رفیق و همسفر نیمه راه خواهم شد!

نوشته شده توسطصداقت...!

اگر تو دیر بیایی تباه خواهم شد

اسیر پنجه زشت گناه خواهم شد

به سوی ساقه گندم روانه می گردم

دچار کهنه ترین اشتباه خواهم شد

میان جاده گرفتار مرگ میگردم

رفیق و همسفر نیمه راه خواهم شد

به کاروان ظهور تو دل نمی بندم

 همیشه معتکف عمق چاه خواهم شد

برای آمدنت نذر میکنم زین پس

مقیم گودی آن قتلگاه خواهم شد

ویلا نشینان

نوشته شده توسطصداقت...! 9ام آبان, 1397

مصداق بارز یک مومن. در هر شرایطی لبخند از روی لبش حذف نمی شود. کارشناس غم زدایی و شیطنت های جذاب.

مثل دختر بچه های دو ساله، نشست روبرویم و گفت: «کشتی هات غرق شده؟ بیچاره. خدا صبرت بدهد. غرق کشتی با این قیمت دلار. تا هفت نسلت باید آب خنک بخورند. نگران نباش خودم درستش می کنم. در عرض چند ثانیه کتابم را از دستم قاپید و دستی روی جلدش کشید و گفت: «کتاب جادو جان،  هزار سال است این بیچاره در این قحط مطالعه، شما را مطالعه می کند چند تا آرزویش را هم برآورده نمی کنید؟ یعنی تو کمتر از چراغ جادویی؟». با مهربانی نگاهم کرد: «بگو چی می خوای کتابت قول داده آرزوت برآورده کنه». مکث کردم و گفتم: «یک کلبه قشنگ. وسط یک فضای سبز امن. غذا و آب و امنیت و کتاب و اینترنت و کاغذ و قلم. تاریک نباشه. حیونای مارمولکی نباشند. نترسم. خودم باشم و خدا. غیر از ما هیچ کس نباشه. هیچ کس».

خندید و گفت: «کتاب جادو جان ببخشید این منظورش همان ویلاست شما کلبه را بی خیال شو». بالاخره خندیدم و خیالش راحت شد. ادامه داد: «حالا مولّا جان چی شد هوس ویلا کردی؟». «اول کلید کلبه ام را بیاور تا بگویم، گفتی آرزویم را براورده می کنی». نگاهی به اطراف انداخت و دو دقیقه غیب شد و برگشت.  کلید خانه را گرفت جلوی صورتم، گفت: «بفرمایید. همان کلبه ای که می خواستید. فقط فضای سبزش را چند صدمتری برده ایم آن طرف تر همه استفاده کنند. به جای آن اشانتیون یک خانواده هم گذاشته ایم تنها نباشید. خدا گفت، بنده ام تنهایی را دوست ندارد». خواسته هایم را مرور کردم، راست می گفت، خدا، خانواده، سرپناه،  امنیت و آب و غذا، کتاب و اینترنت و کاغذ و قلم. اعیانی نبود ولی با دانستن اوضاع یمن و فلسطین و افغانستان بی انصافی بود نگویم ویلا نشینم. قرارمان این بود در دنیا به پایین دست نگاه کنیم و در آخرت به بالا دست».

کلید را گرفتم و دلم برایش گفت: «قبل تر ها همه می گفتند، دلمان گرفته برویم بیرون دوری بزنیم. نگاهمان گره بخورد با نورانیت  انسان ها، گوشمان پر شود از آواز امید. دلمان شاد شود به دیدن خوشبختی هم میهنانمان و از دلتنگی خلاص شویم. برویم با دیدن کوچه و بازار شهرمان یادی از خدا کنیم. این روزها هر قدم که در کوچه و بازار می زنیم،  کم مانده کارمان به سی سی یو بکشد. فضای مجازی و حقیقی، پر است از گله و شکایت. از خبرهای راست و دروغی که دل ها را آزرده می کند. گوشَت پر می شود از اماها و چراهای دل های شکسته. از نداشتن ها و غرورهای له شده. از دعوای برادر با برادر. از گران فروشی، از احتکار. از طمع. از ندیدن هم نوع و نیازش. ازحق های کتمان شده. از عهدهایی که وفا نمی شود. از شعله های نا امیدی که انگیزه های جوانان را می بلعد. از صدای ناهنجار و تصویر دلخراش فراموشی خدا. باور می کنی؟  آن هم در سرزمینی که برای زنده ماندن یاد خدا خون های زیادی روی زمینش ریخته شد. حیدر شناسانی که تا می آمدند، پدر مادرهایشان رفته بودند. مسئولین کجا هستند؟ فکری کنید، پایه های ویلاهامان به لرزه افتاده!».

نوشته شده توسط: صداقت 6 مهر 1397

تلاش کنید برای رفع تحریم ها!

نوشته شده توسطصداقت...! 29ام مهر, 1397

سالن به شدت گرم بود. سیستم صوت غیر فعال و کلاس متوقف شد. ساعت نزدیک 11 ظهر، تاریکی آنچنان  حکمفرما بود که چشم ها چیزی را نمی دید. از آن طرف سالن یکی چراغ قوه گوشی همراهش را روشن کرد تا نگرانی کودکی گریان از ترس را کمتر و او را آرام کند. از گوشه و کنار سالن صدای غر زدن های مختلفی به گوش می رسید: «نمی شد با اداره برق هماهنگ کنند یک امروز برق نرود؟؛ سیاستشان است که بگویند ما برای رفاه مردم تلاش می کنیم ولی کارد به استخوان رسیده و چاره ای جز این نداریم؛ نکند جایی اتصالی دارد؟ بمانیم یا برویم؟ آبپز شدیم از گرما…».مسئول جلسه با صدای ضعیفی عذر خواهی کرد و وعده داد مشکل تا چند دقیقه دیگر برطرف می شود.

توی تاریکی نشسته بودم. با کلنجارهای ذهنی مختلف گوشم را روی همه صداها بسته بودم.  کم کم 60 دقیقه نا قابل گذشت و با صدای صلواتی جلسه شروع شد. استاد فقط روی سن عذر خواهی کرد و با یک جمع بندی کوتاه از مباحث آخر الزمان و ظهور، ما را به خدا سپرد.

قرار بر برگزاری آزمون بود که افسر گروگان گیری سر رسید و ضمن اعتراض جمع پرید روی سن.  «مهدی دوستان عزیز بنده از فلان اداره آمده و چند دقیقه بیشتر وقتتان را نمی گیرم. نکاتی در مورد منابع انرژی است که بهتر است همه بدانند، شما که جای خود دارید. در عرض چند دقیقه سعی کرد با صدای لطیف زنانه اش بفهماند شارژرها در پریز نماند 15 درصد مصرف دارد. شیری که چکه می کند فلان لیتر آب هدر می رود. اسراف در منابع غذایی یعنی گرسنه ماندن کودکانی در مناطق محروم همین سرزمین خودمان. از کالای ایرانی حمایت کنید که ارز از کشور خارج می شود و نتیجه اش بیکاری و گرانی…». هشدار داد از جنگ آب و مشکلات نسل آینده.

ذهنم هنوز درگیر مباحث شرایط ظهور  بود. پازل ظهور، رهبر و قانونش را دارد،  برای کامل شدنش یار می خواهد و خواست مردم. چرا کسی برای قطع رابطه با مولا غر نمی زند؟ چرا کسی برای شرح آینده بدون مهدی مردم را گروگان نمی گیرد؟ آمدیم دنیا برای چه؟  بیچاره نسل آینده. ما دهه شصتی ها که در فرهنگی بزرگ شدیم که مفهوم خواهر و برادر و گذشت برای یکدیگر را می شناختیم. عمه و عمو و خاله و دایی دیده بودیم و برکات صله رحم. گلزار شهدا دیده بودیم و اشک مادر در روضه ها. با دعای خیر پدر و مادر بیمه شده بودیم و احترام به معلم و استاد بدرقه راهمان بود. یاد گرفته بودیم مشکلات برای همه هست و قناعت چه رنگی دارد. در حل مشکلات بیکاری هامان گفتند: «نسل سوخته» و صدایمان در نیامد.  در حل مشکلات ازدواجمان روزنامه ها تعدد زوجین را واجب کفایی کردند و عده ای گفتند خب چه کنیم بریزیمشان در اقیانوس و نشنیده گرفتیم. به جرم تلاش در راه تحصیل سرزنشمان کردند و در عین توانستن، نتوانستیم؛ با امیدی حقیقی که خدایی هست و قیامتی، زیر بار فشارها و بهانه های مختلف نیازهای اولیه زندگی، کمر خم کردیم و جایی برای تفکر مهدوی و اضطرار و انتظار و تلاشمان در تکمیل این پازل  نماند.

کاش مسئولین نظام اسلامی کنار هشدارهای  اتمام ذخایر و تعطیل کردن سانتریفیوژهای هسته ای، فکری به حال نسل شاهد جنگ آب و انرژی کنند. نسلی که عمرشان را با موبایل و فرهنگ حاکم بر فضای مجازی می گذرانند، امیدشان این است که تحریم ها بشکند و دنیا و آخرتشان آباد شود، جنایتکاری مثل ترامپ را خیر خواه می بینند و علیه خودی شعار می دهند، بعید نیست با دلار 15 تومان، نام مهدی را به زبان می آورند، در هنگامه کمبود انرژی  نام مهدی را هم فراموش کنند. ما که بی نصیب بودیم. فکری به حال تحریم زندگی با مهدی علیه السلام کنید که خدا افتخار زندگی با ولیش را به هر کسی نمی دهد.

تحریم

نوشته شده توسط: صداقت/ اول مهر 1397

آیا امام حسین علیه السلام دختری به نام رقیه داشته اند؟

نوشته شده توسطصداقت...! 24ام مهر, 1397

* امام حسین علیه السلام فرزندی به نام رقیه داشته اند.

* رقیّه از «رقی» به معنای بالا رفتن و پیشرفت است. نام اصلی ایشان فاطمه بوده است و چون خیلی بابایی بوده اند و به سر و گردن بابا بالا می رفته اند، این لقب را حضرت به ایشان داده بوده اند.

* مادر رقیه «ام اسحاق» همسر امام حسن علیه السلام است. ام اسحاق فرزندی به نام اسحاق نداشته اند. در زمان مجردی اسم اسحاق را خیلی دوست داشته اند و دوست داشته اند اگر خدا پسری به ایشان داد نام ایشان را اسحاق بگذارند به همین جهت به ایشان ام اسحاق گفته می شده است و کنیه ایشان نیست- این کار در عرب معمول است-. ام اسحاق از امام حسن علیه السلام بچه دار نشد. امام حسن علیه السلام زمان شهادت به امام حسین علیه السلام وصیت کردند که ام اسحاق زن بسیار خوبی است و  با ام اسحاق ازدواج کنند. سال هفتم امامت امام حسین علیه السلام - 3-4 سال مانده به عاشورا-  ام اسحاق بچه دار شد. ام اسحاق فاطمه - رقیه- را به دنیا آورد ولی خودش موقع زایمان از دنیا رفت و فاطمه اصلا مادرش را ندید. به همین جهت به شدت بابایی بود و امام حسین علیه السلام به ایشان علاقه زیادی داشت. و چون خیلی شیرین بود به سر و گردن بابا بالا می رفت این لقب را به ایشان دادند.

* این اسم قبل از امام حسین علیه السلام و بعد از آن هم مورد استفاده بوده است.

** نام یکی از دختران هاشم (نیای دوم رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم)،

** دختر رسول خدا (یکی از دختران حضرت خدیجه علیه السلام)،

** دختر امام علی علیه السلام ( که همسر مسلم بن عقیل بود.)

** امام حسن علیه السلام هم نام یکی از دخترانشان رقیه بوده است.

** نام دو دختر امام کاظم  علیه السلام هم رقیه بوده است.

 

رقیه

 شنیده شده توسط مدیر وبلاگ از: مهدی دانشمند/ 23 مهر 1397/مراسم حضرت رقیه علیها سلام

 اطلاعات تکمیلی در  این لینک  ========>  پژوهشی در مورد حضرت رقیه علیه السلام

تنهاتر از همیشه!!!

نوشته شده توسطصداقت...! 19ام مهر, 1397

آهسته و مرموز نزدیک شد و کنارم نشست. با صدایی ضعیف، در حالی که دستش لرزش داشت گفت: «آجی دوست دانشگاهم یادته؟ همون که برای جشن عقدم آمده بود شهرمان؟»، «بله. فلانی را می گویی. گفتی ماه دیگر جشن ازدواجشان است. می خواهی بروی آن استان و من باید مجوزت را بگیرم؟» «نه نه! یک هفته است، آن نشده. ببین عکس پروفایل خواهرش تصویر سیاه است. گروه خانوادگیشان هم عضوم کرده،  همه عکس پروفایل ها مشکی شده؟ یعنی چی شده؟». «چیزی نشده. مشکی که خواهرم این روزها مد است و به قول جوانک های امروزی رنگ عشقه. این هم شد دلیل. حتما کمپینی چیزی، نهایت پیرمردی پیرزنی از فامیلشان فوت کرده. خدا رحتمش کند. حالا چرا نگرانی؟ خودش نیست چرا ازخواهرش سوال نمی کنی؟ ».

رفت و بعد از چند دقیقه دستمال به دست و اشک ریزان برگشت، نمی توانست صحبت کند به زحمت گفت:«آجی، خواهرش میگه نامزد دوستم فوت کرده». «پناه بر خدا. یعنی چی؟ مگه متولد هفتاد و دو نبود؟ حالا مطمئنی؟ تصادف کرده؟» «با هق هق عجیبی گفت؛ نه شب خوابیده. توی خواب سکته کرده. صبحم دیگه بیدار نشده». هضمش برای ما هم خیلی سخت بود. آن قدر بی قراری کرد که در عرض چند دقیقه همه اعضای خانواده خبر دار شدند.

بعد از سکوت تلخی هر کسی از جمع چیزی گفت:  «حیف. بیا حالا این همه غصه بخورید. ارشدش را تمام کرد و رفت سربازی هنوز نیامده این هم شد سرنوشتش. خوشبختی که به تحصیل و کار نیست». «چقدر وحشتناک. امروز نامزد باشی و نازنین. یک شبه بشوی بیوه». «کار خداست چه می شود کرد؟ حالا فرض کن یک عمر سختی و بد بختی می کشید و بعد همه آرزوی مردنش را کنند و گوشه خانه سالمندان دق مرگ می شد. خوب بود؟ خدا رحمتش کند عزیز مرد»، «بیچاره نامزدش. چه حرف هایی که باید تحمل کند و خدا می داند چه سرنوشتی خواهد داشت. بنده خدا دق می کند» « راهی است که همه می روند به فرموده مولا علی علیه السلام  ناراحتی ندارد دوستت بر نمی گردد تو می روی پیشش» «از نشانه های آخر الزمان مرگ جوان هاست» «بیچاره مادرش. چه می کند با داغ تک پسرش. خواهر هایش را بگو. یک شبه پیر می شوند». فقط سکوت کرده بودم، دلم نمی خواست حرفی بزنم ولی «حیف از خودش. مولایش مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را ندیده رفت. فرصتش تمام شد. با اعمالش تنها شد. امان از این تنهایی»

نوشته شده توسط صداقت: 5 شهریور1397

 

عاشقتم...!

نوشته شده توسطصداقت...! 15ام مهر, 1397

ایستاده بودم سر کوچه و منتظر بودم که دوستم با ماشینش برسد و برویم سر کلاس و درس و بحث. اوایل مهر بود و کوچه و خیابان پر  از صدای نشاط و رفت و آمد مدرسه ای ها.  دیدن کلاس اولی ها و فرم های زیبایشان،  پدر و مادرهای در تکاپو و رفت و آمدهای پر سر و صدا، امید را در دل هر کسی زنده می کرد. حس خوبی داشتم. 

خیره شده بودم به دو تا پسر بچه نیم وجبی که از آن دورها با ژستی نمکین به من نزدیک می شدند. یکی تپل و سفید و کوتاه تر با فرم آبی تیره و سر آستین های چهارخانه آبی روشن و سفید. لباس هایش کمی بزرگتر از خودش بودند. کفش های اسپرتش گاهی از پاهایش در می آمد و کلافه اش می کرد. حرکات عجیب و غریبی از خودش نشان می داد و تلو تلو خوران قدم می زد. آن یکی دوستش ولی متفاوت تر بود. استخوانی و سبزه تر. می خندید و مشخص بود دوتا از دندان های شیری پیشینش را موش خورده است. لباس هایش همرنگ دوستش بود و تمیز و اتو زده. کیفش را به زحمت جا بجا می کرد. سعی داشت دوستش را نسبت به چیزی قانع کند. گاهی لباسش را می کشید و متوقفش می کرد. گاهی صدایش را بلند می کرد. گاهی ناراحت می شد و می ایستاد. گاهی می خندید. تپلی ولی فقط سر و گردن می تکاند و با موجِ بدنش راه می رفت. متوجه نشدم اختلاف بین علما در مورد چیست.

چند قدم مانده به من، تپلی که از دوستش کمی جلوتر بود، با همان حالت، بلند و با صدای بچگانه و آهنگین در حالی که سرش را به سمت آسمان برده بود و چشم هایش را بسته بود، گفت: «عااااشقتم…» و رد شد. آن یکی دوستش زیر چشمی به من نگاه کرد و در حالی که از خجالت سیاه شده بود یواشکی می خندید. من هم نامردی نکردم و لبخندی نثارش کردم و هر دو یک دل سیر خندیدیم. تا چند متری که از من دور می شدند دوست تپلی نگاهم می کرد و می خندید. تپلی ولی هنوز در عالم خودش بود. آواز می خواند و می رفت برای مدرسه. حتی متوجه نشده بود چه اتفاقی افتاده است.

شروع با نشاطی بود. متوجه بودم که تپلی غرق اواز خوانی خودش بود و  اصلا مرا ندید و به من حرفی نزد اما لحن و محبت بچگانه و کلمه مثبتش حالم را بهتر کرده بود. خندیدن هایمان با دوست تپلی هم اکسیری بود برای خودش. آن روز تدریس بهتری داشتم. انگیزه بیشتری داشتم. درک کردم چقدر کلمات و بیان و تقوای کلام در برخورد با دیگران اهمیت دارد.  ولی خیلی دوام نداشت. رفتم سراغ کتابخانه ام که نگاهی بزنم  و کتابی انتخاب کنم برای مطالعه، چشمم افتاد به کتاب چهل حدیث موسیقی و اثراتش؛«نت شیاطین». چند سال بود نگاهی نینداخته بودم. کتابچه را ورق زدم وهمه روز را نگران تپلی بودم. یادآوری شیوه راه رفتنش در اجتماع، سر به هوایی و بی فایده بودن تلاش های دوستش، رفتار نسنجیده و متوجه نشدنش دیگر به نظرم تئاتر شیرین و قشنگی نبود. «عاشقتم» ادبیات مناسب تپلی نبود. خنده های من و دوستش زهر بود نه اکسیر.  کسی نمی گوید موسیقی کلا حرام است و باید ریشه کن شود. ولی نمی توانم منکر اثرات نامناسب موسیقی شوم. این بچه و روح لطیفش موسیقی را کجا شنیده جز خانه اش؟ یعنی پدر و مادر تپلی به خودشان هم رحم نمی کنند، نمی دانند بچه ها تربیت را از ما می بینند نه اینکه بشنوند؟  موسیقی که مناسب او نیست چه می کند با روح و روانش؟ کدام پدر و مادر می توانند ادعا کنند عاشق کودکشان هستند و  به اینکه روح و روان کودکشان  با موسیقی نا مناسب سن و جسم و روحش عجین شده افتخار می کنند؟

نوشته شده توسط: صداقت/ 15 مهر 1397

خوب شد که رفتی!

نوشته شده توسطصداقت...! 1ام مهر, 1397

محرم که می شود، به برکت مراسم و عزاداری های ویژه شهرمان، میزبان عزاداران مختلفی از فامیل و آشناییم.

دو نفری از جمع جدا شده بودیم، هنوز حرفمان شروع نشده، بی مقدمه از یکی از دوستانش که نمی شناختم گفت: «برای بار چندم دختر  چند ماهه اش از دنیا رفت. بیچاره داغون شد. دکترها گفته اند دیگر بچه دار نمی شود». نتوانستم احساسم را کنترل کنم : « هر طور صلاح خداست. بازهم خدا را شکر. دختر بود. بهتر که رفت. خوش بحالش». از حرفم رنجید، نگاهم کرد و بی توقع، به رگبارم بست و هر چه از دهانش بیرون آمد گفت: « شب عاشورا حداقل رعایت کن. بهتر که رفت؟ راست می گویند مجردها خیلی خودخواهند …». از آنجایی که گوشم از این حرف ها پر بود توجهی نکردم و اجازه دادم دلش خالی شود.  مادر به شدت ناراحت شد ولی حرفی به مهمانش نزد. از آنجایی که تازگی ها حوصله جر و بحث و دفاع از خودم را ندارم. رهایش کردم.

فرداشبش، شب یازدهم محرم، بی صدا  توی حسینیه شهرمان منتظر آغاز مراسم، نشسته بودیم. مادر بر خلاف عادت همیشگی از رنجیده خاطر شدنش از اتفاق شب قبل، نصیحتم کرد: «مادر جان نمی گویم زندگیت بی دغدغه بوده و بی مشکل. ولی خیلی ناشکری.  خوب نیست فشار مشکلات را در حرف هایت نشان بدهی. صبور باش. مردم هزار مشکل دارند و این حرف ها را نمی زنند». «مامان من حرفی نزدم. گفتم دختر بود خوش بحالش که مرد. این حرف بدی است؟». مادر متحیر و سرد نگاهم کرد و گفت: «پس نه حرف خوبی است، یعنی چه دختر بود بهتر که مرد. تو که این طوری نبودی». «مامان. می دانم حرفم اشتباه است و این حساب کتاب های من، خدا را ندیدن است. ولی این بچه، دختر بود. دختر بدون حمایت؟ بزرگ که شد، والدینش مسن شده اند. خواهر و برادر ندارد.. دنیا هم که پر از بدی است. خوب بودن پیشکش … یک دختر  تنها با این همه تنهایی چکار کند؟ می دانم خدا همیشه هست. کسی با وجود اهل بیت علیهم السلام و قرآن تنها نیست. ظهوری هست و نوید دنیایی با حضور آقا. تنها بشود بین دشمن و زن و مرد نامردی که خدا را نمی شناسند، خوب است؟ خوش بحالش که رفت. مادر دختر جنسش این جور است. فرقی نمی کند سه ساله باشد یا پنجاه و چند ساله، نجیبه باشد و عفیفه از تنها شدن بین دشمن دق می کند. حالا یا همان روزهای اول تنها شدن گوشه خرابه، یا یک سال بعد از انجام رسالتش گوشه خانه. آنها که غیرتشان حسینی است می فهمند، روضه شب یازدهم با همه روضه ها فرق دارد. روضه تنهایی شریف ترین ها بین خبیث ترین ها. عاشورا،  اسارت، شامیان و کاخ یزید. امان از دل زینب امان از دل زینب.

امان از دل زینب

نوشته شده توسط: صداقت/ اول مهر 1397