تو به دل هستی!!!

نوشته شده توسطصداقت...!

تو به دل هستی و این قوم به گل می جویند

تو به جانستی و این جمع جهانگردانند

عاشقانراست قضا هر چه جهانراست بلا

نازم این قوم بلاکش که بلاگردانند

اهل دردی که زبان دل من داند نیست

دردمندم من و یاران همه بی دردانند

عشق


شهریار/ غزل 55

شعبان را چگونه گذراندید؟

نوشته شده توسطصداقت...! 5ام اردیبهشت, 1398

با اینکه از بچگی دستی در نوشتن داشتم، به نظرم سخت ترین موضوع تکراری انشای دوران مدرسه، بعد از تعطیلات مطرح می شد. کلافه کننده ترین ساعت مدرسه وقتی بود که معلم با گچ روی تابلو می نوشت: «تعطیلات را چگونه گذراندید؟». جواب این سوال را می شد در یک جمله و حداکثر یک پاراگراف نوشت که محتوایش چنگی به دل هیچ کارشناسی نمی زد و لایق نمره صفر بود: «مثل همیشه. پر از اوقات فراغت هدر شده. اصلا نفهمیدم تعطیلات چطور گذشت. صبح شد، شب شد، چندتا برنامه تلویزیونی دیدیم و این آمد و آن رفت و تمام شد».

از نوشتن انشا با این موضوع سخت تر، گوش دادن به انشای همکلاسی هایم بود. تکرار پشت تکرار. ادبیات ها کمی متفاوت بود ولی مشخص بود در تعطیلات هیچ کس، هیچ کجا هیچ خبری نبوده است. تفاوت غنی و فقیر در تعطیلاتی که گذشته بود فقط یک مسافرت بود. همیشه آرزو می کردم کاش خانم معلم می نوشت: «نیمه شعبان را چگونه گذراندید؟». فکر می کردم برای این یکی خیلی حرف دارم و می توانم صدتا انشای نمره بیست بنویسم.

در هیچ کلاس انشایی آرزویم محقق نشد. امسال با خودم گفتم؛ چرا منتظر بمانم که کسی مشق بدهد برای انشایی که سال ها دوست داشتم بنویسم و ننوشتم. تصمیم گرفتم بنویسم. به خودم مشق دادم که چند روز بعد از نیمه شعبان بنویسم؛ « امسال نیمه شعبان را چگونه گذراندیم؟ » قلم به دست، زدم به دل کاغذ؛ از تلاش و تکاپوی شبانه روزی جوانان خوش ذوق محله ها و رقابت در چراغانی های سراسر کشورم نوشتم. گل و پرچم و بنر و لامپ های رنگی که هر عابر بی خبری را وادار می کرد بگوید: «خبری در راه است». نوشتم مثل سال های قبل برای آمدن جشن و سرورش روز شماری کردیم. از گرفتن برات برای مرده هامان، ملاقات ها و صله رحمی رقم خورد که دل های مرده مان زده شد. نوشتم تحسین کردم جوانان و خانواده هایی که سهم زنده نگه داشتن شعائری اسلامی را با سهم کمک به سیل زدگان خلط نکردند و یاد گرفته بودند هر چیزی جای خود دارد و سهم خودش را. راهش این بود این جشن های باشکوه بین سیل زدگان هم برپا می شد تا بدانند عاطفه و نیکوکاری این مردم، جلوه ای از امام غایبشان است و همانطور که امام غایبمان ما و شما را از یاد نبرده است ما هم شما را از یاد نبرده ایم. از تنوع ایده ها و تلاش در شاد کردن و نشاندن لبخند به لب پیر و جوان و کودک و نوجوان نوشتم. نوشتم به چشم خود دیدم ایران سراسر مملو از دل های جوان و پاکی بود که از هیچ تلاشی برای برپایی جشن میلاد امامشان دریغ نکردند. نوشتم ندیدم جایی اقتصاد ناموزون اثری بر جلوه های عشق و محبت این ملت گذاشته باشد و هر کس در حد توان خود کاری کرده بود. یکی کودکش را شاد کرده بود به خریدن لباس نو و شرکت در جشن ها ، یکی در این روزهای سخت اقتصادی شربتی ساخته بود و می ریخت به کام تلخ مردم. یکی توانش را در نذر غذا و شیرینی و آش جمع کرده بود. یکی کسب و تجارتش را تعطیل کرده بود. یکی تلاش و حضورش در محل کارش را وقف و هدیه مولا کرده بود. خلاصه همه بسیج شده بودند به هم کمک کنند در فهم «اندکی صبر سحر نزدیک است». خیلی ها دعای فرج را زمزمه کردند. ختم صلوات گرفتند، قرآن خواندند و تمام شب تولد مولایشان را بیداری کشیدند. به زیارتگاه ها و مسجدها پناه بردند تا شب عشق را زنده بدارند. قلم اینجا هم به اندازه نوشتن از تعطیلات ناتوان بود. چطور قلم ناتوانم می توانست عشق و انگیزه و شکوه این ثانیه ها را به تصویر بکشد. می خواستم ننویسم از برخی ها. ننویسم برخی هامان معرفتمان به قطب عالم مکان، به حافظ اسرار پروردگار جهانیان، به ذخیره خدا برای یاری دین، به تحقق بخشنده هر حقی، به نور خدا که خاموشی ندارد، به حجت خدا بر هرکس در زمین، به فرزند نورهای درخشان به ترجمان کتاب الله، به باب الله، به نور الله، به حجه الله، به سبیل الله، به وعد الله، به خلیفه الله، به میثاق الله، به ولی الله، به رحمه الله، به بقیه الله، به مصداق حاضر و ناظر جامعه کبیره تا حدی بود که جشن میلادش را با کف و دف و پایکوبی و آهنگ و صوت و موسیقی و مداحی های حرام آمیختیم و از اختلاط و نگاه حرام و گناه پرهیز نداشتیم. سلیقه ها را ملاک رفتار قرار دادیم و با الگو کردن اشتباهات رسانه ملی، نبایدها را توجیه کردیم. عقده گشایی کردیم به جای گره گشایی. جشن تولدش را مثال جشن تولد کودک دو ساله مان انگاشتیم. عشق هامان از عشق به فرزند و همسر و استاد و … هم ناقابل تر بود؛ که در این عشق ها رگه هایی از اطاعت و فرمانبری و رفتار مطابق میل او، دیده می شود ولی محبت به اماممان رنگی از اطاعت و گذشتن از خود به خاطر او، نداشت. سخت بود ولی نوشتم، نیمه شعبان امسال هم مثل همه نیمه شعبان های عمرمان که نه، مثل نیمه شعبان های هزار سال پیش گذشت، برای پذیرش حکومت طاهران و ولایت برترین فرد عالم آمادگی نداشتیم.هنوز هم اندازه خواستن جرعه آبی در هنگام تشنگی، او را نخواستیم.

نوشته شده توسط: مدیر وبلاگ/4 اردیبهشت 98

آبی گل آلود!

نوشته شده توسطصداقت...! 26ام فروردین, 1398

اولین باری که دریا را دیدم و روی زمین جنگل های شمال کشور قدم زدم، هنوز بیست سال نداشتم. سال ها از آن زمان گذشته است. تجربه خوبی بود. خیلی از  آن زیبایی ها و ابهتی که دیدم از ذهنم پاک شد. باور ندارم تصویری که از دریا و امواجش در ذهنم مانده؛ صدایی که از صدای مبهم جنگل در گوشم می پیچد؛ حسی که از طراوت و سرسبزی درختان و گل و بوته های مسیر دارم؛ همان چیزی باشد که دیده و شنیده بودم. قبل از رفتن هم خیلی آرز و به دلِ دیدن دره ها و جاده و آب و سرسبزی و به تعبیر ی بهشت شمال بودم. برای یک کویری همه این ها، صحنه هایی غریب و خواستنی محسوب می شود. اما بین شنیدنش با دیدنش خیلی تفاوت بود. به همین دلیل انکار تفاوت بین دیدن و خاطره اش هم ممکن نیست البته به جز چند صحنه. خاطر اتی که فکر می کنم هنوز هم تازگی دارد و تداعی آن عین بودن در آن شرایط است. خاطرات «ماندن در گِل». وقتی توی جنگل پاهایم فرو رفت در گودال گِلی که معلوم نبود از کجا پیدا یش شد، دیگر هیچ وقت رفتن به جنگل های شمال را آرزو نکردم. خیلی آزار دهنده بود. توان قدم زدن نداشتم.  همه لباسم گل آلود شده بود. بعد از خلاصی از گودال هم، عبور از مسیرها خیلی مشکل شد. آبی برای تمیز کردن نداشتیم. 20-30 نفر سرتا پا گِل، وسط جنگل. دور از ماشین و وسایلمان. دومین جایی که «ماندن در گِل» را درک کردم کنار دریا بود. آنجایی که اولین بار سرزنش شدم برای چادرم. آنجایی که برخی دوستان نزدیکم چادرشان را برداشتند تا جلوی چشم محرم و نامحرم از آب دریا لذت ببرند. آنجایی که از لباس های خیس چسبیده به تنشان در گِل افکار و قضاوت ساده لوحانه و دوست خواندنشان ماندم و بدون اینکه نزدیک دریا رفته باشم، غرق شدم.

بعد از آن حرف از قشنگی آب که می شد طالب جنوب کشور بودم و برزخش. کمتر شنیده بودم، حرف از جنوب باشد وکسی از گرمی هوا و شرجی بودنش شکایت نکند. از هیچ انشای «تعطیلات را چگونه گذراندید» نشنیدم کسی رفته باشد جنوب ولی برای دیدنش ثانیه شماری کردم

اولین باری که جنوب کشور را دیدم همین سال گذشته بود. رفته بودم راهیان نور. اوایل فروردین ماه. اعتراف می کنم، جنوب با کویری بودنم سازگاری بیشتری داشت. بهشت جنوب به نظرم تعبیر شایسته ای بود. البته جز آب و هوا و حشرات موزیش. جوراب هایم را شستم، بر گشتم پیدایشان نمی کردم. جوراب بود ولی از من نبود. «من که جوراب این رنگی نمی پوشم. یعنی کجا افتاده است؟». دستم خورد به جوراب، ابری از حشرات جوراب را ترک کردند و جورابم پیدا شد فقط خاکی تر از قبل از شستن! از اروند بیشترین چیزی که مرا شرمنده شهدا کرد، آن حاشیه گل آلودش بود. لایه ای ضخیم به پهنای چند متر از گل و لای، با وفور جانورانی شبیه مارهای کوچک و خزنده که از روی پل و فاصله دور دیده می شدند. به آب زدن رزمنده ها حرفش ساده است،  در عمل کار شهداست و بس!

بعد از آن دلبستگی بیشتری به کویر پیدا کردم. درود بر کویر که زمستان های گل آلود و زمین خشکش در ابتدای راه هیچ دلاوری حس «ماندن درگل» را ایجاد نکرد. بعد از آن «گِل»، آب گل آلودی بود که خاطرات انتظار دیدن بهشت ایران را مکدر کرد. گلِ، آب گل آلودی بود که پوست و گوشت دلاور مردان دفاع مقدس را بلعیده بود و روحمان را آزرده بود.

تا اینکه سیل آمد. کم مانده بود دق مرگ شوم. می دانستم درک نمی کنم ولی گِل دیده، غیر از گِل ندیده است. می خواستم بروم برای  مبارزه با گِل، ولی پایم در «گِل» دنیا مانده بود. در آب گل آلود فضای مجازی دیدم، سیل و گِل هم می تواند نعمت باشد. گِل، سرشت مردان و زنان و کودکانی بود که همدل شدند برای مبارزه با گِل بی محبتی و بی تفاوتی ها. گِل همان آب گل آلود مهربانی بود که دست خیلی کم کاری ها و بی مسئولیتی ها را رو کرد. گِل، آب گل آلودی بود که مرد و نامرد را جدا کرد. گِل آب گل آلودی شد که نشان داد آدمیزاد را لقبش پایین و بالا نمی برد، تروریسم می تواند به سبزی قلب های مهربان غیور مردانی بزرگ باشد. گِل، آب گل آلودی بود که وابستگی ها را شست و عطر «شکر» را در سختترین شرایط پراکند. گِل همان آب گل آلودی بودکه گِل پاک سرشت برخی ها نگذاشت کسی احساس کند در «گل مانده» است. گِل همان آب گل آلودی بود که دست وهابی در گِل مانده را رو کرد. حقیتا که نشان دادی گِلی هستی ضعیف و شایسته لگد شدن. چه کسی جز وهابی خبیث، از مردمی اسیر گِل، باور می دزدد؟

نوشته شده توسط: مدیر وبلاگ/22 فروردین 1398

نظر یادت نره!

نوشته شده توسطصداقت...! 24ام اسفند, 1397

حس خوبی داشتم. چیزی شبیه رضایت، آرامش و شاید هم لذت. حس می کردم حرف دلم را می زد، البته با جملاتی شیک تر و ادبیاتی دلچسب تر. با روانم برایش شعر می خواندم؛ «جانا سخن از زبان ما می گویی».جلسه ای دوستانه. خانم های جوانی از صنف متفاوت و با تحصیلات و طرز فکر و نظراتی متفاوت. چقدر خوب شد که خانم دکتر با حرف هایش به طور غیر مستقیم از عقایدم دفاع کرد، شاید من می گفتم چنین اثری نداشت. نظرات بقیه را هم شنیدیم و ختم کلام، هر کسی راهی خانه و کاشانه خود شد.

در مسیر بازگشت، هنوز توی فاز رضایت خاطر بودم و توجهی به اطرافم نداشتم. کمی طول کشید تا بفهمم دو مسافر خانم در مورد چه موضوعی صحبت می کنند. سعی داشتند نظر من را هم بدانند، « چقدر بچه ای.این دوره و زمانه، 22 سالگی سن ازدواج نیست. بیخود خودت را انداختی توی دردسر. حالا باید صد جور بله قربان بگویی و پس فردا بچه و… از زندگی چیزی نمی فهمی. صبر می کردی درسَت را بجایی می رساندی. سر کار می رفتی. خانم خودت بودی. وقت برای ازدواج زیاد بود. حالا هم  حداقل 4-5 سال بچه دار نشوید. خوب مسافرت هایتان را بروید از زندگی لذت ببرید بعد خودتان را توی درد سر بیندازید. شوهرت خانه که دارد؟». «قسمت بود دیگر حاج خانم. نه خانه کجا بود». «کارمند که هست؟ گفتی پسرِ که بود؟». «نه حاج خانم. شغلش آزاد است. فلان آقا».«مادر جان چه فکری کردی در این اوضاع و احوال اقتصادی و قبول کردی؟ پدرش را می شناسم مرد خوبی است ولی حمایت مالی نمی تواند داشته باشد. یک عمر مثل ما باید بسوزی و بسازی ». «النگوهایت را ندیدم. ببینم مثل مال دختر من است یا تو عزیزتر بوده ای و بهترش را برایت خریده اند». دخترک هاج و واج نگاه کرد و با حسی عجیب گفت: «النگو؟! هنوز خرید نرفته ایم». نگاهی به دخترک کرد و با پوس خندی گفت: «کلاه سرت رفت.  این مردها خرشان از پل بگذرد به هیچ کدام از قول هایشان عمل نمی کنند.». نمی دانم چرا حرف های خانم مسافر تا حد زیادی برایم عادی بود و تعجب نمی کردم.  در اظهار نظرات اطرافیان این قبیل سخنان را زیاد شنیده بودم. چیزی نگفتم و پیاده شدم.

چند متری پیاده روی داشتم. نگاهم افتاد به سبزه خانم همسایه که از بازار خریده بود و توی دست هایش خود نمایی می کرد، «این همه سبزه این چه نوعشه». رسیدم منزل. بابا میوه خریده بود و داخل خانه، پشت درب گذاشته بود. کیسه ها را برداشتم ببرم داخل، چه میوه های درشتی. هنوز بابا نمی داند چطور میوه بخرد. رسیدم توی اتاق. برادر زاده ام رسید و با خوشحالی گفت لباس عید خریده، بروم ببینم. تا دیدم: «قشنگه عمه. چرا رنگ سال نخریدی؟». سلام کردم. یکی از آن طرف خانه جواب داد و گفت: «خسته نشدید از این جلسات بی فایده. چقدر حرف بی عمل می زنید. این درس خواندن شما به چه دردی خورد بلاخره.». خواستم جبهه بگیرم حوصله اش را نداشتم.

گوشی را روشن کردم و سری زدم به ایتا. «امسال عید جان هر که دوست داری برای بیرونت لباس رنگی بخر. با نشاط باش. همه این مذهبی ها دل مرده اند. «یعنی امسال مسافرت نمی روید؟». «ازدواج کن دختر. توقعاتت را کم کن. سنت میگذره».

رفتم سراغ کانال ها. «فلان سلبریتی این را گفت. «فلان مسئول آن را گفت». «توئیتر فلانی این را نوشته» اینستای آن یکی آن را نوشته. گوشی را پرت کردم روی میز. بغضم گرفته بود. «چقدر به اظهار نظر غیر کارشناسانه و بی محل و ویران کردن، عادت کردیم». «پروانه در مورد تصمیمش از خانم دکتر نظر خواسته بود؟ گفتن این حرف ها در جمع با پروانه چه کرد؟ این چه دلسوزی بی محلی بود برای انتخاب دخترک؟ نظرش به همسرش، به تصمیمش عوض نشد؟ وصل می کنیم یا قطع می کنیم؟  فقط چیزی که مطابق سلیقه تو باشد قشنگ است؟ حتما از نظر همسایه این سبزه قشنگتر بوده است. با اقتصاد خانواده هماهنگتر بوده. خودت میوه می خریدی  چطور می خریدی؟ جای تشکرت است؟ چه کسی برای ما رنگ سال تعیین کرده است؟ به او چه ربطی دارد برای یک ملت رنگ تعیین کند؟ نظرش را شنیدیم، مگر آیه آمده که همه از رنگ سال اطاعت کنند؟ خودم عاقلم و بالغ، بررسی کردم. این رشته را خواندم برای فلان هدف. جرمی مرتکب شده ام. یا رشته ای غیر شرعی است؟چه جای سرزنش؟ از کی تا حالا هنرمندان الگوی ملت شده اند؟ مگر فتوا دادن می داند که در مورد درستی و نادرستی احکام دین اظهار نظر می کنند؟». انگار همه جامعه یک دوره فوق تخصص «ایراد گرفتن» گذرانده اند و در حال گذراندن طرح عملی هستند. سادیسم نظر دادن دارند. پشت این نظرات چه نیتی است؟  مطرح کردن خود؟ مشهور شدن؟ پُز دادن؟ اشک کسی را در آوردن؟ کم کردن روی کسی؟ نظراتمان چقدر سنجیده است و با رضایت خدا تدبیر شده است؟. چه آبادانی هایی، که این نظرات آن را ویران کرد. درست است باید یادبگیریم که به نظر هرکسی به اندازه خودش بها بدهیم. ولی از آن طرف وظیفه نداریم همه جا و در مورد همه چیز اظهار نظر نکنیم؟ اگر قرار باشد هر کسی در هر مسئله ای نظر خودش را بیان و اعمال کند، بدون پشتوانه علمی و شرعی که جامعه جنگلستان می شود. مخصوصا افرادی که وجهه اجتماعی مناسبتری دارند، یا با هم رابطه عاطفی قویتری دارند. نظر هر کسی در حد خودش موثر است. مشورت کار پسندیده ای است ولی پیش از تصمیم گیری. آن هم با مشاوری  عاقل، باتجربه و دوراندیش، رازدار و صمیمی. در جمع های عیدانه مواظب نظراتمان باشیم. چه نظرات خودمان و چه نظراتی که از آن حمایت می کنیم. چه نوشتاری چه صوتی. چه در فضای حقیقی چه در فضای مجازی. چه بسا نظری که دلی را می شکند. به قانون خدا جسارت می کند. امیدی را نا امید می کند. باوری را می شکند. آبرویی را می ریزد. ملتی را ویران می کند.

نوشته شده توسط: مدیر وبلاگ/18 اسفند 1397

ذبح شرعی!

نوشته شده توسطصداقت...! 27ام بهمن, 1397

سی سال انتظار نباید کار ساده ای باشد. وقتی نوبت به خدا بیامرز پدر بزرگ رسید که، ده سال بود مادر بزرگ از دنیا رفته بود. اینکه بیست سی نفر کوچک و بزرگ با نسبت های مختلف و درجه هایی از محبت، توی کوچه و جلوی درب منزل انتظار بکشیم ببینیم قرار است تابوت تحویل ما دهند یا خودش را هم کار ساده ای نبود. هیچ راه ارتباطی نداشتیم. فقط باید می نشستیم ببینیم پروازشان کی می رسد و 3-4 ساعت صبر کنیم مسافرها برگردند شهرستان و ببینیم می توانیم از همسفری خبر بگیریم یا نه. یکی با هزار واسطه خبر گرفته بود که آن روز بر می گردند.

نیمه های شب بود و هنوز خبری نشده بود. بچه ها بهانه می گرفتند و برخی هاشان خواب رفته بودند و فشفشه ها از دستشان افتاده بود. ذوق و شوق جمع تبدیل شده بود به خستگی و نا امیدی. گوسفند بیچاره هم نصف گوشت تنش از انتظار برای ذبح شدن، آب شده بود. از صبح با هر صدای پایی که از سر کوچه شنیده شده بود یک بار رفته بود تا پای مرگ و برگشته بود. معلوم نبود زبان بسته چقدر نفرینمان کرده بود. واقعا دلم برایش می سوخت.

اینبار که صدای پا شنیده شد، کسی استقبال نرفت. چند دقیقه بعد پدر بزرگ با یک پیراهن سفید و سر تراشیده و یک ساک کوچک در پهنای کوچه نمایان شد. بچه بودیم، دویدیم جلو«بابا بزرگ اومده. حاجی بابا بزرگ رسید». همه آمدند استقبال. فشفشه ها نیمه های شب روشن شد. حالا نوبت گوسفند بیچاره بود. مادرها ما را هدایت کردند به گوشه ای که شاهد ذبح نباشیم. ذبح که انجام شد صدای شیون بالا گرفت. «شایعه از دنیا رفتن پدربزرگ که دروغ بود، این شیون و ناله برای چیست؟» «خبر رسید مهران 6 ساله با دیدن ذبح شرعی ترسیده و تا حالت تشنج پیش رفته است». مهمانی به کام همه تلخ شد. پدر بزرگ تا زنده بود، با شنیدن کلمه «حاجی» فقط گریه می کرد. سی سال انتظار و تنها رفتنش یک طرف، مهران و تشنجش یک طرف. خیلی دوا و دکتر کردند تا مهران برگردد به حالت طبیعی. هنوز هم خون ببیند غش می کند. گوشت نمی خورد. هنوز هم حرف مکه و مدینه می شود کام همه ما تلخ می شود. مهران و شیرین زبانی ها و خنده هایش یادمان می آید. سال ها گذشته و هنوز همه سعی دارند لکنت و ترس و روان آشفته مهران را موقتی بدانند. مهران خودش پدر است و اقوام برای سلامتش انتظار می کشند.  این روزها حال مهران از روزی که ذبح را دیده بود، بدتر است. مادر و پدر که از بیمارستان و ملاقات مهران برگشتند، می گفتند پسرش را بغل گرفته بود و «یا حسین» می گفت و فقط گریه می کرد.

ما شاهد بودیم، دیدن یک ذبح شرعی حیوان با همه آدابش، چه آورد بر سر یک کودک 6 ساله، ولی چه می فهمیم، کودک شش ساله خودش ذبح باشد، چه ثانیه هایی بر او گذشته است؟! یقین دارم ذبح شرعی انسان، بچه باشد یا بزرگ، در مرام وهابی می گنجد و بس. وهابی مسلمان است؟ جنایتکار وحشی را چکار به اسلام؟! یکی یکدانه ای است برای خودش. تازه می فهمم تاریخ به اشتباه وهابی خبیث را به محمد بن عبدالوهاب و ابن تیمیه نسبت می دهد. جد بزرگ این قوم شمر بن ذی الجوشن لعنه الله علیه است. مسلمانی که به ادعا نیست. مسلمان جلوی چشم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که راه و روشش مبارزه با ظلم بود، با شیشه بچه سر می برد؟

 

نوشته شده توسط: صداقت/ بهمن 1397

تار آفرینی!

نوشته شده توسطصداقت...! 22ام دی, 1397

چند وقتی بود از هم، بی خبر بودیم. رفیق چندین ساله گرمابه و گلستان. قرار گذاشتیم جمعه به وقت دعای ندبه همدیگر را ببینیم. مسیر راهمان یک ربعی پیاده روی داشت. می توانستیم همه حرف های حبس شده توی دل هامان را رو کنیم. دوتا آدم درونگرا بیش از این حرفی ندارند با هم بزنند.

حلما حرف هایش را با این جمله شروع کرد «چه خبر؟ چه می کنی با زندگی؟».

- «هیچ. مثل همیشه. امن و امان. خبری ندارم از جایی. دو روز در هفته می روم و می آیم برای سه ساعت کلاس. بقیه اش را دربست در خدمت اتاقم. از بیکاری با خودم هم نمی سازم. نه اینکه بد اخلاقی کنم و بهانه گیر باشم. فکرم به کاری قد نمی دهد. کارهای تحقیقی و مطالعه و… را تعطیل کرده ام. فقط حرص بی خود  می خورم. به تعبیری خود آزاری می کنم. و الا نصف ملت بیکارند و زندگی هاشان حال و روز مرا ندارد. یک چیزی می گویم نخندی. گاهی از بیکاری ایتا و سروشم را باز می کنم می نشینم جلوی سیستم ببینم کسی پیام می دهد جوابش را بدهم. دریغ از یک پیام. گاهی مثل کاراگاه ها آنلاین بودن ادلیستم را چک می کنم. برخی هاشان هر موقع می آیم آنلاینند. ولی یک احوالپرسی سهم من نمی شود. جدی اینها توی ایتا چکار می کنند؟  شما چه خبر؟ امسال دکترا شرکت نکردی؟ من که حوصله اش را نداشتم»

- خوش به حال شما. من همه هفته دربست در اختیار منزلم. مادرم سرش به کار خودش گرم است. من هم تنهایی و بیکاری. صدتا دوست و آشنا دارند. گپ می زنند. رشد می کنند. حتما سرگرمی دارند.  نه دکترا کجا بود. حوصله اش را ندارم. ثبت نام می کردم مسئولیت داشت و من هم انگیزه ای برای مطالعه نداشتم. داغون کننده است. ول کن.

- نمی دانم چرا ولی برخی ها چطور راحت سر کار می روند؟ من که هر چه روزنامه و سایت و… می بینم کار جایی نیست. یا شرایط آن قدر سخت است که خدا می داند. برخی راحت با یک دیپلم چه کارهایی که نصیبشان نشده. دارم از رحمت خدا نا امید می شوم. مثل اینکه آشنا و بند پ نباشد، شدنی نیست. شیطان به جانم وسوسه می کند. برخی القائاتش کشنده است. فکرش را بکن  کمتر از ده  سال دیگر میانسال می شویم نه کار داریم نه درآمد و پس اندازی. پدر و مادرهامان پیر می شوند و ناتوان. با آنها  تنها می شویم. مراقبتشان هست. هزینه هاشان.  خدا نکند سایه یکیشان از سرمان کم شود، احتراممان که می رود هیچ، با اقتصاد امروز بعید نیست خواهر برادرهایمان از خانه پدری هم عذرمان را بخواهند که به سهمشان برسند. حالا خودشان این طور نباشند از شریک هاشان بعید نیست. بعد از این همه تلاش و مراقبت پیش چشم دوست و دشمن سرافکنده می شویم. شاید ما هم اگر تن داده بودیم به یکی از این ازدواج های ناجور هر چند راضی نبودیم، آینده هامان این قدر ترسناک نبود. به نظرت کجای راه را اشتباه رفتیم؟ چرا زندگی هامان این طوری شد؟

- نگاهم کرد و گفت: «از تو بعید است. جمع کن خودت را. یادت رفته رزق و روزی مادی و معنوی دست خداست. عزت هم همه اش مال خداست. وابسته به این چیزها نیست. ما که همه تلاشمان را کرده ایم. نیت نادرستی هم نداشته ایم. تا حالا هم که برای عقایدمان جنگیده ایم. من یقین دارم خدا نمی گذارد به آنجاها برسیم. خدا کمکمان می کند.  نگران نباش. کار هم حتما شایستگی اش را نداریم. خدا که بخیل نیست. خدا کارگزارانش را خودش انتخاب می کند. این قدر دوست و فامیل داشته ایم که درسشان خیلی ضعیف بود و فلان دانشگاه به زور درس خواندند و حالا چند سال است در شغل های کلیدی کشور در خدمتند. همسایه مان دیپلم نگرفته خدا کار بانکی توی شهر خودمان آن هم استخدام رسمی برایش جور کرده است. خیلی ها را می بینی یک شبه بهترین کارها برایشان جور شده است. بغض گلویش را گرفت و با حال عجیبی ادامه داد، درس خواندن های ما حتما اخلاص نداشت که بی برکت است. حتما ما پیش خدا آبرویی نداریم که لیاقت خدمت به جامعه اسلامی نداریم. حتما ما به درد امام زمان علیه السلام نمی خوریم. چقدر التماس کردیم به درگاه خدا. دیگر سنمان برای همه چیز گذشت. خدا را شکر حداقل مایه عبرت دیگران هستیم. ما را ببینند و مثل ما نشوند».

از حرف هایش فهمیدم حلما دلش شکسته است. خسته تر از من بود. دلداریم داد و سعی کرد عقاید درست را یاد آوری کند ولی خودش نزدیک ترمز بریدن بود. خودش را در دهه سی زندگی آخر راه می دید. همه دعای ندبه به این فکر می کردم: «همه آنها که رفته اند سر کار و حلماها را خون به دل کردند تا جایی که حس بی جواب ماندن از درگاه الهی دارند، به خاطر شایستگی هاشان بوده ؟ گره ازدواج امثال حلما، حلماها هستند یا تغییر فرهنگ و شیوع تفکری که حلما را نمی پسندد و شریک  خوب بودن را در ملاکی غیر از آنچه خدا گفته می بیند؟ دلم برای مظلومیت و حقانیت حلما و حلماها می سوخت ولی بیشتر از آن از این نا آرام می شدم که؛ چقدر بی عدالتی ها و خط کشیدن روی حلماهای این مرز و بوم  و بی تفاوت بودن نسبت به مشکلات و دغدغه هایشان، و حمایت از  فرهنگ و تفکر ی که بی صدا آرمان های انقلاب و شهدا را زیر سوال برد و میدان دادن به آنهایی که نباید، کریم بودن و اعتماد به خدا را نشانه رفته است. وقتی عمل کردن های برخی نخبگانمان طبق اسلام اموی است، همه چیز را به گردن خدا می اندازیم! »

نوشته شده توسط: صداقت/ دی 1397

دروغ وهابی!

نوشته شده توسطصداقت...! 13ام دی, 1397

صبح که از خانه بیرون می آمدم، برخلاف همیشه بابا خواب بود. بی خداحافظی زدم بیرون. دیرتر از همیشه برگشتم منزل. توی راهرو بودم که صدای بابا شنیده می شد: «ارغوان کجاست؟ پیدایش نیست؟».
رفتم وسایلم را سرجایش بگذارم و بروم بابا را ببینم. وروجک پیش دستی کرد. دوید داخل اتاق : «باباجون بلندگوی مسجد جامع داشت یک چیزی می گفت. بگویم ناراحت نشوی ها؟». بابا نوه دردانه اش را کلی تحویل گرفت و گفت: «چی می گفت باباجون؟»، با زبان شیرین بچگانه اش خیلی غیر منتظره، چندتا کلمه عربی از خودش ساخت وگفت: «عمه مرده است.». بابا گفت: «عمه!! عمه کیه؟». بچه چهار ساله اسم و فامیل من را دنبال هم می کرد و می گفت: «همین عمه. همان عمه که صبح رفته نیامده هنوز ,» و بعد دوید داخل اتاقم و وقتی مرا دید، زد زیر خنده و انگشتش را گذاشت روی صورتش و خواست ساکت باشم. و یواشکی از ته دل خندیدیم. بابا جدی گرفته بود . به شدت ناراحت و با صدای بلند فاطمه را نصیحت می کرد «عمه ارغوان که این قدر تو را دوست دارد….». رفتم داخل اتاق. سلام کردم. بابا که مرا دید صورتش مثل گل باز شد، : «بابا آرام باشید. من صحیح و سالم اینجا ایستاده ام. بچه مفهوم مرگ و مردن نمی داند. شنیده از بلندگوی مسجد، مردن افراد را اعلان می کند یک چیزی می گوید. می خواهد بدویم دنبالش و کسب توجه کند. ناراحتی ندارد. دور از جان برادرزاده عزیزم، دروغ وهابی می گوید». «دروغ وهابی؟». «دروغ شاخدار. دروغی که قرآن را کتاب و راهنمای خود معرفی می کند و نمی فهمد امام یعنی چه، کتاب می نویسد در رد وجود امام و مهدویت ما را «عجیب ترین دروغ تاریخ» می نویسد. این ملت یا نمی دانند دروغ چیست. یا قرآن خواندنشان یس خواندن است به گوش چهارپا و الا کیست که قرآن بخواند و نفهمد امام در قرآن فقط حاکم جامعه نیست. کاروان سالار هستی است که ظاهر و باطن عالم را به سوی خدا حرکت می دهد. چطور به دنیا نیامده اند را باید از عثمان خمیس پرسید. شما هم خیلی ناراحت نشوید. بچه ای ندانسته مرگ چیست گفته عمه مرده. باید بگردیم دنبال معنای مردن. یا دارویی برای شفا پیدا کنیم، عمه که اینجا نشسته. به همه عالم بنویسند عمه مرد، اثری دارد؟».

نوشته شده توسط: صداقت/ آذر 1397


 
خبرگزاری کوثرنیوز