این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود!

نوشته شده توسطصداقت...!

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود

باید بگویم اسم دلم، دل نمی‌شود

دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند

دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای

از آسمان فاصله نازل نمی‌شود

او دلش می گیرد!

نوشته شده توسطصداقت...! 9ام دی, 1396

مدتی بود انتظار می کشیدم خانواده فرصت کنند و برویم برای خرید کفش. سرماخوردگی امان پدر را برده بود و ماموریت دادند به برادرم که در اولین فرصت این کار را از طرف ایشان انجام دهند.

رسیدیم به مغازه.  بسته بود. برادرم از شماره تماس روی درب سوال کرد و آقای مغازه دار توضیح داد که حداکثر یک ربع دیگر فروشنده، مغازه را باز می کند. چرخی زدیم اطراف و مشغول خریدن یک لیوان چای از یکی از مغازه های آن حوالی بودیم که صدای بالا رفتن کرکره دربی به گوش رسید. نگاه کردم. دخترک با جثه ای ضعیف و لباس و ژستی نا مناسب سعی در بالا بردن کرکره درب داشت که مغازه دار همسایه به کمکش آمد. وقتی کرکره بالا رفت دخترک تشکر گرم و صمیمانه ای کرد و کلید انداخت و درب باز شد. تا به یاد داشتم فروشنده کفش فروشی، خانم نبود. خانمی تنها. مراجعه کننده زن و مرد و از هر صنف. حقوق فروشندگی، کار مردانه، چقدر سخت به نظر می رسید. برادرم حکم کرد که چون مغازه دار خانم است و تنها، بهتر است خودم بروم داخل و موقع حساب و یا تردید در انتخاب ، ایشان را خبر کنم.

وقتی وارد مغازه شدم. خانم فروشنده سلام گرمی کرد و با مکثی نامم را صدا زد و با خوشحالی خاصی گفت: صداقت تویی؟!! توجه کردم. باور کردنی نبود، «آرزو» بود. چقدر عوض شده بود، نشناختمش. شروع کرد به سوال کردن: « چه می کنی؛ دَرست تمام شد و … ». پاسخ های دست و پا شکسته ای دادم. با ادعای عقل کلی در عکس العمل به پاسخ هایم، آگاهم می کرد که شاغل شدن رنگ و معنا به زندگی اش داده و حالا می تواند با حقوق ناچیزش هدیه هایی که دوست دارد برای مادرش بخرد؛ همه لباس هایی که دوستشان دارد بدون اینکه همسرش روی ویبره باشد خودش می خرد؛ مادر شوهرش در حضور دیگران سرزنش نمی کند که لیسانس بیکاری دارد ؛ مقایسه نمی شود با دخترهای فامیل؛ کسی به بهانه بیکار بودنش، کارهایش را به او تحمیل نمی کند؛  نصف روز بچه اش را دیگران مواظبت می کنند و خودش راحت است و حس کلفتی ندارد،  اجتماعی شده و خیلی از مغازه دارها می شناسنش و دیگر موجود ضعیفی نیست. نهایت همه حرف هایش را  خلاصه کرد که« کِلاس این روزها به شاغل بودن است، تو هم درس خواندن را رها کن و  بگرد دنبال کار. شاغل باشی همسر خوب زودتر پیدا می شود. کمی بروز باش». خیلی زود متوجه شدم از شناخت، برای منفعت کاری خودش سوء استفاده می کند و گران فروشی ؛ خداحافظی کردم و آمدم بیرون. برادرم مثل کوه منتظرم ایستاده بود: «کفش هایش خوب نبود؟». با نگاهی که تشکر و محبت را از چشمانم بخواند، جواب دادم: «فکرش خوب نبود. کِلاس گذاشته با حراج ارزش هایش که بی مهری مردهایی که حمایتش نکردند و اشتباه رفتار دیگران را جبران کند. دلش از خیلی ها گرفته بود، خود زنی می کرد».

 

نوشته شده توسط: صداقت/ 9 دی 1396

كرسي هاي عشق!

نوشته شده توسطصداقت...! 27ام آذر, 1396

با اينكه غالبا طالب سكوتم و فقط در تنهايي تمركز كار علمي دارم، همه مي دانند از درب بسته بيزارم. درب اتاقم يادش نيست كي بسته شده است. كليدهايش فسيل شده اند. وقتي درب بسته مي شود حس غريبي دارم. حسي شبيه جدايي و تنهايي  و شايد هم بي كسي. بدترين حس ممكني كه به ذهنم خطور مي كند. اين روزها حسي كه از باز بودن درب درك مي كنم از حس بسته بودن آن نامبارك تر است. سرگيجه چند هفته است امان مادر را بريده و  ميخكوبش كرده روي تخت. شنيدن ناله هايش و ديدن حجم بالايي از داروهاي بي اثر و پرونده هاي بستري، نه مجالي براي بسته بودن درب گذاشته نه براي باز بودن.

براي تغيير روحيه سري زدم به وبلاگ هاي سامانه. بازار مكتوبات و تصاوير و تزئينات خوراكي هاي شب يلدا داغ است. هر كسي به روش خودش يلدا شناسي مي كند. يكي تاريخچه اش را هفت هزار ساله مي داند و تفاخر مي كند كه ايرانيان از هزاران سال پيش دانش گاه شماري داشته اند. يكي ريشه شناسي مي كند و سرياني بودن و معناي ميلادش را رسوا مي كند و يكي سالروز زايش مهر مي خواندش.  يكي با طرح آداب و رسوم اين بزرگترين شب سال، به جاي جاي ايران زمين سفر مي كند و يكي هنرمندي شاعران را رديف مي كند. يكي پيامك ها را دسته بندي كرده براي تبريك گفتن ها، يكي يلداي مهدوي تعريف مي كند. يكي سعي دارد  تاييد اين آيين قبل از ظهور اسلام را، به دليل رسومات پسنديده -صله ارحام و مهماني و هديه دادن هايش-  از اسلام بگيرد، يكي نگران تغذيه نا سالم اين شب است. يكي توجهات را جلب مي كند به شب و جايگاه آن در آيات و روايات و زندگي بزرگان و ارتباط مي دهد به بلندترين شب سال . يكي نظر موبدان زرتشتي را به رخ مي كشد. يكي فلسفه اش را با پايان يافتن شب اهريمني و غلبه بر تاريكي به زرتشتيان نسبت مي دهد. يكي سعي دارد نظر علما را با تصاوير و گزيده هاي كتابي معتبر ارائه دهد و به تبليغش جامه عمل بپوشاند. هر كسي به زبان و دانش خود و از پنجره ديدگاه خودش يلدا را تعريف كرده است. با سليقه ها،  دست به دامان ژل و چاقو و ظروف مختلف شده اند كه سفره يلدا را زيبا كنند. تنوع بود ولي چيزي از نگراني هايم كم نكرد.

لپ تاپ را رها كردم و از درب باز، روي لبه تخت مادر نشستم و يلدا را بهانه ارتباط كردم: «مامان بچه بودي يلدايتان چه شكلي بود؟ با صداي گرفته و ناشادش گفت: مثل الان. مردم براي يلدا كجا مي رفتند: خانه پدر بزرگ ها. چه مي خورديد؟ هندوانه هم بود؟ هر كس هر چه داشت. ولي هندوانه نبود. تخمه خربزه و هندوانه هاي تابستان و توت خشك و… مزه يلدايتان به چه بود؟ غذاي محلي خاصي؟ قصه خاصي؟ جشن؟  زنده نگهداشتن چيزي؟ كرسي؟چشمانش را دوخت به چشمانم. دستش را گذاشت روي دستم و با لبخندي كه مي فهماند، چرا اين قدر سوال مي كنم، گفت: به با هم بودنش». درونم پر شد از حسي بي نظير. جاي من در كتاب ها و نوشته هايتان كه نيست، روي قلب هايتان بنويسيد صداقت مي گفت يلدا يعني ما نه به سردي هاي پاييزي عادت مي كنيم و نه سرماهاي زمستاني حريف گرمي دل هاي ماست. براي يلدا كرسي هاي عشق بچينيد. يلدايتان از جنس آرامشِ شب هاي قرآني.

شب يلدا

نوشته شده توسط: صداقت/ 27 آذر 1396

هرآنچه دیده ام یاد تو کردم...!

نوشته شده توسطصداقت...! 4ام آذر, 1396

اگر سوال کنی چرا برایم نمی نویسی انکار نمی کنم که نوشتن بعد از چندین سال، کار سختی نیست. ولی عزیزِجان بگو از چه بنویسم

اینجا یک اتاق شخصی 24 متری است، گرم و آرام و با تمام وسایلی که دوستشان دارم، چطور برایت بنویسم وقتی سرپناهت چادری است کوچک و سرد و شاید خرابه ای نمناک و زمستانی. من تا حالا توی چادر استراحت نکرده ام اصلا نمی دانم توی چادر ماندن در سرمای زیر صفر، چه حسی دارد. از چه بنویسم؟

اینجا برای بیرون رفتن، وقتی کمد لباسم را باز می کنم، سردرگمم که کدام لباس برای هوای امروز مناسب تر است، از خودم سوال می کنم، لباس گرم نداشتن در چادر و سرمای کرمانشاه یعنی چه؟

اینجا  وقتی  برای عزیزی نگران می شوم، اغلب بدون حرکت از جایی که نشسته ام، دلشوره هایم تمام می شود. شماره هایم را مرور می کنم و شاید تلگرامشان را، شاید هم تا میز تلفن قدم زدم. شاید پیدا کردنش در آن سوی دنیا، به اندازه ای که یک مشت خاک کنار بزنی نباشد. چه بنویسم از دلشوره ای که برایش باید خاک تمام خانه و مجتمعی را کنار زد.

اینجا وقتی دلم از گریه های برادر زاده ام،  می گیرد، تعویض پوشک و شستن پاهای نازنینش با آب گرم و شیر خوردن و سیر شدنش در آغوش گرم مادرش به اندازه ای است که بروم آشپزخانه و یک سینی چای بیاورم. چه می فهمم از مادر بودن و ایستادن توی صف شیر خشک  و از خودم سوال می کنم پوشکش را در چادر عوض می کنی سرما نمی خورد؟ پوشک دارید یا نه؟ اصلا کودکت را پیدا کردی ؟ زنده بود؟

اینجا وقتی دلتنگ می شوم. مادرم  سنگ صبور است و خانواده دیواری که در مشکلات به او تکیه می کنم. وقتی نمی دانم تو مادری که داغ بچه ات بر دلت نشسته یا فرزندی که غم بی مادری پشتت را شکسته یا نمی دانم باز ماندگان خانواده ات چند نفرند، از چه بنویسم؟

بگذار دیگر از اینجا نگویم. اینجا گفتنی ندارد. اما نزدیک بیا، باید کنار گوشت حرفی بزنم، عزیزِ جان، کاش می شد بیایم کرمانشاه آنوقت آنقدر برایت می نوشتم که بدانی زلزله زمین زیر پای تو را لرزاند ولی آسمان دل ما را خراب کرد. دلی که در همه چیز یاد تو کرد و تا برایت ننوشت، از شوک گریه نکرد!

نوشته شده توسط: صداقت/  4 /9/ 1396

کدام غم؟!!

نوشته شده توسطصداقت...! 26ام آبان, 1396

بعضی روزهای تعطیل با بقیه تعطیلات متفاوتند. اهل شهر، هر کجا که باشند، لازم باشد، پر در می آورند و خودشان را به شهر و مراسم ویژه آن می رسانند. اربعین از این نوع تعطیلات است.

طبق معمول همیشه، امسال هم خانه ما  از میزبانی مهمانان جا مانده از کربلا، بی نصیب نبود. مهمانان ناهار خورده و آماده می شدند برای رفتن به نینوای شهر که در واقع نوعی نمایش و روایتگری واقعه عاشورا و اربعین است. بچه ها  سرگرم بازی بودند، شدت محبت و علاقه بین آنها، در چشم ها که نه، در بازی هایشان موج می زد. گاهی برای مزاح   نبردن یکی از آن ها به مراسم را، جار می زدم، همه در حد بغض کردن، ناراحت می شدند و برای دفاع، همدلی هایشان دیدنی بود. نزدیک بود زنده به گور شوم.

نوبت حسین بود. تا شوخی کردم و صدای «نه» گفتن حسین بلند شد، فاطمه جبهه گرفت. تفاوت علاقه ها از همان کودکی روشن و رسواست. محبت بین فاطمه خانم 4 ساله و حسین آقای 2 ساله، به خواهر و برادری نزدیکتر است تا  عمو زادگی. فاطمه مثل مادر، حسین را دلداری داد و در دفاع، با عمه بد اخلاقی کرد. کار داشت به جاهای باریک می کشید که ادامه ندادم.

برای انجام کاری رفتم آشپزخانه که ناگهان صدای گریه حسین و فاطمه بلند شد. چند دقیقه ای طول کشید تا برگردم و ببینم قضیه چیست. هر دو با صدای بلند و از عمق وجود گریه می کردند. تا حدی جدی بود که نمی توانستند جواب سوالات را بدهند. شبیه مار گزیده ها سیاه شده بودند و کسی نمی توانست کاری انجام دهد. از بزرگترها سوال کردم، توضیح دادند که حسین کتاب داستانِ فاطمه را می خواهد و فاطمه راضی نمی شود. مادرها به میدان آمدند. مادر حسین عهد بست مثل آن را برایش می خرد و مادر فاطمه اصرار که کتابش را بدهد به مادر تا برایش نگه دارد و حسین نبیند که بخواهد و گریه کند.

چه حرف های غریبی! مادرهای بی سواد و کم سواد نسل ما در این شرایط می گفتند، هر چه داریم با هم استفاده کنیم و کوچکترها در اولویتند. ما هیچ وقت اسباب بازی مثل هم نداشتیم. خیلی وقت ها برخی بچه های فامیل اصلا اسباب بازی نداشتند. فرهنگ بازی این بود که هر چه داریم مال همه است. ما از کودکی ، از چیزهایی که دوست داشتیم برای کسانی که دوستشان داشتیم می گذشتیم.  نگاهم به لباس مشکی بچه ها خیره بود و از دقت درکلام مادرهای تحصیل کرده، غم همه وجودم را گرفته بود. یعنی جناب حبیب بن مظاهر، زهیر، بریر و جون و… ایثار و گذشت را در کربلا و همان ظهر عاشورا فرا گرفته بودند یا از کودکی حسینی تربیت شده بودند؟

 

نوشته شده توسط: صداقت/ 25 آبان 1396

فقط به خاطر یک مرد

نوشته شده توسطصداقت...! 11ام آبان, 1396

only for one man

امام حسین ع

گل نرگس، آمد!

نوشته شده توسطصداقت...! 10ام آبان, 1396

باور کردنی نبود. از شدت شادی مثل بچه های دو ساله، دویدم داخل اتاق و خبر رسانی کردم.  انگار همین دیروز بود که با اصرار، برادرم را مجبور کردم،  کل خیابانی یک طرفه از نصف جهان را پیاده برگردیم ببینیم، درست دیده ام یا نه. بالاخره  مغازه ای که از پنجره ماشین دیده بودم را، پیدا کردیم. نوشته پشت شیشه مغازه را نشان دادم و با افتخار گفتم: «دیدید توهم نبود؛ «پیاز نرگس موجود است»». با نگاه معنی دار گل فروش جوان، ساعت هفت و نیم صبح دو تا پیاز نرگس خریدیم . تا شب که برگشتم شهرستان مرتب داخل کیفم را نگاه می کردم که پیازها ضربه ندیده باشد.

  فردای آن روز با چه اشتیاقی راهی حیاط  شدم و همانطور که گل فروش تاکید کرده بود پیاز ها را داخل باغچه کاشتم. هر روز چند بار سر می زدم و دریغ از یک جوانه.کم کم نا امید می شدم که نمایان شدن برگ های تخت و ضخیمش دلم را برد. گل فروش گفته بود، برای دیدن گل ها و حس عطر بی نظیرش باید تا زمستان صبر کنم. انتظار سخت نبود، نرگسم زنده بود.

مراقبت می کردم و انگشت شماری برای رسیدن زمستان. نرگسم از خودم مشتاقتر، هنوز زمستان نرسیده به گل نشست. وقتی رسیدم کنار باغچه و چشمم به جمال گل زیبایش روشن شد، از همه خواستم برای دیدن نرگسم به حیاط بیایند. بی نظیر بود. با اینکه بارها در گل فروشی ها و رسانه،گل نرگس زنده دیده بودم، باور یکسان بودن آنچه دیده بودم با آنچه می دیدم و برای آمدنش انتظار کشیده بودم و تلاش کرده بودم،  سخت بود. با نیت لمس طراوتش، با احتیاط به نرگسم نزدیک شدم ، عطرش در وجودم پیچید نمی دانم چرا به جای شادی، دلم گرفت. چشم هایم می گفت، گل نرگس عالم، انتظارمان انتظار نبود؛ بماند.  ببخش که عطرت در عالم جاری است ولی به ندیدنت عادت کردیم.

نوشته شده توسط: صداقت/ 10 آبان 1396

تصویر حقیقی است.