موضوع: "تجربه از ما عبرت از شما"

آرامشم تویی!

نوشته شده توسطصداقت...! 13ام دی, 1399

از وقتی برایم ثابت شد فضای مجازی فعلی همدست ترور سردار سلیمانی و همراهانش  است؛ و غریب است با مکتب ژنرالِ محبوبِ مقاومت، عزم را جزم کردم و اضافه بر اینکه عضو هیچ پیام رسان غیر ایرانی نبودم و نیستم،  یکباره از فعالیت های غیر ضروری که روش های دیگری برای انجامش بود، از این فضا دل بریدم. اوقات فراغت حاصل از کنترل استفاده از این فضا، عاملی شده که سر و کارم با کتاب شهدا بیفتد و عجین شوم با زندگینامه هایشان. گاهی روزی یک کتاب و گاهی ماهی یک صفحه رزقم می شود. هر چه بیشتر در این اوراق آدم های  آسمانی غرق می شوم از وجود خودم خجالت زده تر می شوم.

گاهی کتاب شهدای دفاع مقدس روزی ام می شود و گاهی مدافعان حرم. بعد از « ابراهیم » و«پسرک فلافل فروش» و «عقیق» و «پرواز تا بینهایت» و «ای کاش برگردی» و «خداحافظ سالار» حالا رسیده ام به «اسم تو مصطفاست». می شود گفت این یکی با بقیه فرق دارد. شبیه رمان های عاشقانه است. از آشنایی و ازدواج تا شهادت، آن هم از زبان کسی که خودش یکی از دو رکن رخدادهاست. دو تا جوان دهه شصتی از نسل سوخته. هر چه جلوتر می روم زبان دلم گویاتر می شود؛ « اینها تا کجاها رفته اند و من تازه رسیده ام به خواندن آنچه آنها به عرصه عمل آورده اند. چقدر غافلم!؟». می رفت نیمه اول کتاب تمام شود، قبطه گریبانگیرم شده بود، نیمه دوم را که شروع کردم و جلوتر رفتم، زود ادعایم را پس گرفتم؛ “ببین، شهید صدر زاده الان شهید صدر زاده بودنش معلوم شده است،  امثال ما کجا و تصمیم سمیه؟” جوانکی بیکار، سربازی نرفته بدون منزل و ماشین و تحصیلات و … خلاصه بدون همه ملاک های ورد زبان مشاوران امروزی که تعیین کفویت به عهده آنها سپرده شده است. تازه این شروع ماجراست، اوایل زندگی مشترک و چندین نوبت غیبت حتی ۷۵ روزه به مقصد سوریه و بدون خبر! یک روز سر از آشپزخانه زیر زمین حرم  بی بی رقیه در می آورد و یک روز لشکر فاطمیون. یک روز آموزش می بیند و غایب است و یک روز فرمانده است و در کنار دیگران.  یک روز بازار یاب برنج شمال است و یک روز بیرون شهر بدون وسیله رفت و آمد گاوداری میکند. یکجا کل ماه رمضان روحانی مسجد و زن و بچه اش در خانه یک خوابه آنها مهمان می شوند و یک روز بی مقدمه راهی مشهد است برای رفتن و سر زدن به خانه شهدا. مجروح شدن ها و کشیک های شبانه و سیسمونی خریدن برای کارگر افغانستانی گاوداری و  اجاره نشینی و بارداری و زایمان بدون حضور همسر و… هم قسمت دیگری از واقعیت ها و باز عاشقانه زندگی کردن و کم نیاوردن. عاشقانگی با این همه مشکلات روح بزرگ و خدا باوری می خواهد. صبر حقیقی می خواهد.  از این عجیب تر اینکه  یک چیز مشترکی بین این سطرها و برخی دیگر از کتاب ها بویژه داستان زندگی شهید بابایی و شهید همدانی یافته ام که هضمش از این هم بسی سخت تر بود. روز و شب شدن ها و نرفتن ها و دیر تر پریدن با بال های شهادت،  گره خورده است به آماده شدن همسر شهید! خیلی جاها شهید با حضور و نرفتن هایش، با حرف ها و هدیه ها و رفتارهایش همسرش را تمرین می دهد و کمک می کند که پرواز او را بپذیرد.  عجب عاشقانه های عجیبی! همسر شهید بودن چقدر جوهر می خواهد!! اینجاها را فقط می شود اینگونه هضم کرد که زندگی هایشان از زندگی دو همسر شهید الگو گرفته است. همان دو همسری که هر دو شهیدند. یکی باید بماند و یکی باید برود. آنجا هم ساده زیستی و بچه داری هست. نبودن های طولانی همسر و نداشتن ها و مشکلات مختلف، هست. اینجا هم بانویی آسمانی از سران و بزرگان عرب و مال و منال و شهرت و جاه و مقامشان رد شد و فقط خدا را دید و با مردی همراه شد که حقیقتا جلوه الهی بود. حتی اینجا دیدن دست های بسته حیدر دارد. گره خوردن نگاه با چشم های پرسشگر کودکان نگران دارد. شاهد غربت و بی کسی همسر بودن بین دوست و آشنا  دارد و خانه به خانه رفتن و اذیت شدن ها دارد و پای هم ماندن. اما کمی هم متفاوت است. اینجا فاطمه علیها سلام تاب دوری سپهسالارش را ندارد و اوست که باید امیر مومنان را آماده کند برای نبودنش. و دنیا فقط یکجا دید که شهیدی غریب، کنار جسم بی جان شهیده اش عاشقانه سرود:  « بِمَنِ الْعَزَاءُ يَا بِنْتَ‏ مُحَمَّدٍ كُنْتُ بِكِ أَتَعَزَّى فَفِيمَ الْعَزَاءُ مِنْ بَعْدِك‏؟ » (1 و2)؛ با چه کسی آرامش یابم ای دختر محمد؟ من به وسیله تو تسکین می‌یافتم (بر مصیبت و اندوه صبر می کردم)؛ بعد از تو با چه کسی تسکین یابم (بر صبر و مصیبت صبر کنم) “

نوشته شده توسط: صداقت/ 13 دی 1399

 

(1 ) اربلى، على بن عيسى، كشف الغمة في معرفة الأئمة (ط - القديمة)، ج1 بنى هاشمى - تبريز، چاپ: اول، 1381ق. ص501

(2) مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى، بحار الأنوارالجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار (ط - بيروت)، ج43، دار إحياء التراث العربي - بيروت، چاپ: دوم، 1403 ق. ص: 187

جان ارباب!

نوشته شده توسطصداقت...! 7ام شهریور, 1399

وقتی جمعمان جمع می شود، اولین حرفی که شنیده می شود جمله تکراری خان داداش است که؛ «دلمان لک زده برای چای های آبجی صداقت». و راهی آشپزخانه می شوم و بعد از نیم ساعت با سینی چای بر می گردم. همیشه در این لحظه یاد می کنیم از پسر عمو و همه برای خادم الحسین که افتخارش دم کردن چای برای عزاداران امام حسین علیه السلام بود، صلوات می فرستیم.

با اینکه هیچ وقت هم کلامی با پسرعمو را تجربه نکرده بودم ولی ذکر خیرش را کم نشنیده بودم. معروف بود به اینکه همه چیز را ساده می گیرد شواهد هم این حرف را تایید می کرد. 18 سالگی راهی سربازی شد و اولین مرخصی ازدواج کرد. هنوز 20 سال نداشت، پدر شد. 30 سال کمتر داشت که در صفحه دوم شناسنامه اش نام فرزند پنجم ثبت شد. شغلش آزاد و کم در آمد ولی کسی نشنید که از خرج و مخارج 6 فرزند و زندگی در خانه ای خشت و گل و نداشتن ماشین شکایت کند. دخترش چند سال از ما بزرگتر بود. سال دیپلم بود که پسر عمو راهی خانه بختش کرد و در چهل و چند سالگی بابا بزرگ شد.

وقتی برادرش در صحنه تصادف کشته شد و خواهرش در زایمان اول، به اندازه در آغوش کشیدن فرزندش زنده نماند، سنگ صبور عمو و زن عمو بود هیچ، کسی از چهره اش نخواند که داغ برادر و خواهر جوان دیده است. وجهه اجتماعی خاصی نداشت ولی وقتی برای کسی مشکلی مرتبط با شغل پسر عمو ایجاد می شد، همه او را نشانه می رفتند و می گفتند می خواهی سریع حل شود برو سراغ فلانی. محرم که می شد همه می دانستند کار تعظیل است و پسر عمو هر 12 شب مراسم، کنار سماور فلان مجلس است. 44 پنج سال بیشتر نداشت که یک روز در شهر پیچید که جوانش را با سر و صورت خونی پیدا کرده اند و بیمارستان بستری است.

پزشکی قانونی اعلام کرد تصادف بوده است. چند روز بعد جنازه جوانش را تشییع کردیم. صحنه ای تلخ و فراموش نشدنی. همه شهر جمع شده بودند. چند نفر زیر بغل های جثه معمولی پسر عمو را داشتند، باز هم پاهایش روی زمین کشیده می شد و نگاهش مات بود روی تابوت پسرش.  شکایت نمی کرد فقط با صدایی ضعیف و شکسته می گفت: «بابا ابوالفضل.» شک نداشتم همان جا، جان می دهد، اصلا مرده بود؛ ولی زنده ماند.

بعد از آن هم کسی ندید پسر عمو ترک عادت کند و سخت بگیرد. هرچند دیده بودند، روزهایی که کسی قبرستان شهر نمی رود کنار قبر پسرش دراز به دراز، قبر خاکی را در آغوش می کشد و بلند بلند گریه می کند. محرم سال بعد جای پسر عمو کنار سماور حسینیه خالی بود. صبح مثل همیشه از خانه زد بیرون، نرسیده به خیابان سکته کرد و تا رسیدن به بیمارستان جان داد. قبل از ظهر تشییع و به خاک سپرده شد. حتی در رفتنش به مردم ساده گرفت.

تا زنده بود کسی نفهمید پسر عمو که یک عمر ساده گرفت، مرگ جوانش چقدر به او سخت گرفت. حتما اگر سال بعد از فوت جوانش کنار سماور حسینیه روضه علی اکبر علیه السلام را می شنید جان می داد.شاید پسر عمو خوب می فهمید فرستادن شبیه ترین فرد خُلقا و خَلقا به پیامبر و کنار جنازه اش هلهله دشمن شنیدن یعنی چه. دنیا را ساده بگیر اما باور نکن شهادت علی اکبر برای ارباب ساده بود، به خاطر ارباب، ریسمان دینمان را محکم نگه داریم که برای حفظش پدرهایی چون حسین علیه السلام داغ جوان دیدند.

نوشته شده توسط: صداقت/ 30 مهر 1396

 

مردم چی میگن؟...

نوشته شده توسطصداقت...! 27ام مرداد, 1399

درست مثل یک مرد، پارچه ها را  روی میز ردیف کرد و گفت: «بفرما انتخاب با شما». پیشنهادهای خوبی بود؛ ملاک هایم را در ذهنم مرور کردم تا بتوانم انتخاب درست تری داشته باشم. قلبا راضی نبودم. لباس آماده قطعا از آنچه حاصل خیاطی خودم باشد، شیک تر است ولی چاره ای نبود. بعد از دیدن چند تا لباس فروشی در این شرایط کرونایی، سر از پارچه فروشی در آوردم. ساپورت، پوششی نبود که بتوانم برای منزل، بپذیرم. لباس ها همه یا تنگ و جذب دوخته شده است یا تن نماست و بدون آستین. اصلا جنس پارچه لباس های آماده عوض شده است. چندتا فروشنده ها غر غر کردند که سختگیرم و جلوی محرم که اشکالی ندارد. نمی دانم حریم های اسلامی بین محارم مختلف را نمی شناخت یا دنبال فروش اجناسش بود. پس از چند دقیقه تامل، انتخاب کردم. کتان نرم و لطیف و خنک و راه های ریز عمودی و صورتی ملایم و بفهمی نفهمی رگه های سفید. شیک به نظر می رسید. احساس می کردم بهترین انتخاب را انجام داده ام.  فقط به رنگ صورتی علاقه ای نداشتم و دلچسبم نبود ولی همین که بقیه ملاک ها را داشت و با لباس سفید و گل های صورتی به نظر متناسب بود و هماهنگ، پذیرفتم.

خیلی طول نکشید تا آماده شد. چند دقیقه از خود آرایی با ست جدید نگذشته بود که سر و کله فاطمه پیدا شد. رابطه من و این برادرزاده 7-6 ساله فقط دیدنی است. اعتراف می کنم عشق را اولین بار با وجود این بچه تجربه کردم. یک عمه می گوید و ما را پرواز می دهد به عالم بالا. علاقه او ولی متفاوت است. همه محبتش خرج مادر است و بس. با این حال، حاضر به توقف در خانه ی بدون عمه نیست و با حضور عمه، گیس و گیس کشی تنها روش اجرایی است. به شدت علاقمند به سلیقه های عمه است. لباسی را که عمه برایش انتخاب کرده تا آخرین تار و پود می پوشد. عاشق رنگ صورتی است منتظر بودم عکس العملش را در مورد لباس جدید عمه هویدا کند.

 فاطمه زیر نظرم داشت ولی چیزی نمی گفت. خنده های مرموزش دلم را آب می کرد. آخرش طاقت نیاوردم و پرسیدم: «لباس عمه قشنگه؟». اول دور شد و بعد فریاد زد: « شلوار بیمارستانی». شوکه شدم. می خندیدم ولی قدرت این که دنبالش بدوم نداشتم. همه جمع چند لحظه تا حد سکته خندیدند. چقدر جالب و غیر منتظره! به اینجای قضیه اصلا فکر نکرده بودم. «عمه تو که تا حالا بیمارستان نرفتی. از کجا میدونی لباس خانم ها توی بیمارستان صورتی؟». «اون وقت که داداشم به دنیا اومده بود بابا عکس مامان و داداش فرستاده بود توی گوشیت، لباسش صورتی بود. خودم دیدم». عجب افق دیدی. بچه ها چقدر می فهمند!

از آن روز رنگ صورتی برایم رنگ حسرت است: «بهترین انتخاب ما، حتی از دید کسانی که ظاهر آن را می پسندند می تواند قضاوت متفاوتی داشته باشد. زندگی برای راضی کردن و  قضاوت مردم، هدر دادن عمر است و دیگر هیچ. کاش کمی دنبال نگاه رضایت خدا بودیم. خدای قادر بی نیازی که همه دل ها به دست اوست».

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ/ 27 مرداد 1399

بهترین سرگرمی برای روزهای کرونایی!

نوشته شده توسطصداقت...! 26ام فروردین, 1399

همسر خواهر خانم، تشریف فرما شده اند سفر کاری؛ و من هم به عنوان نترس رفته بودم نصف روزی کنارش باشم و جای او را پر کنم. تازه رفته خانه خودش. بخاطر کرونا مجبور است در خانه بماند و  خیلی پیش ما نیاید. اگر کرونا نبود من هم سر درس وبحثم بودم و او هم می رفت کنار مادر و نه مادر دور از ما احساس ناراحتی داشت و نه مجبور بودم بروم پیش خواهر جان. البته بد هم نیست. تنوع در زندگی لازم است.

نشسته بودیم و از همه چیز برایم شیرین زبانی می کرد. این دهه هفتادی ها همه چیزشان با ما فرق دارد. دغدغه هایشان. حرف زدن هایشان. ناراحت بودن و خوشحال بودنشان. از بیکاری و اوقات فراغتِ زیاد،  شکایت کرد. برایش می گفتم از وقتش استفاده کند، برنامه ریزی داشته باشد. عمرش را هدر ندهد. کم مانده بود بگوید مثلا تو چکار می کنی که من انجام نمی دهم؟ تو که از من بیکارتری که از بیکاری آمده ای نترس بیکار باشی. ادامه ندادم.

مشغول رنگ زدن تابلو اش بود. معلوم بود خسته است. برخلاف عقیده ام که «هیچ وقت آشپزخانه کسی ورود نکنم چون خصوصی ترین منطقه خانه است»، رفتم آشپزخانه و دوری زدم. یک کتری پیدا کردم و آب جوش گذاشتم. درب کابینتی را باز کردم و دوتا فنجان پیدا کردم و چای ریختم. یک ظرف بلوری هم همانجا بود برداشتم و یک مشت قند ریختم داخلش. یک چای دبش بردم با هم بخوریم.

چای را که دید خیلی خوشحال شد. ولی مشخص بود یک حرفی توی دلش مانده است. گفتم: «نازنین مشکلی پیش آمده؟». گفت: «نه. چرا قند را داخل بستنی خوری ریخته ای؟ ده تا قندان پر از قند آنجا گذاشته. فنجان قحط بود. اینها را یکی کادویی آورده جنسش خوب نیست. سینی سیلور هم که بود. سرک کشید توی آشپزخانه و گفت: این کتری که برای پیک نیک است. چای ساز که توی برق بود». نگاهش کردم و اول حسابی خندیدم. بعد گفتم: «بخدا عمدی نبوده ولی من دهه شصتی دنبال یک استکان چای رفتم و اینکه امین باشم و همه جا سرک نکشم. با کمترین امکانات  و بدون به هم زدن تمرکزت چای بیاورم. به این اداهای شماها و قوانینتان آشنا نبودم ولی نازنین خودمانیم زده به سرت. چایی  آوردم به این خوبی و قشنگی و خوشرنگی! طلبگی وارزان:) بد بود؟». « نه نه چرا خیلی خوب بود و به موقع.». «عزیزم خودت را معطل این حرف ها نکن. حالا قند توی بستنی خوری اتصالی میکند؟! نگاه کن: قوری کتری، سماور، کتری معمولی، چای ساز، قهوه جوش. چند دست فنجان چینی و بلور و قاشق چای خوری و قندان های رنگارنگ و سینی متفاوت و …برای روزی سه تا فنجان چای؟» بخدا به عقل شماها شک می کنم. بابا و بقیه نه، این همه خودت را به زحمت انداخته ای برای چیدمان و… که چه؟ تنوع خوب است. ولی مدبرانه. فکر کن عزیزم فکر! حالا چایت را بخور سرد می شود. زود باش تا قند توی  بستی خوری جرقه نزده ». بعد هم دوتایی حسابی خندیدیم.

بد نیست این روزها که توی قرنطینه اوقات فراغت بیشتری داریم، نگاهی بیندازیم به اطرافمان. به جای وقت انجام کار، حداقل بعدش کمی فکر کنیم. فکر کردن هم یک کاری است بالاخره!

 

نوشته شده توسط صداقت: 26 فروردین 1399

وضعیت قرنطینه!

نوشته شده توسطصداقت...! 23ام فروردین, 1399

این روزها، تنها سرگرمی خارج از عادت قرنطینه خانواده، حضور مهمانان نیم وجبی از دیار همسایه است. نیلوفر و بنفشه دو سه سالی تفاوت سنی دارند. نیلوفر با 6 سال و اندی سن از بنفشه بزرگتر است. از اوایل اسفند که همسایه شده اند، تقریبا روزی حداقل دو سه ساعت، وقتشان را کنار ما می گذرانند. از تاریخ حضورشان و اینکه تنها محل رفت و آمدشان منزل ماست، امید داریم که حداقل در ناقل یا مبتلا نبودن خود و اطرافیانشان به کرونا مشابهیم.

گرم بازی بودند و تماشا کردنشان لذت خاصی داشت. درست مثل یک فیلم سینمایی زنده.  مادر حوصله اش سر رفته بود. دلش می خواست روی تخت استراحت کند ولی وروجک ها اجازه نمی دادند. نیلوفر بدون  هیچ قید و بند؛ کاملا حق بجانب و بدون اجازه،  وسایل را به اختیار خودش  انتخاب و جابجا میکرد.  نیلوفر نقش مادر خانواده را بازی می کرد و بنفشه که کوچکتر بود، شد بابای خانواده. عروسک گیس مشکی هم تک فرزند گلشان. تخت مادر، اتاق نیلوفر بود. در فاصله پایین تخت و دیوار، در دو ردیف چند تا بالش روی هم گذاشت. روی بالش های یک سمت، جا قلمی نازنینم را که از میز تحریر اتاقم برداشته بود جا داد، روی بالش های سمت دیگر،  روبروی دیوار نشست.  از جا قلمی خودکار و مداد نوشتن را بر می داشت و وانمود میکرد در حال رنگ و رو دادن به صورتش است. بنفشه اما فقط نقشش ساکت کردن بچه و اجرای فرامین نیلوفر بود. در بقیه قسمت های منزل دور می رفت و لیست شفاهی نیلوفر را تهیه می کرد. از بابا موز و پرتقال و آناناس خرید. از مادر آجیل و شکلات و از من هم کتاب گرفت.  کم کم بنفشه خسته شد. جای دشمنتان خالی، صدا را تا آخر بالا برد و فریاد  زد: «اصلا هم نمی روم. همه اش دستور می دهی… ». نیلوفر  در پاسخش ژست مغرور انه گرفت و با تندی و صدایی که کم از صدای بنفشه نداشت گفت: «زود باش برو. طلاق میگیرما!» و بنفشه تسلیم شد. نزدیک بود روح از کالبدم خارج شود. بچه ای که هنوز درست خواندن و نوشتن نمید اند را با این واژه چکار؟! بازی که به اینجا رسید، مادر کم کم عذر شان را خواست و گفت خوب نیست بیش از این خصوصی های زندگیشان را پیش ما آشکار کنند.

تماشای این بازی می گفت، قرنطینه عجب فرصت نابی است. بد نیست بعضی ها از این فرصت استفاده کنند و به شیوه خاله بازیشان جلوی چشم بچه ها نگاهی بیندازند. در رفتار بچه ها دقت کنند و خودشان را ببینند. عجب خاله بازی نا جوانمردانه ای است.  بزرگترها همیشه در تماشای بازی تلخ و شیرین بچه ها شاد می شوند و بازی بچه ها صفای قرنطینه بزرگترهاست؛ ولی بازی بزرگترها گاهی  قرنطینه جهنمی همه عمر بچه ها ست. بچه ها خیلی وقت ها در تماشای بازی بزرگترها غصه می خورند، می سوزند! خودشان، استعدادهایشان، انگیزه و آینده شان. محض رضای خدا نگاهی به وضعیت قرنطینه زندگیتان بیندازید. کمی بزرگتر شوید. این چه شیوه زندگی که نه، چه شیوه خاله بازی است؟!

نوشته شده توسط: صداقت/ 23 فروردین 1399

کرونا قلب را درگیر می کند!

نوشته شده توسطصداقت...! 7ام فروردین, 1399

نمی دانم این روزها جو گیرم یا دلگیر. بیرون نرفتن غیر ضروری از منزل عادت همیشگی ماست. سختی و فشار روحی که حساب نمی شود هیچ، اتفاقا برعکس، برای ما همیشه وقت گذراندن در خانه و با خانواده شیرینی خودش را دارد.

این چند هفته اما از بودن در خانه حس خوشایندی ندارم. گاهی هوس می کنم بروم نقاهتگاه بیماران درگیر کرونا، ولی نمی شود. گاهی آرزو می کنم دستم می رسید و در دوخت و بسته بندی ماسک کمک می کردم. گاهی وسوسه می شوم به پزشکانی که می شناسم پیام بدهم و ببینم کمکی از من ساخته است یا نه. همه وجودم پر از حسرت است که کاش سواد پزشکی یا پیراپزشکی داشتم. کاش اجازه می دادند بروم منشی بخش باشم. ثبت و ضبط و کار اداری که در توانم هست. اگر بچه داری بلد بودم میرفتم برای مراقبت از بچه هایشان. کاش درآمد داشتم و پولی که بتوانم کمک مالی داشته باشم. گاهی دست به کتاب دعا می برم و با تسبیح و ذکر و سجاده انس میگیرم و امید دارم فرجی شود. حتی گاهی نماز لیله الدفن می خوانم. غصه می خورم از غریبانه رفتن هایشان. دیروز به این نتیجه رسیده بودم یکی دو ساعت  آموزش هایم را تکمیل کنم و بروم برای نظارت کفن و دفن جانباختگان ولی اجازه صادر نشد. دغدغه اینکه باید کاری کنم و  راهش را نمی دانم به شدت اذیتم می کند.  از ناتوانی بی حوصله ام. حتی کارهای معمول روزانه ام را انجام نمی دهم. بعد از انتخابات، از آنجایی که علاوه بر بیماری زمینه ای مادر، در خانه سالمند داریم، فقط در خانه مانده ایم. تا دیروز همچنان از اینکه نشسته بودم و کاری نمی کردم دلگیر بودم. تا اینکه دیروز شد. 

دیروز دو نفر از همشهری هایمان به رحمت خدا رفتند. اکبر اقا سالمند بود اما کشاورز سرپایی بود و امید زن و دختر و چندتا نوه اش. بهجت خانم سالمند نبود ولی همه دار و ندار تک فرزندش بود. دخترش خیلی وقت نیست که ازدواج کرده و هنوز طعم مادربزرگ شدن را نچشیده از دنیا رفت. آنقدر کرونا زور نمایی کرد که مردم یادشان رفت در بیمارستان ها به غیر از بیماران کرونایی، بیمار سرطانی و سکته ای و گوارشی و چشمی و دیالیزی و مرگ مغزی و. .. داریم. کاش هیچ مسلمانی این روزها وقت رفتنش نباشد. وقتی پیام دختر بهجت خانم را در کانال خبری شهر خواندم نزدیک بود دق کنم و اگر مادر نگفته بود” غصه ندارد. بد است مثل اربابشان هستند؟ مثل شهدا هستند؟ با لباس خودشان و بی غسل  و تشییع و مراسم؟ اصلا تسلی خاطر پدر و مادر شهدای جاوید الاثر شدند. اعمالشان همراهشان است دخترم” معلوم نبود چه میشد. وقتی یک یک  واژه های پیامش را که آغشته به خون دل دختری داغدار بود مرور کردم، باورم شد بزرگترین کاری که از دستم ساخته بوده انجام داده ام و خدا را بر این نعمتش شکر کردم. ” محض رضای خدا در خانه بمانیم. این بزرگترین کمک است!”

 

نوشته شده توسط صداقت/ 7 فروردین 1399