ما چه حريفيم اي دل!

نوشته شده توسطصداقت...!

از همه سوی جهان جلوه او می بینم

جلوه اوست جهان کز همه سو می بینم

چشم از او جلوه از او ما چه حریفیم ای دل

چهره اوست که با دیده او می بینم

شاعر: شهريار/ غزل 90

ترامپ در سروش!

نوشته شده توسطصداقت...! 29ام مهر, 1399

قبل از آنکه عاشورا و وقایع کربلا را در کتاب ها بخوانم، ذهنیتم از منبرها و حرف های بزرگترها شکل گرفته بود. هنوز مدرسه نمی رفتم برخی مقتل ها را از طریق تعزیه خوانی از بَر بودم. با همه عظمت این واقعه آنچه برایم هضم ناشدنی بود، رعایت آداب اسلامی در هر دو سپاه کربلا بود. دو سوی میدان هم حافظ قرآن بود و هم نماز خوان و هم جهادگر و اهل نماز شب. اصلا دو جبهه مسلمان بودند و آشناهای دیرینه. از ظهور اسلام این قدر زمان نگذشته بود که کسی خاندان و فرزندان آل رسول را از یاد برده باشد. روبرویشان بودند و نمی دیدند. ویژگی های مشترک اینگونه ای را مقاتل هم نوشته بودند. با خواندن از کتابها در جوانی هم، هضم واقعه برایم ساده نبود: «مگر می شود کسی این قدر گیج باشد که وقایعی که مثل روز روشن است نه، می بیند ولی رفتارش را مطابقت ندهد!. چه قدرتی دارد این ذهن و باور انسان که از برخی مشترکات  دو گونه رفتار متضاد بروز می دهد».

 گذشت و گذشت تا روزگاری رسید که باورم شد، برخی چیزها ممکن است که هیچ؛ ساده است و فراگیر. چشم بچرخانی خیلی جاها می شود مصداق این واقعه هضم ناشدنی را با چشم دید.  اگر امروز به دانش پژوه هایم بگویم: «دیشب ترامپ از طریق سروش یا ایتا پیامی فرستاده برای یکی از معاونین خودش، یا  اینکه هر موقع حرفی داشته با مردم کشورش و یا همسر و فرزندش با روبیکا و گپ و بله، ارتباط می گیرد، بعد از آنکه یک دل سیر به من بخندند؛ اعتبار علمی ام برای همیشه از ذهن هایشان پر می کشد» غافل از اینکه خودشان دقیقا در حال انجام این کار هستند. شنیدنش را به سخره می گیرند و در عمل همانگونه رفتار می کنند!.

برخی ها از گپ زدن با دوست و همسر وفرزند وآشنا از طریق شبکه های خارجی حس «عزت نفس» و روشنفکر و به روز بودن دارند. به کارشان افتخار می کنند. برخی ها فکر می کنند با پست گذاشتن در شبکه های اجتماعی دشمن، دارند حرف هایشان را به گوش مردم دنیا می رسانند. تعجب آورتر اینکه خیلی کارهای اداری و اسناد و آموزش ها و … از این طریق انجام می شود. مضحکتر اینکه برخی فکر می کنند با ایجاد صفحه و کانال و گروه و کشاندن جوانان محله به آن، مصداق افسران نرمی هستند که فرهنگ اسلامی را بر چیزی که ذات فرهنگش را از تفکر یهود گرفته، حاکم می کنند. اینها یا نمی دانند در زمین دشمن بازی کردن برد و باختش به نفع دشمن است یا هنوز نمی فهمند هوشمند بودن محیط و «فیلترینگ حبابی» یعنی چه. اصلا اسلام و خدا وشرع وقانون به کنار، با چه منطقی مسئولین و مردم ما برای ارتباط با خودی از ابزار غیر ایرانی استفاده می کنند، آن هم وقتی مشابه ایرانی دارد! آنها که به گمانشان کار مفید راه انداخته اند و از اسلام دفاع می کنند، یک سوال دارم: « بچه ها و آینده سازان ما فرهنگ این شبکه ها را گرفتند یا سازندگان آن مسلمان شدند!» یهود دشمن قسم خورده ماست(1). شاید لازم باشد نگاهی به رفتار و باورهایمان بیندازیم و فکری به حال خودمان کنیم که برادر جنگ، بیداری و هوشیاری است و هر آنکس که به خواب رود، دشمن او نخواهد خوابید!(2)


نوشته شده توسط مدیر وبلاگ گهر عمر/ مهر 1399

———————————————

(1)لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُوا…

طبعاً سرسخت‌ترين مردم را در دشمنى نسبت به اهل ايمان، يهوديان و مشركان خواهى يافت…. (مائده /82)

2) وَ إِنَّ أَخَا الْحَرْبِ الْأَرِقُ وَ مَنْ نَامَ لَمْ يُنَمْ عَنْهُ.)برادر جنگ، بیداری و هوشیاری است و هر آنکس که به خواب رود، دشمن او نخواهد خوابید! (نهج البلاغه. ترجمه محمد دشتی. نامه 62، بند آخر)

 

آیا شبکه ملی اطلاعات لازم است؟

نوشته شده توسطصداقت...! 19ام مهر, 1399

برخی ها تصورشان این است که شبکه ملی اطلاعات، یک اینترنت دیگری است که باید همه این تجهیزات فعلی را قیچی کنیم و بعد وصل شویم به آن اینترنت جدید. این تصور خام باعث می شود که در ضرورت هایی که اینترنت سراسری قطع می شود، اینترانت را همان راه اندازی اینترنت ایرانی تلقی کنند و سرعت پایین آن را مانع بدانند و بگویند «اینترنت ایرانی بدرد نمی خورد. ما نمی خواهیم». در حالی که اینترنت یعنی مجموع آپلو د و دانلود.

وقتی شما یک کلیپ 10 مگا بایتی می فرستید برای دوستتان و به عبارتی آپلود می کنید و او دانلود می کند، با هم مجموع 20 مگا بایت اینترنت تولید کرده اید. در حال حاضر ارتباط شما و دوستتان که در یک کشور و چه بسا یک شهر هستید، در ارسال و دریافت این کلیپ، با گذر از حداقل 16 نقطه برای رفت و 16 نقطه برای برگشت، اتفاق می افتد که از 16 نقطه 11 مورد آن خارج ایران است. همه هزینه های این ارتباط گران از جیب شما پرداخت می شود هیچ، تا حدی چند برابر است. چون واسطه های ایجاد این ارتباط، هزینه این دلالی را هم از جیب شما حساب می کنند. در واقع استفاده شما در آمد زایی آنهاست و اسمش خدمات! هر چه راه طولانی تر و استفاده بیشتر و سرعت کمتر، به نفع آنهاست. از پیامرسان های آمریکایی فیلتر شده استفاده کنیم که چه بهتر!

شبکه ملی اطلاعات حرف حسابش این است؛ کوتاهترین راه و بالاترین سرعت و به تبع کمترین هزینه و امن ترین ارتباط. در این شبکه، ارتباط از طریق نقاطی در داخل کشور برقرار می شود. به عبارت فنی تر از طریق کلود ها یا همان ابرهای اطلاعاتی داخل کشور. البته شبکه ملی اطلاعات در هر چهار محور فضای مجازی «کاربر»، «محتوا»، «خدمات» و «بستر» مطرح است و مخصوص محور «بستر» نیست.


راه اندازی شبکه ملی اطلاعات، ربان بریدن و … ندارد. نشانه دارد. نشانه راه اندازی شبکه ملی اطلاعات دسترسی مردم به اینترنت «اساس» است. یعنی امن، سالم، ارزان و سریع. در حال حاضر هیچ کدام از این موارد وجود ندارد برعکس روز به روز از این شاخصه ها فاصله می گیرد. ناگفته نماند که کارشناسان پیش بینی کرده اند، با ایجاد شبکه ملی اطلاعات، اشتغال زایی بیش از 6 میلیون نفر فراهم می شود. «شبکه ملی اطلاعات » حق ماست و تاکنون راه اندازی نشده است و هزینه نا امنی، گرانی و نا سالم بودن اینترنت فعلی را ما و عزیزانمان پرداخت می کنیم.

بازنویسی مطالب دوره مدیریت فضای مجازی/ زیر نظر استاد مومن نسب/نوشته شده توسط مدیر وبلاگ گهر عمر

کاش برگردی!

نوشته شده توسطصداقت...! 17ام مهر, 1399

 ویژگی خاص این کتاب این است که شهید آن دهه شصتی است والگوی بسیار مناسبی برای دهه شصتی ها که از آنها به نسل سوخته یاد می کنند!  سال شهادت، همین 94 و 95 است.  و مهمتر اینکه راوی داستان مادر شهید است. گزیده هایی از زمان تولد تا شهادت، ویژگی ها به نظر معمولی است؛ دوست خوب، مال حلال، مادر عفیف، رابطه با مسجد، همسرداری اسلامی، ساده زیستی و … در واقع شهید شیری خیلی از چیزهایی که همه می دانند را عمل می کند. گذشته از خود شهید، ویژگی های مادر شهید، پدر شهید و همسر شهید که در بین خاطرات به چشم می خورد حائز اهمیت است. جامعه ما تشنه چنین مادران و پدران و همسرانی است. کتابی خواندنی با قلمی روان که مطالعه آن را به شما پیشنهاد می کنیم. در متن این کتاب می شود لمس کرد، شهدا شهید زندگی کرده اند و شهید رفته اند!

 معرفی و ارزیابی توسط: مدیر وبلاگ گهر عمر

سید مرتضی!

نوشته شده توسطصداقت...! 16ام مهر, 1399

حس عجیبی داشتم. چیزی شبیه پیچیدن بوی عشق در فضا. مطمئن بودم هیچ کس، بویی که من با وجودم لمس می کردم را درک نکرد. در هیاهوی جمعیت، گم شدم در خاطرات این عطر دلنشین. سید مرتضی را از بچگی می شناختم. توی آن کوچه باریکه های کاهگلی شهر،  کنار خانه پدربزرگ، عمارتی قدیمی و بزرگ خودنمایی می کرد که سکونت گاه سید مرتضی بود. همین که سایه اش توی کوچه می افتاد فرار می کردیم. مردی بلند قامت و میانه اندام. موهای ژولیده و سبیل بزرگ ترسناکش. لباس های نا معمول؛ سیگاری که همیشه گوشه لبش بود؛ ارتباط نگرفتن ها؛ خوابیدن روی طاقچه های حسینیه قدیمی شهر؛ دستمالی که دور گردنش بود و سرفه های 6 ریشتری، از او برای ما یک لولوی ترسناک ساخته بود. بزرگتر هایی هم که ما را از او بر حذر می داشتند کم نبودند. پشت سر سید مرتضی حرف کم نبود. توی مسیر مدرسه اگر گذرمان به او می افتاد فرار کردن همان و کابوس دیدن های چند ماه همان. این لولو، همان لولو بود تا اینکه آن شب رفتیم خانه اش. به ذهنم خطور نمی کرد بابا با آن همه تعصبش من را همراه خودش  ببرد خانه سید مرتضی. با خودم می گفتم حتما خوش نداشته در این دل شب، توی کوچه منتظرش بمانم.

قلبم به شماره افتاده بود. انگار همان دختر بچه دبستانی بودم. همان قدر می ترسیدم. بابا بدون هیچ دلهره ای کلون در چوبی را کوبید و در را هل داد و گفت بیا داخل و سید مرتضی را صدا کرد. تمام کنجکاوی های کودکانه ام یک جا پاسخ داده شده بود. عجب جایی است! هیچ شباهتی به تصویر سازی های ذهنی کودکی هایم نداشت.

صفحات: 1· 2· 3

جان ارباب!

نوشته شده توسطصداقت...! 7ام شهریور, 1399

وقتی جمعمان جمع می شود، اولین حرفی که شنیده می شود جمله تکراری خان داداش است که؛ «دلمان لک زده برای چای های آبجی صداقت». و راهی آشپزخانه می شوم و بعد از نیم ساعت با سینی چای بر می گردم. همیشه در این لحظه یاد می کنیم از پسر عمو و همه برای خادم الحسین که افتخارش دم کردن چای برای عزاداران امام حسین علیه السلام بود، صلوات می فرستیم.

با اینکه هیچ وقت هم کلامی با پسرعمو را تجربه نکرده بودم ولی ذکر خیرش را کم نشنیده بودم. معروف بود به اینکه همه چیز را ساده می گیرد شواهد هم این حرف را تایید می کرد. 18 سالگی راهی سربازی شد و اولین مرخصی ازدواج کرد. هنوز 20 سال نداشت، پدر شد. 30 سال کمتر داشت که در صفحه دوم شناسنامه اش نام فرزند پنجم ثبت شد. شغلش آزاد و کم در آمد ولی کسی نشنید که از خرج و مخارج 6 فرزند و زندگی در خانه ای خشت و گل و نداشتن ماشین شکایت کند. دخترش چند سال از ما بزرگتر بود. سال دیپلم بود که پسر عمو راهی خانه بختش کرد و در چهل و چند سالگی بابا بزرگ شد.

وقتی برادرش در صحنه تصادف کشته شد و خواهرش در زایمان اول، به اندازه در آغوش کشیدن فرزندش زنده نماند، سنگ صبور عمو و زن عمو بود هیچ، کسی از چهره اش نخواند که داغ برادر و خواهر جوان دیده است. وجهه اجتماعی خاصی نداشت ولی وقتی برای کسی مشکلی مرتبط با شغل پسر عمو ایجاد می شد، همه او را نشانه می رفتند و می گفتند می خواهی سریع حل شود برو سراغ فلانی. محرم که می شد همه می دانستند کار تعظیل است و پسر عمو هر 12 شب مراسم، کنار سماور فلان مجلس است. 44 پنج سال بیشتر نداشت که یک روز در شهر پیچید که جوانش را با سر و صورت خونی پیدا کرده اند و بیمارستان بستری است.

پزشکی قانونی اعلام کرد تصادف بوده است. چند روز بعد جنازه جوانش را تشییع کردیم. صحنه ای تلخ و فراموش نشدنی. همه شهر جمع شده بودند. چند نفر زیر بغل های جثه معمولی پسر عمو را داشتند، باز هم پاهایش روی زمین کشیده می شد و نگاهش مات بود روی تابوت پسرش.  شکایت نمی کرد فقط با صدایی ضعیف و شکسته می گفت: «بابا ابوالفضل.» شک نداشتم همان جا، جان می دهد، اصلا مرده بود؛ ولی زنده ماند.

بعد از آن هم کسی ندید پسر عمو ترک عادت کند و سخت بگیرد. هرچند دیده بودند، روزهایی که کسی قبرستان شهر نمی رود کنار قبر پسرش دراز به دراز، قبر خاکی را در آغوش می کشد و بلند بلند گریه می کند. محرم سال بعد جای پسر عمو کنار سماور حسینیه خالی بود. صبح مثل همیشه از خانه زد بیرون، نرسیده به خیابان سکته کرد و تا رسیدن به بیمارستان جان داد. قبل از ظهر تشییع و به خاک سپرده شد. حتی در رفتنش به مردم ساده گرفت.

تا زنده بود کسی نفهمید پسر عمو که یک عمر ساده گرفت، مرگ جوانش چقدر به او سخت گرفت. حتما اگر سال بعد از فوت جوانش کنار سماور حسینیه روضه علی اکبر علیه السلام را می شنید جان می داد.شاید پسر عمو خوب می فهمید فرستادن شبیه ترین فرد خُلقا و خَلقا به پیامبر و کنار جنازه اش هلهله دشمن شنیدن یعنی چه. دنیا را ساده بگیر اما باور نکن شهادت علی اکبر برای ارباب ساده بود، به خاطر ارباب، ریسمان دینمان را محکم نگه داریم که برای حفظش پدرهایی چون حسین علیه السلام داغ جوان دیدند.

نوشته شده توسط: صداقت/ 30 مهر 1396

 

مردم چی میگن؟...

نوشته شده توسطصداقت...! 27ام مرداد, 1399

درست مثل یک مرد، پارچه ها را  روی میز ردیف کرد و گفت: «بفرما انتخاب با شما». پیشنهادهای خوبی بود؛ ملاک هایم را در ذهنم مرور کردم تا بتوانم انتخاب درست تری داشته باشم. قلبا راضی نبودم. لباس آماده قطعا از آنچه حاصل خیاطی خودم باشد، شیک تر است ولی چاره ای نبود. بعد از دیدن چند تا لباس فروشی در این شرایط کرونایی، سر از پارچه فروشی در آوردم. ساپورت، پوششی نبود که بتوانم برای منزل، بپذیرم. لباس ها همه یا تنگ و جذب دوخته شده است یا تن نماست و بدون آستین. اصلا جنس پارچه لباس های آماده عوض شده است. چندتا فروشنده ها غر غر کردند که سختگیرم و جلوی محرم که اشکالی ندارد. نمی دانم حریم های اسلامی بین محارم مختلف را نمی شناخت یا دنبال فروش اجناسش بود. پس از چند دقیقه تامل، انتخاب کردم. کتان نرم و لطیف و خنک و راه های ریز عمودی و صورتی ملایم و بفهمی نفهمی رگه های سفید. شیک به نظر می رسید. احساس می کردم بهترین انتخاب را انجام داده ام.  فقط به رنگ صورتی علاقه ای نداشتم و دلچسبم نبود ولی همین که بقیه ملاک ها را داشت و با لباس سفید و گل های صورتی به نظر متناسب بود و هماهنگ، پذیرفتم.

خیلی طول نکشید تا آماده شد. چند دقیقه از خود آرایی با ست جدید نگذشته بود که سر و کله فاطمه پیدا شد. رابطه من و این برادرزاده 7-6 ساله فقط دیدنی است. اعتراف می کنم عشق را اولین بار با وجود این بچه تجربه کردم. یک عمه می گوید و ما را پرواز می دهد به عالم بالا. علاقه او ولی متفاوت است. همه محبتش خرج مادر است و بس. با این حال، حاضر به توقف در خانه ی بدون عمه نیست و با حضور عمه، گیس و گیس کشی تنها روش اجرایی است. به شدت علاقمند به سلیقه های عمه است. لباسی را که عمه برایش انتخاب کرده تا آخرین تار و پود می پوشد. عاشق رنگ صورتی است منتظر بودم عکس العملش را در مورد لباس جدید عمه هویدا کند.

 فاطمه زیر نظرم داشت ولی چیزی نمی گفت. خنده های مرموزش دلم را آب می کرد. آخرش طاقت نیاوردم و پرسیدم: «لباس عمه قشنگه؟». اول دور شد و بعد فریاد زد: « شلوار بیمارستانی». شوکه شدم. می خندیدم ولی قدرت این که دنبالش بدوم نداشتم. همه جمع چند لحظه تا حد سکته خندیدند. چقدر جالب و غیر منتظره! به اینجای قضیه اصلا فکر نکرده بودم. «عمه تو که تا حالا بیمارستان نرفتی. از کجا میدونی لباس خانم ها توی بیمارستان صورتی؟». «اون وقت که داداشم به دنیا اومده بود بابا عکس مامان و داداش فرستاده بود توی گوشیت، لباسش صورتی بود. خودم دیدم». عجب افق دیدی. بچه ها چقدر می فهمند!

از آن روز رنگ صورتی برایم رنگ حسرت است: «بهترین انتخاب ما، حتی از دید کسانی که ظاهر آن را می پسندند می تواند قضاوت متفاوتی داشته باشد. زندگی برای راضی کردن و  قضاوت مردم، هدر دادن عمر است و دیگر هیچ. کاش کمی دنبال نگاه رضایت خدا بودیم. خدای قادر بی نیازی که همه دل ها به دست اوست».

نوشته شده توسط مدیر وبلاگ/ 27 مرداد 1399