موضوع: "از اشک خود دو سطر به ایما نوشته ایم!"

رفیق و همسفر نیمه راه خواهم شد!

نوشته شده توسطصداقت...!

اگر تو دیر بیایی تباه خواهم شد

اسیر پنجه زشت گناه خواهم شد

به سوی ساقه گندم روانه می گردم

دچار کهنه ترین اشتباه خواهم شد

میان جاده گرفتار مرگ میگردم

رفیق و همسفر نیمه راه خواهم شد

به کاروان ظهور تو دل نمی بندم

 همیشه معتکف عمق چاه خواهم شد

برای آمدنت نذر میکنم زین پس

مقیم گودی آن قتلگاه خواهم شد

من فقط بابامو می خوام!

نوشته شده توسطصداقت...! 20ام شهریور, 1398

وقتی نگاهشان می کنم، احساس می کنم غم دنیا از دلم بیرون می رود. با بچگی کردن ها و لباس مشکی پوشیدن ها و روسری گره زدن ها و چادر پوشیدن هایشان به حدی دلبری می کنند که دلم می خواهد سجده شکر بگذارم. گاهی هم دلم به حال عزیز برادر می سوزد. بنده خدا چه گرفتاری شده از دست این وروجک ها. هیچ کدامشان حاضر نیستند بابا را با دیگری قسمت کنند. بابا را برای خود خواستن بدون دعوا نمی شود. اینجاست که شرایط بحرانی می شود و گیس و گیس کشی دو خواهر آغاز. در چنین شرایطی از دست هیچ کس کاری ساخته نیست.

آماده شده بودیم برای رفتن به مراسم که بین علما اختلاف شد. فاطمه خانم 5-6 ساله می گوید برویم روضه و زهرا خانم 3-4 ساله پایش را توی یک کفش که فقط برویم تعزیه. هر دو هم روی دیدگاه خود پافشاری دارند هیچ؛ قبول نمی کنند با شخص دیگری  همراه شوند. حتی حاضر نیستند به نوبت در هر دو مراسم به صورت نصفه نیمه شرکت کنند. وعده دادن های عمو و عمه و  مادر جون و… بی فایده است. کار که به تناقض « تعزیه و روضه همزمان و فقط با بابا» رسید صدای گریه بالا گرفت.

وسط این شلوغی گذشته ها در دلم زنده شده بود. هم سن و سال فاطمه و زهرا که بودم درست مثل آنها، مُحّرم ها همراه بابا می رفتم. با این تفاوت که رقیب نداشتم. آن روزها کسی موتور هم نداشت چه برسد به ماشین. سوار بر دو چرخه بابا می رفتیم تعزیه. چند ساعت می نشستم و صدایی از من شنیده نمی شد. دلم به حال بی سوادی برخی مدرک دارهای امروزی بیشتر می سوزد تا کم سوادی بابا. کسی اشعار ناب تعزیه را شنیده باشد و طلبه هم باشد می فهمد درصد خیلی بالایی از اشعار تعزیه با مقاتل معتبر منطبق است. هر قشری زبان خود را نیاز دارد و امکان اصلاح برخی روش های نادرست را هم اضافه کنی،  می فهمی حذف تعزیه کار سنجیده ای نیست. تعزیه رفتن هایم به من آموخته بود بچه نمی تواند سخنرانی را بفهمد ولی  جزئیات تاریخ از شبیه خوانی در ذهنش حک می شود. همراهی جذابیت اسب و شمشیر و سپر  و لباس پوشیدن مثل زمان وقوع حادثه و استفاده از گفتاری شعر گونه و با رعایت ادبیات نغز فارسی و مطابق مقتل و واقع و اجرای نمایش روی سکو و تکرار شدن عبارت «زبانِ حال» خبر از فهمی بزرگ می دهد، هر چند گاهی به بیراهه کشیده می شود. «مَرد هم گریه می کند» را توی تعزیه دیدم. غیر از بابا خیلی پیرمردها آن روزها از اول تا آخر تعزیه گریه می کردند. این را من خودم با چشمان خودم در قسمت مردانه و در آغوش بابا دیده ام. ما از بچگی خطبه ابالفضل علیه السلام را به زبان شعر حفظ بودیم. بیشتر پیرمرد، پیرزن های بی سواد اهل دل، تاریخ کربلا را با زبان شعر از همین تعزیه ها آموختند و اشک هایشان بر مظلومیت ابا عبدالله علیه السلام و یارانش، پزشک ها و مهندس ها و… اهل دل و شهید تربیت کرد. یک لحظه دلم برای تعزیه رفتن با بابا و نشستن در قسمت مردانه تنگ شد. از دلتنگی تصمیم گرفتم فاطمه را راضی کنم برود تعزیه.

روبروی فاطمه زانو زدم، اشک هایش را پاک کردم، پیشانیش را بوسیدم و چون می دانستم فاطمه عاشق شنیدن خاطره های واقعی از خودش و اعضای خانواده است به قصد گول زدن گفتم : «عمه جان فاطمه. تو چرا تعزیه نمی روی؟ تعزیه که بهتر است. من بچه بودم همیشه با باباجون می رفتم تعزیه. می خواهی بگویم کجا می نشستیم؟». ذوق کرد و خوب که چند دقیقه ای از من حرف کشید و حرف هایم را تایید کرد وقتی از او خواستم برود تعزیه و به این گیس و گیس کشی و دویدن روی اعصاب همه خاتمه بدهد، بی اختیار گریه افتاد و با هق هق ویران کننده ای گفت: «عمه دوست دارم برم تعزیه ولی نمی رم. می ترسم». «می ترسی؟ چرا عمه؟ تو که تعزیه رو دوست داشتی. پارسال یادت نیست چقدر تعزیه می رفتی؟ یادت هست محرم که تموم شد همش می گفتی تعزیه تعزیه. سی دی تعزیه بهت دادم همش لای لای لای اصغرم را می خوندی؟ ترس نداره. بابات هست. آجیت هست. این همه آدم. شبه و تاریک ولی حسینیه هزارتا لامپ داره. ترس یعنی چی».  با اشک و گریه ای جانسوز نگاهم کرد و خیلی غیر منتظرانه صدای گریه اش بالا گرفت و گفت: «نع عمــــــه می ترسم. شمر داره». امان از دل زینب علیها سلام. امان از دل زینب علیها سلام!

نوشته شده توسط صداقت/ 20 شهریور 1398

همراهی با کاروان کربلا 32

نوشته شده توسطصداقت...! 21ام آذر, 1393

ورود اهل بیت علیهم السلام به کوفه

توضیحات مختصر

*نحوه  ورود
وقتی خبر نزدیک شدن اهل بیت علیهم السلام به کوفه ، به ابن زیاد رسید فرمان داد سرهای شهدا را که ابن سعد جلوتر آورده بود باز برند و پیش روی اهل بیت سر نیزه ها نصب کنند و از جلو حمل کنند و به همراه اهل بیت به شهر وارد و در کوچه  و بازار بگردانند تا قهر و غلبه یزید بر مردم مشخص شده و بر هول و هیبت مردم افزوده شود. و مردم کوفه با آگاهی از ورود اهل بیت از کوفه بیرون شتافتند. اهل بیت و جگر گوشه گان حیدر را چون اسرای کفار با سرهای شهدا وارد کوفه کردند. زن های کوفیان بالای بام ها رفته بودند برای نظاره. همین که ایشان را عبور می دادند زنی از بالای بام سوال کرد: شما اسیران از اسیران کدام مملکت و کدام قبیله اید؟ گفتند ما اسیران آل محمدیم!

* آغاز به  خطبه  حضرت زینب علیها السلام
شیخ مفید و شیخ طوسی از حذلم بن ستیر رویت کرده اند که … چون اهل بیت را بر شتران بی روپوش و برهنه وارد کردند زنان کوفه بر حال ایشان رقت کرده گریه و ندبه می کردند. علی بن الحسین در حالی که غل بر گردنش نهاده و دست هایش را بر گردن زنجیر کرده بودند به صدای ضعیفی فرمود که این زن ها بر ما گریه می کنند پس ما را که کشته است؟!! و در این وقت زینب کبری علیها سلام آغاز خطبه نمود که به خدا قسم زنی با حیا و شرم و افصح و انطق از جناب زینب دختر علی علیه السلام ندیدم که گویا از زبان پدر سخن می گوید … در میان آن ازدحام و اجتماع که از هر سو صدایی بلند بود به جانب مردم اشارتی کرد که خاموش باشید. در زمان نفس ها به سینه برگشت و جرس ها ساکت شد و سپس شروع به خطبه نمود و پس از سپاس یزدان پاک و درود برمحمد و خاندان پاک او فرمود(1)

* گزیده ای از خطبه حضرت زینب علیها سلام
اى اهل كوفه ، اهل خديعه و خذلان ! آيا بر ما مى گرييد و ناله سر مى دهيد هرگز باز نايستد اشك چشم شما، و ساكن نگردد ناله شما، جز اين نيست كه مَثَل شما مَثَل آن زنى است كه رشته خود را محكم مى تابيد و باز مى گشود چه شما نيز رشته ايمان را ببستيد و باز گسستيد و به كفر برگشتيد، نيست در ميان شما خصلتى و شيمتى جز لاف زدن و خود پسندى كردن و دشمن دارى و دروغ گفتن و به سَبْك كنيزان تملّق كردن و مانند اَعدا غمّازى كردن ،…
… از پس آنكه ما را كشتيد بر ما مى گرييد. سوگند به خدا كه شما به گريستن سزاواريد، پس بسيار بگرئيد و كم بخنديد؛ چه آنكه ساحت خود را به عيب و عار ابدى آلايش داديد كه لوث آن به هيچ آبى هرگز شسته نگردد و چگونه توانيد شست و با چه تلافى خواهيد كرد كشتن جگر گوشه خاتم پيغمبران و سيّد جوانان اهل بهشت و پناه نيكويان شما و پناهگاه پیش آمد های ناگوار  شما و علامت مناهج [= راههای راست] شما و  روشن كننده مَحَجَّه [= راه آشکار] شما و زعيم و متكلّم حُجَج [=حجّت ها و براهین] شما كه در هر حادثه به او پناه مى برديد و دين و شريعت رااز او مى آموختيد...
… آيا تعجّب كرديد كه از آثار اين كارها از آسمان خون باريد؟ آنچه در آخرت بر شما ظاهر خواهد گرديد از آثار آن عظيم تر و رسواتر خواهد بود؛ پس بدين مهلت كه يافتيد خوشدل و مغرور نباشيد؛ چه خداوند به مكافات عجلت نكند، و بيم ندارد كه هنگام انتقام بگذرد و خداوند در كمينگاه گناهكاران است ….
راوى گفت : سپس حضرت ساكت گرديد و من نگريستم كه مردم كوفه از استماع اين كلمات در حيرت شده بودند و مى گريستند و دستها به دندان مى گزيدند.(1) و (2)

(1)  منتهي الامال/ شيخ عباس قمي/ جلد اول/ خلاصه صص 654 تا 659  
(2) لهوف/ سيد بن طاووس/ ترجمه عليرضا رجالي تهراني/خلاصه صص 194 تا 197

همراهي با كاروان كربلا31

نوشته شده توسطصداقت...! 17ام آذر, 1393

دفن اجساد مطهره

*توضيحات مختصر

* محل دفن شهدا
چون عمر سعد از كربلا به سوي كوفه روان گشت. گروهي از بني اسد كه در زمين هاي غاضريه سكونت داشتند پس از خروج لشكر عمر سعد از كربلا به مقتل حضرت و اصحاب او آمدند. بر اجساد شهدا نماز گزاردند و ايشان را دفن كردند به اين طريق كه امام حسين عليه السلام را در همين مكان معروف فعلي و علي اكبر عليه السلام را در پايين پاي پدر. و براي ساير شهدا و اصحاب حضرت حفره اي در پايين پا كندند و آنها را در اين حفره دفن كردند و حضرت عباس عليه السلام را در راه غاضريه در همين جايگاه مرقد مطهر  كنوني دفن كردند.  با توجه به  تصريح شيخ شهيد به محل كنوني دفن حر بن يزيد رياحي ، همين در اعتبار اين مطلب همين كافي است (1) و (2).

* امام حسين عليه السلام را چه كسي دفن كرد؟!
موافق احاديث صحيح از علماي اماميه و منطبق بر اصول مذهب، امام را جز امام نمي تواند غسل، فدفن و كفن نمايد. بنابراين اگر چه به حسب ظاهر طايفه بني اسد حضرت سيد الشهدا عليه السلام را دفن كردند اما در واقع حضرت زين العابدين عليه السلام ايشان را دفن نمودند. در حديثي از امام رضا عليه السلام  در احتجاج با واقفيه تصريح شده  كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم و امام علي عليه السلام و امام حسن عليه السلام و حضرت سيد العابدين عليه السلام با جبرئيل و روح و فرشتگان كه در شب قدر بر زمين فرود مي آيند در هنگام دفن حضرت عليه السلام حضور داشتند(2).

(1)لهوف/ سيد بن طاووس/ ترجمه عليرضا رجالي تهراني/ ص 193
(2) منتهي الامال/ شيخ عباس قمي/ جلد اول/ خلاصه صص 650 تا 653

همراهي با كاروان كربلا30

نوشته شده توسطصداقت...! 8ام آذر, 1393

عمر بن سعد ملعون  در همان روز عاشورا سر مبارك   امام حسين عليه السلام را به همراه خولي(با فتح خاء و سكون واو ) بن يزيد اصبحي و حميد بن مسلم اَذدي نزد ابن زياد فرستاد و دستور داد باقي سرهاي ياران و خاندان حضرتش را شستشو داده و به همراه شمر بن ذي الجوشن و قيس بن اشعث و عمرو بن حجاج روانه كوفه كرد تا نزد ابن زياد ببرند.(1) و (2) عمر بن سعد امر كرد دختران پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم را بر شتران برهنه سوار كردند و سيد سجاد را غل بر گردن نهاده ايشان را چون اسيران ترك و روم روانه داشتند.
* توضيحات مختصر

* زينب سلام الله عليها در قتلگاه
پس از اينكه عمر بن سعد خيمه ها را به آتش كشيد و زنان را با پاي برهنه و… اسير كردزنان حرم گفتند: شما را به خدا ما را از قتلگاه حسين ببريد. آنها نيز چنين كردند. همين كه چشم زنان بر پيكرهاي كشته شدگان افتاد ناله زدند. راوي مي گويد به خدا قسم هرگز فراموش نمي كنم كه زينب دختر علي با دلي سوزان و جگري آتشين و صداي اندوهگين بر حسين عليه السلام مي گريست و مي فرمود: اي محمد، اي كسي كه آفريننده و اختيار دار آسمان بر تو درود مي فرستد. اين است حسين كه پيكر برهنه اش به خون آغشته و اعضايش از هم جدا شده است. اينها دختران اسير تو هستند كه شكايت خود را به درگاه الهي مي نمايند و استغاثه آنها به محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم و علي مرتضي عليه السلام و فاطمه زهرا عليها سلام و حمزه سيد الشهدا بلند است.  يا محمداه اين حسين توست كه قتيل اولاد زنا گشته و جسدش بر روي خاك افتاده و باد صبا بر او خاك و غبار مي پاشد.  وا حزناه وا كرباه  امروز روزي را ماند كه جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم وفات كرد. اي اصحاب محمد صلي الله عليه و آله و سلم اينك ذريه پيغمبر شما را مي برند مانند اسيران!…. راوي گويد به خدا قسم دوست و دشمن از ناله او گريستند.
سپس سكينه پيكر پدرش حسين عليه السلام را به آغوش گرفت و به ناله كه دل سنگ خارا را پاره مي كرد مي ناليد و مي گريست و جسد پدر را رها نمي كرد تا آنكه گروهي از اعراب (دشمنان) جمع شدند و او را از كنار پيكر پدر كشيده و جدا كردند. سپس  اهل بيت را از قتلگاه دور كردند و بر شتران برهنه سوار كرده و به جانب كوفه روانه كردند.(1) و (2)

(1) 1لهوف/ سيد بن طاووس/ ترجمه عليرضا رجالي تهراني/ خلاصه صص  178 تا 180  و 191
(2) منتهي الامال/ شيخ عباس قمي/ جلد اول/ خلاصه صص 643 تا 650

همراهی با کاروان کربلا29

نوشته شده توسطصداقت...! 5ام آذر, 1393

چون حضرت سید الشهدا علیه السلام به درجه رفیع شهادت رسیدند. اسب حضرت با آغشته کردن یال و کاکل خود به خون حضرت علیه السلام به سوی خیمه ها آمد. بلند شیهه کشید و و پاهای خود بر زمین زد. زن ها از خیمه بیرون آمدند. اسب  را بدون سوار دیدند. دانستند امام علیه السلام به شهادت رسیده اند….(1) و (2)

* توضیحات مختصر

* شهید بی کفن!
چون لشکر آن حضرت را شهید کردند به جهت طمع ربودن لباس او بر جسد شریف آن شهید مظلوم روی آوردند. پیراهن، عمامه، نعلین، انگشتر با انگشت، قطیفه خز، زره، شمشیر(البته این شمشیر غارت شده ذوالفقار نیست)، توسط افرادی( که نام همه و پیامدش مشخص است ) به غارت رفت.

* غارت خیمه ها
سپس لشکر آهنگ خیمه های مقدسه نمودند و برای غارت فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و نور چشمان زهرای بتول از هم سبقت می گرفتند.!چون به خیام مقدس  رسیدند مشغول تاراج شدند و هر آنچه اسباب و اثقال بود غارت کردند.سپس زنان را از خیمه ها بیرون کردند و خیمه ها را به آتش کشیدند. (3) و (2) و (1)

(1) مقتل الحسین علیه السلام / سید ضیاء الدین تنکابنی/ صص 111 تا 113
(2) منتهی الامال/ شیخ عباس قمی/ جلد اول/ صص 634 تا 641
(3) لهوف/ سید بن طاووس/ ترجمه علیرضا رجالی تهرانی/ صص 173 تا 177

همراهی با کاروان کربلا28

نوشته شده توسطصداقت...! 1ام آذر, 1393

همه دشمنان آهنگ جنگ با  امام حسين عليه السلام نمودند، پس آن بزرگوار به لشكر كفر حمله ور شد و آنها نيز به امام عليه السلام حمله كردند.

* توضيحات مختصر

* جراحات حضرت
حضرت بر صف لشكر مخالفان مي تاخت و با لب تشنه و تن خسته  مي جنگيد و با ضرب شمشير خون اشرار و فجار را  بر خاك ميدان مي ريخت. لشكر از هر طرف او را تير باران كردند. حضرت از بسياري جراحت و كثرت تشنگي و بسياري ضعف و خستگي توقف فرمود تا لختي استراحت نمايد. ناگاه ظالمي سنگي انداخت به جانب حضرت  كه بر پيشاني مباركش رسيد و خون از جاي آن بر صورت نازنينش جاري شد. حضرت جامه خويش را برداشت تا چشم و چهره خود از خون پاك كند كه ناگاه تيري با پيكان زهر آلود و سه شعبه بر سينه مباركش رسيد و از آن سوي خارج شد.در اين حال حضرت فرمود بسم الله و بالله و علي ملة رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم. آن گاه سر به سوي آسمان بلند كرد و گفت: پروردگارا تو مي داني كه اين مردم مردي را مي كشند كه در روي زمين پسر دختر پيامبري جز او نيست.(1) و (2)

* آمدن عبدلله بن حسن به ميدان
امام تير را گرفت و از پشت سر بيرون آورد. خون مانند آب از ناودان از آن جاري گشت. پس در اثر آن ضعف  بر امام   غلبه كرد و  از جنگ باز ايستاد. هر كه از لشكر دشمن به جانب حضرت مي آمد يا از بيم و يا از شرم كناره مي كرد و بر مي گشت. تا آنكه مردي از قبيله «كند» به جانب حضرت آمد و ناسزا و دشنام داد و با شمشير ضربتي بر سر مباركش زد به گونه اي كه كلاه خود حضرت شكافته شد و شمشير به سر حضرت رسيد و كلاه پر از خون شد. حضرت كهنه پارچه اي طلبيد سر مبارك را با آن بست و كلاهي خواست و بر سر گذاشت و عمامه بر آن پيچيد. لشكرپس از  قدري درنگ  دوباره دور حضرت را گرفتند. در اين هنگام عبدالله بن حسن كه طفلي نابالغ بود از خيمه ها خارج شد و خود را به ميدان رسانيد و كنار امام حسين عليه السلام ايستاد. حضرت زينب هم خود را به او رسانيد تا از ميدان رفتنش جلوگيري كند اما  او شديدا امتناع ورزيد و گفت: به خدا قسم هرگز از عمويم جدا نمي شوم.(1) و (2)

* شهادت عبدالله بن حسن
حرمله بن كاهل نزديك شد و با شمشير به امام حمله كرد. عبدالله گفت: واي بر تو اي زنازاده مي خواهي عموي مرا بكشي؟ آن ملعون شمشير را فرود آورد و عبدالله دست خود را سپر كرد و در نتيجه دستش به پوست آويزان شد و فرياد زد عمو جان.امام حسين او را در آغوش گرفت و فرمود: اي برادر زاده بر آنچه به تو رسيد صبر كن و در اين مصيبت از خداوند طلب خير نما و بدان كه خداوند تو را به پدران شايسته ات ملحق خواهد كرد. پس حرمله تيري به جانب آن كودك انداخت و او را در بغل عموي خويش شهيد كرد.

*شهادت امام حسين عليه السلام
راوي مي گويد بر اثر جراحات وارده  حضرت از جنگ باز ماند و بدنش مانند خار پشت پر از تير بود. صالح بن وهب مزني ملعون چنان نيزه اي بر گلوي حضرت زد كه آن بزرگوار از اسب با گونه راست بر زمين افتاد بعد از زمين برخاست. زينب عليها سلام كه تمام توجهش به جانب برادر بود چون اين بديد از خيمه خارج شد و فرياد زد وا اخاه وا سيداه وا اهلبيتاه. اي كاش آسمان خراب مي شد و بر زمين مي افتاد و كاش كوهها از هم مي پاشيد و بر روي بيابانها پراكنده مي شد. شمر لشكر را ندا داد چرا ايستاده ايد و انتظار مي بريد ؟ چرا كار حسين را تمام نمي كنيد؟ پس همگي از هر سو حمله كردند. … عمر سعد به مردي كه سمت راست خود بود گفت پياده شو و او را به قتل برسان. خولي بن يزيد خواست سر امام را جدا سازد اما ترسيد. شمر به او گفت خدا بازويت را پاره پاره گرداند چرا مي لرزي؟ پس خود ملعون كافر سر مقدس آن حضرت را جدا كرد.(1) و (2)

(1) منتهي الامال/ شيخ عباس قمي/ جلد اول/ خلاصه صص 626 تا 632

(2) لهوف/ سيد بن طاووس/ ترجمه عليرضا رجالي تهراني/ خلاصه صص 163 تا 170