زندگی چیست!

نوشته شده توسطصداقت...!

و چقدر دیر می فهمیم
که زندگی
همین روزهاییست که منتظر گذشتنش هستیم


کرونا قلب را درگیر می کند!

نوشته شده توسطصداقت...! 7ام فروردین, 1399

نمی دانم این روزها جو گیرم یا دلگیر. بیرون نرفتن غیر ضروری از منزل عادت همیشگی ماست. سختی و فشار روحی که حساب نمی شود هیچ، اتفاقا برعکس، برای ما همیشه وقت گذراندن در خانه و با خانواده شیرینی خودش را دارد.

این چند هفته اما از بودن در خانه حس خوشایندی ندارم. گاهی هوس می کنم بروم نقاهتگاه بیماران درگیر کرونا، ولی نمی شود. گاهی آرزو می کنم دستم می رسید و در دوخت و بسته بندی ماسک کمک می کردم. گاهی وسوسه می شوم به پزشکانی که می شناسم پیام بدهم و ببینم کمکی از من ساخته است یا نه. همه وجودم پر از حسرت است که کاش سواد پزشکی یا پیراپزشکی داشتم. کاش اجازه می دادند بروم منشی بخش باشم. ثبت و ضبط و کار اداری که در توانم هست. اگر بچه داری بلد بودم میرفتم برای مراقبت از بچه هایشان. کاش درآمد داشتم و پولی که بتوانم کمک مالی داشته باشم. گاهی دست به کتاب دعا می برم و با تسبیح و ذکر و سجاده انس میگیرم و امید دارم فرجی شود. حتی گاهی نماز لیله الدفن می خوانم. غصه می خورم از غریبانه رفتن هایشان. دیروز به این نتیجه رسیده بودم یکی دو ساعت  آموزش هایم را تکمیل کنم و بروم برای نظارت کفن و دفن جانباختگان ولی اجازه صادر نشد. دغدغه اینکه باید کاری کنم و  راهش را نمی دانم به شدت اذیتم می کند.  از ناتوانی بی حوصله ام. حتی کارهای معمول روزانه ام را انجام نمی دهم. بعد از انتخابات، از آنجایی که علاوه بر بیماری زمینه ای مادر، در خانه سالمند داریم، فقط در خانه مانده ایم. تا دیروز همچنان از اینکه نشسته بودم و کاری نمی کردم دلگیر بودم. تا اینکه دیروز شد. 

دیروز دو نفر از همشهری هایمان به رحمت خدا رفتند. اکبر اقا سالمند بود اما کشاورز سرپایی بود و امید زن و دختر و چندتا نوه اش. بهجت خانم سالمند نبود ولی همه دار و ندار تک فرزندش بود. دخترش خیلی وقت نیست که ازدواج کرده و هنوز طعم مادربزرگ شدن را نچشیده از دنیا رفت. آنقدر کرونا زور نمایی کرد که مردم یادشان رفت در بیمارستان ها به غیر از بیماران کرونایی، بیمار سرطانی و سکته ای و گوارشی و چشمی و دیالیزی و مرگ مغزی و. .. داریم. کاش هیچ مسلمانی این روزها وقت رفتنش نباشد. وقتی پیام دختر بهجت خانم را در کانال خبری شهر خواندم نزدیک بود دق کنم و اگر مادر نگفته بود” غصه ندارد. بد است مثل اربابشان هستند؟ مثل شهدا هستند؟ با لباس خودشان و بی غسل  و تشییع و مراسم؟ اصلا تسلی خاطر پدر و مادر شهدای جاوید الاثر شدند. اعمالشان همراهشان است دخترم” معلوم نبود چه میشد. وقتی یک یک  واژه های پیامش را که آغشته به خون دل دختری داغدار بود مرور کردم، باورم شد بزرگترین کاری که از دستم ساخته بوده انجام داده ام و خدا را بر این نعمتش شکر کردم. ” محض رضای خدا در خانه بمانیم. این بزرگترین کمک است!”

 

نوشته شده توسط صداقت/ 7 فروردین 1399

کرونا متشکریم!

نوشته شده توسطصداقت...! 4ام فروردین, 1399

هنوز هم هوا بارانی است. پتو به سر و زانو بغل، کنار بخاری، پناه گرفته ام. پاهایم را حرکت دادم، شاید چند ساعت نشستن کمتر حس شود. دستم را با احتیاط بردم پشت بخاری و گوشی را نزدیکتر آوردم ببینم ساعت چند است: «10» خدایا 10؟! گریه ام گرفته بود. بعد از نماز صبح دعا خوانده ام، قرآن زورکی؛ سعی کرده ام به قیمت خواب رفتن بین الطلوعین هم که شده چند دقیقه ای بخوابم ولی نشده است؛ صبحانه خورده ام؛ با همه بی حوصلگی سیصد صفحه دیگر از کتاب الکترونیکی دیروزی را خوانده ام و نقدا رسیده ام صفحه هفتصد و چهل و شش و هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است؛ گشتی زده ام داخل حیاط و به شقایق و بابونه خودروی باغچه سلام داده ام؛ یک به یک شکوفه های درخت پرتقال نیم وجبی باغچه را و کرده ام؛  به اندازه اینکه یک هفته سرمابخورم زیر باران قدم زده ام و گنجشک های زیر سایبان حیاط به ریشم خندیده اند؛  کمی درس خوانده ام، اخبار را گوش داده ام. ؛ توی آشپرخانه چپ راست کرده ام و چندتایی بشقاب شسته ام؛ کمی به مادر کمک کرده ام؛ با جابجا کردن شبکه های تلویزیون و پارازیت انداختن بین اخبار، سر به سر بابا گذاشته ام؛ سری زده ام به پیام رسان ایرانی ام، سلام که سهل است، دریغ از یک فحش. با این همه، فقط چند ساعت گذشته است. دیگر کاری به ذهنم نمی رسد برای شب کردن امروز!  تاریخ را نگاه می کنم و به خودم می گویم: «صبر داشته باش امروز چهارم است. شاید امسال فرجی شد!!!» و عقلم جبهه می گیرد چد سال است این حرف را می زنی از تکرارش خسته شدم.!

تلویزیون هم که شورش را در آورده. مگر مردم ایران مطرب و مطرب زاده اند که؛ شبکه آموزش تدریس می کند با دارام دودور. مستند شیرهای وحشی همراه است با ساز و آواز. فیلم می سازید قبلش، وسطش بعدش ساز و آواز، تبلیغ سس با آهنگ، تبلیغ پنیر و ماست با آهنگ، مسابقه ایرانگردی،«این آهنگ از کیست؟»، قاطی کردن چدتا تره و جعفری و سیب زمینی هم این همه ادا می خواهد و آهنگ؟مبعث است آهنگ آهنگ … کلافه شدم از این تظاهر به شادی های بچگانه جاهلانه! 

دلم برای بیمارستان  تنگ شده است. صد رحمت به نوروز 96. حداقل بیکار نشستنم کنار تخت مادر حس ارزشمندی می داد به آدم. دستم را بردم داخل بسته پفک خانواده، نزدیک است که تمام شود. هیچ کس غیر از خودم نخورده حتی یک دانه. حیف چند سال بود از این چیزها نمی خوردم. بابا دیروز خودش بدون آنکه بگویم برایم خریده؛ شاید نظرش بهانه نمکی بوده پیدا نکرده این را خریده است.

 کنترل را گرفتم دستم چاره ای نیست. باید صبر کنم وقت اخبار برسد. ببینیم خبر جدیدی هست یا نه: «مردمانی را نشان می دهد که بی توجه به درخواست های کادر پزشکی که شب عیدی گرفتار شده اند بار و بندیل بسته اند و راهی سفر شده اند، نق و نوق هم می کنند». مامان: «می خواهم موهایم را کوتاه کنم. پسرانه!». «مادر جان. ده سال نازشان را کشیده ای. این هم 5 دقیقه. یک فکر درست حسابی کن دخترم. از فرصت ها استفاده کن. این قدر ناشکر نباش. چیز بهتر از بیکاری؟ یک امسال چند روز بخاطر سلامتی مردم، سختی بکش»

 از حرفش آتش گرفتم. «مامان! چیز بهتر از بیکاری؟ بله مردن! آن هم با کرونا! من با کرونا چکار دارم؟! چکشی محکمتر از «از فرصت استفاده کن! » ندارید؟ چقدر کتاب بخوانم. چقدر قدم بزنم. چقدر بنویسم؟!  یکی و دو روز نیست. چه پر توقع! اینکه بتوانی و نتوانی را درک می کنید؟ چند روز خودتان را بگذارید جای من! ده سال بیشتر از این فرصت ها گذشته است. خسته شدم »! مادر جان پفک بود یا کرانچی فلفلی؟!

خندیدم وبرگشتم اتاقم. بهانه گرفتن فایده ای ندارد. ما که عادت کرده ایم. این عید هم مثل بقیه سال ها. بخاطر کادر درمان هم که شده حتما در خانه میمانیم. ولی واجب است صبور باشیم و فکری به حال عمرمان بکنیم که از برخی این مردم آبی گرم نمی شود. اما قبل از آن حتما برای کرونا یک کارت پستال ویژه تشکر میفرستم. برخی مردم و مسئولین ما را چکار با درک سی سال اسارت مردان آسمانی در انفرادی دشمن؟! آنها هنوز از اوضاع بیش از نیمی از ما دهه شصتی های زمینی درکی ندارند و با گفتن «بحران و معضل و اولویت دادن های بی ارزش و زبان ریزی» خودشان را تبرعه می کنند. با این حال نگرانند سفر نوروزیشان به تعویق افتاده! کرونا ممنونم که مزه یک ماه از روزهایی که اوج سال های جوانی مان را در آن سپری کردیم به برخی از این ملت چشاندی. ممنونم!

 

نوشته شده توسط: صداقت/ 4 فروردین 1399

لطفا برو!

نوشته شده توسطصداقت...! 25ام اسفند, 1398

با آمدن کرونا خیلی ها می توانند تصور کنند، اتفاق خاصی نیفتاده است. خیلی ها را هم به حدی به خودشان و حفظ سلامتی خودشان مشغول کرده که بودن کرونا برایشان از نبودنش تا حدی خوشایندتر است وقتی؛ دغدغه ای جز تعطیلات اجباری ندارند. نمی دانم از قشر «کرونا متشکریم »هستم یا «کرونا را شکست می دهیم». از هر گروهی باشم گاهی با فکر به برخی افراد دلم می خواهد از صمیم دل بگویم: «کرونا لطفا برو». وقتی دقیق تر می شوم دلم برای کرونا هم می سوزد «مگر خودش آمده که با پای خودش برود؟». بیچاره کووید 19! سلاح جنگ جبهه باطل بودن هم، بد بیاوری کمی نیست.

مثل همیشه، بی وفا و فقط وسط سختترین شرایط دلم حال و هوای دوست می گیرد و می روم به سمتش شاید که نه حتما فرجی می شود.

خدایا تو کی به ما از قابلیت داشتنمان چیزی داده ای که این دومین بارش باشد، همه اش فضل و کرم توست. کسی که وجودش از خودش نیست چه ادعایی از شایسته بودن در برابر تو دارد؟! می دانم همه اتفاقات می تواند فرصت باشد و خوبی هایی هم رقم خورد ولی رحم کن! تو بهتر می دانی

در این کشور پهناور بچه هایی زندگی می کنند که طول و عرض خانه هاشان آنقدر نیست که بتوانند از تعطیلات ممنوع الخروجی خوشحال شوند. جایشان تنگ و اتاقکی بین زمین و آسمان است که اگر بازی که نه، پایشان محکم به دیوار بخورد، باید از همسایه ای که در را می کوبد و اعتراض می کند عذر خواهی کنند.

در این کشور پهناور بچه های تنهایی هستند که سهمشان از خانواده، داشتن پدری است که وقتی می آید، او خواب است و مادری که خستگی هایش سهم اوست. حالا که دور هم جمع شده اند، تازه فهمیده از چه نعمتی محروم است و دلتنگش کرده و بی حوصله!

بچه هایی هستند که دلخوشی زندگیشان نبودن بابا و مادر کنار هم است؛ که اگر باشند خانه میدان جنگ جهانی است و او دیوار کوتاهش.

بچه هایی که یک سال است انتظار می کشیدند تعطیلات برسد و بابا چند روزی برای آنها باشد.حالا رفته خط مقدم، و نگران سلامتش بودن هم به غم دوری اش اضافه شده.

بچه هایی که انتظار می کشیدند بابا برگردد ولی برنگشته و می گویند دور از چشم او بخاک سپرده شد.

بچه هایی که باید شرمندگی پدر را ببینند، که تعطیلات برای خیلی باباها یعنی بی پولی و محتاج شدن به نان شب و شرمنده شدن مرد!

بچه هایی که داغ دلشان تازه شد چون تعطیلات یعنی جای خالی پدر و محروم شدن از رفتن کنار مزار مطهرش!

بچه هایی که قرار بود دنیا آمدنشان نور چشم پدر و مادرهایشان باشد ولی داغ شدند بر دل نزدیکان

بچه هایی که  تعطیلاتشان به جای سبزه وگل بین دود و قل قل قلیان حضرت پدر سپری خواهد شد، مگر کمند؟

بچه هایی که هنر مادرشان جیغ زدن و غر غر کردن و بد اخلاقیست. اعصاب خط خطی هم شد تعطیلات؟

بچه هایی که هنوز سر چهار راه بدون ماسک و ضد عفونی کننده و دل نگرانی برای آنها، ایستاده اند و تعطیلات برای آنها یعنی غم نان شب!

 بچه هایی که در لانه کبوتریشان موبایل و تب لتی هم ندارند که با کور و روان پریش کردن خودشان سرگرم شوند و مزاحم کسی نباشند.

بچه ها یی کنار تخت مادر یا پدر مریض  و گذراندن ثانیه ها با آهنگ ناله های جانسوز عزیزانشان، چگونه تعطیلات را تحمل کنند؟

بچه هایی که بار زندگی پدرهای از کار افتاده، زندگی های بد سرپرست را بدوش می کشند را که کسی حقوق نمی دهد!

بچه های بی مادر!  بچه های بی امکانات؟  بچه های بیمار! بچه های …

خدایا اینجا کسی به فکر برخی بچه ها نیست! به ما که نه، به بچه های جنگ زده رحم کن!

نوشته شده توسط: صداقت/ 24 اسفند 1398

گزینه های روی میز!

نوشته شده توسطصداقت...! 30ام بهمن, 1398

جلسه سر ظهر تمام شد. تا افق حرکت اتوبوس شهرمان، چند ساعتی وقت داشتم. محل گردهمایی، سالن تخت فولاد اصفهان بود. از چنین جلسه ای چه ثمره ای خوشایندتر از اینکه، تا گلزار شهدا فاصله زیادی نداشتم. تنها بودم. با فکر به اینکه پنج شنبه است، بد به دلم راه ندادم و پیاده راهی گلزار شهدا شدم. چند وقتی است به این مکان وابستگی پیدا کرده ام.  اینکه ساکن این دیار نیستم، باعث می شود، هر فرصتی را غنیمت بشمارم.

بیشتر از چیزی که فکرش را می کردم شلوغ بود. تا رسیدن به جایی که می شناختم، سوال پیچ شدم: «شهدایی که می گویند تازه آورده اند، همین یکی دو هفته قبل، کجاست؟»،  یکی سراغ شهدای منا را گرفت. آن یکی دنبال مدافعان حرم بود. یکی از آدرس قطعه شهدای گمنام پرسید و یکی از محل شهدای جاوید الاثر. شهدای بمباران کجا هستند؟ اینجا تا چشم کار می کند جوان مردم آرام گرفته. «نمی دانم» جوابی که از بَر بودم. 

وقتی رسیدم، دوتا جوان با ذوق مشغول رنگ زدن نوشته های مزار بودند. جمعیتی هم تماشایشان می کردند. نمی شد نزدیک بروم. در قطعه دورتری سر پله نشستم.  روبرویم لبخند شهید خرازی  و تصویر جدید مزار شهید کاظمی بود. سمت چپ، بنر سردار. سمت راست و پشت سرم بعد از گلدان، تا چشم کار می کرد شهید و شهید. گاهی ازدحام جمعیت، تصویر روبرو را قطع می کرد و جایش را به تصویری مرکب از شهید جان نثاری و یزدانی و شیروانیان می داد. بیش از همه تصویر جدید مزار شهید کاظمی دلم را به درد می آورد. آخرین باری که آمدم اینجا، مادر را برای اولین زیارتش همراهی می کردم. شبی که صبحش با خبر شهادت سردار طلوع کرد.  از وقتی شنیدم سردار ماهی یکبار دیدار شهید کاظمی می آمده است. وقتی گریه و اشتیاق سردار را برای شنیدن صدای شهید کاظمی شنیدم، بی آنکه درک کنم، چه می گوید و اینجا چه خبر است، فقط چند باری رفت و آمد کردم.

در زاویه دیدم متوجه رفت و آمد تعداد قابل توجهی با لباس نظامی می شدم. نمی فهمیدم بین این رفت و آمدها و شلوغی اطراف میزی که درست زیر بنر سردار مستقر شده بود چه رابطه ای است. خانمی نزدیک شد و پرسید: «مراسم چهلم سردار کجا برگزار می شود؟». قلبم تکان خورد. «چهلم سردار سلیمانی؟ مگه امروز مراسم چهلم سردار است؟!! مطمئنید؟ اینجاست؟». توضیح داد و با اطمینان تایید کرد.

جمعیت در همه گلزار شهدا موج می زد.وقت رفتن بود و امکان ماندن تا شروع جلسه را هم نداشتم، چه برسد به شرکت. حسرت به دل از سمت میزی که ازدحام بود و حالا خلوت تر شده بود راهی شدم.

از صداهای دلخراشی که به گوشم خورد، چند لحظه ای توقف کردم. به هر چیزی فکر کرده بودم جز این. قاب هایی که دیدنش روحم را زخمی می کرد. تصویر و شرح حالی از خانواده و بیماری و سلامت و… کودکان یتیم و بد سرپرستی که، مسئولینشان راهکار را حضور، آن هم امروز و در این محل دیده که شاید دلی تکان بخورد و یکی دست نیازمندی را بگیرد. مثل کالای حراجی قطار شده بودند روی میز و هرکسی اختیار داشت هر گزینه ای را انتخاب کند.

«چه راهکار بی رحمانه ای». همه پولی که در جیبم بود، بیست هزار تومان نبود ولی از اینکه می گفت با ماهی 5 تا ده هزار تومان می شود کمک کرد آنقدر به عزتم بر می خورد که حالت سکته می گرفتم. بچه هایی با حداقل ده تومان خوراکی کنار میزی ایستاده بودند که پدر مادرهایشان منت بگذارند ماهی 5 تا 10 تومان کمک کنند به بچه های سرزمینشان! نگاهم خیره شده بود به چشمان پر صلابت سردار در بنر: «سردار! امانتی که تو و همرزمان و آنهایی که اینجا آرمیده اند به ما سپردند،این بود؟ جایت خیلی خالیست ببینی اگر تهدید منافع آمریکا در منطقه، قدرت موشکی و زیر سوال بردن موجودیت اسرائیل را گزینه های روی میز ایران به جهان معرفی کردی و چهره بین المللی مقاومت را از این خطه رقم زدی، کار برخی ها بجایی کشید که بی تفاوتی به بچه های سرزمینشان، درست نفهمیدن حکمت ایجاد برخی ارگان ها از طرف بزرگان، برخی قانونگذاری ها و اداره کردن های بی تدبیر، دلبندانمان را گزینه روی میز معرفی کرد. جای بی خوابی کشیدن هایت برای اقتدار و کرامت انسانی خالی. جای بینش بلند و رنگ و بوی مکتبت در خیلی ارگان ها خالی. دعایمان کن سردار. دعا نه، برگرد سردار، برای چهار سال آینده که نه، برای آینده با عزت نسل شیعه بازهم خودت کاری کن».

نوشته شده توسط: مدیر وبلاگ/ 30 بهمن 1398

فرمانده ای که دنیا را مدیریت می کرد!

نوشته شده توسطصداقت...! 28ام دی, 1398

… ایشان [سردار سلیمانی] به مخاطبان می‌گوید: «مرا چطور آدمی می‌بینید؟ آیا بعد از شهادت من نیز شهادت می‌دهید یا نه؟»، برای خودنمایی نیست. ایشان معتقد بود که اگر بعد از شهادتش مردم شهادت دهند که انسان خوبی است، خداوند او را می‌آمرزد. هم‌چنین بنده اطلاع دارم که وقتی خدمت بعضی از مراجع رسیده بود وقتی جلسه تمام شده بود،‌ گفته بود من یک عرض خصوصی فقط با خود شما دارم. سپس کفنش را در آورده بود و از ایشان خواسته بود که برای من روی آن یک امضا بکنید!

فرمانده‌ای که دنیا را مدیریت می‌کرد و در کشورهای مختلف دشمنان قسم‌خورده اسلام را به زانو درآورده‌ بود، این‌چنین نسبت به عقاید دینی معتقد بود! در کجا چنین انسانی می‌توانید پیدا ‌کنید؟! دین می‌تواند چنین کسانی را بپروراند. با این‌که در اوج قدرت بود، ‌طبق فرموده مقام معظم رهبری، در جلسات رسمی سعی می‌کرد که گوشه‌ای بنشیند و کسی او را نبیند. این قدر از شهرت و مطرح شدن پرهیز داشت. این تربیت شده دین است

... هیچ مکتب دیگری نمی‌تواند چنین انسانی پرورش دهد. ما خیال نکنیم که دین فقط همین نماز و روزه و امثال آن است. کسانی باور کرده‌ا ند که اساس دین در قلب است، دین عشق، محبت، اخلاص، خشیت و خوف و رجاست. بسیاری از ما غافل هستیم و خیال می‌کنیم همین‌که انسان قرائت نمازش را خوب بخواند، خیلی آدم خوبی است؛‌ اما این بزرگوار [سردار سلیمانی] فهمیده بود که ریشه و اساس دین کجاست و به چه چیزی باید بیشتر اهمیت داد؛ تا لحظه آخر نیز دست از این منش برنداشت. 

منبع: /گزیده ای ز سخنان آیت الله مصباح یزدی در 18 دی 1398 به نقل از این محل

 

این عمار؟!!

نوشته شده توسطصداقت...! 24ام دی, 1398

پایان ترم و دقیقه نودی ها. وقتی آدمیزاد ضعف باور و یقین دارد و نمی فهمد زمان قابل جبران نیست و هر ثانیه که می گذرد از ظرف عمر او کم شده و حرف از جبرانی هم اگر هست با فدای مقدار دیگری از زمان است و هزینه های دیگر، همه اوقات ترم را با غفلت می گذراند و همه کارها را به امید فرجه امتحانات تلمبار می کند. غافل از اینکه دشمن بیدار است و سردار درست در همین گمان زمان داشتن برای جبران، به آرزوی دیرینه اش می رسد. با رفتن چهره مقاومت بین المللی و محبوب دل های یک ملت مقاومت از سراسر جهان مگر دل و دماغ انجام کارهای عقب افتاده را داری؟

امتحانات شروع شده. حالا هم باید امتحان را بخوانم هم تحقیقاتم را بنویسم. سخت است! زمان تفاوت بزرگی نشان می دهد.  روزی که وقت نوشتنش بود سردار داشتیم، حالا که وقتش گذشته سردار رفته است.

نمی دانم این گریه های بی اختیار وقتش آن روز بود یا حالا؟!  قدرت تن دادن به مشروطی ندارم. یک عمر ممتازی با مشروطی این مقطع تناقض دلخراشی دارد. پس باید بنویسم. قدرت نوشتن ندارم. از بردن نام «انجام پژوهش» نزدیک است روح از کالبدم خارج شود. این پژوهش است و فهم بیشتر؟! ولی باز هم می نویسم! با اشک و دستان لرزان. باز هم می نویسم. برای نوشتن هر کلمه نیازمند اینترنت آمریکایی هستم. برای ترجمه باید از گوگل جاسوس استفاده کنم. برای فرستادنش برای استاد باید تلگرام نصب کنم. برای نصب تلگرام به گوشی هوشمند غیر ایرانی با سیستم عامل اندرویدی بیگانه نیازمندم.  برای آرام شدن از آنهایی که تلگرام دارند خواهش می کنم مداحی را از کانال حمایت از سردار دانلود و برایم ارسال کنند. حمایت از تو؟اینجا؟! باید شیر ایت داشته باشم! چقدر وابسته شده ام؟!! مداح می خواند: «نمیشه باورم خبرایی که میشنوم!…». احساس می کنم سر انگشتانم آغشته بخونی پاک است! قلبم در سینه سنگینی می کند: «سردار سردار! ببخش که مسئولین خواب بودند و شاید هستند و ما منفعت طلب شدیم بجای انسان بودن و همراه شدن و الهی شدن! نخواستیم در این تکنولوژی وابسته نمانیم. با اینکه می توانیم. خیلی ها باور م نمی کنند که کسی با تکنولوژی مخالف نیست. حرف ما این است؛ از خودمان نپرسیدیم چرا فقط استفاده کننده محصول تکنولوژی بیگانه باشیم؟  استفاده از محصول تکنولوژی به چه قیمت؟ ما را چه شده؟.دشمنان تو در همه ثانیه های ما در حال نفوذند! دارم دق می کنم. أین عمار؟أین عمار؟أین عمار؟»!

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ/ 24 دی 1398