هیاهوی شب عید!

نوشته شده توسطصداقت...!

من شنیدم که شما فصل بهاری آقا

به دل خسته ی ما صبر و قراری آقا

در هیاهوی شب عید، تو را گم کردیم

غافل از اینکه شما اصل بهاری آقا

 

نظر یادت نره!

نوشته شده توسطصداقت...! 24ام اسفند, 1397

حس خوبی داشتم. چیزی شبیه رضایت، آرامش و شاید هم لذت. حس می کردم حرف دلم را می زد، البته با جملاتی شیک تر و ادبیاتی دلچسب تر. با روانم برایش شعر می خواندم؛ «جانا سخن از زبان ما می گویی».جلسه ای دوستانه. خانم های جوانی از صنف متفاوت و با تحصیلات و طرز فکر و نظراتی متفاوت. چقدر خوب شد که خانم دکتر با حرف هایش به طور غیر مستقیم از عقایدم دفاع کرد، شاید من می گفتم چنین اثری نداشت. نظرات بقیه را هم شنیدیم و ختم کلام، هر کسی راهی خانه و کاشانه خود شد.

در مسیر بازگشت، هنوز توی فاز رضایت خاطر بودم و توجهی به اطرافم نداشتم. کمی طول کشید تا بفهمم دو مسافر خانم در مورد چه موضوعی صحبت می کنند. سعی داشتند نظر من را هم بدانند، « چقدر بچه ای.این دوره و زمانه، 22 سالگی سن ازدواج نیست. بیخود خودت را انداختی توی دردسر. حالا باید صد جور بله قربان بگویی و پس فردا بچه و… از زندگی چیزی نمی فهمی. صبر می کردی درسَت را بجایی می رساندی. سر کار می رفتی. خانم خودت بودی. وقت برای ازدواج زیاد بود. حالا هم  حداقل 4-5 سال بچه دار نشوید. خوب مسافرت هایتان را بروید از زندگی لذت ببرید بعد خودتان را توی درد سر بیندازید. شوهرت خانه که دارد؟». «قسمت بود دیگر حاج خانم. نه خانه کجا بود». «کارمند که هست؟ گفتی پسرِ که بود؟». «نه حاج خانم. شغلش آزاد است. فلان آقا».«مادر جان چه فکری کردی در این اوضاع و احوال اقتصادی و قبول کردی؟ پدرش را می شناسم مرد خوبی است ولی حمایت مالی نمی تواند داشته باشد. یک عمر مثل ما باید بسوزی و بسازی ». «النگوهایت را ندیدم. ببینم مثل مال دختر من است یا تو عزیزتر بوده ای و بهترش را برایت خریده اند». دخترک هاج و واج نگاه کرد و با حسی عجیب گفت: «النگو؟! هنوز خرید نرفته ایم». نگاهی به دخترک کرد و با پوس خندی گفت: «کلاه سرت رفت.  این مردها خرشان از پل بگذرد به هیچ کدام از قول هایشان عمل نمی کنند.». نمی دانم چرا حرف های خانم مسافر تا حد زیادی برایم عادی بود و تعجب نمی کردم.  در اظهار نظرات اطرافیان این قبیل سخنان را زیاد شنیده بودم. چیزی نگفتم و پیاده شدم.

چند متری پیاده روی داشتم. نگاهم افتاد به سبزه خانم همسایه که از بازار خریده بود و توی دست هایش خود نمایی می کرد، «این همه سبزه این چه نوعشه». رسیدم منزل. بابا میوه خریده بود و داخل خانه، پشت درب گذاشته بود. کیسه ها را برداشتم ببرم داخل، چه میوه های درشتی. هنوز بابا نمی داند چطور میوه بخرد. رسیدم توی اتاق. برادر زاده ام رسید و با خوشحالی گفت لباس عید خریده، بروم ببینم. تا دیدم: «قشنگه عمه. چرا رنگ سال نخریدی؟». سلام کردم. یکی از آن طرف خانه جواب داد و گفت: «خسته نشدید از این جلسات بی فایده. چقدر حرف بی عمل می زنید. این درس خواندن شما به چه دردی خورد بلاخره.». خواستم جبهه بگیرم حوصله اش را نداشتم.

گوشی را روشن کردم و سری زدم به ایتا. «امسال عید جان هر که دوست داری برای بیرونت لباس رنگی بخر. با نشاط باش. همه این مذهبی ها دل مرده اند. «یعنی امسال مسافرت نمی روید؟». «ازدواج کن دختر. توقعاتت را کم کن. سنت میگذره».

رفتم سراغ کانال ها. «فلان سلبریتی این را گفت. «فلان مسئول آن را گفت». «توئیتر فلانی این را نوشته» اینستای آن یکی آن را نوشته. گوشی را پرت کردم روی میز. بغضم گرفته بود. «چقدر به اظهار نظر غیر کارشناسانه و بی محل و ویران کردن، عادت کردیم». «پروانه در مورد تصمیمش از خانم دکتر نظر خواسته بود؟ گفتن این حرف ها در جمع با پروانه چه کرد؟ این چه دلسوزی بی محلی بود برای انتخاب دخترک؟ نظرش به همسرش، به تصمیمش عوض نشد؟ وصل می کنیم یا قطع می کنیم؟  فقط چیزی که مطابق سلیقه تو باشد قشنگ است؟ حتما از نظر همسایه این سبزه قشنگتر بوده است. با اقتصاد خانواده هماهنگتر بوده. خودت میوه می خریدی  چطور می خریدی؟ جای تشکرت است؟ چه کسی برای ما رنگ سال تعیین کرده است؟ به او چه ربطی دارد برای یک ملت رنگ تعیین کند؟ نظرش را شنیدیم، مگر آیه آمده که همه از رنگ سال اطاعت کنند؟ خودم عاقلم و بالغ، بررسی کردم. این رشته را خواندم برای فلان هدف. جرمی مرتکب شده ام. یا رشته ای غیر شرعی است؟چه جای سرزنش؟ از کی تا حالا هنرمندان الگوی ملت شده اند؟ مگر فتوا دادن می داند که در مورد درستی و نادرستی احکام دین اظهار نظر می کنند؟». انگار همه جامعه یک دوره فوق تخصص «ایراد گرفتن» گذرانده اند و در حال گذراندن طرح عملی هستند. سادیسم نظر دادن دارند. پشت این نظرات چه نیتی است؟  مطرح کردن خود؟ مشهور شدن؟ پُز دادن؟ اشک کسی را در آوردن؟ کم کردن روی کسی؟ نظراتمان چقدر سنجیده است و با رضایت خدا تدبیر شده است؟. چه آبادانی هایی، که این نظرات آن را ویران کرد. درست است باید یادبگیریم که به نظر هرکسی به اندازه خودش بها بدهیم. ولی از آن طرف وظیفه نداریم همه جا و در مورد همه چیز اظهار نظر نکنیم؟ اگر قرار باشد هر کسی در هر مسئله ای نظر خودش را بیان و اعمال کند، بدون پشتوانه علمی و شرعی که جامعه جنگلستان می شود. مخصوصا افرادی که وجهه اجتماعی مناسبتری دارند، یا با هم رابطه عاطفی قویتری دارند. نظر هر کسی در حد خودش موثر است. مشورت کار پسندیده ای است ولی پیش از تصمیم گیری. آن هم با مشاوری  عاقل، باتجربه و دوراندیش، رازدار و صمیمی. در جمع های عیدانه مواظب نظراتمان باشیم. چه نظرات خودمان و چه نظراتی که از آن حمایت می کنیم. چه نوشتاری چه صوتی. چه در فضای حقیقی چه در فضای مجازی. چه بسا نظری که دلی را می شکند. به قانون خدا جسارت می کند. امیدی را نا امید می کند. باوری را می شکند. آبرویی را می ریزد. ملتی را ویران می کند.

نوشته شده توسط: مدیر وبلاگ/18 اسفند 1397

ذبح شرعی!

نوشته شده توسطصداقت...! 27ام بهمن, 1397

سی سال انتظار نباید کار ساده ای باشد. وقتی نوبت به خدا بیامرز پدر بزرگ رسید که، ده سال بود مادر بزرگ از دنیا رفته بود. اینکه بیست سی نفر کوچک و بزرگ با نسبت های مختلف و درجه هایی از محبت، توی کوچه و جلوی درب منزل انتظار بکشیم ببینیم قرار است تابوت تحویل ما دهند یا خودش را هم کار ساده ای نبود. هیچ راه ارتباطی نداشتیم. فقط باید می نشستیم ببینیم پروازشان کی می رسد و 3-4 ساعت صبر کنیم مسافرها برگردند شهرستان و ببینیم می توانیم از همسفری خبر بگیریم یا نه. یکی با هزار واسطه خبر گرفته بود که آن روز بر می گردند.

نیمه های شب بود و هنوز خبری نشده بود. بچه ها بهانه می گرفتند و برخی هاشان خواب رفته بودند و فشفشه ها از دستشان افتاده بود. ذوق و شوق جمع تبدیل شده بود به خستگی و نا امیدی. گوسفند بیچاره هم نصف گوشت تنش از انتظار برای ذبح شدن، آب شده بود. از صبح با هر صدای پایی که از سر کوچه شنیده شده بود یک بار رفته بود تا پای مرگ و برگشته بود. معلوم نبود زبان بسته چقدر نفرینمان کرده بود. واقعا دلم برایش می سوخت.

اینبار که صدای پا شنیده شد، کسی استقبال نرفت. چند دقیقه بعد پدر بزرگ با یک پیراهن سفید و سر تراشیده و یک ساک کوچک در پهنای کوچه نمایان شد. بچه بودیم، دویدیم جلو«بابا بزرگ اومده. حاجی بابا بزرگ رسید». همه آمدند استقبال. فشفشه ها نیمه های شب روشن شد. حالا نوبت گوسفند بیچاره بود. مادرها ما را هدایت کردند به گوشه ای که شاهد ذبح نباشیم. ذبح که انجام شد صدای شیون بالا گرفت. «شایعه از دنیا رفتن پدربزرگ که دروغ بود، این شیون و ناله برای چیست؟» «خبر رسید مهران 6 ساله با دیدن ذبح شرعی ترسیده و تا حالت تشنج پیش رفته است». مهمانی به کام همه تلخ شد. پدر بزرگ تا زنده بود، با شنیدن کلمه «حاجی» فقط گریه می کرد. سی سال انتظار و تنها رفتنش یک طرف، مهران و تشنجش یک طرف. خیلی دوا و دکتر کردند تا مهران برگردد به حالت طبیعی. هنوز هم خون ببیند غش می کند. گوشت نمی خورد. هنوز هم حرف مکه و مدینه می شود کام همه ما تلخ می شود. مهران و شیرین زبانی ها و خنده هایش یادمان می آید. سال ها گذشته و هنوز همه سعی دارند لکنت و ترس و روان آشفته مهران را موقتی بدانند. مهران خودش پدر است و اقوام برای سلامتش انتظار می کشند.  این روزها حال مهران از روزی که ذبح را دیده بود، بدتر است. مادر و پدر که از بیمارستان و ملاقات مهران برگشتند، می گفتند پسرش را بغل گرفته بود و «یا حسین» می گفت و فقط گریه می کرد.

ما شاهد بودیم، دیدن یک ذبح شرعی حیوان با همه آدابش، چه آورد بر سر یک کودک 6 ساله، ولی چه می فهمیم، کودک شش ساله خودش ذبح باشد، چه ثانیه هایی بر او گذشته است؟! یقین دارم ذبح شرعی انسان، بچه باشد یا بزرگ، در مرام وهابی می گنجد و بس. وهابی مسلمان است؟ جنایتکار وحشی را چکار به اسلام؟! یکی یکدانه ای است برای خودش. تازه می فهمم تاریخ به اشتباه وهابی خبیث را به محمد بن عبدالوهاب و ابن تیمیه نسبت می دهد. جد بزرگ این قوم شمر بن ذی الجوشن لعنه الله علیه است. مسلمانی که به ادعا نیست. مسلمان جلوی چشم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که راه و روشش مبارزه با ظلم بود، با شیشه بچه سر می برد؟

 

نوشته شده توسط: صداقت/ بهمن 1397

تار آفرینی!

نوشته شده توسطصداقت...! 22ام دی, 1397

چند وقتی بود از هم، بی خبر بودیم. رفیق چندین ساله گرمابه و گلستان. قرار گذاشتیم جمعه به وقت دعای ندبه همدیگر را ببینیم. مسیر راهمان یک ربعی پیاده روی داشت. می توانستیم همه حرف های حبس شده توی دل هامان را رو کنیم. دوتا آدم درونگرا بیش از این حرفی ندارند با هم بزنند.

حلما حرف هایش را با این جمله شروع کرد «چه خبر؟ چه می کنی با زندگی؟».

- «هیچ. مثل همیشه. امن و امان. خبری ندارم از جایی. دو روز در هفته می روم و می آیم برای سه ساعت کلاس. بقیه اش را دربست در خدمت اتاقم. از بیکاری با خودم هم نمی سازم. نه اینکه بد اخلاقی کنم و بهانه گیر باشم. فکرم به کاری قد نمی دهد. کارهای تحقیقی و مطالعه و… را تعطیل کرده ام. فقط حرص بی خود  می خورم. به تعبیری خود آزاری می کنم. و الا نصف ملت بیکارند و زندگی هاشان حال و روز مرا ندارد. یک چیزی می گویم نخندی. گاهی از بیکاری ایتا و سروشم را باز می کنم می نشینم جلوی سیستم ببینم کسی پیام می دهد جوابش را بدهم. دریغ از یک پیام. گاهی مثل کاراگاه ها آنلاین بودن ادلیستم را چک می کنم. برخی هاشان هر موقع می آیم آنلاینند. ولی یک احوالپرسی سهم من نمی شود. جدی اینها توی ایتا چکار می کنند؟  شما چه خبر؟ امسال دکترا شرکت نکردی؟ من که حوصله اش را نداشتم»

- خوش به حال شما. من همه هفته دربست در اختیار منزلم. مادرم سرش به کار خودش گرم است. من هم تنهایی و بیکاری. صدتا دوست و آشنا دارند. گپ می زنند. رشد می کنند. حتما سرگرمی دارند.  نه دکترا کجا بود. حوصله اش را ندارم. ثبت نام می کردم مسئولیت داشت و من هم انگیزه ای برای مطالعه نداشتم. داغون کننده است. ول کن.

- نمی دانم چرا ولی برخی ها چطور راحت سر کار می روند؟ من که هر چه روزنامه و سایت و… می بینم کار جایی نیست. یا شرایط آن قدر سخت است که خدا می داند. برخی راحت با یک دیپلم چه کارهایی که نصیبشان نشده. دارم از رحمت خدا نا امید می شوم. مثل اینکه آشنا و بند پ نباشد، شدنی نیست. شیطان به جانم وسوسه می کند. برخی القائاتش کشنده است. فکرش را بکن  کمتر از ده  سال دیگر میانسال می شویم نه کار داریم نه درآمد و پس اندازی. پدر و مادرهامان پیر می شوند و ناتوان. با آنها  تنها می شویم. مراقبتشان هست. هزینه هاشان.  خدا نکند سایه یکیشان از سرمان کم شود، احتراممان که می رود هیچ، با اقتصاد امروز بعید نیست خواهر برادرهایمان از خانه پدری هم عذرمان را بخواهند که به سهمشان برسند. حالا خودشان این طور نباشند از شریک هاشان بعید نیست. بعد از این همه تلاش و مراقبت پیش چشم دوست و دشمن سرافکنده می شویم. شاید ما هم اگر تن داده بودیم به یکی از این ازدواج های ناجور هر چند راضی نبودیم، آینده هامان این قدر ترسناک نبود. به نظرت کجای راه را اشتباه رفتیم؟ چرا زندگی هامان این طوری شد؟

- نگاهم کرد و گفت: «از تو بعید است. جمع کن خودت را. یادت رفته رزق و روزی مادی و معنوی دست خداست. عزت هم همه اش مال خداست. وابسته به این چیزها نیست. ما که همه تلاشمان را کرده ایم. نیت نادرستی هم نداشته ایم. تا حالا هم که برای عقایدمان جنگیده ایم. من یقین دارم خدا نمی گذارد به آنجاها برسیم. خدا کمکمان می کند.  نگران نباش. کار هم حتما شایستگی اش را نداریم. خدا که بخیل نیست. خدا کارگزارانش را خودش انتخاب می کند. این قدر دوست و فامیل داشته ایم که درسشان خیلی ضعیف بود و فلان دانشگاه به زور درس خواندند و حالا چند سال است در شغل های کلیدی کشور در خدمتند. همسایه مان دیپلم نگرفته خدا کار بانکی توی شهر خودمان آن هم استخدام رسمی برایش جور کرده است. خیلی ها را می بینی یک شبه بهترین کارها برایشان جور شده است. بغض گلویش را گرفت و با حال عجیبی ادامه داد، درس خواندن های ما حتما اخلاص نداشت که بی برکت است. حتما ما پیش خدا آبرویی نداریم که لیاقت خدمت به جامعه اسلامی نداریم. حتما ما به درد امام زمان علیه السلام نمی خوریم. چقدر التماس کردیم به درگاه خدا. دیگر سنمان برای همه چیز گذشت. خدا را شکر حداقل مایه عبرت دیگران هستیم. ما را ببینند و مثل ما نشوند».

از حرف هایش فهمیدم حلما دلش شکسته است. خسته تر از من بود. دلداریم داد و سعی کرد عقاید درست را یاد آوری کند ولی خودش نزدیک ترمز بریدن بود. خودش را در دهه سی زندگی آخر راه می دید. همه دعای ندبه به این فکر می کردم: «همه آنها که رفته اند سر کار و حلماها را خون به دل کردند تا جایی که حس بی جواب ماندن از درگاه الهی دارند، به خاطر شایستگی هاشان بوده ؟ گره ازدواج امثال حلما، حلماها هستند یا تغییر فرهنگ و شیوع تفکری که حلما را نمی پسندد و شریک  خوب بودن را در ملاکی غیر از آنچه خدا گفته می بیند؟ دلم برای مظلومیت و حقانیت حلما و حلماها می سوخت ولی بیشتر از آن از این نا آرام می شدم که؛ چقدر بی عدالتی ها و خط کشیدن روی حلماهای این مرز و بوم  و بی تفاوت بودن نسبت به مشکلات و دغدغه هایشان، و حمایت از  فرهنگ و تفکر ی که بی صدا آرمان های انقلاب و شهدا را زیر سوال برد و میدان دادن به آنهایی که نباید، کریم بودن و اعتماد به خدا را نشانه رفته است. وقتی عمل کردن های برخی نخبگانمان طبق اسلام اموی است، همه چیز را به گردن خدا می اندازیم! »

نوشته شده توسط: صداقت/ دی 1397

دروغ وهابی!

نوشته شده توسطصداقت...! 13ام دی, 1397

صبح که از خانه بیرون می آمدم، برخلاف همیشه بابا خواب بود. بی خداحافظی زدم بیرون. دیرتر از همیشه برگشتم منزل. توی راهرو بودم که صدای بابا شنیده می شد: «ارغوان کجاست؟ پیدایش نیست؟».
رفتم وسایلم را سرجایش بگذارم و بروم بابا را ببینم. وروجک پیش دستی کرد. دوید داخل اتاق : «باباجون بلندگوی مسجد جامع داشت یک چیزی می گفت. بگویم ناراحت نشوی ها؟». بابا نوه دردانه اش را کلی تحویل گرفت و گفت: «چی می گفت باباجون؟»، با زبان شیرین بچگانه اش خیلی غیر منتظره، چندتا کلمه عربی از خودش ساخت وگفت: «عمه مرده است.». بابا گفت: «عمه!! عمه کیه؟». بچه چهار ساله اسم و فامیل من را دنبال هم می کرد و می گفت: «همین عمه. همان عمه که صبح رفته نیامده هنوز ,» و بعد دوید داخل اتاقم و وقتی مرا دید، زد زیر خنده و انگشتش را گذاشت روی صورتش و خواست ساکت باشم. و یواشکی از ته دل خندیدیم. بابا جدی گرفته بود . به شدت ناراحت و با صدای بلند فاطمه را نصیحت می کرد «عمه ارغوان که این قدر تو را دوست دارد….». رفتم داخل اتاق. سلام کردم. بابا که مرا دید صورتش مثل گل باز شد، : «بابا آرام باشید. من صحیح و سالم اینجا ایستاده ام. بچه مفهوم مرگ و مردن نمی داند. شنیده از بلندگوی مسجد، مردن افراد را اعلان می کند یک چیزی می گوید. می خواهد بدویم دنبالش و کسب توجه کند. ناراحتی ندارد. دور از جان برادرزاده عزیزم، دروغ وهابی می گوید». «دروغ وهابی؟». «دروغ شاخدار. دروغی که قرآن را کتاب و راهنمای خود معرفی می کند و نمی فهمد امام یعنی چه، کتاب می نویسد در رد وجود امام و مهدویت ما را «عجیب ترین دروغ تاریخ» می نویسد. این ملت یا نمی دانند دروغ چیست. یا قرآن خواندنشان یس خواندن است به گوش چهارپا و الا کیست که قرآن بخواند و نفهمد امام در قرآن فقط حاکم جامعه نیست. کاروان سالار هستی است که ظاهر و باطن عالم را به سوی خدا حرکت می دهد. چطور به دنیا نیامده اند را باید از عثمان خمیس پرسید. شما هم خیلی ناراحت نشوید. بچه ای ندانسته مرگ چیست گفته عمه مرده. باید بگردیم دنبال معنای مردن. یا دارویی برای شفا پیدا کنیم، عمه که اینجا نشسته. به همه عالم بنویسند عمه مرد، اثری دارد؟».

نوشته شده توسط: صداقت/ آذر 1397

آنگاه هدایت شدم!!

نوشته شده توسطصداقت...! 16ام آذر, 1397

به شدت پشیمان بودم. بیشتر شبیه خانه ارواح بود تا فرهنگستان. جن هم پر نمی زد. دستگیره در را که پایین آوردم و صدای ناموزون در شنیده شد کم مانده بود قبض روح شوم. باور کردن وجود یک انسان آن هم خانم در این محل متروکه، توی قلب شهر معجزه به نظر می رسید. سلام و علیکی کردم و راهنمایی شدم به قسمت مربوطه. بین قفسه ها می گشتم و گاهی سرم را بر می گرداندم ببینم خانم مسئول هنوز شکل انسان و خانم است یا تغییر شکل داده است. هر آن احتمال می دادم عوض شود.

چند دقیقه که گذشت، کمتر پشیمان بودم. با همه متروکه بودنش مجهز و غنی به نظر می رسید. مثل معتادها که مواد می زنند همه چیزشان را یادشان می رود من هم جنس دیده بودم، خطر خانم مسئول را فراموش کردم. چند دقیقه جلو قفسه خشکم زده بود. نگاهی به قد و قامتش می کردم و تردیدم در ریسک بیشتر می شد. پیچ های قفسه محکم نبود و هر لحظه امکان سقوط داشت. گذشتن از خیرش کار ساده ای نبود.

بر ترسم غلبه کردم و توی تاریکی نصفه نیمه، از بین همه کتاب ها، شیرازه اش را دو دستی چسبیدم و ضمن تلاش برای خارج کردنش از بین کتاب ها، دویدم کنار. صدای وحشتناکی شنیده شد که خانم مسئول هراسان دوید داخل مخزن کتابخانه. اگر یک ثانیه غفلت کرده بودم دو نفری زیر صدها جلد کتاب دفن شده بودیم. شاید هم یک نفری. کسی چه می داند شاید ایشان تغییر شکل می داد و فرار می کرد.

خانم مسئول عصبانی بود و ملامتم می کرد: «این همه کتاب. باید همه جا را به هم می ریختی؟ تو اگر کتابخوانی و دنبال بهانه نیستی از آن قفسه کتاب بردار!». «توی دلم می گفتم. بیخود نیست فکر می کردم از ما بهترانی ها. باید مسئول زندان می شدی نه کتابخانه. به من چه پیچ قفسه ها هرز است؟ جا کم است همه را با چکش جا داده اید داخل یک قفسه تقصیر من است؟. تازه خودم که جمع کردم. شما باید فقط به ترتیبش کنید!. حیف از این کتاب. جایش اینجاست؟ همه جا چنین کتابی پیدا نمی شود. این مثل شما همزاد دارد!  این هابیلش پیش ماست و متعقل به دکتر تیجانی، قابیلش شیرین کاری آقای رادمهر و رسانه وهابی». حیف که دوباره کتابخانه کار داشتم و ترجیح دادم حرفی نزنم.

بیشتر شبیه آدمی بودم که از قبر فرار کرده بود تا کتابخانه. سرتاپایم خاکی بود. بالاخره کتاب «آنگاه هدایت شدم» دکتر تیجانی را پیدا کردم. از بس تعریف و تمجیدش را شنیده بودم و به خاطرش جان شیرین را به خطر انداخته بودم، یک شبه کل کتاب را خواندم. اینکه ببینم چطور شد دکتر تیجانی شیعه شد و چرا وهابی ها از حرص، وجود نویسنده کتابی را که به 14 زبان زنده دنیا ترجمه شده، انکار کردند، انگیزه کمی نبود.  تمام که شد از شدت هیجان، چند نفر دیگر را هم وسوسه کردم شروع کردند به خواندنش، خودشان نمک گیر شدند و همه اش را خواندند. چند روزه کتاب فقط در خانه ما چند بار مطالعه شده بود. بیخود نبود رادمهر فلک زده برای وهابی ها کتاب ممنوعه «چطور هدایت شدم» نوشت و سنی شدنشان را قصه کردند، از اثرش بر دل ها ترسیده اند. بیچاره ها نمی دانند این اثر حرف حق است  نه قصه، .به فرض هم که اسم و روش کتاب را مثلا زیرکانه ربودید همزاد زایی کردید و چندین بار چاپ و نشر ، قصه ناحق که دلربایی ندارد؟ دارد؟ عقل سلیم و فطرت سالم و بی طرف که پی ناحق نمی رود؟ می رود؟ اگر این چنین بود  حقیقت «آنگاه هدایت شدم» هرگز نوشته نمی شد.

مطالعه

نوشته شده توسط: صداقت/ آبان 1397

این دانشگاه تا اطلاع ثانوی تعطیل است!

نوشته شده توسطصداقت...! 30ام آبان, 1397

آن روز هم از همان روزهای دلتنگی بود. کلا هر چه بیشتر با زمین و زمان و انسان ها ارتباط بگیری غلبه این حس موقت ممکن تر می شود. چندتا عکس جنایت داعش وکلیپ سربریدن جوان و کشت و کشتار زن و بچه های یمنی با نیت قربه الی الله هم دیده باشی، چرخه کامل می شود ودلت می شود غمکده.

هر کاری می کردم آرام نمی شدم. انگیزه انجام هیچ کاری نداشتم. خیلی چیزها را می دانستم و استدلال های منطقی برایش داشتم ولی مگر عقل با دلِ غمگین همراهی می کرد؟  با خودم کلنجار رفتم و دست به دامن درد دل با مادر شدم، دو ساعت برایش آسمان ریسمان  بافتم. همه را گوش داد و گفت: « نا شکری نکن بچه. خدایی هست و قیامتی». خلاصه درد دل و نوشتن و منطق و احساس از جنس گریه کردن و استراحت و شب را به صبح رساندن هم لطفی نداشت. گاهی هم به خودم می گفتم: «ظرفیت نداری نبین»!

 صبح زود  مادر خواست برویم بیرون قدم بزنیم. از آنجایی که غالبا قدرت « نه گفتن» به مادر ندارم، بی چون و چرا قبول کردم. اعتراف می کنم خیلی هم مخلص نبودم گفتم می رویم قدمی می زنیم شاید دلمان هم باز شد.


 از خانه که آمدیم بیرون کسب آدرس کردم از مادر که کجا برویم، گفت: « قبرستان ». نگاهی کردم و گفتم: «مامان… فحش می دین؟ یا راستی راستی سر صبحی توی این اوضاع بریم قبرستان؟  ول کن مامان جا قحطیه!». فقط نگاهم کرد و راه را کج کرد به سمت قبرستان. نیم ساعتی بین قبرها دوری زدیم. صله رحمی کردیم و با عبور از گلزار شهدا  احساس شرمندگی کردیم.  سر مزار بزرگترهای خانواده فرود آمدیم.

مادر زیر لب با پدر و مادرش حرف می زد و من تماشایش می کردم. کمی که دقت کردم، حال دلم خیلی خوب شده بود. «یعنی دلم برای مرده ها تنگ شده بود؟ عجب مرده پرستی بودم و نمی دانستم». بیشتر که دقت کردم، مادر را در تشخیص درد و انتخاب درمانگاهش تا می شد در ذهنم تحسین کردم. البته که حرف زدن اثری نداشت. درمان  برخی دلتنگی ها دیدن حقایق است نه گفتنش. گورستان اسمش سرد و بی روح است، محیطش کافی شاپی بود برای خودش. آنجا دیدم  آنهایی که برای بیماریشان غصه خوردم، چه راحت رفتنشان را فراموش کردم. از قدرت زخم زبان ها و بی تقوایی کلام  برخی هاشان مشتی خاک باقیمانده بود.  ظالمترین ها از مردن امانی نداشتند و خوب ها برای همیشه کنارمان نمانده بودند. عزرائیل برای آمدنش از کسی جز خدا اجازه نگرفته و این قافله کوچک و بزرگ و سن و سال و سمت و جنسیت نشناخته بود. بچه یتیمی را دیدم  از درد دل با پدر و مادرش،  برای یک ماهش سبک می شد. پدری دیدم  سر قبر جوانش  شکسته بود و فهمیدم  کربلایی بودن چقدر سخت است. سکوتی دیدم  که باطنش کلامی با بصیرت بود.  نظم دیدم  از جهت قبرهایش. دوست و دشمن شناختم از اینکه جای هر جسدی توی قبرستان مسلمانان نبود.  از تابوت سرگردان افتاده روی زمین، یقین کردم، آخرین مدل لامبورگینی  همین چهارتا تکه آلومینیوم یا چوب است و بس. از دیدن غسالخانه رنگ از رویم رفت و فهمیدم  آنچه از آن می ترسم، مرده نیست، مردن بی توشه است. تفاوت فقیر و غنی آنجا یک متر سنگ بود، آخرش سنگ طلاست و کمترینش یک متر موزاییک یا مشتی خاک. از درخت های سر به فلک کشیده و گل های خوشرنگ فهمیدم تمام جسم سالمم قوت خاک است و خوابم. از احترام ها  فهمیدم، انسان های بزرگ نمی میرند.  آنجا فهمیدم راه حل غم نخوردن، ندیدن نیست، دیدن است. آنجا بود که فهمیدم چرا وهابی ها راحت داعش می شوند و با سر بریدن می روند بهشت. ملتی که با تکیه بر فتوا ی دوتا مفتی و تفسیر به رای چهارتا حدیث ضعیف، دانشگاهی به اسم قبرستان را صاف می کند و با مقبره سازی مبارزه می کند، بهتر از این نمی شود. دلی که مرگ و قیامت را فراموش کرد، چشمی برای دیدن حقایق ندارد. اما جان برادر! خودت را فریب نده. روی کره زمین هم قبر و مقبره ای نباشد، به زودی خواهی مرد و صاف می شوی!

نوشته شده توسط: صداقت/ آبان 1397


 
نوروز 98