سلامت است و سعادت!

دلا ز کوی محبت، متاب روی، به سختی

که رنج و محنت این ره، سلامت است و سعادت

بیان عشق، میسر نمی‌شود به حکایت

که شرح شوق، ز حد عبارت است، زیادت

حکایت غم عشق، از درون عاشق صادق

بپرس، اگر چه ز مجروح نشوند، شهادت


شاعر: سلمان ساروجي/ غزل 33

هرآنچه دیده ام یاد تو کردم...!

4ام آذر, 1396

اگر سوال کنی چرا برایم نمی نویسی انکار نمی کنم که نوشتن بعد از چندین سال، کار سختی نیست. ولی عزیزِجان بگو از چه بنویسم

اینجا یک اتاق شخصی 24 متری است، گرم و آرام و با تمام وسایلی که دوستشان دارم، چطور برایت بنویسم وقتی سرپناهت چادری است کوچک و سرد و شاید خرابه ای نمناک و زمستانی. من تا حالا توی چادر استراحت نکرده ام اصلا نمی دانم توی چادر ماندن در سرمای زیر صفر، چه حسی دارد. از چه بنویسم؟

اینجا برای بیرون رفتن، وقتی کمد لباسم را باز می کنم، سردرگمم که کدام لباس برای هوای امروز مناسب تر است، از خودم سوال می کنم، لباس گرم نداشتن در چادر و سرمای کرمانشاه یعنی چه؟

اینجا  وقتی  برای عزیزی نگران می شوم، اغلب بدون حرکت از جایی که نشسته ام، دلشوره هایم تمام می شود. شماره هایم را مرور می کنم و شاید تلگرامشان را، شاید هم تا میز تلفن قدم زدم. شاید پیدا کردنش در آن سوی دنیا، به اندازه ای که یک مشت خاک کنار بزنی نباشد. چه بنویسم از دلشوره ای که برایش باید خاک تمام خانه و مجتمعی را کنار زد.

اینجا وقتی دلم از گریه های برادر زاده ام،  می گیرد، تعویض پوشک و شستن پاهای نازنینش با آب گرم و شیر خوردن و سیر شدنش در آغوش گرم مادرش به اندازه ای است که بروم آشپزخانه و یک سینی چای بیاورم. چه می فهمم از مادر بودن و ایستادن توی صف شیر خشک  و از خودم سوال می کنم پوشکش را در چادر عوض می کنی سرما نمی خورد؟ پوشک دارید یا نه؟ اصلا کودکت را پیدا کردی ؟ زنده بود؟

اینجا وقتی دلتنگ می شوم. مادرم  سنگ صبور است و خانواده دیواری که در مشکلات به او تکیه می کنم. وقتی نمی دانم تو مادری که داغ بچه ات بر دلت نشسته یا فرزندی که غم بی مادری پشتت را شکسته ی نمی دانم باز ماندگان خانواده ات چند نفرند، از چه بنویسم؟

بگذار دیگر از اینجا نگویم. اینجا گفتنی ندارد. اما نزدیک بیا، باید کنار گوشت حرفی بزنم، عزیزِ جان، کاش می شد بیایم کرمانشاه آنوقت آنقدر برایت می نوشتم که بدانی زلزله زمین زیر پای تو را لرزاند ولی آسمان دل ما را خراب کرد. دلی که در همه چیز یاد تو کرد و تا برایت ننوشت، از شوک گریه نکرد!

نوشته شده توسط: صداقت/  4 /9/ 1396

اشتراک گذاری این مطلب!

کدام غم؟!!

26ام آبان, 1396

بعضی روزهای تعطیل با بقیه تعطیلات متفاوتند. اهل شهر، هر کجا که باشند، لازم باشد، پر در می آورند و خودشان را به شهر و مراسم ویژه آن می رسانند. اربعین از این نوع تعطیلات است.

طبق معمول همیشه، امسال هم خانه ما  از میزبانی مهمانان جا مانده از کربلا، بی نصیب نبود. مهمانان ناهار خورده و آماده می شدند برای رفتن به نینوای شهر که در واقع نوعی نمایش و روایتگری واقعه عاشورا و اربعین است. بچه ها  سرگرم بازی بودند، شدت محبت و علاقه بین آنها، در چشم ها که نه، در بازی هایشان موج می زد. گاهی برای مزاح   نبردن یکی از آن ها به مراسم را، جار می زدم، همه در حد بغض کردن، ناراحت می شدند و برای دفاع، همدلی هایشان دیدنی بود. نزدیک بود زنده به گور شوم.

نوبت حسین بود. تا شوخی کردم و صدای «نه» گفتن حسین بلند شد، فاطمه جبهه گرفت. تفاوت علاقه ها از همان کودکی روشن و رسواست. محبت بین فاطمه خانم 4 ساله و حسین آقای 2 ساله، به خواهر و برادری نزدیکتر است تا  عمو زادگی. فاطمه مثل مادر، حسین را دلداری داد و در دفاع، با عمه بد اخلاقی کرد. کار داشت به جاهای باریک می کشید که ادامه ندادم.

برای انجام کاری رفتم آشپزخانه که ناگهان صدای گریه حسین و فاطمه بلند شد. چند دقیقه ای طول کشید تا برگردم و ببینم قضیه چیست. هر دو با صدای بلند و از عمق وجود گریه می کردند. تا حدی جدی بود که نمی توانستند جواب سوالات را بدهند. شبیه مار گزیده ها سیاه شده بودند و کسی نمی توانست کاری انجام دهد. از بزرگترها سوال کردم، توضیح دادند که حسین کتاب داستانِ فاطمه را می خواهد و فاطمه راضی نمی شود. مادرها به میدان آمدند. مادر حسین عهد بست مثل آن را برایش می خرد و مادر فاطمه اصرار که کتابش را بدهد به مادر تا برایش نگه دارد و حسین نبیند که بخواهد و گریه کند.

چه حرف های غریبی! مادرهای بی سواد و کم سواد نسل ما در این شرایط می گفتند، هر چه داریم با هم استفاده کنیم و کوچکترها در اولویتند. ما هیچ وقت اسباب بازی مثل هم نداشتیم. خیلی وقت ها برخی بچه های فامیل اصلا اسباب بازی نداشتند. فرهنگ بازی این بود که هر چه داریم مال همه است. ما از کودکی ، از چیزهایی که دوست داشتیم برای کسانی که دوستشان داشتیم می گذشتیم.  نگاهم به لباس مشکی بچه ها خیره بود و از دقت درکلام مادرهای تحصیل کرده، غم همه وجودم را گرفته بود. یعنی جناب حبیب بن مظاهر، زهیر، بریر و جون و… ایثار و گذشت را در کربلا و همان ظهر عاشورا فرا گرفته بودند یا از کودکی حسینی تربیت شده بودند؟

 

نوشته شده توسط: صداقت/ 25 آبان 1396

اشتراک گذاری این مطلب!

فقط به خاطر یک مرد

11ام آبان, 1396

only for one man

امام حسین ع

اشتراک گذاری این مطلب!

گل نرگس، آمد!

10ام آبان, 1396

باور کردنی نبود. از شدت شادی مثل بچه های دو ساله، دویدم داخل اتاق و خبر رسانی کردم.  انگار همین دیروز بود که با اصرار، برادرم را مجبور کردم،  کل خیابانی یک طرفه از نصف جهان را پیاده برگردیم ببینیم، درست دیده ام یا نه. بالاخره  مغازه ای که از پنجره ماشین دیده بودم را، پیدا کردیم. نوشته پشت شیشه مغازه را نشان دادم و با افتخار گفتم: «دیدید توهم نبود؛ «پیاز نرگس موجود است»». با نگاه معنی دار گل فروش جوان، ساعت هفت و نیم صبح دو تا پیاز نرگس خریدیم . تا شب که برگشتم شهرستان مرتب داخل کیفم را نگاه می کردم که پیازها ضربه ندیده باشد.

  فردای آن روز با چه اشتیاقی راهی حیاط  شدم و همانطور که گل فروش تاکید کرده بود پیاز ها را داخل باغچه کاشتم. هر روز چند بار سر می زدم و دریغ از یک جوانه.کم کم نا امید می شدم که نمایان شدن برگ های تخت و ضخیمش دلم را برد. گل فروش گفته بود، برای دیدن گل ها و حس عطر بی نظیرش باید تا زمستان صبر کنم. انتظار سخت نبود، نرگسم زنده بود.

مراقبت می کردم و انگشت شماری برای رسیدن زمستان. نرگسم از خودم مشتاقتر، هنوز زمستان نرسیده به گل نشست. وقتی رسیدم کنار باغچه و چشمم به جمال گل زیبایش روشن شد، از همه خواستم برای دیدن نرگسم به حیاط بیایند. بی نظیر بود. با اینکه بارها در گل فروشی ها و رسانه،گل نرگس زنده دیده بودم، باور یکسان بودن آنچه دیده بودم با آنچه می دیدم و برای آمدنش انتظار کشیده بودم و تلاش کرده بودم،  سخت بود. با نیت لمس طراوتش، با احتیاط به نرگسم نزدیک شدم ، عطرش در وجودم پیچید نمی دانم چرا به جای شادی، دلم گرفت. چشم هایم می گفت، گل نرگس عالم، انتظارمان انتظار نبود؛ بماند.  ببخش که عطرت در عالم جاری است ولی به ندیدنت عادت کردیم.

نوشته شده توسط: صداقت/ 10 آبان 1396

تصویر حقیقی است.

اشتراک گذاری این مطلب!

جان ارباب!

30ام مهر, 1396

وقتی جمعمان جمع می شود، اولین حرفی که شنیده می شود جمله تکراری خان داداش است که؛ «دلمان لک زده برای چای های آبجی صداقت». و راهی آشپزخانه می شوم و بعد از نیم ساعت با سینی چای بر می گردم. همیشه در این لحظه یاد می کنیم از پسر عمو و همه برای خادم الحسین که افتخارش دم کردن چای برای عزاداران امام حسین علیه السلام بود، صلوات می فرستیم.

با اینکه هیچ وقت هم کلامی با پسرعمو را تجربه نکرده بودم ولی ذکر خیرش را کم نشنیده بودم. معروف بود به اینکه همه چیز را ساده می گیرد شواهد هم این حرف را تایید می کرد. 18 سالگی راهی سربازی شد و اولین مرخصی ازدواج کرد. هنوز 20 سال نداشت، پدر شد. 30 سال کمتر داشت که در صفحه دوم شناسنامه اش نام فرزند پنجم ثبت شد. شغلش آزاد و کم در آمد ولی کسی نشنید که از خرج و مخارج 6 فرزند و زندگی در خانه ای خشت و گل و نداشتن ماشین شکایت کند. دخترش چند سال از ما بزرگتر بود. سال دیپلم بود که پسر عمو راهی خانه بختش کرد و در چهل و چند سالگی بابا بزرگ شد.

وقتی برادرش در صحنه تصادف کشته شد و خواهرش در زایمان اول، به اندازه در آغوش کشیدن فرزندش زنده نماند، سنگ صبور عمو و زن عمو بود هیچ، کسی از چهره اش نخواند که داغ برادر و خواهر جوان دیده است. وجهه اجتماعی خاصی نداشت ولی وقتی برای کسی مشکلی مرتبط با شغل پسر عمو ایجاد می شد، همه او را نشانه می رفتند و می گفتند می خواهی سریع حل شود برو سراغ فلانی. محرم که می شد همه می دانستند کار تعظیل است و پسر عمو هر 12 شب مراسم، کنار سماور فلان مجلس است. 44 پنج سال بیشتر نداشت که یک روز در شهر پیچید که جوانش را با سر و صورت خونی پیدا کرده اند و بیمارستان بستری است.

پزشکی قانونی اعلام کرد تصادف بوده است. چند روز بعد جنازه جوانش را تشییع کردیم. صحنه ای تلخ و فراموش نشدنی. همه شهر جمع شده بودند. چند نفر زیر بغل های جثه معمولی پسر عمو را داشتند، باز هم پاهایش روی زمین کشیده می شد و نگاهش مات بود روی تابوت پسرش.  شکایت نمی کرد فقط با صدایی ضعیف و شکسته می گفت: «بابا ابوالفضل.» شک نداشتم همان جا، جان می دهد، اصلا مرده بود؛ ولی زنده ماند.

بعد از آن هم کسی ندید پسر عمو ترک عادت کند و سخت بگیرد. هرچند دیده بودند، روزهایی که کسی قبرستان شهر نمی رود کنار قبر پسرش دراز به دراز، قبر خاکی را در آغوش می کشد و بلند بلند گریه می کند. محرم سال بعد جای پسر عمو کنار سماور حسینیه خالی بود. صبح مثل همیشه از خانه زد بیرون، نرسیده به خیابان سکته کرد و تا رسیدن به بیمارستان جان داد. قبل از ظهر تشییع و به خاک سپرده شد. حتی در رفتنش به مردم ساده گرفت.

تا زنده بود کسی نفهمید پسر عمو که یک عمر ساده گرفت، مرگ جوانش چقدر به او سخت گرفت. حتما اگر سال بعد از فوت جوانش کنار سماور حسینیه روضه علی اکبر علیه السلام را می شنید جان می داد.شاید پسر عمو خوب می فهمید فرستادن شبیه ترین فرد خُلقا و خَلقا به پیامبر و کنار جنازه اش هلهله دشمن شنیدن یعنی چه. دنیا را ساده بگیر اما باور نکن شهادت علی اکبر برای ارباب ساده بود، به خاطر ارباب، ریسمان دینمان را محکم نگه داریم که برای حفظش پدرهایی چون حسین علیه السلام داغ جوان دیدند.

نوشته شده توسط: صداقت/ 30 مهر 1396

 

اشتراک گذاری این مطلب!

آسوده باش ماه من اما...!

23ام مهر, 1396

زمان مثل برق و باد گذشته بود. دو ساعت از شیشه پنجره اتوبوس، بدون پلک زدن، مبهوت بیابان بودم.  برای خانمی که کنارم نشسته بود مثل بوم نقاشی، ساکت و بی حرکت بودم. شاید اگر به او می گفتم شب را هم کمتر از دو ساعت استراحت کرده ام  باور نمی کرد. اما از درون مثل موج سرگردان، گاهی برخورد با ساحل رنجم می داد و گاهی برگشتن به عمق دریا. مدام حرف هایی که در جلسه چند نفری شنیده بودم،  در گوشم زمزمه می شد.

چقدر قضاوت سخت بود. کدام را باید باور می کردم. حق با کدام طرف بود؟ مجری بیچاره که دروغ نمی گفت. حتما کارهایی که می گفت انجام داده است. کارفرما هم انسان مغرضی به نظر نمی رسید شاید ستایش هایی که از مجری داشت حقیقی بود و واقعا دلش سوخته بود به حال حجم کاری و روح و روان و بر زمین ماندن کارهای شخصی مجری! فقط نمی فهمیدم چه قانونی در شرایط ولنگاری فرهنگی، مجوز صادر می کند دو سال تجربه مستقیم و بیش از ده سال تجربه غیر مستقیم، برای حفظ کلاسِ کاری به حاشیه منتقل شود؟ شاید از اول هم حاشیه نشسته بود و فقط بازیگر میدان بود و دست کارگردان رو نشده بود ؟ کدام اولویت  نیروی جدید را جایگزین مدیریت محتوا می کند و دست نیروی با تجربه را از محتوا کوتاه می کند؟ یعنی مفهوم تربیت نیروی انسانی اینجا می گنجید؟ شاید هم مجری حواسش نبوده و خرابکاری کرده بود؟ اگر خرابکاری کرده بود کارفرما چرا ستایش می کرد؟ اگر کارفرما علاقمند کار مجری بود چرا من که نظاره گر بودم و غرق تناقض و دنبال نشانه ها، یک بار هم از برخورد و حرف کارفرما چنین چیزی برداشت نکردم؟ حسی می گفت به مجری بگویم، بار و بندیلت را ببند و خودت را نجات بده. مجری برای اثبات اهمیت اهداف، اختلاف سلیقه ها و احترام ها و تحمل برخوردهای ناصحیح کارفرما را رو می کرد و کارفرما پا را در یک کفش که شرایط تغییر نخواهد کرد. حق داشت. کارفرما بود و او تعیین می کند هر کسی چه کاری باید انجام دهد. مجری هم از اسمش مشخص است مجری است. کارمند رسمی هم که نبود، می تواند بپذیرد، بماند، نمی تواند  به سلامت. درک مجری کار سختی بود. سخت، به اندازه فهم و قضاوت کارفرما. مجری می جنگید برای آرمان هایش و کارفرما برای حفظ موقعیت و منفعت کاری.  یعنی هر دو درست می گفتند؟ 

هنوز تناقض ها را ردیف می کردم که صدای «یا حسین» مداح از ایستگاه صلواتی محل توقف اتوبوس به گوش رسید. خستگی، پیاده شدن را از بالا رفتن به قله کوه سخت تر کرده بود. چند قدم که برداشتم و نگاهم  به پرچم مشکی مزین به نام ارباب گره خورد، نزدیک بود روح از کالبدم خارج شود. چقدر درک رنجش ارباب، از تناقض گناه ِسیاه پوش و سینه زن و گریه کن ساده بود. آن شب بعد از هماهنگی با خانواده به جای منزل، مستقیم رفتم حسینیه و از «ب» بسم الله سخنرانی تا آخر روضه جلوی پیر و جوان، مثل مجنون ها گریه کردم و تکرار می کردم«خدایا شکر که اربابی  مثل حسین علیه السلام دارم که بی قصیر نه، با کوهی از گناه مرا رد نمیکند هیچ، کنج حسینیه اش پناه بی پناهان است»

 

نوشته شده توسط: صداقت/ 23 مهر 1396

اشتراک گذاری این مطلب!

 
مسابقه راوی مهر