« جان ارباب!مادر دعا کن! »

آسوده باش ماه من اما...!

نوشته شده توسطصداقت...! 23ام مهر, 1396

زمان مثل برق و باد گذشته بود. دو ساعت از شیشه پنجره اتوبوس، بدون پلک زدن، مبهوت بیابان بودم.  برای خانمی که کنارم نشسته بود مثل بوم نقاشی، ساکت و بی حرکت بودم. شاید اگر به او می گفتم شب را هم کمتر از دو ساعت استراحت کرده ام  باور نمی کرد. اما از درون مثل موج سرگردان، گاهی برخورد با ساحل رنجم می داد و گاهی برگشتن به عمق دریا. مدام حرف هایی که در جلسه چند نفری شنیده بودم،  در گوشم زمزمه می شد.

چقدر قضاوت سخت بود. کدام را باید باور می کردم. حق با کدام طرف بود؟ مجری بیچاره که دروغ نمی گفت. حتما کارهایی که می گفت انجام داده است. کارفرما هم انسان مغرضی به نظر نمی رسید شاید ستایش هایی که از مجری داشت حقیقی بود و واقعا دلش سوخته بود به حال حجم کاری و روح و روان و بر زمین ماندن کارهای شخصی مجری! فقط نمی فهمیدم چه قانونی در شرایط ولنگاری فرهنگی، مجوز صادر می کند دو سال تجربه مستقیم و بیش از ده سال تجربه غیر مستقیم، برای حفظ کلاسِ کاری به حاشیه منتقل شود؟ شاید از اول هم حاشیه نشسته بود و فقط بازیگر میدان بود و دست کارگردان رو نشده بود ؟ کدام اولویت  نیروی جدید را جایگزین مدیریت محتوا می کند و دست نیروی با تجربه را از محتوا کوتاه می کند؟ یعنی مفهوم تربیت نیروی انسانی اینجا می گنجید؟ شاید هم مجری حواسش نبوده و خرابکاری کرده بود؟ اگر خرابکاری کرده بود کارفرما چرا ستایش می کرد؟ اگر کارفرما علاقمند کار مجری بود چرا من که نظاره گر بودم و غرق تناقض و دنبال نشانه ها، یک بار هم از برخورد و حرف کارفرما چنین چیزی برداشت نکردم؟ حسی می گفت به مجری بگویم، بار و بندیلت را ببند و خودت را نجات بده. مجری برای اثبات اهمیت اهداف، اختلاف سلیقه ها و احترام ها و تحمل برخوردهای ناصحیح کارفرما را رو می کرد و کارفرما پا را در یک کفش که شرایط تغییر نخواهد کرد. حق داشت. کارفرما بود و او تعیین می کند هر کسی چه کاری باید انجام دهد. مجری هم از اسمش مشخص است مجری است. کارمند رسمی هم که نبود، می تواند بپذیرد، بماند، نمی تواند  به سلامت. درک مجری کار سختی بود. سخت، به اندازه فهم و قضاوت کارفرما. مجری می جنگید برای آرمان هایش و کارفرما برای حفظ موقعیت و منفعت کاری.  یعنی هر دو درست می گفتند؟ 

هنوز تناقض ها را ردیف می کردم که صدای «یا حسین» مداح از ایستگاه صلواتی محل توقف اتوبوس به گوش رسید. خستگی، پیاده شدن را از بالا رفتن به قله کوه سخت تر کرده بود. چند قدم که برداشتم و نگاهم  به پرچم مشکی مزین به نام ارباب گره خورد، نزدیک بود روح از کالبدم خارج شود. چقدر درک رنجش ارباب، از تناقض گناه ِسیاه پوش و سینه زن و گریه کن ساده بود. آن شب بعد از هماهنگی با خانواده به جای منزل، مستقیم رفتم حسینیه و از «ب» بسم الله سخنرانی تا آخر روضه جلوی پیر و جوان، مثل مجنون ها گریه کردم و تکرار می کردم«خدایا شکر که اربابی  مثل حسین علیه السلام دارم که بی قصیر نه، با کوهی از گناه مرا رد نمیکند هیچ، کنج حسینیه اش پناه بی پناهان است»

 

نوشته شده توسط: صداقت/ 23 مهر 1396

آراي كاربران براي اين مطلب
5 ستاره:
 
(1)
4 ستاره:
 
(0)
3 ستاره:
 
(0)
2 ستاره:
 
(0)
1 ستاره:
 
(0)
1 رأی
ميانگين آراي اين مطلب:
5.0 stars
(5.0)
نظر از: روشنک بنت سینا [عضو] 
5 stars

سکوت معنادار

1396/10/15 @ 11:24
پاسخ از: صداقت...! [عضو] 

گذشت ليك به خون جگر گذشت!

1396/10/17 @ 00:07


فرم در حال بارگذاری ...