این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود!

نوشته شده توسطصداقت...!

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود

باید بگویم اسم دلم، دل نمی‌شود

دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند

دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای

از آسمان فاصله نازل نمی‌شود

همان امام رضایی که داشتم دارم!

نوشته شده توسطصداقت...! 13ام مرداد, 1396

سال های اول دانشگاه بود. چیزی قریب ده سال قبل یا بیشتر. خیلی وقت بود جمع خانواده، به بهانه های مختلف دانشگاه و ازدواج و کار و… پراکنده شده بودند و پدر که علاقه ای به مسافرت های چند نفری نداشتند، مسافرت های دسته جمعی فامیل به مشهد را کنسل کرده بودند.

چند وقتی بود به شدت دلم هوای دیدن مشهد کرده بود. هیچ تصویری از حرم و زیارت امام رضا علیه السلام نداشتم. تصوراتم محدود بود به عکس هایی قدیمی که عکس حرم آن ساختگی بود و هنر عکاس. عکس هایی که روزی شاید ده بار قاب آن را دستمال می کشیدم و بازهم تکراری نبود. در هیچ عکسی حضور نداشتم و وقتی اعتراض می کردم که کوچکترها هستند و من نیستم، پدر قسم می خورد چند بار مرا زیارت آقا برده و عکس ها را عمو و عموزاده ها برداشته اند و باورم نمی شد.

بالاخره برخلاف فرهنگ حاکم بر خانواده، پدر تسلیم شدند و اجازه دادند و ناباورانه  با کاروان اردوی دانشجویی راهی زیارت امام رضا علیه السلام شدم. هنوز اردویی نرفته بودم که شب منزل نباشم.  آن روزها هنوز گوشی همراه مد نبود و جمع ما تقریبا به جز یکی دو نفر کسی گوشی همراه نداشت. کارت تلفن نوبر بود. این یعنی تا رسیدن و استقرار و… که چیزی نزدیک یک روز طول می کشید هیچ کس از ما اطلاعی نداشت و اولین هزینه مسافرت ما نگرانی خانواده ها بود.

  ایستادن در صف و تحویل عذا از برادران بسیجی، جابجایی  ساک و نشستن سر سفره ای که چند نفر نامحرم به عنوان همراه کاروان حضور داشتند و …خیلی سخت بود.همه چیز متفاوت بود. شانس آورده بودم دوستم  دختر معتقد و مهربان و از شهر خودمان بود و درک می کرد. خیلی کمک می کرد همه شرایط بر وفق مرادم باشد. و کمتر تفاوت ها را حس کنم. اعتراف می کنم اصطلاح  «گنبد نما »، آسانسور، اسکان در هتلی شیک و با امکانات لازم، همراهان  مسئولیت پذیر ، سوغاتی خریدن برای پدر و مادر و خانواده و آداب اردوهای گروهی، دوست خوب و… را اولین بار در این سفر تجربه کردم. هرگز لذت و معنویت و شیرینی  اولین ورود از باب الجواد، اولین باری که در صحن اذن دخول خواندم، اولین باری که روبروی ضریح ایستادم و سلام دادم ، اولین باری که صدای نقاره خانه را شنیدم و در صحن انقلاب نگاهم به گنبد طلا افتاد فراموش نمی کنم.

آخرین باری هم که مشهد رفتم از آن زیارت های به یاد ماندینست. همراه بودن با کسانی که سنی از آنها گذشته بود شاید قریب 70 - 80 سال، آن ها هم مثل اولین زیارتم، گوشی همراه نداشتند، پله برقی ندیده بودند، اولین بار بود حرم را می دیدند. بر خلاف ما محل اسکانشان مهمانپذیر ساده ای بود. غذایشان غذای حرم و… کنار اولین سلام و زیارت و شوقشان، پنهانی اشک ریختم.  امروز آرزو می کنم و خدا را قسم می دهم به حق مولود با برکت این روز که برای همه آرزومندان عالم،  اولین بار خیلی زود رقم بخورد. و مشتاقان حرمش از زائرینی نباشند که برای اولین زیارت مجبور به انتظار و استقبال خادم آقا با ویلچر باشند.

 

نوشته شده توسط: صداقت/ 13 مرداد 1396/ تولد امام رضا علیه السلام

ما از پل صراط همین جا گذشته ایم!

نوشته شده توسطصداقت...! 12ام مرداد, 1396

ما از امیدها همه یکجا گذشته‌ایم

از آخرت بریده ز دنیا گذشته‌ایم

از ما مجو تردد خاطر که عمرهاست

کز آرزوی وسوسه فرما گذشته‌ایم

گشته است در میانه روی عمر ما تمام

ما از پل صراط همین جا گذشته‌ایم

عزم درست کار پر و بال می‌کند

با کشتی شکسته ز دریا گذشته‌ایم

از نقش پای ما سخنی چند چون قلم

مانده است یادگار به هر جا گذشته‌ایم

ما چون حباب منت رهبر نمی‌کشیم

صد بار چشم بسته ز دریا گذشته‌ایم

صائب ز راز سینهٔ بحریم با خبر

چون موج اگر چه تند ز دریا گذشته‌ایم

شاعر: صائب تبریزی

چاهت چراست جای، گرت میل برتریست!

نوشته شده توسطصداقت...! 4ام مرداد, 1396

عمریست رهنوردی و چون کودکان هنوز

آگه نه‌ای که چاه کدام است و ره کدام

 

 شاعر: پروین اعتصامی/ قصیده 26

دخترم تقدیم به تو!

نوشته شده توسطصداقت...! 3ام مرداد, 1396

از آن وروجک های شیرین که به شدت به گل سر و هر نوع تزیین مو آلژی دارد. هزار بار روز دختر را فرا نرسیده، تبریک گفتم و صدها وعده و وعید دادم که اجازه داد موهای نازنینش را حسابی شانه بزنم و گل سری مهمان زلف سیاهش کنم. دیدنی شده بود. همه تعجب کرده بودند. نگاه مادرش  نگران به نظر می رسید. شاید پیش خودش فکر می کرد چه وردی خوانده ام که بر حب مادری چیره شده و دخترش اجازه داده عمه موهایش را مرتب کند.

وعده اول اینکه با هم پیاده برویم مسجد هزار ساله شهرمان جشن میلاد حضرت معصومه علیها سلام. کار سختی بود ولی مسلمان است و وفای عهدش. هر چند طرف مقابل دخترکی سه سال و نیمه باشد. در مسیر هر جا شلوغتر بود و مردمان بیشتری نشسته بودند صدای عمه گفتنش بالاتر می رفت و مدام شیرین زبانی می کرد.  از کنار هر مغازه ای عبور می کردیم وعده ها را یاد آوری می کرد که اینجا انگشتر دارد ؛ و اینجا بستنی دارد؛ و اینجا می شود نشست؛ و این دوست بابا است ؛ و ایشان دوست عمو هستند ؛ و از این آقا فلان چیز را خریدیم؛  رسیدیم به خیابان عرضه داشتند عمه دستت را بگیرم تصادف نکنی و خلاصه  از خیابان که عبور کردیم و از شدت دود سرفه آغاز شد، زبان گشود که عمه این دیگر چه مریضی بود سرطان نگرفته باشی. همراه محترم ، والده بزرگوار زدند زیر خنده و من همچنان حرص می خوردم که خیابان است نخندید.

بالاخره رسیدیم مسجد. زیبایی صدای مداح، به محتوای بی نظیر مولودی، حس معنوی مضاعفی می بخشید. فاطمه جلوی عمه ساکت نشسته بود و فقط فیلمبرداری می کرد. عادتش این است که در جمع های غریب ساکت است و بعد هر چه می بیند و می شنود را اجرا می کند. گاهی نگاهش می کردم و لبخند می زدم. سخنران روز دختر را تبریک گفت. فاطمه نگاهم کرد و خندید و تایید کرد. چه جالب بچه ها هم سخنرانی را گوش می دهند. هر سه سرشار از شادی و رضایت بودیم. من، مادر و فاطمه. 

سخنران دعا می کرد.  بی اختیار  حرف های خانمی که روز قبل در  نمازخانه ترمینال ملاقات کرده بودم، یاد آوری شد. زنی زیبا و جوان. هنوز هم باور نمی کنم فرزند 28 ساله داشته باشد. مانتویی و کم حجاب با شالی که به زحمت قسمتی ازموهایش را پوشانده بود.  نماز خانه که خلوت شد خیلی ناباورانه کنارم نشست و از کجا هستم را سوال کرد. وقتی گفت عازم مشهد است، از سعادتش گفتم.  ناگهان اشکش سرازیر شد. بلند بلند گریه کرد و گفت از خانه بی خبر آمده است بیرون. همسرش فوت کرده و بچه هایش اذیتش می کنند. پسرش 28 ساله و معتاد شده و تلاش های مادرش را نمی بیند. به جای اینکه مرد خانه باشد مادرش را بی پناه کرده است. صاحب خانه عذرشان را خواسته. دخترش عقد بسته و اول آرزوهایش، پسر کوچکش بیست ساله و معتاد نیست ولی در بد اخلاقی و اذیت مادر همراه برادر اول. نزدیک دق کردن بود. درخواست دعا داشت.

صدای آمین جمعیت فضای مسجد را پر کرده بود. نگاهم را دوخته بودم به فاطمه و مادر. ندایی به من می گفت مادرها هم فاطمه های نازنین دیروزند، همان هایی که برای شانه زدن موهاشان وعده ها می دهیم. امروز آرزو می کردم دعای مقبولی داشته باشم و تقدیم کنم به دختری که دیروز روشنی خانه و دل پدر و مادرش بوده و امروز چراغی که می سوزد و کسی نمی بیند. تقدیم به تو دختر سرزمینم که مادر شدی ولی نزد آنهایی که نُه ماه حملشان کردی، نه ؛ جوانیت را خرجشان کردی فراموش شدی. تقدیم به تو که اگر مادرت، امروزِ تو را میدید به جای تلاش برای رسیدن به همه آرزوهایت برای آینده ات، پناهی از جنس خدا می خرید !

صداقت/ 3 مرداد 1396/ میلاد حضرت معصومه علیها سلام/ روز دختر

 

خدا داند!

نوشته شده توسطصداقت...! 20ام تیر, 1396

راستش مطمئنم...!

نوشته شده توسطصداقت...! 20ام خرداد, 1396

همه چیز دست به دست هم داد و ماندگاری ویروس سرماخوردگی بهانه شد؛ امسال  برخلاف سال های قبل، هیچ کار جدی برای ماه مبارک در وبلاگ انجام نشد. خیلی از این موضوع ناراحت بودم. با خودم عهد کردم  روز میلاد مولا امام حسن علیه السلام یک کار جدی انجام نمی دهم، حداقل یک مطلب جدید درباره ایشان مطالعه کنم. کتاب جدید نداشتم، رفتم سراغ سرچ، هر چه گشتم تکرار مکررات بود. یعنی زندگی پنجاه و چند ساله امام حسن علیه السلام و این همه فراز و نشیب ثبت شده، چیز دیگری ندارد که ما مطرح کنیم جز شناسنامه و این مطالب ساده و اولیه؟ هر سال همان مطالب سال قبل یا بروز می شود یا شیوه انتشارش متفاوت.

بی خیال استاد گوگل شدم و زدم به سرچ سامانه ببینم طلبه ها امسال چه گلی زده اند به سر سامانه در میلاد امام حسن علیه السلام.  دو ساعتی گشته بودم و سرفه امانم را بریده بود. هر چه می گشتم نا امیدتر می شدم. وجدانا بهترین مطالب انتشاری تا این افق در این چند روز همین مطالب قسمت منتخب ها بود که راستش را بخواهید خیلی راضی نبودم. دریغ از یک کار جدید و متفاوت. چقدر امام حسن علیه السلام بین طلبه ها هم غریب است. بالاخره خسته شدم و زدم روی شات دان و به این  عذاب روحی پایان دادم.

 خانواده رفته بودند کلاس قرآن استاد قرائتی. پیر و جوان و از هر سطح سوادی این موقع روز همین جا جلو تلویزیون نشسته اند و بدون هیچ اختلاف نظری برای تغییر شبکه، فقط گوش می دهند. آخربحث بود.صدای معلم پیشکسوت قرآن به گوشم خورد که تاکید می کردند امروز می خواهم یک حرفی بزنم از نقش امام حسن علیه السلام در کربلا که تا حالا نشنیده اید.

عنوان جذابی بود. رفتن به آشپزخانه و پختن غذا برای افطار  را کنسل کردم و نشستم.  پیش خودم می گفتم حالا شاید هم شنیده ام امروز هزارتا مطلب دیده ام در این زمینه. « امام حسن علیه السلام یک پسر فرستاد کربلا کمک عموی خود. نامش قاسم بود. شب عاشورا، عمو که سوال کرد مرگ چطور است؛ چه پاسخی داد؟ : همه مردم حاضر گفتند «احلی من العسل» خب این را همه شنیده بودید بله. اما ادامه را گوش کنید.

در مراسم حج جمعا 21 طواف  انجام می شود. همه باید از پشت حجر عبور کنند که این حجر چیست؟ قبر اسماعیل 13 ساله. قضیه اش چیست؟ ابراهیم صد ساله خواب دید و با پسر 13 ساله اش مشورت کرد و گفت: مامور شده ام تو را سر ببرم1 ؛ چه گفت: گفت بابا اگر خدا گفته؛ معطل نکن و مرا از صابران خواهی دید 2 بعد خدا چی گفت:  وقتی تسلیم شدند و سجده کردند3 خدا بشارت داد که خواستیم دل بکنی4.

این پسر 13 ساله تسلیم فرمان خدا شد، در طول تاریخ همه باید دور قبرش بگردند. امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف هر سال که می روند حج دور قبرش می چرخند. 13 ساله کربلا چه گفت: «احلی من العسل».  این حرف از عشق است نه تسلیم. عشق از تسلیم مهمتر است. مثل عمل جراحی گاهی می گویند این طور و آن طور عاشق نیستی می گویی باشد، تسلیم می شوی. اسماعیل تسلیم بود3، اما حضرت قاسم تسلیم نبود. گفت: «احلی من العسل» من عاشق هستم. نه اینکه راضی هستم. عاشق هستم.

پسر سیزده‌ساله‌ای که عاشق شد چه کسی باید دور قبرش بگردد؟ این بچه سیزده ساله چه کسی است؟ قاسم چه کسی است؟ «احلی من العسل» چه داریم می‌گوییم؟ شک  من بی مورد بود. معلم قرآن حق داشت، نشنیده بودیم، چرا شنیده باشیم وقتی نه قرآن خواندنمان را می شود اسمش را گذاشت قرآن خواندن و نه تاریخ سیره خواندمان را.  اعتراف می کنم به عنوان یک مسلمان نه طلبه، سهم من از ادعای عشق به اهل بیت علیهم السلام، تکرار طوطی وار ادعایش و  از قرائت قران - هر چند بدون فهم هم از نظر دین ارزش دارد و موضوعیت -  حرکت لب ها بوده نه فکر و قلب و موثر در تلاشم و چه خسران بزرگی! چه داریم می گوییم؟


نوشته شده توسط صداقت/ 20 خرداد 1396/ میلاد امام حسن علیه السلام


 

—————–

(1) فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مَاذَا تَرَى «و وقتى با او به جايگاه سعى رسيد گفت اى پسرك من من در خواب [چنين] مى ‏بينم كه تو را سر مى برم پس ببين چه به نظرت مى ‏آيد »

(2)  قَالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ ﴿۱۰۲﴾ «گفت اى پدر من آنچه را مامورى بكن ان شاء الله مرا از شكيبايان خواهى يافت (۱۰۲)»

(3) فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ ﴿۱۰۳﴾

(4)وَنَادَيْنَاهُ أَنْ يَا إِبْرَاهِيمُ ﴿۱۰۴﴾ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ ﴿۱۰۵﴾ (سوره صافات)