موضوع: "تجربه از ما عبرت از شما"

فقیر !

نوشته شده توسطصداقت...! 10ام آبان, 1398

جا ماندن از اتوبوس یکی یکدانه ساعت چهار صبح همان و درد سرهای رفتن از مرکز شهرستان همان. چند برابر هزینه مالی و زمانی و چند بار ماشین عوض کردن خسته ام کرده بود. بعد از هزار بار آیه الکرسی خواندن و هزار جور حرف تحمل کردن و  طی کردن مسیر دو ساعته در 4 ساعت، تازه رسیده بودم ورودی نصف جهان. رمق از جانم رفته بود، فکر اینکه باید سه بار اتوبوس واحد عوض کنم و یکی دو ساعت در راه باشم اشکم را در آورده بود هیچ، نیم ساعت بیشتر تا شروع کلاس وقت نداشتم. این یعنی کم مانده بود همه رشته هایم پنبه شود.  این همه راه رفته بودم برای دو ساعت کلاس و شمارش معکوس شنیده می شد.

از جسمم نا توان تر روحم. انگار این همسفری ته مانده انگیزه هایم را سر به نیست کرد. حالا با این احوال و اوضاع و گوشی همراه در پیت چطور تاکسی اینترنتی خبر کنم؟ کسی باور نمی کند که تماس گرفتم با برادر عزیز در تهران و خواستم تاکسی اصفهان را خبر کند!. مگر کسی قبول می کند. سر ظهر و این همه راه و نه هزار تومان، نمی ارزید. یک ربع زمانم را منتظر ماشین بودم. کم کم سر و کله پرایدی درب و داغان پیدا شد. صورت راننده را ندیدم ولی از کلامش مشخص بود هم جوان است و مقید و هم نا آشنا با قوانین امروزی جذب مشتری. وسط های راه عذر خواهی کرد که بنزین لازم است و من زبان باز کردم با نامحرم، که عجله دارم. با شرمندگی مجدد عذر خواهی کرد و گفت راه را می شناسد و سریعتر می رود. بدون بنزین وسط راه می مانیم. اصرار نکردم.

 نزدیک های پمپ بنزین، برخلاف یک ربع قبل، یکی دو بار حرف هایی با خودش زمزمه کرد. حرفی در دلش مانده بود. دوست نداشتم فکر  و قضاوت بدی داشته باشم ولی مطمئن بودم راننده یک چیزش هست. بدنم سرد شده بود. کنار مخزن، ماشین را خاموش کرد و صورتش را برگرداند طرفم. از ترس نگاهش نکردم.  گفت ببخشید و حرفش را خورد. سه بار این کار را تکرار کرد. آخرش دل به دریا زد و با صدایی شکسته و شرمنده و ضعیف گفت،  «ببخشید مادر. بخدا من امروز در آمد نداشته ام. خرج خانه زیاد است و هر روز کم می آورم. هیچ پولی ندارم. کرایه را لطف می کنید که بنزین بزنم؟»، خواستم قضاوت کنم که ترفندش است. رفتارهای مسیرش را مرور کردم. تن صدا و لحن کلامش را. گواهینامه ده ساله ام اگر به کاری نیامده بود این قدر یادم مانده بود که درجه بنزین ماشین را از روی صندلی عقب با چشم چک کنم. ده تومانی را از دستم گرفت. توقفی کوتاه کرد. هزار تومانی را که از شاگرد پمپ بنزین گرفت با احترام به من داد و بعد استارت زد. بعد از آن هم یک کلمه حرف نزد. جلوی درب مقصد پیاده شدم و رفت.

 کلاس تمام شد و با همان پروسه برگشتم خانه. دلم خیلی گرفته بود. آن روز از اینکه خانم دکتر با هفت سال تحصیلش و رسیدن به حقوق چند میلیونی و احترام و حساب شدن هزینه اش، شیر شده بود و با همدستی رفتار راننده، بدون اینکه درکی از امثال ما و نوع تحصیلات و بی پولی ما داشته باشد رجز خواند و سرزنش کرد و عاقل بودنش را به رخ سفاهت ماکشید. خیلی ناراحت شدم،  اگر بی سواد بود دلم نمی سوخت. تحصیل کرده و دکتر باشی و نگاهت مثل عوام غیر کارشناسانه و بدون شناخت باشد درد کمی نیست. کسی او را به خاطر دل بردن از پیر و جوان و رفتار و پوشش و نگاه دور از حیا و شأنش سرزنش نکرد هیچ، چه به به و چهچهی در فضا پیچیده بود. انصاف نبود که درصد قابل توجهی از جامعه را به خاطر تحصیل و تلاش سرزنش کنند. همه آنچه دیده بودم و شنیده بودم را توی پمپ بنزین فراموش کردم. دردناک بود ولی نه به اندازه مواجه شدن با شرمندگی یک مرد زحمتکش و با غیرت.

 ساعت نه و ده شب رفتم سراغ فضای مجازی و صفحه ای که گهگاهی سر می زدم که چیزی بیاموزم. عبرتی بگیرم و سرمشقی باشد برای قدم برداشتن هایم. جایی که خیلی وقت ها بعد از یک روز پر دغدغه دلم آرام می گرفت چون رفتار و صداقت صاحبش را می شناختم. امیدوار می شدم که هنوز هم شیعه ها روی کره زمین نفس می کشند. ولی پست جدیدش دلم را خون کرد.

چند کاری که فقرا انجام می دهند و ثروتمندان انجام نمی دهند! آیا در سرزمین  و فرهنگ ما هم فقیرها تلویزیون تماشا می کنند و  ثروتمندان مطالعه می کنند؟ ثروتمندان بر اساس نتیجه کارشان پول دریافت می کنند و فقیران بر اساس زمان صرف شده؟ متوجه کلیپ بودم ولی با جیب خالی کلیپ را ببینی و در صفحه چنین شخصیتی قضیه فرق دارد. همه فقیرها فقرشان از سفاهت و بی فکر و بی تدبیر قدم برداشتن نیست و دارایی همه ثروتمندان از تلاش و خدا باوری هایشان نیست. شیعه همانقدر که به تلاش و روزی رسانی خدا و رزق حلال و گره گشای مردم بودن اعتقاد دارد، با وجود توصیه به ساده زیستی و قناعت و اکتفا به رزق حلال و … فقر برایش ممدوح نیست. خیلی وقت ها نامبارکی فقر را می فهمد کسی تلاش نمی کند برای فقیر بودن. باور دارد مرز بین ایمان و کفر گاهی فقر است، می داند خدا بی دلیل مال را توی کتابش خیر خطاب نکرده. خوش انصاف،  قبول، فقیر هم بی فکر است و هم سفیه و عامل فقرش فقط و فقط خودش است و افکارش ولی حالا چه وقت این حرف ها ست؟ این کلیپ توی صفحه من بود مهم نبود. فرق است بین نگاه مردم به من و شما. نمی دانم بین 400  بازدید چند نفرشان بی پول بودند و خون به دلشان شد ولی دعا می کنم مثل راننده امروز بینشان نباشد. فرق است بین فقیر با فقیر! فرق است بین جیب خالی پدر و فرزند! در این اوضاع و احوال اقتصادی حواسمان به دل سرپرست های خانواده آن هم با جیب خالی باشد. مرهم دردشان نیستیم با انتشار برخی دیدگاه های نا مهربان، نمک زخم دلشان نباشیم!

 

 نوشته شده توسط: صداقت/ مدیر وبلاگ/ 10 آبان 1398

تا حالا به اینجای قضیه فکر کردی؟

نوشته شده توسطصداقت...! 2ام مهر, 1398

محوطه اول مسجد پر شده بود از آدم های جورواجور. از چند ماهه تا هفتاد هشتاد ساله بلکه صد ساله. سیاه و سفید. با لباس ها و فرهنگ و زبان و گویش متفاوت. از شهر و دیار و کشورهایی دور و نزدیک.  یکی سجده بود و یکی اشک می ریخت. یکی با سوز دل آقا را صدا می زد. یکی قرآن می خواند و یکی بچه شیر می داد. نمی فهمیدم در دل این حاضران چه می گذشت. سطح سواد و شغل و صنفشان هر چه بود، آهنگ زمزمه شان آرامش عجیبی داشت.

همین که درب محوطه دوم باز شد. چشمم به ستون های سنگی و رنگ بی نظیر فرش های مسجد مقدس جمکران که روشن شد، بند و بساطم را جمع و به محوطه دوم مهاجرت کردم. غیر از من و خانمی با دوتا بچه قد و نیم قد و چند نفر از خادم های مسجد هیچ کس نبود. پناه بردم به یکی از ستون ها و تکیه زدم. سردی سنگ حس خوبی داشت. زانوهایم را بغل گرفتم و مشغول تماشای بازی دوتا وروجک شدم: «چقدر بچه داری حوصله می خواهد. مراقبتشان کم نیست، آموزش و تربیت هم از جان مادر پدرشان می خواهند. معلوم نیست آینده این دوتا وروجک چه گلی به سر خودشان و خانواده و جامعه می زنند. عجب دنیای غریبی!»

در همین بحبوحه صدایی شنیدم. خادم مسجد با یک بغل کتاب، شکارم کرده بود. از من خواست موضوع مورد علاقه ام را بگویم تا کتاب معرفی کند و اگر حال عبادت ندارم حداقل 15 دقیقه مطالعه کنم.

مکثی کردم. از وقتی شروع به نوشتن کردم بر خلاف روش معمول، از ترس اینکه نوشتنم تقلیدی شود مطالعه خیلی کتاب ها را ترک کردم. خیلی وقت بود دلم لک زده بود برای مطالعه زندگینامه شهدا. 15 دقیقه که جای دوری نمی رفت، : «شهدا». خادم مسجد شروع کرد به جابجا کردن کتاب های توی دستش و معرفی. چشمم به قرمزی جلد یکی از کتاب ها خشک شد: «عقیق» : «چه جالب! زندگینامه شهید خرازی هم کتاب شده؟». با شهید خرازی آشنا بودم.خیلی طول کشید تا ضمن همشهری بودن، مزارش را کنار شهید احمد کاظمی زیارت کنم. کتاب را ورقی زدم: «ادب و شجاعت و فرمانده بودن، حساسیت به بیت المال، عدم اسراف، خنده رو بودن، فعالیت های سیاسی و فرهنگی، هوش و استعداد و نظم نظامی، نماز شب، عزاداری برای امام حسین علیه السلام، مانوس بودن با قرآن و سفارش به پیروی از ولایت فقیه و خدایی بودنش حرف های تازه ای نبود. به نظرم عجیب هم نبود. از شهید خرازی غیر از اینها توقعی نمی رفت».

15 دقیقه گذشته بود و هنوز مطلبی از کتاب قانعم نکرده بود. تا اینکه رسیدم به شهید شدن با خوردن ترکش به قلب و  کسر کردن سال تولد از سال شهادت، بدنم از سنگی که به آن تکیه داده بودم سردتر شد. صدای قلبم را می شنیدم. «29 سال؟ توی ذهنم در  گلزار شهدای اصفهان قدم زدم. 20. 21. 26. 27. 14. 19 …. رنج سنی اغلب شهدای دفاع مقدس از 15 تا 30 نیست؟ شهید هادی موقع شهادت 25 ساله بود؟ شهدای شهرمان را مرور کردم. از همه 120 شهید شهر یکی دو نفرشان بالای 30 سالند. چطور می شود با سن کم روحی به این بزرگی داشت؟ بچه هم بچه های قدیم!».  خوش بحال مادر پدرهایی که بچه های جوان و نوجوانشان سربار خانواده و کشور نشدند هیچ، بار دفاع از اسلام را به دوش کشیدند و حماسه و عشق آفریدند. بچه هایی که از مادر پدرهای بی سواد و کم سواد، یاد گرفته بودند چطور راه صد ساله را یک شبه بروند.راه تاریخ را با خونشان روشن کردند و نشان دادند دنیا ارزش  بی خدا رفتن ندارد. شهیدانه زندگی کردند و شهید رفتند. خدایا جوانان ما را چه شد؟!»

 

نوشته شده توسط: صداقت/ 2 مهر 1398

تصویر آب دادن این غنچه دیدنی است!

نوشته شده توسطصداقت...! 15ام شهریور, 1398

از همان کنج اتاق نشیمن یک نگاهم به عماد بود و چهار دست و پا رفتنش و نگاه دیگرم به بقیه برادرزاده ها که 4-5 نفری دور هم حلقه زده بودند و نمی فهمیدم مشغول چه توطئه ای در اتاق نازنینم هستند. با اینکه صدبار خط و نشان کشیده بودم، ته دلم نگران کتاب های قرضی و نظم کتابخانه و سلامت وسایلم بود. همه سال برای آمدن مُحرّم و معنویتش و جمع شدن جمعمان لحظه شماری می کنم، اما نمی توانم احساس ناخوشایندی را که دارم، انکار کنم. سر و کله مهمان های مُحرّمی که پیدا بشود باید اتاق مهمانی را که همه سال با انبوهی دفتر و کتاب و قلم در تسخیرم است، تحویل مهمان ها داده و مهاجرت کنم به کنجی از اتاق نشیمن. از هر بعدی حساب کنی هیچ فرقی بین کنج اتاق مهمانی و اتاق نشیمن نیست، بارها به خودم گفته ام:« هیچ سهمی از این منزل ملک تو نیست. نسبت تو و بقیه خواهر برادرها با این اتاق فرقی ندارد»، با این همه از این قضیه به شدت احساس غارت شدن و ناراحتی دارم. نمی دانم امسال چرا این حس این قدر پر رنگتر شده بود. هیچ تمرکزی برای انجام هیچ کاری نداشتم. شاید هم باید باور کنم به اندازه سال قبل جوان نیستم و حوصله شان را نداشتم.

عماد که خسته شد و صدای گریه اش بالا گرفت، بغلش کردم رفتم ببینم تیم وروجک های زیر 9 سال چه کار خارق العاده ای انجام می دهند که نیم ساعت بود بدون بحث و دعوا، حلقه وار میخکوب بودند روی زمین.

تا من را دیدند با ذوق و احساس رضایت عجیبی یک صدا گفتند: «عمه ببین، عمه ببین…». دست و پایم سست شده بود نمی توانستم تصمیم بگیرم که طبق روانشناسی کودک ذوق کنم و تشویق و بعد اشتباهشان را تذکر بدهم یا مثل غارت شده ها فریاد بزنم و به جای دست، با عماد بکوبم به سرشان یا جیغ بزنم و مادر را صدا کنم تا به فریادم برسد. کم مانده بود عماد از دستم رها شود. باور کردنی نبود. در عرض کمتر از نیم ساعت، نیمی از برگه های آچهار بسته جدید با قیمت سوبله که برای پایان نامه خریده بودم را گروهی نقاشی کرده بودند و همه را تا جایی که چسب نواری و پایه چسب یاری کرده بود به در و دیوار اتاق نصب فرموده بودند. بقیه را هم با هر وسیله ای که می شود،اعم از پونز و میخ و چسب مایع. حتی به شیشه های کمدم که صبح تمیز کرده بودم رحم نکرده بودند. چند نفر نقاش و دو نفر هم داغ داغ صندلی کِشان کار نصب و عرضه را به عهده گرفته بودند. زهرا کوچولوی سه ساله هم که به پروژه راه نیافته بود، تا توانسته بود روی دیوار کچی غیر قابل شستشو با مداد شمعی هنرنمایی کرده بود. به عنوان زیر دستی هم هر کتابی از هر کجا زورشان رسیده بود، برداشته بودند. نصف کتاب ها هم از شدت سرعت عمل در خروج زیر دستی، از کتابخانه ریخته شده بود روی زمین. این وسط محمد را هم تشویق می کردند که تکیه بدهد به لپ تاپ و برای اولین بار یا علی بگوید و برخیزد و راه رفتن را تجربه کند. از بس صندلی را کشیده بودند برای نصب و تزیین، پیچ های پشتی صندلی باز و صندلی به دو شیء جدید چهار پایه و بالش تبدیل شده بود.

اشکم در آمد «دلم می خواست همه را به اتفاق خانواده هاشان از خانه بیرون کنم». عماد هم آرام نمی گرفت.  مادر از آشپزخانه تلگراف می زد که بچه شاید تشنه است بروم آشپزخانه. بدون هیچ عکس العملی، عصبانی خیز گرفتم طرف آشپزخانه. همین طور که مادر آب جوشیده می ریخت توی استکان و عماد را سیراب می کرد، هر چه توانستم غر زدم. مادر فقط گفت: «دخترم اینها برادرزاده هایت هم نباشند، عزادار امام حسینند. جمع می کنیم. امام حسین علیه السلام افتخار داده چند روز میزبان عزادارش باشی، ناراحتی؟ ». آنقدر عصبانی بودم که توجهی نکردم و ادامه دادم. نگاهم که به آب باقیمانده در استکان افتاد، صدای من و عماد با هم قطع شد. همه آبی که عماد هشت ماهه خورد و آرام گرفت دو تا جرعه بیشتر نبود، ندامتی که از غر زدن هایم داشتم از من می پرسید: «چه می شود که کار انسان به جایی می رسد که در لباس مسلمانی کمتر از دو جرعه آب از کودکی شش ماهه با تقاضای امامش دریغ می کند هیچ، پاسخش را با سه شعبه می دهد و روی دست پدر، جلوی چشم مادر و عمه، بی هیچ گناهی ذبحش می کند و سپاهی عظیم تماشا میکنند و سکوت و احساس رضایت؟

 

نوشته شده توسط: صداقت/ 15 شهریور 1398

جز صبر، چاره چيست؟!!

نوشته شده توسطصداقت...! 20ام مرداد, 1398

اينكه چرا، نمي دانم. ولي براي ارتباط و دعا و عوض كردن احوالاتم نمي رفتم. شايد از تاريخ دلگير بودم و شايد از نتايجي كه برايش انتظار مي كشيدم، به هر صورت حسي براي دعا و حوصله اي براي مناجات نداشتم. شاكي نبودم ولي خسته تر از آني بودم كه بتوانم براي غنيمت شمردن روز عرفه كاري كنم. مي شد بگويي مادر را همراهي مي كردم. اين وسط برادر زاده عزيز، اصرار پشت اصرار كه با ما همراه شود. مادر راضي بود و من مخالفت مي كردم كه بچه 4-5 ساله تحمل دو سه ساعت گرما و دعا و نشستن كنار بزرگترها را ندارد ولي كو گوش شنوا.

طبق معمول هرسال گلزار شهدا را انتخاب كرديم. نشستيم زير سقف آسمان. گرم بود ولي سايه و نسيمي كه مي وزيد نشستن را قابل تحمل كرده بود. فاطمه هيچ اذيتي نداشت. مفاتيح  باز بود. با صوت مداح كلمات دعاي عرفه از جلوي چشمم  عبور مي كرد. حسي داشتم شبيه دلگير بودن از زمين و زمان. روضه ها و حق گويي هاي مداح كه اشك حاضرين را در آورده بود به دلم نمي نشست. حسرت مي خوردم به دختركاني كه جلوي من صف نشسته بودند و دعا مي خواندند. كم كم مفاتيح را گذاشتم روي كيف و زانوهايم را بغل زدم و به شنيدن صداي دعا راضي شدم.

مادر توجه زيادي به فاطمه داشت. گاهي از توي كيف خوراكي مي داد دستش. گاهي نگاهش مي كرد و مي پرسيد:«مادر جان گرمت نيست؟ آب نمي خواهي؟» و فاطمه خودش را بيشتر براي مادر لوس مي كرد. خسته كه شد سرش را گذاشت روي پاي مادر.  زير چادرش خودش را پنهان كرد. بازي و شيرين زباني كرد و كم كم خوابيد. مادر با ظرافت خاصي، بدون اينكه حرفي از خستگي پاهايش بزند از فاطمه مراقبت مي كرد. با لذت و رضايت عجيبي نگاهش مي كرد. دعا مي خواند و گاهي هم گريه مي كرد.

نه شيرين زباني هاي فاطمه و عمه گفتن هايش و نه توصيه هاي مادر به دعا خواندنم و مراقبت هايش، نه گريه حضار و بي قراري خانمي كه كنارم دعا مي خواند، نه آرايش خارج از حد خانمي كه روبرويم نشسته بود، هيچ كدام برايم جلب توجه نكرده بود. فقط متوجه نمي شدم چرا دختركاني كه در رديف جلوي ما نشسته بودند، به سمت ما تغيير جهت دادند. يكيشان كه از همه كوچكتر بود، كتاب دعايش را گذاشت و مثل من فقط زانو زد و ديگر دعا نخواند. فقط با حسرت خاصي ما را تماشا مي كرد و گهگاهي لبخندي مي زد. «خدايا ما كه لباس خاصي تنمان نيست. آرايش كه نمي دانيم چيست. چهره خارق العاده اي هم نداريم. خوراكي هم كه دستمان نيست. وسط اين بي حوصلگي اين بچه چه مي خواهد از جان ما؟ نكند آشناست؟ من كه چيزي يادم نمي آيد».

آخرهاي دعا، خانمي بلند شد و دختركان را هدايت كرد براي رفتن. تازه فهميدم چه از جان بي رمقم مي خواست: «بچه هاي شبانه روزي شهرمان بودند. ده تا دختر بچه سن ابتدايي بي سرپرست و بد سرپرست. همه دعا را ناخواسته، خون  به دل كودكي يتيم مي كرديم. خدايا من كه نمي دانم، شايد در جاي جاي اين سرزمين هستند مردماني كه گاهي با نگاهشان، گاهي با كلامشان، گاهي با بي مسئوليتي و بي تفاوتي هاشان، گاهي با بي عدالتي هاشان و گاهي با توهم خوبي هاشان خون به دل جوانان اين مرز و بوم كردند، خوني كه چشم هايشان از ديدن ديندار و خوبي ها، انقلاب و ارزش ها و ياد تو خسته شد. خدايا ما را به خون دل خوردن هاي امام غايبمان ببخش ».

دعاي عرفه

نوشته شده توسط: صداقت/ اول شهريور 1397

شما چه کردید؟

نوشته شده توسطصداقت...! 20ام خرداد, 1398

نایب رئیس جلسه. هر زمان مشکل و کاری مانع حضور مربی کلاس می شود، رهسپار مسجد می شوم و چند جلسه ای مربی قرآن.
کمی زود رسیده بودم. مبصر کلاس که خانم کم سواد میانسالی بود همه رحل و قرآن ها را با ظرافت خاصی دایره وار چیدمان کرده بود.
منتظر بقیه ماندیم .
آرام آرام نزدیک شد و پرسید: «دختر آقای فلانی؟» . با تعجب از اینکه مرا می شناخت حرفش را تایید کردم. حتی می دانست چندتا خواهر برادریم. پرسید: « از دخترا فقط تو موندی؟» ؛ «موندم؟ آهان بله. فقط من ازدواج نکردم.»
به سبک همه بزرگترها اعم از دوست و فامیل و آشنا و غریبه شروع کرد به گفتن حرف های تکراری: «مادر جان همیشه جوان نیستی. پدر و مادرت همیشه زنده نیستند. ازدواج سنت پیابر است. اصلا کسی تن به ازدواج ندهد دینش درست نیست. خبری هم در ازدواج نیست. . اولش یک جور. بچه دار شدنش یک جور. بچه ها کوچکند یک جور بزرگ شدند مشکلاتشان بزرگتر می شود و تا توانست از تلاششان برای ازدواج پسر آخرش گفت و اینکه حالا کاملا راضی است. »
حرفی نزدم جز اینکه : «به قول خودتان زندگی مسئولیت سنگینی است.  مهم تعداد خواستگار و خواستگار داشتن نیست. هم کفوی برایم خیلی اهمیت دارد و هم کفوی را در ثروت و… نمی بینم. فکر و باور باید به هم شبیه باشد و خانه و ماشین و … جایگزین و جبران کننده این ملاک نمی شود ».
حرفی نگفته روی دلم سنگینی می کرد: «به فرض ما سختگیر و نادان و دل به دنیا بسته و دنبال مدرک و کمالگرا . اشتباه کردیم ازدواج نمی کنیم و اشتباه کردیم دهه شصت به دنیا آمدیم و اشتباه کردیم به دنیا آمدیم. ما در اشتباه خود با جان و دل به «وَلْيَسْتَعْفِفِ الَّذِينَ لَا يَجِدُونَ نِكَاحًا »1 عمل کردیم . شما برای «وَأَنْكِحُوا الْأَيَامَىٰ »2 چه کردید؟ ما که عملی جز نصیحت سرزنش گونه نشنیدیم.

نوشته شده توسط: صداقت/ 20 خرداد 1398

1 -  و كسانى كه (وسيله‌ى) ازدواج نمى‌يابند، پاكدامنى و عفت پيشه كنند آیه 33 سوره نور

2- زنان و مردان بی همسر را به ازدواج در آورید- آیه 32 سوره مبارکه نور

شعبان را چگونه گذراندید؟

نوشته شده توسطصداقت...! 5ام اردیبهشت, 1398

با اینکه از بچگی دستی در نوشتن داشتم، به نظرم سخت ترین موضوع تکراری انشای دوران مدرسه، بعد از تعطیلات مطرح می شد. کلافه کننده ترین ساعت مدرسه وقتی بود که معلم با گچ روی تابلو می نوشت: «تعطیلات را چگونه گذراندید؟». جواب این سوال را می شد در یک جمله و حداکثر یک پاراگراف نوشت که محتوایش چنگی به دل هیچ کارشناسی نمی زد و لایق نمره صفر بود: «مثل همیشه. پر از اوقات فراغت هدر شده. اصلا نفهمیدم تعطیلات چطور گذشت. صبح شد، شب شد، چندتا برنامه تلویزیونی دیدیم و این آمد و آن رفت و تمام شد».

از نوشتن انشا با این موضوع سخت تر، گوش دادن به انشای همکلاسی هایم بود. تکرار پشت تکرار. ادبیات ها کمی متفاوت بود ولی مشخص بود در تعطیلات هیچ کس، هیچ کجا هیچ خبری نبوده است. تفاوت غنی و فقیر در تعطیلاتی که گذشته بود فقط یک مسافرت بود. همیشه آرزو می کردم کاش خانم معلم می نوشت: «نیمه شعبان را چگونه گذراندید؟». فکر می کردم برای این یکی خیلی حرف دارم و می توانم صدتا انشای نمره بیست بنویسم.

در هیچ کلاس انشایی آرزویم محقق نشد. امسال با خودم گفتم؛ چرا منتظر بمانم که کسی مشق بدهد برای انشایی که سال ها دوست داشتم بنویسم و ننوشتم. تصمیم گرفتم بنویسم. به خودم مشق دادم که چند روز بعد از نیمه شعبان بنویسم؛ « امسال نیمه شعبان را چگونه گذراندیم؟ » قلم به دست، زدم به دل کاغذ؛ از تلاش و تکاپوی شبانه روزی جوانان خوش ذوق محله ها و رقابت در چراغانی های سراسر کشورم نوشتم. گل و پرچم و بنر و لامپ های رنگی که هر عابر بی خبری را وادار می کرد بگوید: «خبری در راه است». نوشتم مثل سال های قبل برای آمدن جشن و سرورش روز شماری کردیم. از گرفتن برات برای مرده هامان، ملاقات ها و صله رحمی رقم خورد که دل های مرده مان زده شد. نوشتم تحسین کردم جوانان و خانواده هایی که سهم زنده نگه داشتن شعائری اسلامی را با سهم کمک به سیل زدگان خلط نکردند و یاد گرفته بودند هر چیزی جای خود دارد و سهم خودش را. راهش این بود این جشن های باشکوه بین سیل زدگان هم برپا می شد تا بدانند عاطفه و نیکوکاری این مردم، جلوه ای از امام غایبشان است و همانطور که امام غایبمان ما و شما را از یاد نبرده است ما هم شما را از یاد نبرده ایم. از تنوع ایده ها و تلاش در شاد کردن و نشاندن لبخند به لب پیر و جوان و کودک و نوجوان نوشتم. نوشتم به چشم خود دیدم ایران سراسر مملو از دل های جوان و پاکی بود که از هیچ تلاشی برای برپایی جشن میلاد امامشان دریغ نکردند. نوشتم ندیدم جایی اقتصاد ناموزون اثری بر جلوه های عشق و محبت این ملت گذاشته باشد و هر کس در حد توان خود کاری کرده بود. یکی کودکش را شاد کرده بود به خریدن لباس نو و شرکت در جشن ها ، یکی در این روزهای سخت اقتصادی شربتی ساخته بود و می ریخت به کام تلخ مردم. یکی توانش را در نذر غذا و شیرینی و آش جمع کرده بود. یکی کسب و تجارتش را تعطیل کرده بود. یکی تلاش و حضورش در محل کارش را وقف و هدیه مولا کرده بود. خلاصه همه بسیج شده بودند به هم کمک کنند در فهم «اندکی صبر سحر نزدیک است». خیلی ها دعای فرج را زمزمه کردند. ختم صلوات گرفتند، قرآن خواندند و تمام شب تولد مولایشان را بیداری کشیدند. به زیارتگاه ها و مسجدها پناه بردند تا شب عشق را زنده بدارند. قلم اینجا هم به اندازه نوشتن از تعطیلات ناتوان بود. چطور قلم ناتوانم می توانست عشق و انگیزه و شکوه این ثانیه ها را به تصویر بکشد. می خواستم ننویسم از برخی ها. ننویسم برخی هامان معرفتمان به قطب عالم مکان، به حافظ اسرار پروردگار جهانیان، به ذخیره خدا برای یاری دین، به تحقق بخشنده هر حقی، به نور خدا که خاموشی ندارد، به حجت خدا بر هرکس در زمین، به فرزند نورهای درخشان به ترجمان کتاب الله، به باب الله، به نور الله، به حجه الله، به سبیل الله، به وعد الله، به خلیفه الله، به میثاق الله، به ولی الله، به رحمه الله، به بقیه الله، به مصداق حاضر و ناظر جامعه کبیره تا حدی بود که جشن میلادش را با کف و دف و پایکوبی و آهنگ و صوت و موسیقی و مداحی های حرام آمیختیم و از اختلاط و نگاه حرام و گناه پرهیز نداشتیم. سلیقه ها را ملاک رفتار قرار دادیم و با الگو کردن اشتباهات رسانه ملی، نبایدها را توجیه کردیم. عقده گشایی کردیم به جای گره گشایی. جشن تولدش را مثال جشن تولد کودک دو ساله مان انگاشتیم. عشق هامان از عشق به فرزند و همسر و استاد و … هم ناقابل تر بود؛ که در این عشق ها رگه هایی از اطاعت و فرمانبری و رفتار مطابق میل او، دیده می شود ولی محبت به اماممان رنگی از اطاعت و گذشتن از خود به خاطر او، نداشت. سخت بود ولی نوشتم، نیمه شعبان امسال هم مثل همه نیمه شعبان های عمرمان که نه، مثل نیمه شعبان های هزار سال پیش گذشت، برای پذیرش حکومت طاهران و ولایت برترین فرد عالم آمادگی نداشتیم.هنوز هم اندازه خواستن جرعه آبی در هنگام تشنگی، او را نخواستیم.

نوشته شده توسط: مدیر وبلاگ/4 اردیبهشت 98