کاروان رفت و تو در خواب!

نوشته شده توسطصداقت...!

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن

ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی

شاعر: حافظ

وای... دخترم!

نوشته شده توسطصداقت...! 29ام تیر, 1397

معادله ای که در ذهنم مرور می کردم از چادری که صورتم را زیر آن پنهان کرده بودم تا استراحت کنم، سیاه تر به نظر می رسید. منطقه کویری، راه اندازی نیروگاه سیکل ترکیبی در تولید برق که غیر از به هم زدن تعادل هوا و آسمان کویر، فرهنگ و سلامتی را خدشه دار کرد؛ چگونه قطعی برق ساعت 3 تا 5 بعد از ظهر با گرمای 50 درجه در روزهای تابستان را توجیه می کند؟ معادله ای سه مجهولی که استراحت در خنکای هوای اتوبوس را، فرصت طلایی می دید.

 خنکی هوای اتوبوس در حدی بود که چادر روی صورتم مانع از آن می شد. همسفر نا آشنا که از اول راه خواب بود، آنچنان بدنش را فیکس بازویم کرده بود که از شدت گرما دلم می خواست خودم را از پنجره بسته پایین بیندازم. چادر را از روی صورتم کنار زدم تا شاید باد خنک کولر را حس کنم. قدرت باز نگهداشتن چشم هایم را نداشتم. بعد از چند روز دوندگی و مسافرت و امتحان و… زمانی می رسیدم به منزل که برق قطع می شد. حسش را لمس می کردم. ظهر تابستان، دمای 50 تا 52 درجه بدون کولر؟ چیزی شبیه نشستن داخل زود پز است. خدایا تبخیر می شویم. انصاف این ملت کجاست؟ این وسط جیر جیرکردن های دخترک روی صندلی جلویی سمباده روح بود.

دخترک شبیه معصومیت و زیبایی نگاه و پاکی نامش لباس نپوشیده بود. باران 4-5 ساله تمام پوششش یک رکابی تا سر زانو بود. موهای دم اسبی، با لب هایی نوازش شده با رژ لب.  از باران چه توقعی می شد داشت وقتی مادرش در پوشش بهتر از او نبود. بی خیال مادر و دختر عروسکی شدم و سعی کردم کمی استراحت کنم. هنوز صدای باران قطع نشده، صدای شکسته ای به طرز ملتمسانه ای باران را صدا می کرد. بعد از چند دقیقه مکث، به جز صدای بوسه، هیچ صدایی در فضای اتوبوس شنیده نمی شد. آنچنان قربان صدقه باران می رفت که همه اتوبوس به احترامش سکوت کردند. به زحمت چشمانم را باز کردم ببینم کیست که گمشده اش را پیدا کرده است. 

 پیر زن بیچاره از کنار صندلی ما خم شده بود روی صندلی جلو، دست هایش را حلقه کرده بود دور باران و صورت از صورتش بر نمی داشت. باران سردتر از چیزی بود که فکرش را می کردم، حس غریبی داشت. نگاه های مادرش مانع از محبت متقابل بود. خانمی که کنارم نشسته بود احساس مزاحمت کرد و گفت: «چه خبر است خانم… یک ساعت دیگر می رسید خانه هر چه می خواهید همدیگر را ببینید و قربان صدقه هم بروید تا سیر شوید». پیر زن چادرش را جمع کرد. کمی فاصله گرفت و گفت: «ای خواهر. دیگر رنگ این بچه را نمی بینم. می دانی چقدر دلم برایش تنگ شده بود؟ یک سال بیشتر است ندیده بودمش.». خانم کنار دستم تعجب کرد و گفت: «لطیفه می گویی … جان. عروست که هر هفته می آید. چطور نوه ات را نمی بینی؟». گفت: « می آید شهر ما، ولی پیش ما نمی آید. خانه و زندگی ما در شان و شوکتشان نیست. ما بی کلاسیم، بچه اش باید امروزی تربیت شود. مادرهای مثل من که کاری برای بچه هایشان نکرده اند. خانه ساختم برایش یا ملک و آب دادم؟ پسرم از ترس ناراحت شدن همسرش سال به سال سری به من نمی زند». این را گفت و سرجایش نشست.

با چشمان خسته خیره شده بودم به مادر باران : «چقدر بی انصاف! مادرانی که در نداری ها، مشکلات بعد از جنگ، ایثارها و فداکاری ها و تحمل ها، جنگیدند با تعصب های جاهلانه تا زن شیعه مقام مادری را لمس کند،  در حاکم شدن  اسلام و نگاه اسلام به زن، جوان ها  فدا کردند، و سربلندی و امنیت و رفاهش سهم ما شد، احترامشان این است؟ به این فکر کرده ای آینده شما از باران های امروزی چه خواهد شد؟ فکر می کنم اجرتان بالاتر باشد، آنها که در راه اسلام از همه چیزشان گذشتند جزایشان این بود؛ شما که جای خود دارید هر چه باشد شما اسلام را فدای دنیای باران ها کردید!. خدایا کویر و گرما و قطع برق و آب را تحمل می کنیم، حاکم شدن این افکار مسموم را چگونه تحمل کنیم؟ »

انصاف

نوشته شده توسط: صداقت/ 29 تیر 1397

هيچم و چيزي كم؟!

نوشته شده توسطصداقت...! 24ام خرداد, 1397

چند باري تماس گرفته بودند و متوجه نشده بودم. هميشه وقتي نامش روي گوشي ديده مي شود، مطمئن مي شوم پاي كاري فرهنگي در ميان است. فقط اينكه دعوت است براي شركت در كارگاه و جلسه خاص يا حتي اردو؛ و يا لطفي است براي واگذاري جلسه اي و … مشخص نيست.

تماس گرفتم. توضيح دادند فلان مسجد شهرمان ماه مبارك امسال براي خانم ها، مربي قرآن و مبلغ ندارند، من كه ساكن اين شهرم قبول كنم كل ماه رمضان در خدمت اين جمع باشم. درخواست زمان كردم براي بالا و پايين كردن برنامه هايم و اينكه تا چند روز آينده نظرم را اعلام مي كنم. 

اعتراف مي كنم به دلايل متعدد تمايلي به اين كار نداشتم و فقط دنبال بهانه بودم براي رد درخواست. هيچ راه حلي جواب نمي داد. از مادرم به شيوه خاصي اجازه گرفتم و دست گذاشتم روي نقطه حساسيتشان؛ « مامان، فلان پيشنهاد مطرح شده است. محيط كوچك و آشناست. فرهنگ پذيرش خودي را ندارد. من هم غالبا روحيه ام تدريسي است. حرف درست مي شود، نروم بهتر نيست؟»؛ خلاصه آسمان به ريسمان مي بافتم كه مادرم بگويد نه و رفع تكليف شود. از «نه گفتن» مادرم كه نا اميد شدم رفتم سراغ بقيه اعضاي خانواده و بالاخره برادرم گفت: «به نظرم نروي بهتر است». از خوشحالي در پوست خودم نمي گنجيدم.

موقع اطلاع رساني نمي توانستم بگويم والدينم اجازه ندادند، حقيقت ديگري را بهانه كردم كه راه دور است و نزديك ظهر و رفت و آمد پياده با زبان روزه مشكل است. تاكسي داخل شهري نداريم و زمانش با برنامه اعضاي خانواده هماهنگ نيست، هر روز هم رفت و آمد با آژانس با فرهنگ محيط تقريبا سازگاري ندارد. گذشته از آن برخي روزها تدريس دارم و كلاس و نمي توانم هر روز حضور يابم. اعلام كردند : «اشكالي ندارد با فلان خانم هماهنگ شده است هر روز ممكن نبود،  ايشان به جاي شما مي روند».

چون و چراها فايده اي نداشت. احساس مسئوليت و ترس عجيبي داشتم. «آخر من چه بگويم براي اين جمع؟ اصلا يك نفرشان را نمي شناسم. چه سن و سالي دارند؟ محيطشان چگونه محيطي است؟ مردم توقع دارند طلبه ها نعوذ بالله خدا باشند و همه چيز را بدانند. اگر سوالي پرسيدند و بلد نبودم نمي گويند 9 سال توي حوزه چي به اين ها ياد دادند؟ اگر نتوانم حق مطلب را ادا كنم و جذاب باشم، آبروي حوزه و دين و ايمان برود چه كنم؟ ناتواني خودم را ببينم از همه چيز نا اميد مي شوم. برداشت ها و سليقه ها متفاوت است.  پس فردا صد جور حرف مي زنند محيط كوچك است و همه مرا مي شناسندو ممكن است خانواده شاكي شوند. آبروي چندين و چند ساله بابا نرود. من تا حالا سرم به كار خودم بوده است مي رفتم و مي آمدم. خيلي ها نمي دانند پدر و مادرم فرزندي به نام من دارند. كسي نمي داند من بعد از دانشگاه رفته ام حوزه. آخر مرا چه به اين كارها؟ من توانش را ندارم. محال است قبول كنم».

با دوستم كه حرف مي زديم مي گفت: «خجالت بكش چند سال است براي طلبه ها تدريس داري. سطح سه گرفته اي هنوز اندازه يك طلبه سطح يك از تبليغ رفتن مي ترسي. جمع كن خودت را. پس خدا را ديدن و كاري به اين و آن نداشتن را شعار مي دهي. هر كس اندازه خودش. كسي كه توقع ندارد شما مبلغي در حد و اندازه آيت الله جوادي آملي باشي. حالا برو ببين چه مي شود.». حرف هايش وسوسه انگيز بود ولي چيزي از اكراهم كم نكرد.

ماه مبارك از راه رسيد و هنوز نتوانسته بودم از زير بار مسئوليت اين تبليغ فرار كنم. دو روز اول هم خدا را شكر كلاس داشتم و جايگزين جلسه را اداره كرد. هنوز هم اميدوار بودم مي شود راه حلي پيدا كرد. حداقل بايد يكي دو روز مي رفتم تاراه چاره اي پيدا شود.

سر خيابان مسجد كه رسيدم، از چند نفر سوال كردم و رسيدم جلوي درب مسجد.همه چيز عادي به نظر مي رسيد. جمعي از خانم هاي ميانسال و جوان. نشستم كنار رحل و بدون هيچ مقدمه و توضيحي در جزء خواني شركت كردم. بعد از آن بحثي را كه آماده كرده بودم در عرض بيست دقيقه مطرح و خداحافظي كردم. روزهاي اول به اميد اينكه ديگر نخواهم رفت شركت مي كردم.

روزها پشت سر هم مي گذشت. يك روز كودكي از جمع، با سر و صدا و دست زدن به وسايلم جلوي چشمم رژه مي رفت. تمركزم به هم مي خورد.  حرفي نمي زدم فقط تلاش مي كردم خودم را حفظ كنم كه مانع از برخورد نامناسب جمع با كودك و مادرش باشم. از گوشه و كنار صداهايي براي ساكت كردن پسرك به چشم مي خورد ولي اثري نداشت. نگاهم را به سمت جمع جا ب جا مي كردم. خداي من، معلم علوم تجربي دوره راهنمايي روبرويم نشسته بود. شايد يكي دو نفر از جمع از من كوچكتر بودند.  خيلي ها با سواد و تحصيل كرده بودند.

از خجالت قلبم در سينه فرياد مي زد: «خدايا نه اين حرف ها حرف هاي من ، نه اين زبان و اندام مال من است. تلاش خانواده و استادان از اول ابتدايي تا به حال و جامعه سالم و اسلامي و حفظ كنندگان امنيت و بقيه نعمت هايت را در نظر بگيرم  من از هيچ كمترم. خدايا اين جمع و سكوت و توجهشان از توست شك ندارم ولي  اگر عيب پوشيت نبود و مي دانستند براي نيامدن چه نقشه ها كشيدم و چه اكراه ها داشتم، من مي ماندم و رحلم» خدايا بدي ها كه هيچ، خوبي هاي ما را ببخش.

************

… ما اَ نَا يا رَبِّ   وَما خَطَري    هَبْني بِفَضْلِكَ وَتَصَدَِّْ عَلَي بِعَفْوِكَ    اَي رَبِّ جَلِّلْني بِسَِتْرِكَ وَاعْفُ عَنْ تَوْبيخي بِكَرَمِ وَجْهِكَ

من چه‌ام پروردگارا؟ و چه اهميتي دارم؟  مرا به فضل خويش ببخش. با عفو خود بر من نيكي كن و منت گذار.   پروردگارا مرا به پوشش خود بپوشان و به كرم ذاتت ازسرزنش كردن من درگذر !

 خدا

نوشته شده توسط: صداقت/ 24 خرداد 1397/ 29 رمضان 1439

تمام بشر چي هست؟!

نوشته شده توسطصداقت...! 14ام خرداد, 1397

… وقتی که مطلبْ الهی شد، دیگر خوف از قدرتها ‏‏[‏‏نیست؛‏‎ ‎‏]‏‏هیچ قدرتی مثل قدرت‏‎ ‎‏خدا نیست. خوف از قدرتها کسانی باید داشته باشند که اعتقاد به خدای تبارک و تعالی‏‎ ‎‏ندارند. مسلمین، مؤمنینی که اعتقاد دارند به مبدأ قدرت، اینها از قدرتها نباید بترسند.

‏‎ ‎‏پیغمبر اکرم که ایمان به قدرت مطلق خدای تبارک و تعالی داشت، در صورتی که‏‎ ‎‏عددشان کم بود و چیزی نبود و فقیر هم بودند، از همین فقیرهای بیچاره بودند، لکن‏‎ ‎‏قدرت ایمان داشتند و قیام کردند و قدرتها را یکی بعد از دیگری شکستند و همه را‏‎ ‎‏دعوت به توحید کردند، توحید را در جامعه رشد دادند، و در یک زمان کمی، مسلمینی‏  ‏که در جنگ وقتی که می رفتند چند نفرشان یک شتر داشتند، در یک جنگ ـ مثلاً ـ‏‎ ‎‏مهمی شاید ده تا اسب داشتند، نداشتند چیزی، ده تا شمشیر داشتند، چند نفرشان یک‏‎ ‎‏شتر داشتند، مع ذلک چون قوّت ایمان داشتند دو تا امپراتوری را در یک ظرفِ کمی،‏‎ ‎‏یک امپراتوری روم را که آن وقت مهم بود، یکی هم ایران که مهم بودند ـ این دو تا‏‎ ‎‏امپراتوری آن وقت در دنیا مقدم بر همه بودند ـ آنها را شکستند و غلبه بر آنها کردند و‏‎ ‎‏اسلام را بردند تا روم و تا ـ عرض بکنم که ـ اروپا هم رساندند. عمده همان روح ایمان‏‎ ‎‏است که بر انسان باید چيره باشد.

این قدرتهایی که الآن ما مواجه با آنها هستیم هی‏‎ ‎‏می ترسانند آدم را از اینکه ابرقدرتها هستند! … امریکا هست، انگلستان‏‎ ‎‏هست. صحیح است، اینها قدرتهایشان زیاد است، لکن قدرت یک ملتی که حق‏‎ ‎‏می گوید، که برای خدا قیام کرده است، می خواهد که مملکتش مملکت اسلامی باشد نه‏‎ ‎‏اینکه مملکتْ مملکتی باشد که صورتش صورت اسلام و واقعش بر خلاف.‏

‏‏این قیامی که الآن ملت ایران کرده اند، در مقابل همۀ این ابرقدرتهاست. و این‏‎ ‎‏ابرقدرتها را شما اطمینان داشته باشید که نمی توانند کاری انجام بدهند؛ … مسئله این است که هر ملتی باید سرنوشت خودش را‏‎ ‎‏خودش معین کند.‏

‏‏قیام ملت ایران الهی است‏ و اگر یک ملتی قیام کند اینطوری که الآن ملت ایران قیام کرده است، این قیام یک‏‎ ‎‏قیام الهی است؛ یعنی آنی که من اعتقاد دارم ـ و همین طورها هم هست ـ این است که‏‎ ‎‏یک همچو قیامی را نمی شود با تبلیغات بشری، با این حرفهای ماها نمی شود یک همچو‏  ‏قیامی درست کرد…

آنکه این قیام را درست کرده است ‏‏[‏‏خداست‏‏]‏‏ …

می خواهم عرض بکنم که نه جناح سیاسی الآن می تواند بگوید که من کردم این کار‏‎ ‎‏را، تمام ایران را من به جنبش در آوردم نه جناح روحانیت. جنود خداست که این کار را‏‎ ‎‏کرده. امر خداست این کار. و لهذا امید به آن است. مال بشر نیست که انسان بگوید‏‎ ‎‏پشتوانه ندارد.

این کارْ کار خداست که یک ملتی که در چند سال پیش از این اگر چنانچه‏‎ ‎‏بازارش را می خواستند ببندند یک پاسبان کافی بود، حالا ایستاده در مقابل همۀ قدرتها؛‏‎ ‎‏مشتش را گره کرده در مقابل همۀ قدرتها ایستاده و «نه» می گوید.

‏منتها الآن امریکا هست و مستشارهای امریکا هست و نظامیهای‏‎ ‎‏اسرائیل هست، و از این مسائل الآن در کار است و ما هم نمی ترسیم از اینها. ما همین‏‎ ‎‏نظامیهای امریکا را بیرون می کنیم از ایران. مستشارها را بیرون می کنیم از ایران. و همان‏‎ ‎‏نظامیهای اسرائیل و اینهایی که دارند زمینهای مردم را می بلعند و از بین می برند منافع‏‎ ‎‏مسلمین را، اینها را ما بیرونشان می کنیم ان شاءالله…

‏‏     و این دست خداست که این کار را دارد می کند. دست بشر نیست که ما بترسیم که بشر‏‎ ‎‏از او نمی آید،… البته ما به اینکه یک بشری‏‎ ‎‏هستیم، قدرتمان ناقص است؛ اما وقتی قیام لله شد

برای خدا قیام کنید ـ اگر‏‎ ‎‏برای خدا قیام کردید، دیگر ترس از بشر نیست. تمام بشر چی هست؟ این قدرتْ قدرت الهی است، قدرت خداست. با این‏‎ ‎‏قدرتِ خدا دیگر بشر و اینها چیزی نیستند تا بتوانند چه بکنند. کارتر نمی تواند یک ملتی‏‎ ‎‏را که برای خدا قیام کرده و برای حق قیام کرده، نمی تواند این ملت را خفه کند و بگوید‏‎ ‎‏که ما پشتیبانش هستیم. پشتیبانش باش، شما پشتیبانش باشید، آن یکی هم پشتیبانش باشد،‏‎ ‎‏نمی توانید! قدرت خداست. با قدرت خدا نمی شود بازی کرد. مردمْ مردمِ الهی هستند،‏‎ ‎‏مُسْلم هستند، قیامِ لله ِ کردند، برای خاطر حق قیام کردند…

ما تا اخر ايستاده ايم

گزينش شده از صحيفه امام خميني ره/ ج 5/ صص40-36

اين همه نماز خوانديم چه شد؟

نوشته شده توسطصداقت...! 14ام خرداد, 1397

    « و حالا اینکه می خواستم عرض بکنم این است که شما خیال نکنید که اگر یکوقت ما‏‎ ‎‏نرسیدیم به مقصد، گفته بشود که خوب چه شد؟ خونها ریخت و از بین رفت و چه شد؟‏‎ ‎‏اولاً شده است خیلی چیزها. … و ثانیاً‏‎ ‎‏چه شد؟ یک تکلیف را ادا کردیم. این همان است که «خوارج» ممکن بود به حضرت‏‎ ‎‏امیر بگویند خوب چه شد؟ شما هجده ماه جنگ کردید[با معاويه] چه شد؟ «چه شد» یعنی چه؟‏‎ ‎‏خوب تکلیف ماست.

ما حالا نماز داریم می خوانیم، یک کسی بگوید خوب شما‏‎ ‎‏بیست ـ سی سال نماز خواندید چه شد؟! خوب من بیست سال نماز، اطاعت خدا کردم.‏‎ ‎‏«چه شد» کدام است؟! من اطاعت خدا را کردم…

«چه شد»‏  ‏مال این است که یک مسئله ای باشد که تکلیف شرعی نباشد و یک مسئلۀ خودمانی‏‎ ‎‏باشد، آدم بخواهد روی مقصد ‏‏[‏‏شخصی‏‏]‏‏ یک کاری بکند، وقتی نشد می گوییم چه شد؛‏‎

 ‎‏اما وقتی که جلوگیری از یک بنگاه ظلمی، یک بنگاهی که می خواهد اصلاً اساس اسلام‏‎ ‎‏را از بین ببرد، اساس روحانیت را از بین ببرد، اساس ملیت را از بین ببرد، مصالح مردم و‏‎ ‎‏مسلمین را به خطر انداخته است و از بین برده است، تکلیف مسلمین این است که قیام‏‎ ‎‏کنند و این را بَرش گردانند از این حرفهایی که می زند؛ یعنی این را بیرونش کنند از این‏‎ ‎‏مملکت. و اگر دست هم رسید بگیرندش و محاکمه اش کنند و پولهای مردم را که برده از‏‎ ‎‏او بگیرند؛ اگر هم ندارد و ‏‏[‏‏ضایع‏‏]‏‏ کرده است، هر ظلمی را که کرده او را مجازاتش بکنند.‏‎ ‎‏این یک چیزی است که لازم است بر ما. بر مسلمین است که این کار را بکنند. منتها‏‎ ‎‏توانستیم این کار را انجام بدهیم که الحمدلله ؛ هم تکلیفمان را ادا کردیم هم به مقصد‏‎ ‎‏رسیدیم. نتوانستیم عمل بکنیم به تکلیفمان عمل کردیم؛ نماز خواندیم.

حالا «چه شد»‏‎ ‎‏یعنی چه؟ خوب نماز خواندم، مبارزه و معارضه ای با ظلم کردیم، .. رسیدیم به مقصدْ الحمدلله ،‏‎ ‎‏نرسیدیم به مقصدْ تکلیفمان را ادا کردیم. هیچ باکی از این مطلب نداریم و ان شاءالله ‏‎ ‎‏می رسیم؛ ان شاءالله .‏

انتظار فرج

گزينش شده از صحيفه امام خميني ره/ ج5/ صص 24 و 25

متشكرم كه هستي!

نوشته شده توسطصداقت...! 28ام اردیبهشت, 1397

ماه رمضان، نزديك ظهر و آفتاب كوير،  مراعات نظير طاقت فرسايي بود. در خيابان تاكسي كه سهل است، حشرات هم پناه گرفته بودند و كاري به كار كسي نداشتند. زاويه تابش خورشيد مستقيم بود و هيچ سايه اي براي پناه بردن پيدا نكرديم. از شرمندگي نمي توانستم توي چشم خواهرم كه با خواهش و درخواستم همراهم آمده بود كه تنها نباشم نگاه كنم. شماره آژانسي كه روي گوشي داشتم جواب نمي داد. فقط دست به دامن نسخه بابا شده بودم و تند تند، دسته هاي پنج تايي سوره توحيد مي خواندم كه فرجي شود. بالاخره سر و كله يك تاكسي پيدا شد. از خوشحالي دست از پا نشناخته، پريديم توي ماشين و گفتيم «دربست».

به دفتر كار استاد كه رسيديم، از شدت خستگي جان از بدنمان در حال عروج بود. نه مسافتمان به حدي بود كه مسافر محسوب شويم و نه شهر خودمان بود كه بتوانيم برگرديم. بر طبق ساعت و رزرو زمان، نوبت من بود ولي مگر مي شد ثابت كني و كسي اجازه مي داد. مرد و زن و پير و جوان، از صنف هاي متفاوت روي صندلي هاي انتظار نشسته بودند و  مسئول دفتر حريف نبود. پيرمرد گاهي دست روي سينه اش مي گذاشت و نگاهي به ما مي كرد و عذر خواهيش را تكرار مي كرد. تقريبا همه كه رفتند راهنمايي شديم به اتاق استاد، برگه هاي پروپوزال را از دستم گرفتند و گفتند: «ببخشيد خانم… اگر پشت تلفن مي گفتم هفته آينده بهتر است، به خاطر اين بساطي است كه مي بينيد».  بعد از عذر خواهي توضيح دادم كه :«ببخشيد ولي آخرين فرصت اين فصل بود و كار حداقل 4 ماه عقب مي افتاد». نگاهي به برگه ها انداختند و  ادامه دادند: « از آنجايي كه به شما اعتماد دارم و با سطح كارهاي پژوهشيتان آشنا هستم معطلتان نمي كنم. بفرماييد اين هم تاييديه. برويد دنبال بقيه كارها». نگاهم را دوخته بودم به امضاي استاد و از اينكه كارم انجام شده بود زير لب نا خود آگاه شكر مي گفتم.

از دفتر كه بيرون آمديم چرخه رنج مجدد تكرار شد تا رسيديم منزل. نگاهي به ساعت انداختم، نزديك يك روز زمانمان گذشته بود فقط براي يك امضا، آن هم با قرار ملاقات قبلي. در رسیدن به امضا، بارها  دست به دامن خدا شده بودم و جوابش را دیده بودم. کسی در قدرت و بی نیازی و بزرگی مثل خدا نیست ولی برای رفتن درب خانه اش نه زمان قبلی نیاز بود نه دست خالی برگشتم، هرلحظه که اراده کردم در دسترس بود، حتی زمانی که حواسم نبود، به یادم بود. نمي دانم چرا ولي بعد از آن هر چه نگاهم به برگه های پروپوزال می افتاد، ناخودآگاه تكرار مي كردم: «خدايا متشكرم كه هستي» (1)

********************

(1)  … وَالْحَمْدُ للهِِ الَّذي اُناديهِ كُلَّما شِئْتُ لِحاجَتي وَاَخْلوُ بِهِ حَيثُ شِئْتُ لِسِرِّي بِغَيرِ شَفيـع فَيقْضي لي حاجَتي اَلْحَمْدُللهِِ الَّذي لا اَدْعُو غَيرَهُ..

و ستايش خدايي را كه هرگاه براي حاجتي بخواهم او را ندا كنم و هر زمان بخواهم براي راز و نياز بدون واسطه با او خلوت كنم و او حاجتم را برآورد. - فرازي از دعاي ابو حمزه ثمالي-

متشكرم كه هستي

نوشته شده توسط: صداقت/ 27 ارديبهشت 97/ اول رمضان 1439

قبولی، بدون شرکت در آزمون!

نوشته شده توسطصداقت...! 16ام اردیبهشت, 1397

کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم بابا خیلی هم بیراهه نمی گوید، حقیقتا کامم را با امتحان و آزمون باز کرده بودند. دقیقا نمی فهمیدم چرا باید برای شرکت در آزمونی که دستم به منابعش نرسیده و رقابت تا این حد شدید بود، سر و دست بشکنم و به این درب و آ ن درب بزنم برای رفتن.

اوج تعطیلات بود و وسیله نقلیه عمومی برای رفتن به مرکز استان و شرکت در آزمون پیدا نمی شد. از دوستان و آشنایان کسی ثبت نام نکرده بود. به هر کس می گفتم همراهم بیاید نگاه معنا داری می کرد و می گفت: «جان من خسته نشدی از این آزمون های بی هدف. ول کن. همه دارند می روند شمال و تفریح و مسافرت، این خواهر بیچاره ما می خواهد برود امتحان بدهد. بشر تو نان خوشی از گلویت پایین نمی رود؟». تضعیف روحیه ها اثری نداشت.

اولین کار این بود که مشکل وسیله رفت و آمد را حل کنم. تماس گرفتم با محل آز مون و با مطرح کردن مشکلم، درخواست یک شب خوابگاه دادم. ناباورانه موافقت شد. حالا خودم جا و مکان داشتم و می توانستم  روز قبل از آزمون با اتوبوس بروم. فقط نیاز داشتم به یک همراه محرم از جنس آقا که جا و مکان هم داشته باشد. مثل همیشه مهدی به جرم دانشجویی در مرکز استان و اسکان در خوابگاه، از تعطیلات و ماندن کنار خانواده ایثار کرد و رفتیم برای جامه عمل پوشاندن به یکی دیگر از «ندانم کاری های» بنده.

بعد از چند ساعت اتوبوس نشینی و خستگی و حمام باران بهاری، جلوی مرکز مربوطه از مهدی با شرمندگی بسیار خداحافظی کردم.

ظاهرا در مشکلم تنها نبودم. از کل شرکت کنندگان استان فقط5  نفر خوابگاهی بودیم. خوش به حالشان، چند نفری آمده بودند. با فکر به تعطیلاتی که از دست رفته بود؛ آزمونی که نتیجه اش قبل از شرکت مشخص بود و هزار اما و اگر دیگر. احساس پشیمانی خاصی همه وجودم را گرفته بود. فقط نگاه کردن به رفتار و سکنات هم اتاقی ها، حس پوچی را از ذهنم دور می کرد. دخترانی کم نظیر در اخلاق و رفتار و متانت. به همشان غبطه می خوردم. آن یکی که با من هم هدف بود می گفت؛ «نا امید نباش آجی بیا این تست های سال قبل را بخوان شاید چند تای آن از سوالات آزمون باشد. این سوالات تشریحی هم از آزمون سال قبل است». آن یکی می گفت؛ سرما نخورید. یکی برای جمع، آرزوی خوشبختی و قبولی می کرد و آن یکی با سکوتش کمک می کرد به استراحتمان. یکی از هم اتاقی ها محصل سال های قبل همان مرکز بود. دوستانش که ساکن خوابگاه اصلی بودند، یکی یکی به دیدارش می آمدند. به همه ما خوش آمد می گفتند. هر کدامشان تحفه ای می آوردند و اصرار می کردند اگر چیزی نیاز داریم بگوییم. آخرین نفرشان که از اتاق بیرون رفت، دوست هم اتاقی ما گفت: «چقدر بد شد، همه مرا دیدند. همه اینجا آشنا هستند. قبول نشوم آبرویم رفته است. کاش کسی نمی دانست.»  گفتم: «نگران نباشید. اگر قرار بود همه شرکت کنندگان قبول شوند که آزمون برگزار نمی شد.حالا یا قبول می شویم یا سال دیگر اگر حیاتی بود مجدد شرکت می کنیم. تجربه است چه ربطی به آبرو دارد. خدا کند از این دِین ها و استفاده از امکانات بدون تلاش، پیش خدا شرمنده نباشیم». آن یکی بی اختیار گفت: «وای. خب هر چه تعداد افرادی که می دانند آزمون دارید، بیشتر باشد که بهتر است.  این همه دوست دعا می کنند برای قبولیتان». از پاسخش چند دقیقه ای مات بودم. اعتراف می کنم در تمام عمرم در پاسخ چنین وضعیتی، چنین جواب عارفانه ای نشنیده بودم. آن شب تا صبح با خیال راحت هفت پادشاه را در خواب دیدم. زندگی در محیطی که انسان هایش خدا را می شناسند و خیر خواه همدیگرند خیلی آرامشبخش بود. فردای آن روز هر سوالی از آزمون را مرور می کردم، بی جواب نبود، به نظرم جواب مشکلترین سوالات هم باید نوشت: «خدایا ما چرا تلاشی برای آمدن این روزهای خوب نمی کنیم؟»

یا مهدی عج

نوشته شده توسط: صداقت/ 15 اردیبهشت 1397