کان گدا را...!

نوشته شده توسطپشتیبانی کوثر بلاگ

گرچه قرب درگهت حدمن مهجور نیست

گر به لطفم گه گهی نزدیک خوانی دور نیست

شمع مجلس در شب وصل تو سوزد من ز هجر

چون نسوزم کاین سعادت یک شبم مقدور نیست

محتشم را محتشم گردان به اکسیر نظر

کان گدارا چون گدایان سیم و زر منظور نیست

شاعر: محتشم کاشانی/ غزل 109

تصویر آب دادن این غنچه دیدنی است!

نوشته شده توسطصداقت...! 15ام شهریور, 1398

از همان کنج اتاق نشیمن یک نگاهم به عماد بود و چهار دست و پا رفتنش و نگاه دیگرم به بقیه برادرزاده ها که 4-5 نفری دور هم حلقه زده بودند و نمی فهمیدم مشغول چه توطئه ای در اتاق نازنینم هستند. با اینکه صدبار خط و نشان کشیده بودم، ته دلم نگران کتاب های قرضی و نظم کتابخانه و سلامت وسایلم بود. همه سال برای آمدن مُحرّم و معنویتش و جمع شدن جمعمان لحظه شماری می کنم، اما نمی توانم احساس ناخوشایندی را که دارم، انکار کنم. سر و کله مهمان های مُحرّمی که پیدا بشود باید اتاق مهمانی را که همه سال با انبوهی دفتر و کتاب و قلم در تسخیرم است، تحویل مهمان ها داده و مهاجرت کنم به کنجی از اتاق نشیمن. از هر بعدی حساب کنی هیچ فرقی بین کنج اتاق مهمانی و اتاق نشیمن نیست، بارها به خودم گفته ام:« هیچ سهمی از این منزل ملک تو نیست. نسبت تو و بقیه خواهر برادرها با این اتاق فرقی ندارد»، با این همه از این قضیه به شدت احساس غارت شدن و ناراحتی دارم. نمی دانم امسال چرا این حس این قدر پر رنگتر شده بود. هیچ تمرکزی برای انجام هیچ کاری نداشتم. شاید هم باید باور کنم به اندازه سال قبل جوان نیستم و حوصله شان را نداشتم.

عماد که خسته شد و صدای گریه اش بالا گرفت، بغلش کردم رفتم ببینم تیم وروجک های زیر 9 سال چه کار خارق العاده ای انجام می دهند که نیم ساعت بود بدون بحث و دعوا، حلقه وار میخکوب بودند روی زمین.

تا من را دیدند با ذوق و احساس رضایت عجیبی یک صدا گفتند: «عمه ببین، عمه ببین…». دست و پایم سست شده بود نمی توانستم تصمیم بگیرم که طبق روانشناسی کودک ذوق کنم و تشویق و بعد اشتباهشان را تذکر بدهم یا مثل غارت شده ها فریاد بزنم و به جای دست، با عماد بکوبم به سرشان یا جیغ بزنم و مادر را صدا کنم تا به فریادم برسد. کم مانده بود عماد از دستم رها شود. باور کردنی نبود. در عرض کمتر از نیم ساعت، نیمی از برگه های آچهار بسته جدید با قیمت سوبله که برای پایان نامه خریده بودم را گروهی نقاشی کرده بودند و همه را تا جایی که چسب نواری و پایه چسب یاری کرده بود به در و دیوار اتاق نصب فرموده بودند. بقیه را هم با هر وسیله ای که می شود،اعم از پونز و میخ و چسب مایع. حتی به شیشه های کمدم که صبح تمیز کرده بودم رحم نکرده بودند. چند نفر نقاش و دو نفر هم داغ داغ صندلی کِشان کار نصب و عرضه را به عهده گرفته بودند. زهرا کوچولوی سه ساله هم که به پروژه راه نیافته بود، تا توانسته بود روی دیوار کچی غیر قابل شستشو با مداد شمعی هنرنمایی کرده بود. به عنوان زیر دستی هم هر کتابی از هر کجا زورشان رسیده بود، برداشته بودند. نصف کتاب ها هم از شدت سرعت عمل در خروج زیر دستی، از کتابخانه ریخته شده بود روی زمین. این وسط محمد را هم تشویق می کردند که تکیه بدهد به لپ تاپ و برای اولین بار یا علی بگوید و برخیزد و راه رفتن را تجربه کند. از بس صندلی را کشیده بودند برای نصب و تزیین، پیچ های پشتی صندلی باز و صندلی به دو شیء جدید چهار پایه و بالش تبدیل شده بود.

اشکم در آمد «دلم می خواست همه را به اتفاق خانواده هاشان از خانه بیرون کنم». عماد هم آرام نمی گرفت.  مادر از آشپزخانه تلگراف می زد که بچه شاید تشنه است بروم آشپزخانه. بدون هیچ عکس العملی، عصبانی خیز گرفتم طرف آشپزخانه. همین طور که مادر آب جوشیده می ریخت توی استکان و عماد را سیراب می کرد، هر چه توانستم غر زدم. مادر فقط گفت: «دخترم اینها برادرزاده هایت هم نباشند، عزادار امام حسینند. جمع می کنیم. امام حسین علیه السلام افتخار داده چند روز میزبان عزادارش باشی، ناراحتی؟ ». آنقدر عصبانی بودم که توجهی نکردم و ادامه دادم. نگاهم که به آب باقیمانده در استکان افتاد، صدای من و عماد با هم قطع شد. همه آبی که عماد هشت ماهه خورد و آرام گرفت دو تا جرعه بیشتر نبود، ندامتی که از غر زدن هایم داشتم از من می پرسید: «چه می شود که کار انسان به جایی می رسد که در لباس مسلمانی کمتر از دو جرعه آب از کودکی شش ماهه با تقاضای امامش دریغ می کند هیچ، پاسخش را با سه شعبه می دهد و روی دست پدر، جلوی چشم مادر و عمه، بی هیچ گناهی ذبحش می کند و سپاهی عظیم تماشا میکنند و سکوت و احساس رضایت؟

 

نوشته شده توسط: صداقت/ 15 شهریور 1398

جز صبر، چاره چيست؟!!

نوشته شده توسطصداقت...! 20ام مرداد, 1398

اينكه چرا، نمي دانم. ولي براي ارتباط و دعا و عوض كردن احوالاتم نمي رفتم. شايد از تاريخ دلگير بودم و شايد از نتايجي كه برايش انتظار مي كشيدم، به هر صورت حسي براي دعا و حوصله اي براي مناجات نداشتم. شاكي نبودم ولي خسته تر از آني بودم كه بتوانم براي غنيمت شمردن روز عرفه كاري كنم. مي شد بگويي مادر را همراهي مي كردم. اين وسط برادر زاده عزيز، اصرار پشت اصرار كه با ما همراه شود. مادر راضي بود و من مخالفت مي كردم كه بچه 4-5 ساله تحمل دو سه ساعت گرما و دعا و نشستن كنار بزرگترها را ندارد ولي كو گوش شنوا.

طبق معمول هرسال گلزار شهدا را انتخاب كرديم. نشستيم زير سقف آسمان. گرم بود ولي سايه و نسيمي كه مي وزيد نشستن را قابل تحمل كرده بود. فاطمه هيچ اذيتي نداشت. مفاتيح  باز بود. با صوت مداح كلمات دعاي عرفه از جلوي چشمم  عبور مي كرد. حسي داشتم شبيه دلگير بودن از زمين و زمان. روضه ها و حق گويي هاي مداح كه اشك حاضرين را در آورده بود به دلم نمي نشست. حسرت مي خوردم به دختركاني كه جلوي من صف نشسته بودند و دعا مي خواندند. كم كم مفاتيح را گذاشتم روي كيف و زانوهايم را بغل زدم و به شنيدن صداي دعا راضي شدم.

مادر توجه زيادي به فاطمه داشت. گاهي از توي كيف خوراكي مي داد دستش. گاهي نگاهش مي كرد و مي پرسيد:«مادر جان گرمت نيست؟ آب نمي خواهي؟» و فاطمه خودش را بيشتر براي مادر لوس مي كرد. خسته كه شد سرش را گذاشت روي پاي مادر.  زير چادرش خودش را پنهان كرد. بازي و شيرين زباني كرد و كم كم خوابيد. مادر با ظرافت خاصي، بدون اينكه حرفي از خستگي پاهايش بزند از فاطمه مراقبت مي كرد. با لذت و رضايت عجيبي نگاهش مي كرد. دعا مي خواند و گاهي هم گريه مي كرد.

نه شيرين زباني هاي فاطمه و عمه گفتن هايش و نه توصيه هاي مادر به دعا خواندنم و مراقبت هايش، نه گريه حضار و بي قراري خانمي كه كنارم دعا مي خواند، نه آرايش خارج از حد خانمي كه روبرويم نشسته بود، هيچ كدام برايم جلب توجه نكرده بود. فقط متوجه نمي شدم چرا دختركاني كه در رديف جلوي ما نشسته بودند، به سمت ما تغيير جهت دادند. يكيشان كه از همه كوچكتر بود، كتاب دعايش را گذاشت و مثل من فقط زانو زد و ديگر دعا نخواند. فقط با حسرت خاصي ما را تماشا مي كرد و گهگاهي لبخندي مي زد. «خدايا ما كه لباس خاصي تنمان نيست. آرايش كه نمي دانيم چيست. چهره خارق العاده اي هم نداريم. خوراكي هم كه دستمان نيست. وسط اين بي حوصلگي اين بچه چه مي خواهد از جان ما؟ نكند آشناست؟ من كه چيزي يادم نمي آيد».

آخرهاي دعا، خانمي بلند شد و دختركان را هدايت كرد براي رفتن. تازه فهميدم چه از جان بي رمقم مي خواست: «بچه هاي شبانه روزي شهرمان بودند. ده تا دختر بچه سن ابتدايي بي سرپرست و بد سرپرست. همه دعا را ناخواسته، خون  به دل كودكي يتيم مي كرديم. خدايا من كه نمي دانم، شايد در جاي جاي اين سرزمين هستند مردماني كه گاهي با نگاهشان، گاهي با كلامشان، گاهي با بي مسئوليتي و بي تفاوتي هاشان، گاهي با بي عدالتي هاشان و گاهي با توهم خوبي هاشان خون به دل جوانان اين مرز و بوم كردند، خوني كه چشم هايشان از ديدن ديندار و خوبي ها، انقلاب و ارزش ها و ياد تو خسته شد. خدايا ما را به خون دل خوردن هاي امام غايبمان ببخش ».

دعاي عرفه

نوشته شده توسط: صداقت/ اول شهريور 1397

شما چه کردید؟

نوشته شده توسطصداقت...! 20ام خرداد, 1398

نایب رئیس جلسه. هر زمان مشکل و کاری مانع حضور مربی کلاس می شود، رهسپار مسجد می شوم و چند جلسه ای مربی قرآن.
کمی زود رسیده بودم. مبصر کلاس که خانم کم سواد میانسالی بود همه رحل و قرآن ها را با ظرافت خاصی دایره وار چیدمان کرده بود.
منتظر بقیه ماندیم .
آرام آرام نزدیک شد و پرسید: «دختر آقای فلانی؟» . با تعجب از اینکه مرا می شناخت حرفش را تایید کردم. حتی می دانست چندتا خواهر برادریم. پرسید: « از دخترا فقط تو موندی؟» ؛ «موندم؟ آهان بله. فقط من ازدواج نکردم.»
به سبک همه بزرگترها اعم از دوست و فامیل و آشنا و غریبه شروع کرد به گفتن حرف های تکراری: «مادر جان همیشه جوان نیستی. پدر و مادرت همیشه زنده نیستند. ازدواج سنت پیابر است. اصلا کسی تن به ازدواج ندهد دینش درست نیست. خبری هم در ازدواج نیست. . اولش یک جور. بچه دار شدنش یک جور. بچه ها کوچکند یک جور بزرگ شدند مشکلاتشان بزرگتر می شود و تا توانست از تلاششان برای ازدواج پسر آخرش گفت و اینکه حالا کاملا راضی است. »
حرفی نزدم جز اینکه : «به قول خودتان زندگی مسئولیت سنگینی است.  مهم تعداد خواستگار و خواستگار داشتن نیست. هم کفوی برایم خیلی اهمیت دارد و هم کفوی را در ثروت و… نمی بینم. فکر و باور باید به هم شبیه باشد و خانه و ماشین و … جایگزین و جبران کننده این ملاک نمی شود ».
حرفی نگفته روی دلم سنگینی می کرد: «به فرض ما سختگیر و نادان و دل به دنیا بسته و دنبال مدرک و کمالگرا . اشتباه کردیم ازدواج نمی کنیم و اشتباه کردیم دهه شصت به دنیا آمدیم و اشتباه کردیم به دنیا آمدیم. ما در اشتباه خود با جان و دل به «وَلْيَسْتَعْفِفِ الَّذِينَ لَا يَجِدُونَ نِكَاحًا »1 عمل کردیم . شما برای «وَأَنْكِحُوا الْأَيَامَىٰ »2 چه کردید؟ ما که عملی جز نصیحت سرزنش گونه نشنیدیم.

نوشته شده توسط: صداقت/ 20 خرداد 1398

1 -  و كسانى كه (وسيله‌ى) ازدواج نمى‌يابند، پاكدامنى و عفت پيشه كنند آیه 33 سوره نور

2- زنان و مردان بی همسر را به ازدواج در آورید- آیه 32 سوره مبارکه نور

اگر واقعا تصورمان اين باشد...!

نوشته شده توسطصداقت...! 3ام خرداد, 1398

متأسفانه شناخت بعضی از مردم نسبت به جهاد و شهادت تحت تأثير برخي عوامل اندک است…

گاهی در برخی مراسم رسمی گفته می‌شود که

شهدا فقط برای دفاع از آب و خاک، جان خود را تقدیم کرده‌اند، و این، مقدس‌ترین کاري است كه يك فرد مي‌تواند انجام دهد!!  اگر نیت يك شهيد مسلمان فقط دفاع از آب و خاک باشد، چه تفاوتي بين او و یک فرد مارکسیست و بی‌دین است كه برای حفظ آب و خاک كشورش کشته شده است؟ آیا اجر و مقام شهدای ما با آن مارکسیست یکی است؟!

اگر واقعاً تصورمان این باشد که بايد همه چیز فدای آب و خاک شود، از اسلام دور شده‌ایم؛ فدا كردن عزیزترین گوهر خدادادی، یعنی جان گران‌بها براي چند متر خاک، کجا؛ و تقديم جان برای اعتلای کلمة‌الله، کجا؟!

…  جنگيدن برای ارضای عواطف انسانی یا برای اموری مانند آب و خاک که ارزش مادی دارد، قابل مقایسه با دفاع از اسلام و فدا کردن جان در راه آن نیست. آیا يكي دانستن شهادت در راه خدا، با کاری که حتی حیوانات هم به صورت غریزی آن را انجام می‌دهند، کوته‌فکری نیست؟

تفاوت ارزش جان دادن در راه امور مادی، و تقدیم جان برای خدا، از خاک تا افلاک است.

شهادت

منبع: آيت الله مصباح يزدي/ نغمه ملكوتيان/ 10 دي1396

شعبان را چگونه گذراندید؟

نوشته شده توسطصداقت...! 5ام اردیبهشت, 1398

با اینکه از بچگی دستی در نوشتن داشتم، به نظرم سخت ترین موضوع تکراری انشای دوران مدرسه، بعد از تعطیلات مطرح می شد. کلافه کننده ترین ساعت مدرسه وقتی بود که معلم با گچ روی تابلو می نوشت: «تعطیلات را چگونه گذراندید؟». جواب این سوال را می شد در یک جمله و حداکثر یک پاراگراف نوشت که محتوایش چنگی به دل هیچ کارشناسی نمی زد و لایق نمره صفر بود: «مثل همیشه. پر از اوقات فراغت هدر شده. اصلا نفهمیدم تعطیلات چطور گذشت. صبح شد، شب شد، چندتا برنامه تلویزیونی دیدیم و این آمد و آن رفت و تمام شد».

از نوشتن انشا با این موضوع سخت تر، گوش دادن به انشای همکلاسی هایم بود. تکرار پشت تکرار. ادبیات ها کمی متفاوت بود ولی مشخص بود در تعطیلات هیچ کس، هیچ کجا هیچ خبری نبوده است. تفاوت غنی و فقیر در تعطیلاتی که گذشته بود فقط یک مسافرت بود. همیشه آرزو می کردم کاش خانم معلم می نوشت: «نیمه شعبان را چگونه گذراندید؟». فکر می کردم برای این یکی خیلی حرف دارم و می توانم صدتا انشای نمره بیست بنویسم.

در هیچ کلاس انشایی آرزویم محقق نشد. امسال با خودم گفتم؛ چرا منتظر بمانم که کسی مشق بدهد برای انشایی که سال ها دوست داشتم بنویسم و ننوشتم. تصمیم گرفتم بنویسم. به خودم مشق دادم که چند روز بعد از نیمه شعبان بنویسم؛ « امسال نیمه شعبان را چگونه گذراندیم؟ » قلم به دست، زدم به دل کاغذ؛ از تلاش و تکاپوی شبانه روزی جوانان خوش ذوق محله ها و رقابت در چراغانی های سراسر کشورم نوشتم. گل و پرچم و بنر و لامپ های رنگی که هر عابر بی خبری را وادار می کرد بگوید: «خبری در راه است». نوشتم مثل سال های قبل برای آمدن جشن و سرورش روز شماری کردیم. از گرفتن برات برای مرده هامان، ملاقات ها و صله رحمی رقم خورد که دل های مرده مان زده شد. نوشتم تحسین کردم جوانان و خانواده هایی که سهم زنده نگه داشتن شعائری اسلامی را با سهم کمک به سیل زدگان خلط نکردند و یاد گرفته بودند هر چیزی جای خود دارد و سهم خودش را. راهش این بود این جشن های باشکوه بین سیل زدگان هم برپا می شد تا بدانند عاطفه و نیکوکاری این مردم، جلوه ای از امام غایبشان است و همانطور که امام غایبمان ما و شما را از یاد نبرده است ما هم شما را از یاد نبرده ایم. از تنوع ایده ها و تلاش در شاد کردن و نشاندن لبخند به لب پیر و جوان و کودک و نوجوان نوشتم. نوشتم به چشم خود دیدم ایران سراسر مملو از دل های جوان و پاکی بود که از هیچ تلاشی برای برپایی جشن میلاد امامشان دریغ نکردند. نوشتم ندیدم جایی اقتصاد ناموزون اثری بر جلوه های عشق و محبت این ملت گذاشته باشد و هر کس در حد توان خود کاری کرده بود. یکی کودکش را شاد کرده بود به خریدن لباس نو و شرکت در جشن ها ، یکی در این روزهای سخت اقتصادی شربتی ساخته بود و می ریخت به کام تلخ مردم. یکی توانش را در نذر غذا و شیرینی و آش جمع کرده بود. یکی کسب و تجارتش را تعطیل کرده بود. یکی تلاش و حضورش در محل کارش را وقف و هدیه مولا کرده بود. خلاصه همه بسیج شده بودند به هم کمک کنند در فهم «اندکی صبر سحر نزدیک است». خیلی ها دعای فرج را زمزمه کردند. ختم صلوات گرفتند، قرآن خواندند و تمام شب تولد مولایشان را بیداری کشیدند. به زیارتگاه ها و مسجدها پناه بردند تا شب عشق را زنده بدارند. قلم اینجا هم به اندازه نوشتن از تعطیلات ناتوان بود. چطور قلم ناتوانم می توانست عشق و انگیزه و شکوه این ثانیه ها را به تصویر بکشد. می خواستم ننویسم از برخی ها. ننویسم برخی هامان معرفتمان به قطب عالم مکان، به حافظ اسرار پروردگار جهانیان، به ذخیره خدا برای یاری دین، به تحقق بخشنده هر حقی، به نور خدا که خاموشی ندارد، به حجت خدا بر هرکس در زمین، به فرزند نورهای درخشان به ترجمان کتاب الله، به باب الله، به نور الله، به حجه الله، به سبیل الله، به وعد الله، به خلیفه الله، به میثاق الله، به ولی الله، به رحمه الله، به بقیه الله، به مصداق حاضر و ناظر جامعه کبیره تا حدی بود که جشن میلادش را با کف و دف و پایکوبی و آهنگ و صوت و موسیقی و مداحی های حرام آمیختیم و از اختلاط و نگاه حرام و گناه پرهیز نداشتیم. سلیقه ها را ملاک رفتار قرار دادیم و با الگو کردن اشتباهات رسانه ملی، نبایدها را توجیه کردیم. عقده گشایی کردیم به جای گره گشایی. جشن تولدش را مثال جشن تولد کودک دو ساله مان انگاشتیم. عشق هامان از عشق به فرزند و همسر و استاد و … هم ناقابل تر بود؛ که در این عشق ها رگه هایی از اطاعت و فرمانبری و رفتار مطابق میل او، دیده می شود ولی محبت به اماممان رنگی از اطاعت و گذشتن از خود به خاطر او، نداشت. سخت بود ولی نوشتم، نیمه شعبان امسال هم مثل همه نیمه شعبان های عمرمان که نه، مثل نیمه شعبان های هزار سال پیش گذشت، برای پذیرش حکومت طاهران و ولایت برترین فرد عالم آمادگی نداشتیم.هنوز هم اندازه خواستن جرعه آبی در هنگام تشنگی، او را نخواستیم.

نوشته شده توسط: مدیر وبلاگ/4 اردیبهشت 98

آبی گل آلود!

نوشته شده توسطصداقت...! 26ام فروردین, 1398

اولین باری که دریا را دیدم و روی زمین جنگل های شمال کشور قدم زدم، هنوز بیست سال نداشتم. سال ها از آن زمان گذشته است. تجربه خوبی بود. خیلی از  آن زیبایی ها و ابهتی که دیدم از ذهنم پاک شد. باور ندارم تصویری که از دریا و امواجش در ذهنم مانده؛ صدایی که از صدای مبهم جنگل در گوشم می پیچد؛ حسی که از طراوت و سرسبزی درختان و گل و بوته های مسیر دارم؛ همان چیزی باشد که دیده و شنیده بودم. قبل از رفتن هم خیلی آرز و به دلِ دیدن دره ها و جاده و آب و سرسبزی و به تعبیر ی بهشت شمال بودم. برای یک کویری همه این ها، صحنه هایی غریب و خواستنی محسوب می شود. اما بین شنیدنش با دیدنش خیلی تفاوت بود. به همین دلیل انکار تفاوت بین دیدن و خاطره اش هم ممکن نیست البته به جز چند صحنه. خاطر اتی که فکر می کنم هنوز هم تازگی دارد و تداعی آن عین بودن در آن شرایط است. خاطرات «ماندن در گِل». وقتی توی جنگل پاهایم فرو رفت در گودال گِلی که معلوم نبود از کجا پیدا یش شد، دیگر هیچ وقت رفتن به جنگل های شمال را آرزو نکردم. خیلی آزار دهنده بود. توان قدم زدن نداشتم.  همه لباسم گل آلود شده بود. بعد از خلاصی از گودال هم، عبور از مسیرها خیلی مشکل شد. آبی برای تمیز کردن نداشتیم. 20-30 نفر سرتا پا گِل، وسط جنگل. دور از ماشین و وسایلمان. دومین جایی که «ماندن در گِل» را درک کردم کنار دریا بود. آنجایی که اولین بار سرزنش شدم برای چادرم. آنجایی که برخی دوستان نزدیکم چادرشان را برداشتند تا جلوی چشم محرم و نامحرم از آب دریا لذت ببرند. آنجایی که از لباس های خیس چسبیده به تنشان در گِل افکار و قضاوت ساده لوحانه و دوست خواندنشان ماندم و بدون اینکه نزدیک دریا رفته باشم، غرق شدم.

بعد از آن حرف از قشنگی آب که می شد طالب جنوب کشور بودم و برزخش. کمتر شنیده بودم، حرف از جنوب باشد وکسی از گرمی هوا و شرجی بودنش شکایت نکند. از هیچ انشای «تعطیلات را چگونه گذراندید» نشنیدم کسی رفته باشد جنوب ولی برای دیدنش ثانیه شماری کردم

اولین باری که جنوب کشور را دیدم همین سال گذشته بود. رفته بودم راهیان نور. اوایل فروردین ماه. اعتراف می کنم، جنوب با کویری بودنم سازگاری بیشتری داشت. بهشت جنوب به نظرم تعبیر شایسته ای بود. البته جز آب و هوا و حشرات موزیش. جوراب هایم را شستم، بر گشتم پیدایشان نمی کردم. جوراب بود ولی از من نبود. «من که جوراب این رنگی نمی پوشم. یعنی کجا افتاده است؟». دستم خورد به جوراب، ابری از حشرات جوراب را ترک کردند و جورابم پیدا شد فقط خاکی تر از قبل از شستن! از اروند بیشترین چیزی که مرا شرمنده شهدا کرد، آن حاشیه گل آلودش بود. لایه ای ضخیم به پهنای چند متر از گل و لای، با وفور جانورانی شبیه مارهای کوچک و خزنده که از روی پل و فاصله دور دیده می شدند. به آب زدن رزمنده ها حرفش ساده است،  در عمل کار شهداست و بس!

بعد از آن دلبستگی بیشتری به کویر پیدا کردم. درود بر کویر که زمستان های گل آلود و زمین خشکش در ابتدای راه هیچ دلاوری حس «ماندن درگل» را ایجاد نکرد. بعد از آن «گِل»، آب گل آلودی بود که خاطرات انتظار دیدن بهشت ایران را مکدر کرد. گلِ، آب گل آلودی بود که پوست و گوشت دلاور مردان دفاع مقدس را بلعیده بود و روحمان را آزرده بود.

تا اینکه سیل آمد. کم مانده بود دق مرگ شوم. می دانستم درک نمی کنم ولی گِل دیده، غیر از گِل ندیده است. می خواستم بروم برای  مبارزه با گِل، ولی پایم در «گِل» دنیا مانده بود. در آب گل آلود فضای مجازی دیدم، سیل و گِل هم می تواند نعمت باشد. گِل، سرشت مردان و زنان و کودکانی بود که همدل شدند برای مبارزه با گِل بی محبتی و بی تفاوتی ها. گِل همان آب گل آلود مهربانی بود که دست خیلی کم کاری ها و بی مسئولیتی ها را رو کرد. گِل، آب گل آلودی بود که مرد و نامرد را جدا کرد. گِل آب گل آلودی شد که نشان داد آدمیزاد را لقبش پایین و بالا نمی برد، تروریسم می تواند به سبزی قلب های مهربان غیور مردانی بزرگ باشد. گِل، آب گل آلودی بود که وابستگی ها را شست و عطر «شکر» را در سختترین شرایط پراکند. گِل همان آب گل آلودی بودکه گِل پاک سرشت برخی ها نگذاشت کسی احساس کند در «گل مانده» است. گِل همان آب گل آلودی بود که دست وهابی در گِل مانده را رو کرد. حقیتا که نشان دادی گِلی هستی ضعیف و شایسته لگد شدن. چه کسی جز وهابی خبیث، از مردمی اسیر گِل، باور می دزدد؟

نوشته شده توسط: مدیر وبلاگ/22 فروردین 1398