واژه هایم بوی باران می دهد!

نوشته شده توسطصداقت...!

زنـــدگي زيباست چشمي باز كن

گردشي در كوچه باغ راز كن

هر كه عشقش در تماشا نقش بست

عينك بد بيني خود را شكست

من ميان جسم ها جان ديده ام

درد را افكنده درمان ديده ام

ديده ام بر شاخه ها احساس ها

مي تپد دل در شميم ياس ها

زنـــدگي موسيقي گنجشك هاست

زنــــدگي باغ تماشاي خداست

گر تو را نور يقين پيدا شود

مي تواند زشت هم زيبا شود

باید چنین بود!

نوشته شده توسطصداقت...! 20ام شهریور, 1393

باید درک کرد و دوست داشت نه این که

دوست داشت و درک کرد

ابوعلی سینا

کتاب 515 گفتار نیک / مجتبی رمضانی

حکمت!

نوشته شده توسطصداقت...! 20ام شهریور, 1393

شخصی از مولانا عضد الدین سوال کرد:

چگونه است که در زمان خلفا مردم دعوی خدایی می کردند اکنون نمی کنند؟

گفت: مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که

نه از خدایشان یاد می آید و نه از پغمبر!

اندر لطایف روزگار/ علیرضا مرتضوی کرونی/  ص 48

الهی!

نوشته شده توسطصداقت...! 20ام شهریور, 1393

الهی!

اگر چه درویشم ولی داراتر از من کیست که

تو دارایی منی!

الهی نامه آیت الله حسن زاده آملی/ ص11

نگاه زیبا!

نوشته شده توسطصداقت...! 19ام شهریور, 1393

درست مقابلم نشسته بود. هر چه می خواستم اعتنایی به نگاهش نکنم نمی شد. گاهی  نگاهش به عمق وجودم نفوذ می کرد و محبتش را کاملا درک می کردم ؛ انکارش ناممکن بود. اینکه از دست من غذا می خورد عجیب است. یک سال بیشتر ندارد اما چند وقتی است راه رفتن هایش ما را بیچاره  محبتش کرده. کم کم به ما عادت کرده.   این روزها فاطمه گهگاهی تنها به خانه ما می آید و بد ون بهانه گیری  نبودن پدر و مادرش  ما را به فیض می رساند. لقمه بعدی را که به دستش دادم ناگهان صدای هولناکی شنیده شد فاطمه با نگاه ملتمسانه اش از ترس  به من و دهان باز و حرکت ناشی از ترسی که  بدنش داشت  گریه افتاد چند دقیقه ای از شدت گریه صورتش سیاه شده بود خیلی ترسیده بودم و دست به دامن مادرم شدم. مادرم با مهربانی و … او را آرام کرد طول کشید تا دوباره غذا خوردن را ادامه داد. بعد از شنیده شدن چند صدای  آرامتر صدای بوق بوق شنیده شد و مشخص شد صدا از ترقه های کاروان شادی است. با خودم گفتم. چقدر خوب بود بصیرتمان بیشتر بود و به فکر کودکان، زنان باردار، پیر مردها وپیرز ن ها، آنها که تنها هستند ، آنها که خوابند، آنها که بیمارند، آنها که عزادارند و… نیز بودیم نه فقط شادی کاذب خودمان. فردا پدرم هراسان به منزل آمده بود علتش را جویا شدم. بابا گفت : جوانی که دیشب به مغازه آوردند که لباسش را خارج و آتش بدنش را  که از سر تا پایش را فرا گرفته بود خاموش کنند در بیمارستان فوت کرده. ترقه کاروان شادی، جان جوان 24 ساله را گرفت . فردای آن روز کاروان به جای شادی در محفل عزا حضور یافتند و یادگار شب اول زندگی  مشترک عروس خانم مرگ عموی جوانش بود. نمی دانم کی  نگاهمان به شادی عوض شد و تا کی معنای شادیی که برای خود تعریف کرده ایم از ما قربانی جوان و شادی و دعای خیر و رضایت خدا  می گیرد و تا کی نمی خواهیم به معنای  خدایی آن که معصیت خدا نداشتن است بازگردیم. کدام دین مردم آزاری و جوان کشی را شادی می داند نمی دانم. فقط می دانم هر کجا به گفته خدا اعتماد نکردیم باختیم!

عکس زینتی است.

سزای قدر تو شاها به دست حافظ نیست!

نوشته شده توسطصداقت...! 19ام شهریور, 1393

نمیکنم گله ای لیک ابر رحمت دوست

بکشته زار جگر تشنگان نداد نمی

چرا به یک نی قندش نمی خرند آنکس

که کرد صد شکر افشانی از نی قلمی

حکایت!

نوشته شده توسطصداقت...! 19ام شهریور, 1393

مردی  به پسر بچه خود گفت:

پسرم  همراه من بیا تا از یکی از باغ های مردم اندکی میوه بچنینیم.

پسر همراهش رفت تا به باغی رسیدند. پدر به پسر گفت:

اینجا منتظر باش و اطراف را خوب نگاه کن اگر کسی آمد خبر بده مبادا کسی ما را ببیند.

چند دقیقه گذشت ناگهان پسر فریاد کشید: پدر یک نفر دارد ما را می بیند

پدر شتابان از درخت پایین جست و گفت: کجاست؟ چه کسی ما را دید؟

پسر جواب داد: او خدایی است که همه را می بیند و بر همه چیز آگاهست.

پدر شرمگین شد و برای همیشه از این کار دست کشید.

 

حکایت ها و لطیفه ها/ شهبانعلی لامعی/جلد دوم/ ص 40