر انداخته بودم، یک شبه کل کتاب را خواندم. اینکه ببینم چطور شد دکتر تیجانی شیعه شد و چرا وهابی ها از حرص، وجود نویسنده کتابی را که به 14 زبان زنده دنیا ترجمه شده، انکار کردند، انگیزه کمی نبود.  تمام که شد از شدت هیجان، چند نفر دیگر را هم وسوسه کردم شروع کردند به خواندنش، خودشان نمک گیر شدند و همه اش را خواندند. چند روزه کتاب فقط در خانه ما چند بار مطالعه شده بود. بیخود نبود رادمهر فلک زده برای وهابی ها کتاب ممنوعه «چطور هدایت شدم» نوشت و سنی شدنشان را قصه کردند، از اثرش بر دل ها ترسیده اند. بیچاره ها نمی دانند این اثر حرف حق است  نه قصه، .به فرض هم که اسم و روش کتاب را مثلا زیرکانه ربودید همزاد زایی کردید و چندین بار چاپ و نشر ، قصه ناحق که دلربایی ندارد؟ دارد؟ عقل سلیم و فطرت سالم و بی طرف که پی ناحق نمی رود؟ می رود؟ اگر این چنین بود  حقیقت «آنگاه هدایت شدم» هرگز نوشته نمی شد.

مطالعه

نوشته شده توسط: صداقت/ آبان 1397

این دانشگاه تا اطلاع ثانوی تعطیل است!

نوشته شده توسطصداقت...! 30ام آبان, 1397

آن روز هم از همان روزهای دلتنگی بود. کلا هر چه بیشتر با زمین و زمان و انسان ها ارتباط بگیری غلبه این حس موقت ممکن تر می شود. چندتا عکس جنایت داعش وکلیپ سربریدن جوان و کشت و کشتار زن و بچه های یمنی با نیت قربه الی الله هم دیده باشی، چرخه کامل می شود ودلت می شود غمکده.

هر کاری می کردم آرام نمی شدم. انگیزه انجام هیچ کاری نداشتم. خیلی چیزها را می دانستم و استدلال های منطقی برایش داشتم ولی مگر عقل با دلِ غمگین همراهی می کرد؟  با خودم کلنجار رفتم و دست به دامن درد دل با مادر شدم، دو ساعت برایش آسمان ریسمان  بافتم. همه را گوش داد و گفت: « نا شکری نکن بچه. خدایی هست و قیامتی». خلاصه درد دل و نوشتن و منطق و احساس از جنس گریه کردن و استراحت و شب را به صبح رساندن هم لطفی نداشت. گاهی هم به خودم می گفتم: «ظرفیت نداری نبین»!

 صبح زود  مادر خواست برویم بیرون قدم بزنیم. از آنجایی که غالبا قدرت « نه گفتن» به مادر ندارم، بی چون و چرا قبول کردم. اعتراف می کنم خیلی هم مخلص نبودم گفتم می رویم قدمی می زنیم شاید دلمان هم باز شد.


 از خانه که آمدیم بیرون کسب آدرس کردم از مادر که کجا برویم، گفت: « قبرستان ». نگاهی کردم و گفتم: «مامان… فحش می دین؟ یا راستی راستی سر صبحی توی این اوضاع بریم قبرستان؟  ول کن مامان جا قحطیه!». فقط نگاهم کرد و راه را کج کرد به سمت قبرستان. نیم ساعتی بین قبرها دوری زدیم. صله رحمی کردیم و با عبور از گلزار شهدا  احساس شرمندگی کردیم.  سر مزار بزرگترهای خانواده فرود آمدیم.

مادر زیر لب با پدر و مادرش حرف می زد و من تماشایش می کردم. کمی که دقت کردم، حال دلم خیلی خوب شده بود. «یعنی دلم برای مرده ها تنگ شده بود؟ عجب مرده پرستی بودم و نمی دانستم». بیشتر که دقت کردم، مادر را در تشخیص درد و انتخاب درمانگاهش تا می شد در ذهنم تحسین کردم. البته که حرف زدن اثری نداشت. درمان  برخی دلتنگی ها دیدن حقایق است نه گفتنش. گورستان اسمش سرد و بی روح است، محیطش کافی شاپی بود برای خودش. آنجا دیدم  آنهایی که برای بیماریشان غصه خوردم، چه راحت رفتنشان را فراموش کردم. از قدرت زخم زبان ها و بی تقوایی کلام  برخی هاشان مشتی خاک باقیمانده بود.  ظالمترین ها از مردن امانی نداشتند و خوب ها برای همیشه کنارمان نمانده بودند. عزرائیل برای آمدنش از کسی جز خدا اجازه نگرفته و این قافله کوچک و بزرگ و سن و سال و سمت و جنسیت نشناخته بود. بچه یتیمی را دیدم  از درد دل با پدر و مادرش،  برای یک ماهش سبک می شد. پدری دیدم  سر قبر جوانش  شکسته بود و فهمیدم  کربلایی بودن چقدر سخت است. سکوتی دیدم  که باطنش کلامی با بصیرت بود.  نظم دیدم  از جهت قبرهایش. دوست و دشمن شناختم از اینکه جای هر جسدی توی قبرستان مسلمانان نبود.  از تابوت سرگردان افتاده روی زمین، یقین کردم، آخرین مدل لامبورگینی  همین چهارتا تکه آلومینیوم یا چوب است و بس. از دیدن غسالخانه رنگ از رویم رفت و فهمیدم  آنچه از آن می ترسم، مرده نیست، مردن بی توشه است. تفاوت فقیر و غنی آنجا یک متر سنگ بود، آخرش سنگ طلاست و کمترینش یک متر موزاییک یا مشتی خاک. از درخت های سر به فلک کشیده و گل های خوشرنگ فهمیدم تمام جسم سالمم قوت خاک است و خوابم. از احترام ها  فهمیدم، انسان های بزرگ نمی میرند.  آنجا فهمیدم راه حل غم نخوردن، ندیدن نیست، دیدن است. آنجا بود که فهمیدم چرا وهابی ها راحت داعش می شوند و با سر بریدن می روند بهشت. ملتی که با تکیه بر فتوا ی دوتا مفتی و تفسیر به رای چهارتا حدیث ضعیف، دانشگاهی به اسم قبرستان را صاف می کند و با مقبره سازی مبارزه می کند، بهتر از این نمی شود. دلی که مرگ و قیامت را فراموش کرد، چشمی برای دیدن حقایق ندارد. اما جان برادر! خودت را فریب نده. روی کره زمین هم قبر و مقبره ای نباشد، به زودی خواهی مرد و صاف می شوی!

نوشته شده توسط: صداقت/ آبان 1397

ویلا نشینان

نوشته شده توسطصداقت...! 9ام آبان, 1397

مصداق بارز یک مومن. در هر شرایطی لبخند از روی لبش حذف نمی شود. کارشناس غم زدایی و شیطنت های جذاب.

مثل دختر بچه های دو ساله، نشست روبرویم و گفت: «کشتی هات غرق شده؟ بیچاره. خدا صبرت بدهد. غرق کشتی با این قیمت دلار. تا هفت نسلت باید آب خنک بخورند. نگران نباش خودم درستش می کنم. در عرض چند ثانیه کتابم را از دستم قاپید و دستی روی جلدش کشید و گفت: «کتاب جادو جان،  هزار سال است این بیچاره در این قحط مطالعه، شما را مطالعه می کند چند تا آرزویش را هم برآورده نمی کنید؟ یعنی تو کمتر از چراغ جادویی؟». با مهربانی نگاهم کرد: «بگو چی می خوای کتابت قول داده آرزوت برآورده کنه». مکث کردم و گفتم: «یک کلبه قشنگ. وسط یک فضای سبز امن. غذا و آب و امنیت و کتاب و اینترنت و کاغذ و قلم. تاریک نباشه. حیونای مارمولکی نباشند. نترسم. خودم باشم و خدا. غیر از ما هیچ کس نباشه. هیچ کس».

خندید و گفت: «کتاب جادو جان ببخشید این منظورش همان ویلاست شما کلبه را بی خیال شو». بالاخره خندیدم و خیالش راحت شد. ادامه داد: «حالا مولّا جان چی شد هوس ویلا کردی؟». «اول کلید کلبه ام را بیاور تا بگویم، گفتی آرزویم را براورده می کنی». نگاهی به اطراف انداخت و دو دقیقه غیب شد و برگشت.  کلید خانه را گرفت جلوی صورتم، گفت: «بفرمایید. همان کلبه ای که می خواستید. فقط فضای سبزش را چند صدمتری برده ایم آن طرف تر همه استفاده کنند. به جای آن اشانتیون یک خانواده هم گذاشته ایم تنها نباشید. خدا گفت، بنده ام تنهایی را دوست ندارد». خواسته هایم را مرور کردم، راست می گفت، خدا، خانواده، سرپناه،  امنیت و آب و غذا، کتاب و اینترنت و کاغذ و قلم. اعیانی نبود ولی با دانستن اوضاع یمن و فلسطین و افغانستان بی انصافی بود نگویم ویلا نشینم. قرارمان این بود در دنیا به پایین دست نگاه کنیم و در آخرت به بالا دست».

کلید را گرفتم و دلم برایش گفت: «قبل تر ها همه می گفتند، دلمان گرفته برویم بیرون دوری بزنیم. نگاهمان گره بخورد با نورانیت  انسان ها، گوشمان پر شود از آواز امید. دلمان شاد شود به دیدن خوشبختی هم میهنانمان و از دلتنگی خلاص شویم. برویم با دیدن کوچه و بازار شهرمان یادی از خدا کنیم. این روزها هر قدم که در کوچه و بازار می زنیم،  کم مانده کارمان به سی سی یو بکشد. فضای مجازی و حقیقی، پر است از گله و شکایت. از خبرهای راست و دروغی که دل ها را آزرده می کند. گوشَت پر می شود از اماها و چراهای دل های شکسته. از نداشتن ها و غرورهای له شده. از دعوای برادر با برادر. از گران فروشی، از احتکار. از طمع. از ندیدن هم نوع و نیازش. ازحق های کتمان شده. از عهدهایی که وفا نمی شود. از شعله های نا امیدی که انگیزه های جوانان را می بلعد. از صدای ناهنجار و تصویر دلخراش فراموشی خدا. باور می کنی؟  آن هم در سرزمینی که برای زنده ماندن یاد خدا خون های زیادی روی زمینش ریخته شد. حیدر شناسانی که تا می آمدند، پدر مادرهایشان رفته بودند. مسئولین کجا هستند؟ فکری کنید، پایه های ویلاهامان به لرزه افتاده!».

نوشته شده توسط: صداقت 6 مهر 1397

تلاش کنید برای رفع تحریم ها!

نوشته شده توسطصداقت...! 29ام مهر, 1397

سالن به شدت گرم بود. سیستم صوت غیر فعال و کلاس متوقف شد. ساعت نزدیک 11 ظهر، تاریکی آنچنان  حکمفرما بود که چشم ها چیزی را نمی دید. از آن طرف سالن یکی چراغ قوه گوشی همراهش را روشن کرد تا نگرانی کودکی گریان از ترس را کمتر و او را آرام کند. از گوشه و کنار سالن صدای غر زدن های مختلفی به گوش می رسید: «نمی شد با اداره برق هماهنگ کنند یک امروز برق نرود؟؛ سیاستشان است که بگویند ما برای رفاه مردم تلاش می کنیم ولی کارد به استخوان رسیده و چاره ای جز این نداریم؛ نکند جایی اتصالی دارد؟ بمانیم یا برویم؟ آبپز شدیم از گرما…».مسئول جلسه با صدای ضعیفی عذر خواهی کرد و وعده داد مشکل تا چند دقیقه دیگر برطرف می شود.

توی تاریکی نشسته بودم. با کلنجارهای ذهنی مختلف گوشم را روی همه صداها بسته بودم.  کم کم 60 دقیقه نا قابل گذشت و با صدای صلواتی جلسه شروع شد. استاد فقط روی سن عذر خواهی کرد و با یک جمع بندی کوتاه از مباحث آخر الزمان و ظهور، ما را به خدا سپرد.

قرار بر برگزاری آزمون بود که افسر گروگان گیری سر رسید و ضمن اعتراض جمع پرید روی سن.  «مهدی دوستان عزیز بنده از فلان اداره آمده و چند دقیقه بیشتر وقتتان را نمی گیرم. نکاتی در مورد منابع انرژی است که بهتر است همه بدانند، شما که جای خود دارید. در عرض چند دقیقه سعی کرد با صدای لطیف زنانه اش بفهماند شارژرها در پریز نماند 15 درصد مصرف دارد. شیری که چکه می کند فلان لیتر آب هدر می رود. اسراف در منابع غذایی یعنی گرسنه ماندن کودکانی در مناطق محروم همین سرزمین خودمان. از کالای ایرانی حمایت کنید که ارز از کشور خارج می شود و نتیجه اش بیکاری و گرانی…». هشدار داد از جنگ آب و مشکلات نسل آینده.

ذهنم هنوز درگیر مباحث شرایط ظهور  بود. پازل ظهور، رهبر و قانونش را دارد،  برای کامل شدنش یار می خواهد و خواست مردم. چرا کسی برای قطع رابطه با مولا غر نمی زند؟ چرا کسی برای شرح آینده بدون مهدی مردم را گروگان نمی گیرد؟ آمدیم دنیا برای چه؟  بیچاره نسل آینده. ما دهه شصتی ها که در فرهنگی بزرگ شدیم که مفهوم خواهر و برادر و گذشت برای یکدیگر را می شناختیم. عمه و عمو و خاله و دایی دیده بودیم و برکات صله رحم. گلزار شهدا دیده بودیم و اشک مادر در روضه ها. با دعای خیر پدر و مادر بیمه شده بودیم و احترام به معلم و استاد بدرقه راهمان بود. یاد گرفته بودیم مشکلات برای همه هست و قناعت چه رنگی دارد. در حل مشکلات بیکاری هامان گفتند: «نسل سوخته» و صدایمان در نیامد.  در حل مشکلات ازدواجمان روزنامه ها تعدد زوجین را واجب کفایی کردند و عده ای گفتند خب چه کنیم بریزیمشان در اقیانوس و نشنیده گرفتیم. به جرم تلاش در راه تحصیل سرزنشمان کردند و در عین توانستن، نتوانستیم؛ با امیدی حقیقی که خدایی هست و قیامتی، زیر بار فشارها و بهانه های مختلف نیازهای اولیه زندگی، کمر خم کردیم و جایی برای تفکر مهدوی و اضطرار و انتظار و تلاشمان در تکمیل این پازل  نماند.

کاش مسئولین نظام اسلامی کنار هشدارهای  اتمام ذخایر و تعطیل کردن سانتریفیوژهای هسته ای، فکری به حال نسل شاهد جنگ آب و انرژی کنند. نسلی که عمرشان را با موبایل و فرهنگ حاکم بر فضای مجازی می گذرانند، امیدشان این است که تحریم ها بشکند و دنیا و آخرتشان آباد شود، جنایتکاری مثل ترامپ را خیر خواه می بینند و علیه خودی شعار می دهند، بعید نیست با دلار 15 تومان، نام مهدی را به زبان می آورند، در هنگامه کمبود انرژی  نام مهدی را هم فراموش کنند. ما که بی نصیب بودیم. فکری به حال تحریم زندگی با مهدی علیه السلام کنید که خدا افتخار زندگی با ولیش را به هر کسی نمی دهد.

تحریم

نوشته شده توسط: صداقت/ اول مهر 1397

عاشقتم...!

نوشته شده توسطصداقت...! 15ام مهر, 1397

ایستاده بودم سر کوچه و منتظر بودم که دوستم با ماشینش برسد و برویم سر کلاس و درس و بحث. اوایل مهر بود و کوچه و خیابان پر  از صدای نشاط و رفت و آمد مدرسه ای ها.  دیدن کلاس اولی ها و فرم های زیبایشان،  پدر و مادرهای در تکاپو و رفت و آمدهای پر سر و صدا، امید را در دل هر کسی زنده می کرد. حس خوبی داشتم. 

خیره شده بودم به دو تا پسر بچه نیم وجبی که از آن دورها با ژستی نمکین به من نزدیک می شدند. یکی تپل و سفید و کوتاه تر با فرم آبی تیره و سر آستین های چهارخانه آبی روشن و سفید. لباس هایش کمی بزرگتر از خودش بودند. کفش های اسپرتش گاهی از پاهایش در می آمد و کلافه اش می کرد. حرکات عجیب و غریبی از خودش نشان می داد و تلو تلو خوران قدم می زد. آن یکی دوستش ولی متفاوت تر بود. استخوانی و سبزه تر. می خندید و مشخص بود دوتا از دندان های شیری پیشینش را موش خورده است. لباس هایش همرنگ دوستش بود و تمیز و اتو زده. کیفش را به زحمت جا بجا می کرد. سعی داشت دوستش را نسبت به چیزی قانع کند. گاهی لباسش را می کشید و متوقفش می کرد. گاهی صدایش را بلند می کرد. گاهی ناراحت می شد و می ایستاد. گاهی می خندید. تپلی ولی فقط سر و گردن می تکاند و با موجِ بدنش راه می رفت. متوجه نشدم اختلاف بین علما در مورد چیست.

چند قدم مانده به من، تپلی که از دوستش کمی جلوتر بود، با همان حالت، بلند و با صدای بچگانه و آهنگین در حالی که سرش را به سمت آسمان برده بود و چشم هایش را بسته بود، گفت: «عااااشقتم…» و رد شد. آن یکی دوستش زیر چشمی به من نگاه کرد و در حالی که از خجالت سیاه شده بود یواشکی می خندید. من هم نامردی نکردم و لبخندی نثارش کردم و هر دو یک دل سیر خندیدیم. تا چند متری که از من دور می شدند دوست تپلی نگاهم می کرد و می خندید. تپلی ولی هنوز در عالم خودش بود. آواز می خواند و می رفت برای مدرسه. حتی متوجه نشده بود چه اتفاقی افتاده است.

شروع با نشاطی بود. متوجه بودم که تپلی غرق اواز خوانی خودش بود و  اصلا مرا ندید و به من حرفی نزد اما لحن و محبت بچگانه و کلمه مثبتش حالم را بهتر کرده بود. خندیدن هایمان با دوست تپلی هم اکسیری بود برای خودش. آن روز تدریس بهتری داشتم. انگیزه بیشتری داشتم. درک کردم چقدر کلمات و بیان و تقوای کلام در برخورد با دیگران اهمیت دارد.  ولی خیلی دوام نداشت. رفتم سراغ کتابخانه ام که نگاهی بزنم  و کتابی انتخاب کنم برای مطالعه، چشمم افتاد به کتاب چهل حدیث موسیقی و اثراتش؛«نت شیاطین». چند سال بود نگاهی نینداخته بودم. کتابچه را ورق زدم وهمه روز را نگران تپلی بودم. یادآوری شیوه راه رفتنش در اجتماع، سر به هوایی و بی فایده بودن تلاش های دوستش، رفتار نسنجیده و متوجه نشدنش دیگر به نظرم تئاتر شیرین و قشنگی نبود. «عاشقتم» ادبیات مناسب تپلی نبود. خنده های من و دوستش زهر بود نه اکسیر.  کسی نمی گوید موسیقی کلا حرام است و باید ریشه کن شود. ولی نمی توانم منکر اثرات نامناسب موسیقی شوم. این بچه و روح لطیفش موسیقی را کجا شنیده جز خانه اش؟ یعنی پدر و مادر تپلی به خودشان هم رحم نمی کنند، نمی دانند بچه ها تربیت را از ما می بینند نه اینکه بشنوند؟  موسیقی که مناسب او نیست چه می کند با روح و روانش؟ کدام پدر و مادر می توانند ادعا کنند عاشق کودکشان هستند و  به اینکه روح و روان کودکشان  با موسیقی نا مناسب سن و جسم و روحش عجین شده افتخار می کنند؟

نوشته شده توسط: صداقت/ 15 مهر 1397

خوب شد که رفتی!

نوشته شده توسطصداقت...! 1ام مهر, 1397

محرم که می شود، به برکت مراسم و عزاداری های ویژه شهرمان، میزبان عزاداران مختلفی از فامیل و آشناییم.

دو نفری از جمع جدا شده بودیم، هنوز حرفمان شروع نشده، بی مقدمه از یکی از دوستانش که نمی شناختم گفت: «برای بار چندم دختر  چند ماهه اش از دنیا رفت. بیچاره داغون شد. دکترها گفته اند دیگر بچه دار نمی شود». نتوانستم احساسم را کنترل کنم : « هر طور صلاح خداست. بازهم خدا را شکر. دختر بود. بهتر که رفت. خوش بحالش». از حرفم رنجید، نگاهم کرد و بی توقع، به رگبارم بست و هر چه از دهانش بیرون آمد گفت: « شب عاشورا حداقل رعایت کن. بهتر که رفت؟ راست می گویند مجردها خیلی خودخواهند …». از آنجایی که گوشم از این حرف ها پر بود توجهی نکردم و اجازه دادم دلش خالی شود.  مادر به شدت ناراحت شد ولی حرفی به مهمانش نزد. از آنجایی که تازگی ها حوصله جر و بحث و دفاع از خودم را ندارم. رهایش کردم.

فرداشبش، شب یازدهم محرم، بی صدا  توی حسینیه شهرمان منتظر آغاز مراسم، نشسته بودیم. مادر بر خلاف عادت همیشگی از رنجیده خاطر شدنش از اتفاق شب قبل، نصیحتم کرد: «مادر جان نمی گویم زندگیت بی دغدغه بوده و بی مشکل. ولی خیلی ناشکری.  خوب نیست فشار مشکلات را در حرف هایت نشان بدهی. صبور باش. مردم هزار مشکل دارند و این حرف ها را نمی زنند». «مامان من حرفی نزدم. گفتم دختر بود خوش بحالش که مرد. این حرف بدی است؟». مادر متحیر و سرد نگاهم کرد و گفت: «پس نه حرف خوبی است، یعنی چه دختر بود بهتر که مرد. تو که این طوری نبودی». «مامان. می دانم حرفم اشتباه است و این حساب کتاب های من، خدا را ندیدن است. ولی این بچه، دختر بود. دختر بدون حمایت؟ بزرگ که شد، والدینش مسن شده اند. خواهر و برادر ندارد.. دنیا هم که پر از بدی است. خوب بودن پیشکش … یک دختر  تنها با این همه تنهایی چکار کند؟ می دانم خدا همیشه هست. کسی با وجود اهل بیت علیهم السلام و قرآن تنها نیست. ظهوری هست و نوید دنیایی با حضور آقا. تنها بشود بین دشمن و زن و مرد نامردی که خدا را نمی شناسند، خوب است؟ خوش بحالش که رفت. مادر دختر جنسش این جور است. فرقی نمی کند سه ساله باشد یا پنجاه و چند ساله، نجیبه باشد و عفیفه از تنها شدن بین دشمن دق می کند. حالا یا همان روزهای اول تنها شدن گوشه خرابه، یا یک سال بعد از انجام رسالتش گوشه خانه. آنها که غیرتشان حسینی است می فهمند، روضه شب یازدهم با همه روضه ها فرق دارد. روضه تنهایی شریف ترین ها بین خبیث ترین ها. عاشورا،  اسارت، شامیان و کاخ یزید. امان از دل زینب امان از دل زینب.

امان از دل زینب

نوشته شده توسط: صداقت/ اول مهر 1397