واژه هایم بوی باران می دهد!

زنـــدگي زيباست چشمي باز كن

گردشي در كوچه باغ راز كن

هر كه عشقش در تماشا نقش بست

عينك بد بيني خود را شكست

من ميان جسم ها جان ديده ام

درد را افكنده درمان ديده ام

ديده ام بر شاخه ها احساس ها

مي تپد دل در شميم ياس ها

زنـــدگي موسيقي گنجشك هاست

زنــــدگي باغ تماشاي خداست

گر تو را نور يقين پيدا شود

مي تواند زشت هم زيبا شود

آن روزها.... این روزها!!!

12ام مرداد, 1395

به نظرم خیلی آشنا بود اما بیشتر شبیه بود، تا خودش. نزدیکتر که آمد ایستاد و احوالپرسی کرد . خودش بود. از آشنایان قدیمی. چقدر عوض شده بود. 8-9 سالی از من کوچکتر اما کودکش در آغوشش شیطنت می کرد. هنوز هم با دیدنش زیباترین خاطره کودکی اش برایم زنده می شود.

تازه به سن تکلیف رسیده بود. گوشه اتاقی که مهمان بودیم ایستاده بود و فقط نماز می خواند. از او سوال کردم، این همه نماز برای چیست؟ چه نمازی می خواند؟ با همان زبان کودکانه گفت: «این هفته امتحان دارد و مسافرت و … نمازهای هفته را می خوانم که خیالم راحت باشد.».آن روز جمع فقط او را به سخره گرفت و خندید و من هنوز از سوالم پشیمانم.

وقتی دانشگاه قبول شده بود، آن هم در یک رشته عالی و در یک دانشگاه قابل، برای دیدن یکی از دوستانم رفته بودم، هنوز هم مثل قبل به نمازش مقید بود آن هم در اتاقی که به بهانه لاک ناخن نماز ترک می شد. با همین تفکر سال های اول دانشگاه درس را مانع ندانست و ازدواج کرد و در سن بیست سالگی مادر شد.

ارزش انتقال این باور و تفکر ارزشمند به کودکی در آن سن را می شود امروز درک کرد، امروزی که دختران سرزمین من با شناسنامه های هفت نسل شیعه، در نوجوانی و جوانی، نماز را سنگین می شمارند و به بهانه های مختلف ترک می کنند. امروزی که ازدواج کم عقلی است و بچه درد سر. امروزی که غربی ها الگو شده اند و مادربزرگ ها و مادران نورانی عقب افتاده. امروزی که شبکه های اجتماعی ارزش های والای دختران ما را به حراج می برد و از پسران ما تفکر تکیه گاه بودن و غیرت را می دزدد.

شاید این افراد انگشت شمار باشند اما برای ایران اسلامی، تعداد انگشت شمار چنین تفکری، قابل پذیرش نیست. خاکی که بر آن قدم می گذاریم آغشته به خون جوانانی است که هنوز اقواشان بین ما زندگی می کنند. مادران سرزمین ما، این تفکرات را با چه جایگزین کردند!!!

 

نوشته شده توسط: صداقت 11 مرداد 1395

رازهای مگو!!!

27ام تیر, 1395

نیم وجبی، سوزن و نخ به دست کنار مادر نشسته بود و سعی در کوک زدن ملحفه بالش. نگاهی از عمق وجود به او انداختم و گفتم: عمه جان فاطمه با سوزن چه کار داری، خطرناک است. بچه دو سال و نیمه مثل پیر مرد هفتاد ساله جواب داد: «مامان جون گفته بالش بابا جون بدوزم چیزیم نمیشه» ادامه دادم: مگه بلدی ؟ گفت بله و توضیحی داد که استاد خیاط نمی توانست مهارتش را انکار کند. خواستم مانعش شوم مادرم گفتند: نخ و سوزن را وصل کرده ام به پارچه کمی بازی می کند می بیند نمی شود خسته می شود خودش با رضایت و شادی می رود. و همین اتفاق افتاد.

بابا از سر کار برگشته بود، به همرا ه فاطمه، سه نفری رفتیم آشپزخانه. فاطمه جو عاطفی عجیبی راه انداخته بود و برای پدرم پارک رفتن با عمو را توضیح می داد. بابا خوردنی هایی که برایش خریده بود را به او داد و بغلش کرد و یک لیوان چای هم برای من ریخت. کلام فاطمه پر بود از محبت های بابا، بابا جون، عمو، و …. خواستم چای را بخورم که حس عجیبی به من دست داد. چه ظرافتی! آفرین بر هنر مردانی که با تامین عاطفی همسران و دختران و محارم خود در خانواده، مانع از باز شدن دریچه محبت دل این موجود لطیف و جامعه ساز، بر غیر شدند آن هم به قیمت حراج عنصر حجاب!


 نوشته شده توسط: صداقت/ 28 تیر 1395

مهمان خدا/ نعمت نهم

12ام تیر, 1395

در کوتاهترین عبارت «قرار گرفتن در برابر کار انجام شده». هنوز از دریافت پیامک و درخواست، چند دقیقه ای نگذشته بود و از زمان و مکان و گروه سنی و روز و … چون و چرا می کردم که چشم باز کردم، دیدم در جمع نورانی قرآن آموزانی، به عنوان مربی نشسته ام. فقط حضور بیش از سه ساعت در روز  زمان می برد.  آشنا نبودن با قرآن  آموزان و میزان اندوخته ها و شیوه کار مربی و … فقط مرا وادار می کرد دعا کنم کاش مشکل دوستانم، خیلی زود برطرف شود و به کلاس خود باز گردند. اما روزها می گذشت و از استجابت دعا نا امیدتر می شدم.

روز اول چه روزی بود.  جمعی از قرآن آموزان محله خودمان!!!  از مقطع  سنی ابتدایی تا بالای هفتاد سال! سطح تحصیلات  از بی سواد تا کارشناسی ارشد، مشغول به مشاغل مختلف، از خانه دار تا پرستار و معلم باز نشسته، از سادات و غیر سادات، از طبقه مرفه و از نیازمندان نان شب!، به شدت ناهمگون. دایره وار نشسته بودند. پس از ورود عده ای تعجب  کردند، خیلی ها  با شناختی که از من داشتند، توقع حضورم را نداشتند. یکی دو نفر از هم سن و سا لانم که حضور داشتند، بزرگواری کردند و مرا به عنوان یکی از قرآن آموزان در جمع خود پذیرفتند. چند دقیقه ای گذشت.  . یکی از بانوان محترمه سادات که هم سن و سال مادرم و شاید بزرگتر بودند،  برایم  رحل و قرآن آوردند و مرا به جمع به عنوان جایگزین مربی معرفی کردند. 

جمع سکوت کرد. همه منتظر بودند. من بودم ومیکروفنی که صدایش قطع و وصل میشد و بدون پایه و باید با دست نگه می داشتم و بر هم زننده تمرکز من بیچاره تک تمرکزی و جمع قابل توجهی که مرتب بر تعداد آنها افزوده می شد.  یا مادر سادات من با این جمع نا همگون و  نگاه های متعجب، کنجکاو، منتظر و پرسشگر چه کنم؟!!! جای تعجب اینجا بود که آرامش عجیبی داشتم و گویا صد سال است همه را می شناسم هیچ نوع استرس از این بعد نداشتم. از  دو حس متضاد ف درونم عجیب پریشان بود.

با نام و یاد خدا و صلوات بر محمد و آل او شروع کردم. نیم ساعت تفسیر و بعد قرائت قرآن. طبق روش کلاس،  صفحه اول مربی . بعد به ترتیب هر نفر یک صفحه و بنده هم سراپا گوش و غلط یاب.

نگاهم را که از قرآن برداشتم چیزی حدود دو ساعت گذشته بود. احساس خستگی نداشتم هیچ، آرامشی عجیب بر من حاکم بود. جمع را با نگاهم مرور کردم. نه خستگی دیده می شد نه کدورتی. نه غروری دیده می شد نه  تعجبی. از آن ناهمگونی ابتدایی هیچ به چشم نمی آمد. و چه نعمتی بود این نعمت  فراموش شده.  نعمت اشتراک همه ما، در تلاش برای آموزش کتاب خدا. کلامی سراسر نور، که همه تفاوت های ما را پاک کرده بود و بی اثر.  ضمن ناهمگونی شدید،  چند ساعت  بی وقفه، با آرامشی عجیب کنار هم ، فقط درس عشق می آموختیم.

خدایا تو را شکر به واسطه نعمت بی نظیرت قرآن و همه آنهایی که ما را با کلام تو آشنا کردند، انسان هایی که کلامت  را به ما آموختند ،  در آموختن از مربیان، بر همه قیدها چیره شدند،  در حضور دائمی اش در زندگانی ما- چه با ایجاد حکومت اسلامی و انقلاب، چه با هدیه امنیت، چه با تشکیل جلسات، چه با پرداخت هزینه ها و … - جهاد کردند. خدایا تو را شکربه واسطه همه نعمت هایی که قرآنت را ، به عنوان عضو دائمی زندگی،  به ما هدیه داد!

قران هدیه خدا 

نوشته شده توسط: صداقت / 11 تیر 1395

کوثربلاگ

مهمان خدا/ نعمت هشتم

6ام تیر, 1395

خیلی وقت بود از جمعی این چنینی فیض نبرده بودم. اینکه به عبارتی گوینده مرد بود یا زن، پیر بود یا جوان، اجتماع در مسجد بود یا هر مکان مذهبی و عمومی دیگر ، مراسم پخش  میشد یا حضوری بود مهم نیست، مهم این بود که گوینده تحصیل کرده و خیر خواه جامعه اسلامی، شناخته می شد و آنان که می شنیدند تعداد قابل توجهی بودند و از صنف و قشر مختلف. سخن از ازدواج بود و تاخیرها و علل آن.

هر چه توانست به هم بافت و یک طرفه قاضی رفت. از کوتاهی هر قشر مسئولی، فاکتور گرفت و نوک پیکان را به سمت دختران جوان - البته با تعبیری دیگر-  گرفت. ااز بی ایمانی آنها گفت، از دنیا طلبی، از سخت گیری، از اینکه فریب حجابشان را نخورید و فرق است بین ایمان و ادعا، غرب زدگی و راحت طلبی و اغنا شدن از روش های نا صحیح و خلاصه از هرچه برازنده  افکار  مسموم خودش بود.  واقعا  این بی تدبیری و سطحی نگری جای  دق کردن داشت.  حداقل ده دختر مومنه محجبه بالای سی سال این صحبت ها را می شنیدند و حضار متاهل کوچک و بزرگ، شیر شده بودند برای سرزنش و چشم و ابرو نازک کردن.

خدای من  همه دختران مجرد شایسته این کلام و سرزنش ها هستند؟!! شاید کسی نخواست ازدواج کند یعنی حق حیات سالم وانسانی ندارد؟!!!  یعنی چون ازدواج اهمیت دارد حق داریم از هر روشی آن را  ترویج و همه مجردان را تحقیر کنیم؟!!! این ها خودشان به نوعی سر دسته مسئولین  این امر محسوب می شوند با این افکار جوانان جامعه ما کجا پناه ببرند؟ آن زمان که موقع ازدواج آنها بود کجا بودند؟ جوانان مذهبی جامعه ما عاقل و بالغ اند، کسی پرسید چرا؟ ازدواج به هر شکل و معیاری صحیح است؟ تکلیف این نسل اشتباه چه می شود؟!!!

خلاصه ا ز حرمت شکنی  خواص به شیوه  عامه - کم  هم نیست-  عجیب درگیر بودم. اگر این حرف ها از آدم هایی که حرف آنها کمتر پذیرفته می شد شنیده می شد تحملش کار ساده ای بود. اما…. با اینکه به هیچ عنوان اهل جدل و بحث و … نیستم آرزو داشتم یک جمله مستقیم با بنده صحبت کند. آرزویم به حقیقت نپیوست.

شب به نیت نماز جماعت و آرامش، راهی مسجد شدم. با دیدنش کمی خجالت کشیدم. خیلی وقت بود حاجیه خانم را ندیده بودم. مادر شهید و پپرزنی نورانی. چند بار  واسطه امر خیر  بوده و روی حرفش حرف زده بودم. خواستم مرا نبیند نشد. به اسم صدایم زد. بعد از سلام و احوالپرسی. بدون مقدمه، با همان لحن همیشگی جمله ای گفت غیر قابل پیش بینی«مادر جان حالا دیگر محض رضای خدا من که سواد ندارم هر طور خودت درست می دانی و هر کس دلت با او موافق است قبول کن. پس کی دیگر! وقتی پیر شدی؟!!!همه  سرو ته یک کرباسند و … » خندیدم و گفتم چشم.

از اتفاقات امروز نعمتی دیدم فراموش شده. نعمت وجود انسا ن هایی  که کلامشان بوی خدا دارد و از بد باوری و عیب جویی و کینه  نسبت به برادر و خواهر دینی خود، تهی هستند. همان هایی که  باورهای زیبا و خدا پسندانه ، بر کلامشان حاکم  است و  به دیگرن امید و قدرت استقامت بر باورهای صحیح  و حفظ دینداری خود می دهند در هر امری. و رفتارشان، مانع از زانو زدن  افراد جامعه، در برابر مشکلات - برای فرار از سرزنش جاهلان .- و بد بینی به دین  می شود. خدایا تو را شکر به واسطه همه انسان هایی که به دینداری هم کمک می کنند.!!

 

 

نوشته شده توسط: صداقت/ 3 تیر 1395

 

مهمان خدا/ نعمت هفتم

3ام تیر, 1395

اختلاف سنی من و مادر چیزی حدود 25 سال اما تفاهم ما عجیب است.  انکار بی اثر بودن تفاوت سنی در ایجاد اختلاف، ضمن یکسانی باورها -با توجه به روابط ما - کار سختی نیست. مادر علاقه عجیبی به با هم بودن ها و مهمانی ها و جمع بودن همه اعضای خانواده دارند. مخصوصا برای سفره غذا تا جایی که هر نوع  اختلاف سلیقه ای بین اعضای خانواده، رخ داد همه سر یک سفره غذا می خوریم و همین دل های ما را از دور شدن ها نجات می دهد. مادر حقیقتا نگهبان همدلی خانواده است.

امشب همه دعوت بودند به آش رشته مادر که در بی نظیری طعم و مزه ضرب ا لمثل اهل فامیل است و درخواست از طرف خود مهمانان.  همه زحمات به دوش مادر و تنها دستیار صوری، بنده. فقط کنارش هستم و نگاه می کنم و انجام برخی کارهای جزیی. به قول مادرم فقط نقش قوت قلب و مشاور و از بازو خبری نیست. همه کارها انجام شده بود و مرتب.

مهمان ها یکی یکی وارد می شدند و به جمع ما می پیوستند. بچه ها با شور عجیبی بازی می کردند و همه چیز را به هم می ریختند. مادر اجازه نمی دهد با بچه ها بد خلقی کنیم و همیشه گوشزد که بچه به هر حال باید به کاری مشغول باشد و نباید ازآنها توقع داشته باشیم مثل ما آرام گوشه ای بنشیند. چند تا وسیله جا به جا می شود که کار نیم ساعت است و در عوض بچه ها دلشادند.

صدا از همه نوع شنیده می شد ریختن، شکستن، گریه، بازی، خنده، حرص خوردن مادر پدرها و … اما از همه بدتر بهانه گیری کودکی در جمع. همه را به تنگ آورده بود. به هیچ صراطی هم مستقیم نبود و هیچ وعده ای کار ساز نبود. مشغول پذیرایی بودیم که واقعا تحمل مهمان کوچولو دیگر سخت بود. برگشتم آشپزخانه و برای آرام شدن به مادرم گفتم: ما هم بچه بودیم این قدر اذیت می کردیم و بهانه می گرفتیم؟ مادرم لبخند معنی داری زد و گفتند: نه شما خود به خود بزرگ شده اید!

 آمدند  به اتاق مهمانی و به هر ترفندی بود کودک را با خود همراه کردند و او را به آشپزخانه برد ند و قصه و بازی و آرام شد. ما همه از خوردن آش مادر لذت می بردیم و مادر همچنان مشغول آرام کردن مهمان برای آرامش ما.

امشب از این مهمانی نعمتی دیدم فراموش شده، نعمت گذشت از انسان های بزرگواری که با ما زندگی می کنند. همان هایی که برای بزرگ شدن ما، درس خواندن ما، مهارت آموزی ما، با حجاب شدن ما، خوش اخلاق شدن ما، شیعه شدن ما، پیرو ولایت شدن ما، امنیت ما و … از چه سختی ها  و ناسازگاری ها یی که نگذشتند هیچ،  از جوانی خود، آرامش خود، خون خود، علایق و دوست داشتن های خود گذشتند. خدایا تو را شکر به واسطه زندگی با انسان هایی که گذشت سیره آنهاست.  خدایا به عفوت از خطاهای ما در گذر و خیر دنیا و آخرت را نصیب ایشان کن. همه آنهایی که در هر قسمتی از زندگی ما، در هر عرصه تاریخ با گذشت خود موثرند.

ماه رمضان امسال و …

نوشته شده توسط: صداقت 1 تیر 1395

مهمان خدا/ نعمت ششم

31ام خرداد, 1395

شایدصمیمی ترین دوست و  تنها دوست صمیمی ما  از کودکی مادرمان هستند. از آنجایی که همیشه قانون، منع حرف از دیگران  به ویژه از نوع آشنا است، حرف از خود می زنیم و افکار و فعالیت های خود. تا جایی که به بهانه ارتباط، از بس از سامانه و وبلاگ ها و … حرف می زنم و برخی افرادی که بیشتر با آنها در تعامل هستم، مادرم همه را لفظا می شناسند و خیلی راحت می گویم چه گفتیم و چه شد. گاهی مطالب را برای مادرم می خوانم. حتی یکی دو بار اتفاق افتاده که  وقتی کلاس آنلاین داریم، با اینکه مادر سر رشته چندانی از کامپیوتر و وبلاگ و برخی درس های تخصصی  ندارند   همراه من محتوا را گوش می دهند- غالبا بدون هد فون گوش می دهم- و چقدر این همراهی برای ما جذاب و پر امید است. و همیشه از صمیم قلب، خداوند را شاکرم بر این نعمت.

فرصتی شد دوباره کنار مادرم نشستم و صحبت می کردیم. ضمن نیاز به برقرای ارتباط عاطفی با مادر، حرفی برای زدن نداشتم.  به ناچار- با اینکه اعتقادی به خواب امثال خود ندارم-  از خوابم گفتم و مادرم «با ان شاء الله خیر »است آغاز به کلام و با «غم هایت می ریزد » کلام را تمام کرد. خواستم ارتباط همچنان برقرار بماند بدون هیچ نیت دیگری گفتم «چقدر هم می ریزد، هر روز بیشتر از دیروز!»، هنوز این کلام از دهانم خارج نشده بود مادرم برخورد کردند و ادامه دادند: «ناشکری می کنی دخترم؟!!! چرا؟!! مشکلی داری؟ سلامتی ات بس نیست. ببین فلان مردم چنانند و …».

من امروز از صحبت های خداشناسی مادر، نعمتی دیدم فراموش شده. نعمت مادری که مرا به شکر گزاری ، آن هم از نوع آگاهانه و همراه استدلال ، رهنمون است. چیزی که امروز در جامعه ما بالعکس است. خدایا تو را شکر به واسطه همه نعمت هایی که زبانم را به شکر تو باز می کند اعم از افرادی که با آنها در ارتباطم و شکر گزاری را به من می آموزند، نباتات، جمادات، شب، روز، داشته هایم، نداشته هایم و هر آنچه به من می آموزد تو مهربانترین مهربانانی و همیشه و در همه حال، شایسته  سپاسگزاری!

نوشته شده توسط: صداقت30 خرداد 1395

 


 
گالری تصاویر