حریم درگه پیر مغان پناهت بس!

نوشته شده توسطصداقت...!

دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش

که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس

به منت دگران خو مکن که در دو جهان

رضای ایزد و انعام پادشاهت بس

به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ

دعای نیم شب و درس صبحگاهت بس


گرگ را از هر طرف بخوانی گرگ است!!

نوشته شده توسطصداقت...! 28ام مرداد, 1397

براي خريد چند قلم لوازم التحرير ضروري مجبور شدم عازم شهر مجاورمان شوم. هر چه توي ايستگاه منتظر ماندم خبري از تاكسي نشد. عجيب بود. هميشه مسافر نبود، تاكسي ها صف كشيده بودند، حالا مسافرها. يكي از خانم هاي منتظر ادعا كرد، به خاطر بي ثباتي قيمت ها كار نمي كنند. پيشنهاد دادم آژانس بگيريم. از قيمتش سوال كردند؛ گفتم: «چند روز قبل رفتم، 8 هزار تومان بود». موافقت شد.

 دو خانم كنارم همه مسير را فقط از نفر سوم صحبت كردند. يكي گفت: «خوب نيست با فلان عروستان اين طور رفتار مي كنيد. چه گناهي دارد. چطور با آن يكي عروستان اين طور برخورد نمي كنيد؟ پيرزن خشمناك گفت: آفتابه لگن را مي گذاري كنار تنگ طلا؟ آن عروسم پدرش رئيس فلان جا شده. كلي ملك و آب دارند و هفت جد و آبادش مايه دارند نه گدا زاده.» آن يكي گفت: «خوبيت ندارد. از اقوامتان است. دختر نجيب و سازگاريست.  هر دو كه خانه دارند و زيبا. آن يكي كه خوش اخلاق تر است». «پس نه مي خواهي خوش اخلاق و سازگار هم نباشد. توي خانه پدرش از اين خبرها بود؟ صدتا دختر براي پسرم صف كشيده اند، نمي خواهد برود خانه خودشان». آنچنان منطقي به خرج مي داد كه هر دختري را براي هميشه از پذيرش ازدواج پشيمان مي كرد.

وقتي رسيديم ده توماني را گذاشتم توي دست راننده، خانم راننده به جاي اينكه دو هزار تومان بقيه پول را پس بدهد طلب دو هزار توماني ديگري كرد. به هر صورت پيش د و تا خانم روسياه شديم و چهار هزار تومان اضافي را  تنها پرداخت كردم. دوتا خانم كه پياده شدند، از خانم راننده خواستم،  تا فلان فروشگاه بروند، توضيح داد: « نمي صرفد نوبتم را از دست مي دهم باز هم چون مشتري هستيد مي شود 4 هزار تومان، بروم؟». بي انصافي بود پياده هم ده دقيقه نمي شد پياده شدم. توي راه كنار چند مغازه ايستادم براي خريد چند كالاي خوراكي خيلي معمولي،  گفتند نداريم. از ديدن قيمت چند پوشاك نزديك بود چشمم از حدقه بيرون بزند.

وارد مغازه لوازم التحرير كه شدم، مغازه دار اقلام ليست را يكي يكي گذاشت روي ويترين و گفت: «چند دقيقه صبر كنيد تماس بگيرم با تهران ببينم قيمت چقدر است و بعد حساب كنم». همه پول تو جيبي يك ماهم به اضافه هديه مسابقه را براي چند تا مداد رنگي و گاغذ و مقوا گرفت. حتي كرايه برگشت نداشتم. دست به دامن كارت شدم و بالاخره رسيدم منزل. از شرمندگي و شكستن غرور جوانان بيكار و نا اميد شدن اميدها و شكستن دل برخي سرپرست هاي خانوار و برخي كودكان بي سرپرست و غم به دل امام زمان عليه السلام مهمان كردن و قيامت و آخرت كه بگذريم، خدا بيامرزد پدر دلار و دلالان جنگ رواني را، خيلي هم بد نشد. مرده شناسي چقدر ساده شده است. مرده هايي كه روي دوپا راه مي روند و ارزش ها را با پول معاوضه مي كنند. مسئولين قبل از ثبات قيمت ها، فكري به حال مرده ها كنند كه تعدادشان كم نيست. اين روزها «پول مرده را زنده مي كند» يا «پول زنده را مرده مي كند» حس و حال واژه «گرگ» را دارد. «گرگ»را از هر طرف بخواني گرگ است. با اين تفاوت كه دو تا «گرگ» كنار هم اين قدر ترسناك نيست كه اين دو حقيقت را با هم بخوانيم: «پول مرده را زنده مي كند و زنده ها را مرده».

نوشته شده توسط: مدیر وبلاگ/ 18 مرداد 1397

کارم گرفته بود!

نوشته شده توسطصداقت...! 27ام مرداد, 1397

همین طور که لباسم را می پوشیدم برای مادر توضیح می دادم: «از فلان مسجد تماس گرفته اند. دعوت شده ام برای مبحث مهدویت. با اینکه تدریسی ام تا تبلیغی، از پیشنهادشان بدم نیامد. قبول کردم البته با اجازه شما. هم مجبور به مطالعه بیشترم و هم 4 سطحی که گذرانده ام یاد آوری می شود. شاید تخصصم در تبلیغ شد مهدویت. خیلی به این مباحث علاقه دارم. فلان جلسه که صحبت می کردم، ظاهرا شرکت کرده اند و از همان جا آشنا شده اند.» نهایت خندیدم و ادامه دادم: «بعد از ده دوازده سال تحصیل بالاخره فرجی شد. مامان کارم گرفته». مادر مثل همیشه سراپا گوش بود. حرفم که تمام شد لبخندی زد و گفت: «مادر جان کار مجانی زود می گیرد.». فقط خندیدم و خداحافظی کردم.

تمام بیست دقیقه پیاده روی تا رسیدن به مسجد را به حرف مادر فکر می کردم. بیشتر از آفتاب این سوال بی جواب اذیتم می کرد: «اگر شرع اجازه می داد و درخواست آژانس رفت و آمد داشتم یا طلب پاکت می کردم، دعوتم می کردند؟». گاهی خودم را دلداری می دادم: «این چه حرفی است. شاید کیفیت کارت هم مناسب بوده. اصلا فلان استاد نگفت مجالس امام زمان علیه السلام الکی نیست و به سخنران از طرف خود مولا نظر شده است ». بعد هم خودم می خندیدم و می گفتم: «حالا خیلی هم خودت را تحویل نگیر. معاویه هم کم منبر نرفت ». خلاصه همه راه  در کشف حکمت های حرف مادر گذشت.

بالاخره کابوس یک ساعته تمام شد. به جای بیست دقیقه، نیم ساعت توی راه بودم. رمق از جانم رفته بود. پاهایم حس نداشت. چشمانم جایی را نمی دید. خوب بود پیاده رو بود و الا زنده رسیدنم بعید به نظر می رسید. سرم به شدت درد می کرد. آفتاب پوست صورتم را می سوزاند. به تنها چیزی که فکر نمی کردم، حرف مادر بود. وقتی رسیدم، چیزی نگفتم. این بار مادر بود که سر صحبت را باز کرد و به پر و پایم می پیچید، حرفی برای گفتن نداشتم تا اینکه مادر گفت: «مادر جان تو که گفتی کارت گرفته، این حال و روزی که من می بینم مثل این است که انبارت گرفته نه کارت. کشتی هایت غرق شده یا انبارت آتش گرفته؟». « همه چیز خوب پیش می رفت. رضایت را از نگاهشان می خواندم. برای نزدیک شدن دل ها از همان اول دایره وار روی زمین نشستیم. آخرهای جلسه بود که کار به پرسش و پاسخ رسید. اعتمادشان جلب شده بود. «یکی از ما شکایت می کرد که درد مردم را نداریم و بین مردم نیستیم. یکی می گفت پس کاری بکنید با این قیمت های ارز و طلا، چند ماهه دیگر عروسی دخترم است. بعد از یک سال تازه وامش با هزار اما و اگر جور شده، من چطور با این قیمت ها جهیزیه بخرم؟ یکی گفت پسرم سه سال است عقد بسته، با این وام های سی درصد و چهل درصد مگر می تواند خانه اجاره کند؟ ربا شاخ و دم دارد؟ پس فردا باید بروم ملاقاتش زندان. آن یکی گفت می گویید ازدواج آسان و حرف از برکت می زنید پس کو؟ با این همسر بیکار جواب پدر و مادرم و سرزنش های مردم در پذیرش این ازدواج را چه بگویم؟ آن یکی گفت: خدا از شما نگذرد که می گویید کار تولیدی کنید و به فکر پیشرفت کشور باشید. حالا با وام این جوجه های سالم که از بی آبی و قطع و وصل برق  نصفشان تلف شدند چه کنیم؟. هر کدامشان حرفی زدند. حرفشان حق بود. تعدادشان در کلاس من خیلی نبود. کسی چه می داند، شاید این کم ها، خیلی هم کم نباشند. مادر من چکاره این مرز و بومم؟ چه کاری از دست من ساخته است؟ چه حقی را نادیده گرفته ام؟ من  که زیر این آسمان آبی نه ملکی دارم و نه آبی. نه استخدامم و حقوقی دارم. نه خانه و زندگی دارم. نه همسر و آقا زاده و حساب بانکی. دریغ از یک هزار تومانی در جیب های خالیم. آینده ام مبهم تر از گذشته. قسم می خورم کم مانده بود به جای کارم، آهشان پا بگیرد. مادر دعا کن کسانی که دستشان به جایی می رسد این آه  را دست کم نگیرند.»


نوشته شده توسط صداقت: 11 مرداد 1397

حوصله شرح قضيه نيست!

نوشته شده توسطصداقت...! 13ام مرداد, 1397

كتابم را محض احتياط اضافه كردم به بار كيف، انداختم روي شانه ام و با كفش پياده روي، از خانه زدم بيرون. هوا خيلي گرم نبود؛ خورشيددست از خود نمايي  بر نمي داشت. بار كيف سنگين تر از معمول بود حس مي كردم همراه آوردن اين كتاب سنگين، احتياط اشتباهي بوده است.  قدم ها را تند تر بر مي داشتم. راه طولاني بود.  استرس داشتم نكند دير برسم.  با اجازه بابا آمده بودم ولي اينكه مي دانستم رفت و آمدم به اين محله را دوست ندارند روي دلم سنگيني مي كرد.

رسيدم روبروي مدرسه. درب بسته بود. «امروز شنبه نيست؟ جلسه را كنسل كرده اند؟ بدون اطلاع؟  نكند ساعتم را اشتباه ديده ام؟» به گوشي همراهم نگاه كردم،  ساعت نه بود.  «جلسه ساعت نه بود يا ده ؟ به جان خودم هفته قبل هم ساعت نه بود». دست به دامن گوشي. «مگر مسئول جلسه نيست چرا جواب نمي دهد؟» چند دقيقه بعد پيام رسيد: «سر كلاسم بعدا تماس مي گيرم».  «نكند داخلند و درب بسته؟ ». زنگ زدن بي فايده بود كسي داخل مدرسه نبود.  از نگاه نامحرماني كه درب بسته برايشان جلب توجه كرده بود، رنجيدم،  پيام دادم به مسئولشان: «پشت دربم. درب بسته. اين شيوه دعوت چه معنايي دارد؟».

چند دقيقه بعد خانمي از آن دورها ديده شد. با قيافه حق به جانب، بعد از سلام و احوالپرسي سردي كليد انداخت و درب را باز كرد. كولر را روشن كرد. مثل هفته قبل فقط صدايش شنيده شد، هنوز خراب بود و فكري به حالش نشده بود. گشتي زد و پنكه را پيدا كرد و روبروي محل نشستن  روشن كرد. از من خواست روي صندلي بنشينم. از ميكروفن و روشن كردنش سر در نمي آورد. زنگ  زد به چند نفر كه چرا هنوز نيامده اند.  از پير زني كه از آن دورها عصا كشان آمد توي كلاسم، شرمنده شدم. ده دقيقه نشستم روي فرش. چند نفر پيدايشان شد. جوان زير سي سال توي جمع نبود. به احترام بزرگترها، همان جا روي زمين با ذكر صلوات جلسه را شروع كردم. با تكيه بر چندين سال تحصيل و مطالعه و… حديث خواندم  و شرح گفتم. سواد رسانه گفتم براي جمعي كه احتمالا نود درصدشان نمي دانستند رسانه چيست و سر و كاري با گوشي و تلويزيون و فضاي مجازي نداشتند. مباحث مهدويت را مرور كردم. حرف از عدم معرفت امام زمان زدم و مرگ كفر. از شيوه رسيدن به معرفت گفتم و مراحلش. گاهي يك نفر به جمع اضافه مي شد.   يكي از بزرگترها بلند شد و  ليوان آبي برايم  آورد. خجالت كشيدم. خانمي كه كنارم نشسته بود اشاره كرد به خانم روبرو گفت: «من از اين دختر خجالت  كشيدم. مسئول كلاس ها كجاست؟ جلسه را كلا كنسل كنيم؟». آن يكي جواب داد: «نه حيف است.»  همه سراپا گوش بودند. شوق آموختن را از نگاهشان خواندم. خارج از معمول نزديك 40 دقيقه صحبت كردم.

جلسه كه تمام شد عجله نداشتم. آرام آرام قدم زدم تا خانه. «خدايا من كه چشم داشتي به اين جلسه ندارم. اجباري هم نبوده، خودشان دعوت كرده اند. شيوه كارم را كه با شركت در ساير كلاس هايم ديده اند و بعد دعوت كرده اند. پاي هيچ امتيازي وسط نيست. نمي گويم اخلاص  دارم؛ خودت مي داني از شناخته شدن بيزارم. اينكه بابا ته دلش راضي نيست ناراحتم مي كند و تجربه اش حلاوتي ندارد.  اين ها مباحث مقدماتي است. چندين دوره تخصصي رفته ام و بي مطالعه نيامدم. بزرگنمايي و دور نمايي نكردم. برايشان توضيح دادم كه اگر  به معرفت و عطش خواستن امام زمانمان، نمي رسيم حداقل هفته اي يك ساعت به ياد ايشان دور هم جمع مي شويم. پس چرا كسي اهميتي نداده بود؟ ». گوشي همراهم با صدايش اعلان كرد پيامي دريافت كرده ام. ياد پيامي كه براي مسئول جلسه فرستادم افتادم. دلم گرفت، معما سخت نبود: فرزند دنيا را چه كار به درك يتيمي از نبود صاحب زمان و تلاش براي ظهورش؟  ببخشيد مهربان تر از پدر، اينجا كسي دلتنگ شما نيست.»

غريب

نوشته شده توسط: صداقت/ 13 مرداد 1397

 

وای... دخترم!

نوشته شده توسطصداقت...! 29ام تیر, 1397

معادله ای که در ذهنم مرور می کردم از چادری که صورتم را زیر آن پنهان کرده بودم تا استراحت کنم، سیاه تر به نظر می رسید. منطقه کویری، راه اندازی نیروگاه سیکل ترکیبی در تولید برق که غیر از به هم زدن تعادل هوا و آسمان کویر، فرهنگ و سلامتی را خدشه دار کرد؛ چگونه قطعی برق ساعت 3 تا 5 بعد از ظهر با گرمای 50 درجه در روزهای تابستان را توجیه می کند؟ معادله ای سه مجهولی که استراحت در خنکای هوای اتوبوس را، فرصت طلایی می دید.

 خنکی هوای اتوبوس در حدی بود که چادر روی صورتم مانع از آن می شد. همسفر نا آشنا که از اول راه خواب بود، آنچنان بدنش را فیکس بازویم کرده بود که از شدت گرما دلم می خواست خودم را از پنجره بسته پایین بیندازم. چادر را از روی صورتم کنار زدم تا شاید باد خنک کولر را حس کنم. قدرت باز نگهداشتن چشم هایم را نداشتم. بعد از چند روز دوندگی و مسافرت و امتحان و… زمانی می رسیدم به منزل که برق قطع می شد. حسش را لمس می کردم. ظهر تابستان، دمای 50 تا 52 درجه بدون کولر؟ چیزی شبیه نشستن داخل زود پز است. خدایا تبخیر می شویم. انصاف این ملت کجاست؟ این وسط جیر جیرکردن های دخترک روی صندلی جلویی سمباده روح بود.

دخترک شبیه معصومیت و زیبایی نگاه و پاکی نامش لباس نپوشیده بود. باران 4-5 ساله تمام پوششش یک رکابی تا سر زانو بود. موهای دم اسبی، با لب هایی نوازش شده با رژ لب.  از باران چه توقعی می شد داشت وقتی مادرش در پوشش بهتر از او نبود. بی خیال مادر و دختر عروسکی شدم و سعی کردم کمی استراحت کنم. هنوز صدای باران قطع نشده، صدای شکسته ای به طرز ملتمسانه ای باران را صدا می کرد. بعد از چند دقیقه مکث، به جز صدای بوسه، هیچ صدایی در فضای اتوبوس شنیده نمی شد. آنچنان قربان صدقه باران می رفت که همه اتوبوس به احترامش سکوت کردند. به زحمت چشمانم را باز کردم ببینم کیست که گمشده اش را پیدا کرده است. 

 پیر زن بیچاره از کنار صندلی ما خم شده بود روی صندلی جلو، دست هایش را حلقه کرده بود دور باران و صورت از صورتش بر نمی داشت. باران سردتر از چیزی بود که فکرش را می کردم، حس غریبی داشت. نگاه های مادرش مانع از محبت متقابل بود. خانمی که کنارم نشسته بود احساس مزاحمت کرد و گفت: «چه خبر است خانم… یک ساعت دیگر می رسید خانه هر چه می خواهید همدیگر را ببینید و قربان صدقه هم بروید تا سیر شوید». پیر زن چادرش را جمع کرد. کمی فاصله گرفت و گفت: «ای خواهر. دیگر رنگ این بچه را نمی بینم. می دانی چقدر دلم برایش تنگ شده بود؟ یک سال بیشتر است ندیده بودمش.». خانم کنار دستم تعجب کرد و گفت: «لطیفه می گویی … جان. عروست که هر هفته می آید. چطور نوه ات را نمی بینی؟». گفت: « می آید شهر ما، ولی پیش ما نمی آید. خانه و زندگی ما در شان و شوکتشان نیست. ما بی کلاسیم، بچه اش باید امروزی تربیت شود. مادرهای مثل من که کاری برای بچه هایشان نکرده اند. خانه ساختم برایش یا ملک و آب دادم؟ پسرم از ترس ناراحت شدن همسرش سال به سال سری به من نمی زند». این را گفت و سرجایش نشست.

با چشمان خسته خیره شده بودم به مادر باران : «چقدر بی انصاف! مادرانی که در نداری ها، مشکلات بعد از جنگ، ایثارها و فداکاری ها و تحمل ها، جنگیدند با تعصب های جاهلانه تا زن شیعه مقام مادری را لمس کند،  در حاکم شدن  اسلام و نگاه اسلام به زن، جوان ها  فدا کردند، و سربلندی و امنیت و رفاهش سهم ما شد، احترامشان این است؟ به این فکر کرده ای آینده شما از باران های امروزی چه خواهد شد؟ فکر می کنم اجرتان بالاتر باشد، آنها که در راه اسلام از همه چیزشان گذشتند جزایشان این بود؛ شما که جای خود دارید هر چه باشد شما اسلام را فدای دنیای باران ها کردید!. خدایا کویر و گرما و قطع برق و آب را تحمل می کنیم، حاکم شدن این افکار مسموم را چگونه تحمل کنیم؟ »

انصاف

نوشته شده توسط: صداقت/ 29 تیر 1397

هيچم و چيزي كم؟!

نوشته شده توسطصداقت...! 24ام خرداد, 1397

چند باري تماس گرفته بودند و متوجه نشده بودم. هميشه وقتي نامش روي گوشي ديده مي شود، مطمئن مي شوم پاي كاري فرهنگي در ميان است. فقط اينكه دعوت است براي شركت در كارگاه و جلسه خاص يا حتي اردو؛ و يا لطفي است براي واگذاري جلسه اي و … مشخص نيست.

تماس گرفتم. توضيح دادند فلان مسجد شهرمان ماه مبارك امسال براي خانم ها، مربي قرآن و مبلغ ندارند، من كه ساكن اين شهرم قبول كنم كل ماه رمضان در خدمت اين جمع باشم. درخواست زمان كردم براي بالا و پايين كردن برنامه هايم و اينكه تا چند روز آينده نظرم را اعلام مي كنم. 

اعتراف مي كنم به دلايل متعدد تمايلي به اين كار نداشتم و فقط دنبال بهانه بودم براي رد درخواست. هيچ راه حلي جواب نمي داد. از مادرم به شيوه خاصي اجازه گرفتم و دست گذاشتم روي نقطه حساسيتشان؛ « مامان، فلان پيشنهاد مطرح شده است. محيط كوچك و آشناست. فرهنگ پذيرش خودي را ندارد. من هم غالبا روحيه ام تدريسي است. حرف درست مي شود، نروم بهتر نيست؟»؛ خلاصه آسمان به ريسمان مي بافتم كه مادرم بگويد نه و رفع تكليف شود. از «نه گفتن» مادرم كه نا اميد شدم رفتم سراغ بقيه اعضاي خانواده و بالاخره برادرم گفت: «به نظرم نروي بهتر است». از خوشحالي در پوست خودم نمي گنجيدم.

موقع اطلاع رساني نمي توانستم بگويم والدينم اجازه ندادند، حقيقت ديگري را بهانه كردم كه راه دور است و نزديك ظهر و رفت و آمد پياده با زبان روزه مشكل است. تاكسي داخل شهري نداريم و زمانش با برنامه اعضاي خانواده هماهنگ نيست، هر روز هم رفت و آمد با آژانس با فرهنگ محيط تقريبا سازگاري ندارد. گذشته از آن برخي روزها تدريس دارم و كلاس و نمي توانم هر روز حضور يابم. اعلام كردند : «اشكالي ندارد با فلان خانم هماهنگ شده است هر روز ممكن نبود،  ايشان به جاي شما مي روند».

چون و چراها فايده اي نداشت. احساس مسئوليت و ترس عجيبي داشتم. «آخر من چه بگويم براي اين جمع؟ اصلا يك نفرشان را نمي شناسم. چه سن و سالي دارند؟ محيطشان چگونه محيطي است؟ مردم توقع دارند طلبه ها نعوذ بالله خدا باشند و همه چيز را بدانند. اگر سوالي پرسيدند و بلد نبودم نمي گويند 9 سال توي حوزه چي به اين ها ياد دادند؟ اگر نتوانم حق مطلب را ادا كنم و جذاب باشم، آبروي حوزه و دين و ايمان برود چه كنم؟ ناتواني خودم را ببينم از همه چيز نا اميد مي شوم. برداشت ها و سليقه ها متفاوت است.  پس فردا صد جور حرف مي زنند محيط كوچك است و همه مرا مي شناسندو ممكن است خانواده شاكي شوند. آبروي چندين و چند ساله بابا نرود. من تا حالا سرم به كار خودم بوده است مي رفتم و مي آمدم. خيلي ها نمي دانند پدر و مادرم فرزندي به نام من دارند. كسي نمي داند من بعد از دانشگاه رفته ام حوزه. آخر مرا چه به اين كارها؟ من توانش را ندارم. محال است قبول كنم».

با دوستم كه حرف مي زديم مي گفت: «خجالت بكش چند سال است براي طلبه ها تدريس داري. سطح سه گرفته اي هنوز اندازه يك طلبه سطح يك از تبليغ رفتن مي ترسي. جمع كن خودت را. پس خدا را ديدن و كاري به اين و آن نداشتن را شعار مي دهي. هر كس اندازه خودش. كسي كه توقع ندارد شما مبلغي در حد و اندازه آيت الله جوادي آملي باشي. حالا برو ببين چه مي شود.». حرف هايش وسوسه انگيز بود ولي چيزي از اكراهم كم نكرد.

ماه مبارك از راه رسيد و هنوز نتوانسته بودم از زير بار مسئوليت اين تبليغ فرار كنم. دو روز اول هم خدا را شكر كلاس داشتم و جايگزين جلسه را اداره كرد. هنوز هم اميدوار بودم مي شود راه حلي پيدا كرد. حداقل بايد يكي دو روز مي رفتم تاراه چاره اي پيدا شود.

سر خيابان مسجد كه رسيدم، از چند نفر سوال كردم و رسيدم جلوي درب مسجد.همه چيز عادي به نظر مي رسيد. جمعي از خانم هاي ميانسال و جوان. نشستم كنار رحل و بدون هيچ مقدمه و توضيحي در جزء خواني شركت كردم. بعد از آن بحثي را كه آماده كرده بودم در عرض بيست دقيقه مطرح و خداحافظي كردم. روزهاي اول به اميد اينكه ديگر نخواهم رفت شركت مي كردم.

روزها پشت سر هم مي گذشت. يك روز كودكي از جمع، با سر و صدا و دست زدن به وسايلم جلوي چشمم رژه مي رفت. تمركزم به هم مي خورد.  حرفي نمي زدم فقط تلاش مي كردم خودم را حفظ كنم كه مانع از برخورد نامناسب جمع با كودك و مادرش باشم. از گوشه و كنار صداهايي براي ساكت كردن پسرك به چشم مي خورد ولي اثري نداشت. نگاهم را به سمت جمع جا ب جا مي كردم. خداي من، معلم علوم تجربي دوره راهنمايي روبرويم نشسته بود. شايد يكي دو نفر از جمع از من كوچكتر بودند.  خيلي ها با سواد و تحصيل كرده بودند.

از خجالت قلبم در سينه فرياد مي زد: «خدايا نه اين حرف ها حرف هاي من ، نه اين زبان و اندام مال من است. تلاش خانواده و استادان از اول ابتدايي تا به حال و جامعه سالم و اسلامي و حفظ كنندگان امنيت و بقيه نعمت هايت را در نظر بگيرم  من از هيچ كمترم. خدايا اين جمع و سكوت و توجهشان از توست شك ندارم ولي  اگر عيب پوشيت نبود و مي دانستند براي نيامدن چه نقشه ها كشيدم و چه اكراه ها داشتم، من مي ماندم و رحلم» خدايا بدي ها كه هيچ، خوبي هاي ما را ببخش.

************

… ما اَ نَا يا رَبِّ   وَما خَطَري    هَبْني بِفَضْلِكَ وَتَصَدَِّْ عَلَي بِعَفْوِكَ    اَي رَبِّ جَلِّلْني بِسَِتْرِكَ وَاعْفُ عَنْ تَوْبيخي بِكَرَمِ وَجْهِكَ

من چه‌ام پروردگارا؟ و چه اهميتي دارم؟  مرا به فضل خويش ببخش. با عفو خود بر من نيكي كن و منت گذار.   پروردگارا مرا به پوشش خود بپوشان و به كرم ذاتت ازسرزنش كردن من درگذر !

 خدا

نوشته شده توسط: صداقت/ 24 خرداد 1397/ 29 رمضان 1439

تمام بشر چي هست؟!

نوشته شده توسطصداقت...! 14ام خرداد, 1397

… وقتی که مطلبْ الهی شد، دیگر خوف از قدرتها ‏‏[‏‏نیست؛‏‎ ‎‏]‏‏هیچ قدرتی مثل قدرت‏‎ ‎‏خدا نیست. خوف از قدرتها کسانی باید داشته باشند که اعتقاد به خدای تبارک و تعالی‏‎ ‎‏ندارند. مسلمین، مؤمنینی که اعتقاد دارند به مبدأ قدرت، اینها از قدرتها نباید بترسند.

‏‎ ‎‏پیغمبر اکرم که ایمان به قدرت مطلق خدای تبارک و تعالی داشت، در صورتی که‏‎ ‎‏عددشان کم بود و چیزی نبود و فقیر هم بودند، از همین فقیرهای بیچاره بودند، لکن‏‎ ‎‏قدرت ایمان داشتند و قیام کردند و قدرتها را یکی بعد از دیگری شکستند و همه را‏‎ ‎‏دعوت به توحید کردند، توحید را در جامعه رشد دادند، و در یک زمان کمی، مسلمینی‏  ‏که در جنگ وقتی که می رفتند چند نفرشان یک شتر داشتند، در یک جنگ ـ مثلاً ـ‏‎ ‎‏مهمی شاید ده تا اسب داشتند، نداشتند چیزی، ده تا شمشیر داشتند، چند نفرشان یک‏‎ ‎‏شتر داشتند، مع ذلک چون قوّت ایمان داشتند دو تا امپراتوری را در یک ظرفِ کمی،‏‎ ‎‏یک امپراتوری روم را که آن وقت مهم بود، یکی هم ایران که مهم بودند ـ این دو تا‏‎ ‎‏امپراتوری آن وقت در دنیا مقدم بر همه بودند ـ آنها را شکستند و غلبه بر آنها کردند و‏‎ ‎‏اسلام را بردند تا روم و تا ـ عرض بکنم که ـ اروپا هم رساندند. عمده همان روح ایمان‏‎ ‎‏است که بر انسان باید چيره باشد.

این قدرتهایی که الآن ما مواجه با آنها هستیم هی‏‎ ‎‏می ترسانند آدم را از اینکه ابرقدرتها هستند! … امریکا هست، انگلستان‏‎ ‎‏هست. صحیح است، اینها قدرتهایشان زیاد است، لکن قدرت یک ملتی که حق‏‎ ‎‏می گوید، که برای خدا قیام کرده است، می خواهد که مملکتش مملکت اسلامی باشد نه‏‎ ‎‏اینکه مملکتْ مملکتی باشد که صورتش صورت اسلام و واقعش بر خلاف.‏

‏‏این قیامی که الآن ملت ایران کرده اند، در مقابل همۀ این ابرقدرتهاست. و این‏‎ ‎‏ابرقدرتها را شما اطمینان داشته باشید که نمی توانند کاری انجام بدهند؛ … مسئله این است که هر ملتی باید سرنوشت خودش را‏‎ ‎‏خودش معین کند.‏

‏‏قیام ملت ایران الهی است‏ و اگر یک ملتی قیام کند اینطوری که الآن ملت ایران قیام کرده است، این قیام یک‏‎ ‎‏قیام الهی است؛ یعنی آنی که من اعتقاد دارم ـ و همین طورها هم هست ـ این است که‏‎ ‎‏یک همچو قیامی را نمی شود با تبلیغات بشری، با این حرفهای ماها نمی شود یک همچو‏  ‏قیامی درست کرد…

آنکه این قیام را درست کرده است ‏‏[‏‏خداست‏‏]‏‏ …

می خواهم عرض بکنم که نه جناح سیاسی الآن می تواند بگوید که من کردم این کار‏‎ ‎‏را، تمام ایران را من به جنبش در آوردم نه جناح روحانیت. جنود خداست که این کار را‏‎ ‎‏کرده. امر خداست این کار. و لهذا امید به آن است. مال بشر نیست که انسان بگوید‏‎ ‎‏پشتوانه ندارد.

این کارْ کار خداست که یک ملتی که در چند سال پیش از این اگر چنانچه‏‎ ‎‏بازارش را می خواستند ببندند یک پاسبان کافی بود، حالا ایستاده در مقابل همۀ قدرتها؛‏‎ ‎‏مشتش را گره کرده در مقابل همۀ قدرتها ایستاده و «نه» می گوید.

‏منتها الآن امریکا هست و مستشارهای امریکا هست و نظامیهای‏‎ ‎‏اسرائیل هست، و از این مسائل الآن در کار است و ما هم نمی ترسیم از اینها. ما همین‏‎ ‎‏نظامیهای امریکا را بیرون می کنیم از ایران. مستشارها را بیرون می کنیم از ایران. و همان‏‎ ‎‏نظامیهای اسرائیل و اینهایی که دارند زمینهای مردم را می بلعند و از بین می برند منافع‏‎ ‎‏مسلمین را، اینها را ما بیرونشان می کنیم ان شاءالله…

‏‏     و این دست خداست که این کار را دارد می کند. دست بشر نیست که ما بترسیم که بشر‏‎ ‎‏از او نمی آید،… البته ما به اینکه یک بشری‏‎ ‎‏هستیم، قدرتمان ناقص است؛ اما وقتی قیام لله شد

برای خدا قیام کنید ـ اگر‏‎ ‎‏برای خدا قیام کردید، دیگر ترس از بشر نیست. تمام بشر چی هست؟ این قدرتْ قدرت الهی است، قدرت خداست. با این‏‎ ‎‏قدرتِ خدا دیگر بشر و اینها چیزی نیستند تا بتوانند چه بکنند. کارتر نمی تواند یک ملتی‏‎ ‎‏را که برای خدا قیام کرده و برای حق قیام کرده، نمی تواند این ملت را خفه کند و بگوید‏‎ ‎‏که ما پشتیبانش هستیم. پشتیبانش باش، شما پشتیبانش باشید، آن یکی هم پشتیبانش باشد،‏‎ ‎‏نمی توانید! قدرت خداست. با قدرت خدا نمی شود بازی کرد. مردمْ مردمِ الهی هستند،‏‎ ‎‏مُسْلم هستند، قیامِ لله ِ کردند، برای خاطر حق قیام کردند…

ما تا اخر ايستاده ايم

گزينش شده از صحيفه امام خميني ره/ ج 5/ صص40-36