رفیق و همسفر نیمه راه خواهم شد!

نوشته شده توسطصداقت...!

اگر تو دیر بیایی تباه خواهم شد

اسیر پنجه زشت گناه خواهم شد

به سوی ساقه گندم روانه می گردم

دچار کهنه ترین اشتباه خواهم شد

میان جاده گرفتار مرگ میگردم

رفیق و همسفر نیمه راه خواهم شد

به کاروان ظهور تو دل نمی بندم

 همیشه معتکف عمق چاه خواهم شد

برای آمدنت نذر میکنم زین پس

مقیم گودی آن قتلگاه خواهم شد

آنگاه هدایت شدم!!

نوشته شده توسطصداقت...! 16ام آذر, 1397

به شدت پشیمان بودم. بیشتر شبیه خانه ارواح بود تا فرهنگستان. جن هم پر نمی زد. دستگیره در را که پایین آوردم و صدای ناموزون در شنیده شد کم مانده بود قبض روح شوم. باور کردن وجود یک انسان آن هم خانم در این محل متروکه، توی قلب شهر معجزه به نظر می رسید. سلام و علیکی کردم و راهنمایی شدم به قسمت مربوطه. بین قفسه ها می گشتم و گاهی سرم را بر می گرداندم ببینم خانم مسئول هنوز شکل انسان و خانم است یا تغییر شکل داده است. هر آن احتمال می دادم عوض شود.

چند دقیقه که گذشت، کمتر پشیمان بودم. با همه متروکه بودنش مجهز و غنی به نظر می رسید. مثل معتادها که مواد می زنند همه چیزشان را یادشان می رود من هم جنس دیده بودم، خطر خانم مسئول را فراموش کردم. چند دقیقه جلو قفسه خشکم زده بود. نگاهی به قد و قامتش می کردم و تردیدم در ریسک بیشتر می شد. پیچ های قفسه محکم نبود و هر لحظه امکان سقوط داشت. گذشتن از خیرش کار ساده ای نبود.

بر ترسم غلبه کردم و توی تاریکی نصفه نیمه، از بین همه کتاب ها، شیرازه اش را دو دستی چسبیدم و ضمن تلاش برای خارج کردنش از بین کتاب ها، دویدم کنار. صدای وحشتناکی شنیده شد که خانم مسئول هراسان دوید داخل مخزن کتابخانه. اگر یک ثانیه غفلت کرده بودم دو نفری زیر صدها جلد کتاب دفن شده بودیم. شاید هم یک نفری. کسی چه می داند شاید ایشان تغییر شکل می داد و فرار می کرد.

خانم مسئول عصبانی بود و ملامتم می کرد: «این همه کتاب. باید همه جا را به هم می ریختی؟ تو اگر کتابخوانی و دنبال بهانه نیستی از آن قفسه کتاب بردار!». «توی دلم می گفتم. بیخود نیست فکر می کردم از ما بهترانی ها. باید مسئول زندان می شدی نه کتابخانه. به من چه پیچ قفسه ها هرز است؟ جا کم است همه را با چکش جا داده اید داخل یک قفسه تقصیر من است؟. تازه خودم که جمع کردم. شما باید فقط به ترتیبش کنید!. حیف از این کتاب. جایش اینجاست؟ همه جا چنین کتابی پیدا نمی شود. این مثل شما همزاد دارد!  این هابیلش پیش ماست و متعقل به دکتر تیجانی، قابیلش شیرین کاری آقای رادمهر و رسانه وهابی». حیف که دوباره کتابخانه کار داشتم و ترجیح دادم حرفی نزنم.

بیشتر شبیه آدمی بودم که از قبر فرار کرده بود تا کتابخانه. سرتاپایم خاکی بود. بالاخره کتاب «آنگاه هدایت شدم» دکتر تیجانی را پیدا کردم. از بس تعریف و تمجیدش را شنیده بودم و به خاطرش جان شیرین را به خطر انداخته بودم، یک شبه کل کتاب را خواندم. اینکه ببینم چطور شد دکتر تیجانی شیعه شد و چرا وهابی ها از حرص، وجود نویسنده کتابی را که به 14 زبان زنده دنیا ترجمه شده، انکار کردند، انگیزه کمی نبود.  تمام که شد از شدت هیجان، چند نفر دیگر را هم وسوسه کردم شروع کردند به خواندنش، خودشان نمک گیر شدند و همه اش را خواندند. چند روزه کتاب فقط در خانه ما چند بار مطالعه شده بود. بیخود نبود رادمهر فلک زده برای وهابی ها کتاب ممنوعه «چطور هدایت شدم» نوشت و سنی شدنشان را قصه کردند، از اثرش بر دل ها ترسیده اند. بیچاره ها نمی دانند این اثر حرف حق است  نه قصه، .به فرض هم که اسم و روش کتاب را مثلا زیرکانه ربودید همزاد زایی کردید و چندین بار چاپ و نشر ، قصه ناحق که دلربایی ندارد؟ دارد؟ عقل سلیم و فطرت سالم و بی طرف که پی ناحق نمی رود؟ می رود؟ اگر این چنین بود  حقیقت «آنگاه هدایت شدم» هرگز نوشته نمی شد.

مطالعه

نوشته شده توسط: صداقت/ آبان 1397

این دانشگاه تا اطلاع ثانوی تعطیل است!

نوشته شده توسطصداقت...! 30ام آبان, 1397

آن روز هم از همان روزهای دلتنگی بود. کلا هر چه بیشتر با زمین و زمان و انسان ها ارتباط بگیری غلبه این حس موقت ممکن تر می شود. چندتا عکس جنایت داعش وکلیپ سربریدن جوان و کشت و کشتار زن و بچه های یمنی با نیت قربه الی الله هم دیده باشی، چرخه کامل می شود ودلت می شود غمکده.

هر کاری می کردم آرام نمی شدم. انگیزه انجام هیچ کاری نداشتم. خیلی چیزها را می دانستم و استدلال های منطقی برایش داشتم ولی مگر عقل با دلِ غمگین همراهی می کرد؟  با خودم کلنجار رفتم و دست به دامن درد دل با مادر شدم، دو ساعت برایش آسمان ریسمان  بافتم. همه را گوش داد و گفت: « نا شکری نکن بچه. خدایی هست و قیامتی». خلاصه درد دل و نوشتن و منطق و احساس از جنس گریه کردن و استراحت و شب را به صبح رساندن هم لطفی نداشت. گاهی هم به خودم می گفتم: «ظرفیت نداری نبین»!

 صبح زود  مادر خواست برویم بیرون قدم بزنیم. از آنجایی که غالبا قدرت « نه گفتن» به مادر ندارم، بی چون و چرا قبول کردم. اعتراف می کنم خیلی هم مخلص نبودم گفتم می رویم قدمی می زنیم شاید دلمان هم باز شد.


 از خانه که آمدیم بیرون کسب آدرس کردم از مادر که کجا برویم، گفت: « قبرستان ». نگاهی کردم و گفتم: «مامان… فحش می دین؟ یا راستی راستی سر صبحی توی این اوضاع بریم قبرستان؟  ول کن مامان جا قحطیه!». فقط نگاهم کرد و راه را کج کرد به سمت قبرستان. نیم ساعتی بین قبرها دوری زدیم. صله رحمی کردیم و با عبور از گلزار شهدا  احساس شرمندگی کردیم.  سر مزار بزرگترهای خانواده فرود آمدیم.

مادر زیر لب با پدر و مادرش حرف می زد و من تماشایش می کردم. کمی که دقت کردم، حال دلم خیلی خوب شده بود. «یعنی دلم برای مرده ها تنگ شده بود؟ عجب مرده پرستی بودم و نمی دانستم». بیشتر که دقت کردم، مادر را در تشخیص درد و انتخاب درمانگاهش تا می شد در ذهنم تحسین کردم. البته که حرف زدن اثری نداشت. درمان  برخی دلتنگی ها دیدن حقایق است نه گفتنش. گورستان اسمش سرد و بی روح است، محیطش کافی شاپی بود برای خودش. آنجا دیدم  آنهایی که برای بیماریشان غصه خوردم، چه راحت رفتنشان را فراموش کردم. از قدرت زخم زبان ها و بی تقوایی کلام  برخی هاشان مشتی خاک باقیمانده بود.  ظالمترین ها از مردن امانی نداشتند و خوب ها برای همیشه کنارمان نمانده بودند. عزرائیل برای آمدنش از کسی جز خدا اجازه نگرفته و این قافله کوچک و بزرگ و سن و سال و سمت و جنسیت نشناخته بود. بچه یتیمی را دیدم  از درد دل با پدر و مادرش،  برای یک ماهش سبک می شد. پدری دیدم  سر قبر جوانش  شکسته بود و فهمیدم  کربلایی بودن چقدر سخت است. سکوتی دیدم  که باطنش کلامی با بصیرت بود.  نظم دیدم  از جهت قبرهایش. دوست و دشمن شناختم از اینکه جای هر جسدی توی قبرستان مسلمانان نبود.  از تابوت سرگردان افتاده روی زمین، یقین کردم، آخرین مدل لامبورگینی  همین چهارتا تکه آلومینیوم یا چوب است و بس. از دیدن غسالخانه رنگ از رویم رفت و فهمیدم  آنچه از آن می ترسم، مرده نیست، مردن بی توشه است. تفاوت فقیر و غنی آنجا یک متر سنگ بود، آخرش سنگ طلاست و کمترینش یک متر موزاییک یا مشتی خاک. از درخت های سر به فلک کشیده و گل های خوشرنگ فهمیدم تمام جسم سالمم قوت خاک است و خوابم. از احترام ها  فهمیدم، انسان های بزرگ نمی میرند.  آنجا فهمیدم راه حل غم نخوردن، ندیدن نیست، دیدن است. آنجا بود که فهمیدم چرا وهابی ها راحت داعش می شوند و با سر بریدن می روند بهشت. ملتی که با تکیه بر فتوا ی دوتا مفتی و تفسیر به رای چهارتا حدیث ضعیف، دانشگاهی به اسم قبرستان را صاف می کند و با مقبره سازی مبارزه می کند، بهتر از این نمی شود. دلی که مرگ و قیامت را فراموش کرد، چشمی برای دیدن حقایق ندارد. اما جان برادر! خودت را فریب نده. روی کره زمین هم قبر و مقبره ای نباشد، به زودی خواهی مرد و صاف می شوی!

نوشته شده توسط: صداقت/ آبان 1397

ویلا نشینان

نوشته شده توسطصداقت...! 9ام آبان, 1397

مصداق بارز یک مومن. در هر شرایطی لبخند از روی لبش حذف نمی شود. کارشناس غم زدایی و شیطنت های جذاب.

مثل دختر بچه های دو ساله، نشست روبرویم و گفت: «کشتی هات غرق شده؟ بیچاره. خدا صبرت بدهد. غرق کشتی با این قیمت دلار. تا هفت نسلت باید آب خنک بخورند. نگران نباش خودم درستش می کنم. در عرض چند ثانیه کتابم را از دستم قاپید و دستی روی جلدش کشید و گفت: «کتاب جادو جان،  هزار سال است این بیچاره در این قحط مطالعه، شما را مطالعه می کند چند تا آرزویش را هم برآورده نمی کنید؟ یعنی تو کمتر از چراغ جادویی؟». با مهربانی نگاهم کرد: «بگو چی می خوای کتابت قول داده آرزوت برآورده کنه». مکث کردم و گفتم: «یک کلبه قشنگ. وسط یک فضای سبز امن. غذا و آب و امنیت و کتاب و اینترنت و کاغذ و قلم. تاریک نباشه. حیونای مارمولکی نباشند. نترسم. خودم باشم و خدا. غیر از ما هیچ کس نباشه. هیچ کس».

خندید و گفت: «کتاب جادو جان ببخشید این منظورش همان ویلاست شما کلبه را بی خیال شو». بالاخره خندیدم و خیالش راحت شد. ادامه داد: «حالا مولّا جان چی شد هوس ویلا کردی؟». «اول کلید کلبه ام را بیاور تا بگویم، گفتی آرزویم را براورده می کنی». نگاهی به اطراف انداخت و دو دقیقه غیب شد و برگشت.  کلید خانه را گرفت جلوی صورتم، گفت: «بفرمایید. همان کلبه ای که می خواستید. فقط فضای سبزش را چند صدمتری برده ایم آن طرف تر همه استفاده کنند. به جای آن اشانتیون یک خانواده هم گذاشته ایم تنها نباشید. خدا گفت، بنده ام تنهایی را دوست ندارد». خواسته هایم را مرور کردم، راست می گفت، خدا، خانواده، سرپناه،  امنیت و آب و غذا، کتاب و اینترنت و کاغذ و قلم. اعیانی نبود ولی با دانستن اوضاع یمن و فلسطین و افغانستان بی انصافی بود نگویم ویلا نشینم. قرارمان این بود در دنیا به پایین دست نگاه کنیم و در آخرت به بالا دست».

کلید را گرفتم و دلم برایش گفت: «قبل تر ها همه می گفتند، دلمان گرفته برویم بیرون دوری بزنیم. نگاهمان گره بخورد با نورانیت  انسان ها، گوشمان پر شود از آواز امید. دلمان شاد شود به دیدن خوشبختی هم میهنانمان و از دلتنگی خلاص شویم. برویم با دیدن کوچه و بازار شهرمان یادی از خدا کنیم. این روزها هر قدم که در کوچه و بازار می زنیم،  کم مانده کارمان به سی سی یو بکشد. فضای مجازی و حقیقی، پر است از گله و شکایت. از خبرهای راست و دروغی که دل ها را آزرده می کند. گوشَت پر می شود از اماها و چراهای دل های شکسته. از نداشتن ها و غرورهای له شده. از دعوای برادر با برادر. از گران فروشی، از احتکار. از طمع. از ندیدن هم نوع و نیازش. ازحق های کتمان شده. از عهدهایی که وفا نمی شود. از شعله های نا امیدی که انگیزه های جوانان را می بلعد. از صدای ناهنجار و تصویر دلخراش فراموشی خدا. باور می کنی؟  آن هم در سرزمینی که برای زنده ماندن یاد خدا خون های زیادی روی زمینش ریخته شد. حیدر شناسانی که تا می آمدند، پدر مادرهایشان رفته بودند. مسئولین کجا هستند؟ فکری کنید، پایه های ویلاهامان به لرزه افتاده!».

نوشته شده توسط: صداقت 6 مهر 1397

تلاش کنید برای رفع تحریم ها!

نوشته شده توسطصداقت...! 29ام مهر, 1397

سالن به شدت گرم بود. سیستم صوت غیر فعال و کلاس متوقف شد. ساعت نزدیک 11 ظهر، تاریکی آنچنان  حکمفرما بود که چشم ها چیزی را نمی دید. از آن طرف سالن یکی چراغ قوه گوشی همراهش را روشن کرد تا نگرانی کودکی گریان از ترس را کمتر و او را آرام کند. از گوشه و کنار سالن صدای غر زدن های مختلفی به گوش می رسید: «نمی شد با اداره برق هماهنگ کنند یک امروز برق نرود؟؛ سیاستشان است که بگویند ما برای رفاه مردم تلاش می کنیم ولی کارد به استخوان رسیده و چاره ای جز این نداریم؛ نکند جایی اتصالی دارد؟ بمانیم یا برویم؟ آبپز شدیم از گرما…».مسئول جلسه با صدای ضعیفی عذر خواهی کرد و وعده داد مشکل تا چند دقیقه دیگر برطرف می شود.

توی تاریکی نشسته بودم. با کلنجارهای ذهنی مختلف گوشم را روی همه صداها بسته بودم.  کم کم 60 دقیقه نا قابل گذشت و با صدای صلواتی جلسه شروع شد. استاد فقط روی سن عذر خواهی کرد و با یک جمع بندی کوتاه از مباحث آخر الزمان و ظهور، ما را به خدا سپرد.

قرار بر برگزاری آزمون بود که افسر گروگان گیری سر رسید و ضمن اعتراض جمع پرید روی سن.  «مهدی دوستان عزیز بنده از فلان اداره آمده و چند دقیقه بیشتر وقتتان را نمی گیرم. نکاتی در مورد منابع انرژی است که بهتر است همه بدانند، شما که جای خود دارید. در عرض چند دقیقه سعی کرد با صدای لطیف زنانه اش بفهماند شارژرها در پریز نماند 15 درصد مصرف دارد. شیری که چکه می کند فلان لیتر آب هدر می رود. اسراف در منابع غذایی یعنی گرسنه ماندن کودکانی در مناطق محروم همین سرزمین خودمان. از کالای ایرانی حمایت کنید که ارز از کشور خارج می شود و نتیجه اش بیکاری و گرانی…». هشدار داد از جنگ آب و مشکلات نسل آینده.

ذهنم هنوز درگیر مباحث شرایط ظهور  بود. پازل ظهور، رهبر و قانونش را دارد،  برای کامل شدنش یار می خواهد و خواست مردم. چرا کسی برای قطع رابطه با مولا غر نمی زند؟ چرا کسی برای شرح آینده بدون مهدی مردم را گروگان نمی گیرد؟ آمدیم دنیا برای چه؟  بیچاره نسل آینده. ما دهه شصتی ها که در فرهنگی بزرگ شدیم که مفهوم خواهر و برادر و گذشت برای یکدیگر را می شناختیم. عمه و عمو و خاله و دایی دیده بودیم و برکات صله رحم. گلزار شهدا دیده بودیم و اشک مادر در روضه ها. با دعای خیر پدر و مادر بیمه شده بودیم و احترام به معلم و استاد بدرقه راهمان بود. یاد گرفته بودیم مشکلات برای همه هست و قناعت چه رنگی دارد. در حل مشکلات بیکاری هامان گفتند: «نسل سوخته» و صدایمان در نیامد.  در حل مشکلات ازدواجمان روزنامه ها تعدد زوجین را واجب کفایی کردند و عده ای گفتند خب چه کنیم بریزیمشان در اقیانوس و نشنیده گرفتیم. به جرم تلاش در راه تحصیل سرزنشمان کردند و در عین توانستن، نتوانستیم؛ با امیدی حقیقی که خدایی هست و قیامتی، زیر بار فشارها و بهانه های مختلف نیازهای اولیه زندگی، کمر خم کردیم و جایی برای تفکر مهدوی و اضطرار و انتظار و تلاشمان در تکمیل این پازل  نماند.

کاش مسئولین نظام اسلامی کنار هشدارهای  اتمام ذخایر و تعطیل کردن سانتریفیوژهای هسته ای، فکری به حال نسل شاهد جنگ آب و انرژی کنند. نسلی که عمرشان را با موبایل و فرهنگ حاکم بر فضای مجازی می گذرانند، امیدشان این است که تحریم ها بشکند و دنیا و آخرتشان آباد شود، جنایتکاری مثل ترامپ را خیر خواه می بینند و علیه خودی شعار می دهند، بعید نیست با دلار 15 تومان، نام مهدی را به زبان می آورند، در هنگامه کمبود انرژی  نام مهدی را هم فراموش کنند. ما که بی نصیب بودیم. فکری به حال تحریم زندگی با مهدی علیه السلام کنید که خدا افتخار زندگی با ولیش را به هر کسی نمی دهد.

تحریم

نوشته شده توسط: صداقت/ اول مهر 1397

آیا امام حسین علیه السلام دختری به نام رقیه داشته اند؟

نوشته شده توسطصداقت...! 24ام مهر, 1397

* امام حسین علیه السلام فرزندی به نام رقیه داشته اند.

* رقیّه از «رقی» به معنای بالا رفتن و پیشرفت است. نام اصلی ایشان فاطمه بوده است و چون خیلی بابایی بوده اند و به سر و گردن بابا بالا می رفته اند، این لقب را حضرت به ایشان داده بوده اند.

* مادر رقیه «ام اسحاق» همسر امام حسن علیه السلام است. ام اسحاق فرزندی به نام اسحاق نداشته اند. در زمان مجردی اسم اسحاق را خیلی دوست داشته اند و دوست داشته اند اگر خدا پسری به ایشان داد نام ایشان را اسحاق بگذارند به همین جهت به ایشان ام اسحاق گفته می شده است و کنیه ایشان نیست- این کار در عرب معمول است-. ام اسحاق از امام حسن علیه السلام بچه دار نشد. امام حسن علیه السلام زمان شهادت به امام حسین علیه السلام وصیت کردند که ام اسحاق زن بسیار خوبی است و  با ام اسحاق ازدواج کنند. سال هفتم امامت امام حسین علیه السلام - 3-4 سال مانده به عاشورا-  ام اسحاق بچه دار شد. ام اسحاق فاطمه - رقیه- را به دنیا آورد ولی خودش موقع زایمان از دنیا رفت و فاطمه اصلا مادرش را ندید. به همین جهت به شدت بابایی بود و امام حسین علیه السلام به ایشان علاقه زیادی داشت. و چون خیلی شیرین بود به سر و گردن بابا بالا می رفت این لقب را به ایشان دادند.

* این اسم قبل از امام حسین علیه السلام و بعد از آن هم مورد استفاده بوده است.

** نام یکی از دختران هاشم (نیای دوم رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم)،

** دختر رسول خدا (یکی از دختران حضرت خدیجه علیه السلام)،

** دختر امام علی علیه السلام ( که همسر مسلم بن عقیل بود.)

** امام حسن علیه السلام هم نام یکی از دخترانشان رقیه بوده است.

** نام دو دختر امام کاظم  علیه السلام هم رقیه بوده است.

 

رقیه

 شنیده شده توسط مدیر وبلاگ از: مهدی دانشمند/ 23 مهر 1397/مراسم حضرت رقیه علیها سلام

 اطلاعات تکمیلی در  این لینک  ========>  پژوهشی در مورد حضرت رقیه علیه السلام

تنهاتر از همیشه!!!

نوشته شده توسطصداقت...! 19ام مهر, 1397

آهسته و مرموز نزدیک شد و کنارم نشست. با صدایی ضعیف، در حالی که دستش لرزش داشت گفت: «آجی دوست دانشگاهم یادته؟ همون که برای جشن عقدم آمده بود شهرمان؟»، «بله. فلانی را می گویی. گفتی ماه دیگر جشن ازدواجشان است. می خواهی بروی آن استان و من باید مجوزت را بگیرم؟» «نه نه! یک هفته است، آن نشده. ببین عکس پروفایل خواهرش تصویر سیاه است. گروه خانوادگیشان هم عضوم کرده،  همه عکس پروفایل ها مشکی شده؟ یعنی چی شده؟». «چیزی نشده. مشکی که خواهرم این روزها مد است و به قول جوانک های امروزی رنگ عشقه. این هم شد دلیل. حتما کمپینی چیزی، نهایت پیرمردی پیرزنی از فامیلشان فوت کرده. خدا رحتمش کند. حالا چرا نگرانی؟ خودش نیست چرا ازخواهرش سوال نمی کنی؟ ».

رفت و بعد از چند دقیقه دستمال به دست و اشک ریزان برگشت، نمی توانست صحبت کند به زحمت گفت:«آجی، خواهرش میگه نامزد دوستم فوت کرده». «پناه بر خدا. یعنی چی؟ مگه متولد هفتاد و دو نبود؟ حالا مطمئنی؟ تصادف کرده؟» «با هق هق عجیبی گفت؛ نه شب خوابیده. توی خواب سکته کرده. صبحم دیگه بیدار نشده». هضمش برای ما هم خیلی سخت بود. آن قدر بی قراری کرد که در عرض چند دقیقه همه اعضای خانواده خبر دار شدند.

بعد از سکوت تلخی هر کسی از جمع چیزی گفت:  «حیف. بیا حالا این همه غصه بخورید. ارشدش را تمام کرد و رفت سربازی هنوز نیامده این هم شد سرنوشتش. خوشبختی که به تحصیل و کار نیست». «چقدر وحشتناک. امروز نامزد باشی و نازنین. یک شبه بشوی بیوه». «کار خداست چه می شود کرد؟ حالا فرض کن یک عمر سختی و بد بختی می کشید و بعد همه آرزوی مردنش را کنند و گوشه خانه سالمندان دق مرگ می شد. خوب بود؟ خدا رحمتش کند عزیز مرد»، «بیچاره نامزدش. چه حرف هایی که باید تحمل کند و خدا می داند چه سرنوشتی خواهد داشت. بنده خدا دق می کند» « راهی است که همه می روند به فرموده مولا علی علیه السلام  ناراحتی ندارد دوستت بر نمی گردد تو می روی پیشش» «از نشانه های آخر الزمان مرگ جوان هاست» «بیچاره مادرش. چه می کند با داغ تک پسرش. خواهر هایش را بگو. یک شبه پیر می شوند». فقط سکوت کرده بودم، دلم نمی خواست حرفی بزنم ولی «حیف از خودش. مولایش مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را ندیده رفت. فرصتش تمام شد. با اعمالش تنها شد. امان از این تنهایی»

نوشته شده توسط صداقت: 5 شهریور1397