« فقیر !من فقط بابامو می خوام! »

تا حالا به اینجای قضیه فکر کردی؟

نوشته شده توسطصداقت...! 2ام مهر, 1398

محوطه اول مسجد پر شده بود از آدم های جورواجور. از چند ماهه تا هفتاد هشتاد ساله بلکه صد ساله. سیاه و سفید. با لباس ها و فرهنگ و زبان و گویش متفاوت. از شهر و دیار و کشورهایی دور و نزدیک.  یکی سجده بود و یکی اشک می ریخت. یکی با سوز دل آقا را صدا می زد. یکی قرآن می خواند و یکی بچه شیر می داد. نمی فهمیدم در دل این حاضران چه می گذشت. سطح سواد و شغل و صنفشان هر چه بود، آهنگ زمزمه شان آرامش عجیبی داشت.

همین که درب محوطه دوم باز شد. چشمم به ستون های سنگی و رنگ بی نظیر فرش های مسجد مقدس جمکران که روشن شد، بند و بساطم را جمع و به محوطه دوم مهاجرت کردم. غیر از من و خانمی با دوتا بچه قد و نیم قد و چند نفر از خادم های مسجد هیچ کس نبود. پناه بردم به یکی از ستون ها و تکیه زدم. سردی سنگ حس خوبی داشت. زانوهایم را بغل گرفتم و مشغول تماشای بازی دوتا وروجک شدم: «چقدر بچه داری حوصله می خواهد. مراقبتشان کم نیست، آموزش و تربیت هم از جان مادر پدرشان می خواهند. معلوم نیست آینده این دوتا وروجک چه گلی به سر خودشان و خانواده و جامعه می زنند. عجب دنیای غریبی!»

در همین بحبوحه صدایی شنیدم. خادم مسجد با یک بغل کتاب، شکارم کرده بود. از من خواست موضوع مورد علاقه ام را بگویم تا کتاب معرفی کند و اگر حال عبادت ندارم حداقل 15 دقیقه مطالعه کنم.

مکثی کردم. از وقتی شروع به نوشتن کردم بر خلاف روش معمول، از ترس اینکه نوشتنم تقلیدی شود مطالعه خیلی کتاب ها را ترک کردم. خیلی وقت بود دلم لک زده بود برای مطالعه زندگینامه شهدا. 15 دقیقه که جای دوری نمی رفت، : «شهدا». خادم مسجد شروع کرد به جابجا کردن کتاب های توی دستش و معرفی. چشمم به قرمزی جلد یکی از کتاب ها خشک شد: «عقیق» : «چه جالب! زندگینامه شهید خرازی هم کتاب شده؟». با شهید خرازی آشنا بودم.خیلی طول کشید تا ضمن همشهری بودن، مزارش را کنار شهید احمد کاظمی زیارت کنم. کتاب را ورقی زدم: «ادب و شجاعت و فرمانده بودن، حساسیت به بیت المال، عدم اسراف، خنده رو بودن، فعالیت های سیاسی و فرهنگی، هوش و استعداد و نظم نظامی، نماز شب، عزاداری برای امام حسین علیه السلام، مانوس بودن با قرآن و سفارش به پیروی از ولایت فقیه و خدایی بودنش حرف های تازه ای نبود. به نظرم عجیب هم نبود. از شهید خرازی غیر از اینها توقعی نمی رفت».

15 دقیقه گذشته بود و هنوز مطلبی از کتاب قانعم نکرده بود. تا اینکه رسیدم به شهید شدن با خوردن ترکش به قلب و  کسر کردن سال تولد از سال شهادت، بدنم از سنگی که به آن تکیه داده بودم سردتر شد. صدای قلبم را می شنیدم. «29 سال؟ توی ذهنم در  گلزار شهدای اصفهان قدم زدم. 20. 21. 26. 27. 14. 19 …. رنج سنی اغلب شهدای دفاع مقدس از 15 تا 30 نیست؟ شهید هادی موقع شهادت 25 ساله بود؟ شهدای شهرمان را مرور کردم. از همه 120 شهید شهر یکی دو نفرشان بالای 30 سالند. چطور می شود با سن کم روحی به این بزرگی داشت؟ بچه هم بچه های قدیم!».  خوش بحال مادر پدرهایی که بچه های جوان و نوجوانشان سربار خانواده و کشور نشدند هیچ، بار دفاع از اسلام را به دوش کشیدند و حماسه و عشق آفریدند. بچه هایی که از مادر پدرهای بی سواد و کم سواد، یاد گرفته بودند چطور راه صد ساله را یک شبه بروند.راه تاریخ را با خونشان روشن کردند و نشان دادند دنیا ارزش  بی خدا رفتن ندارد. شهیدانه زندگی کردند و شهید رفتند. خدایا جوانان ما را چه شد؟!»

 

نوشته شده توسط: صداقت/ 2 مهر 1398


فرم در حال بارگذاری ...