این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود!

نوشته شده توسطصداقت...!

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود

باید بگویم اسم دلم، دل نمی‌شود

دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند

دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای

از آسمان فاصله نازل نمی‌شود

جان ارباب!

نوشته شده توسطصداقت...! 30ام مهر, 1396

وقتی جمعمان جمع می شود، اولین حرفی که شنیده می شود جمله تکراری خان داداش است که؛ «دلمان لک زده برای چای های آبجی صداقت». و راهی آشپزخانه می شوم و بعد از نیم ساعت با سینی چای بر می گردم. همیشه در این لحظه یاد می کنیم از پسر عمو و همه برای خادم الحسین که افتخارش دم کردن چای برای عزاداران امام حسین علیه السلام بود، صلوات می فرستیم.

با اینکه هیچ وقت هم کلامی با پسرعمو را تجربه نکرده بودم ولی ذکر خیرش را کم نشنیده بودم. معروف بود به اینکه همه چیز را ساده می گیرد شواهد هم این حرف را تایید می کرد. 18 سالگی راهی سربازی شد و اولین مرخصی ازدواج کرد. هنوز 20 سال نداشت، پدر شد. 30 سال کمتر داشت که در صفحه دوم شناسنامه اش نام فرزند پنجم ثبت شد. شغلش آزاد و کم در آمد ولی کسی نشنید که از خرج و مخارج 6 فرزند و زندگی در خانه ای خشت و گل و نداشتن ماشین شکایت کند. دخترش چند سال از ما بزرگتر بود. سال دیپلم بود که پسر عمو راهی خانه بختش کرد و در چهل و چند سالگی بابا بزرگ شد.

وقتی برادرش در صحنه تصادف کشته شد و خواهرش در زایمان اول، به اندازه در آغوش کشیدن فرزندش زنده نماند، سنگ صبور عمو و زن عمو بود هیچ، کسی از چهره اش نخواند که داغ برادر و خواهر جوان دیده است. وجهه اجتماعی خاصی نداشت ولی وقتی برای کسی مشکلی مرتبط با شغل پسر عمو ایجاد می شد، همه او را نشانه می رفتند و می گفتند می خواهی سریع حل شود برو سراغ فلانی. محرم که می شد همه می دانستند کار تعظیل است و پسر عمو هر 12 شب مراسم، کنار سماور فلان مجلس است. 44 پنج سال بیشتر نداشت که یک روز در شهر پیچید که جوانش را با سر و صورت خونی پیدا کرده اند و بیمارستان بستری است.

پزشکی قانونی اعلام کرد تصادف بوده است. چند روز بعد جنازه جوانش را تشییع کردیم. صحنه ای تلخ و فراموش نشدنی. همه شهر جمع شده بودند. چند نفر زیر بغل های جثه معمولی پسر عمو را داشتند، باز هم پاهایش روی زمین کشیده می شد و نگاهش مات بود روی تابوت پسرش.  شکایت نمی کرد فقط با صدایی ضعیف و شکسته می گفت: «بابا ابوالفضل.» شک نداشتم همان جا، جان می دهد، اصلا مرده بود؛ ولی زنده ماند.

بعد از آن هم کسی ندید پسر عمو ترک عادت کند و سخت بگیرد. هرچند دیده بودند، روزهایی که کسی قبرستان شهر نمی رود کنار قبر پسرش دراز به دراز، قبر خاکی را در آغوش می کشد و بلند بلند گریه می کند. محرم سال بعد جای پسر عمو کنار سماور حسینیه خالی بود. صبح مثل همیشه از خانه زد بیرون، نرسیده به خیابان سکته کرد و تا رسیدن به بیمارستان جان داد. قبل از ظهر تشییع و به خاک سپرده شد. حتی در رفتنش به مردم ساده گرفت.

تا زنده بود کسی نفهمید پسر عمو که یک عمر ساده گرفت، مرگ جوانش چقدر به او سخت گرفت. حتما اگر سال بعد از فوت جوانش کنار سماور حسینیه روضه علی اکبر علیه السلام را می شنید جان می داد.شاید پسر عمو خوب می فهمید فرستادن شبیه ترین فرد خُلقا و خَلقا به پیامبر و کنار جنازه اش هلهله دشمن شنیدن یعنی چه. دنیا را ساده بگیر اما باور نکن شهادت علی اکبر برای ارباب ساده بود، به خاطر ارباب، ریسمان دینمان را محکم نگه داریم که برای حفظش پدرهایی چون حسین علیه السلام داغ جوان دیدند.

نوشته شده توسط: صداقت/ 30 مهر 1396

 

آسوده باش ماه من اما...!

نوشته شده توسطصداقت...! 23ام مهر, 1396

زمان مثل برق و باد گذشته بود. دو ساعت از شیشه پنجره اتوبوس، بدون پلک زدن، مبهوت بیابان بودم.  برای خانمی که کنارم نشسته بود مثل بوم نقاشی، ساکت و بی حرکت بودم. شاید اگر به او می گفتم شب را هم کمتر از دو ساعت استراحت کرده ام  باور نمی کرد. اما از درون مثل موج سرگردان، گاهی برخورد با ساحل رنجم می داد و گاهی برگشتن به عمق دریا. مدام حرف هایی که در جلسه چند نفری شنیده بودم،  در گوشم زمزمه می شد.

چقدر قضاوت سخت بود. کدام را باید باور می کردم. حق با کدام طرف بود؟ مجری بیچاره که دروغ نمی گفت. حتما کارهایی که می گفت انجام داده است. کارفرما هم انسان مغرضی به نظر نمی رسید شاید ستایش هایی که از مجری داشت حقیقی بود و واقعا دلش سوخته بود به حال حجم کاری و روح و روان و بر زمین ماندن کارهای شخصی مجری! فقط نمی فهمیدم چه قانونی در شرایط ولنگاری فرهنگی، مجوز صادر می کند دو سال تجربه مستقیم و بیش از ده سال تجربه غیر مستقیم، برای حفظ کلاسِ کاری به حاشیه منتقل شود؟ شاید از اول هم حاشیه نشسته بود و فقط بازیگر میدان بود و دست کارگردان رو نشده بود ؟ کدام اولویت  نیروی جدید را جایگزین مدیریت محتوا می کند و دست نیروی با تجربه را از محتوا کوتاه می کند؟ یعنی مفهوم تربیت نیروی انسانی اینجا می گنجید؟ شاید هم مجری حواسش نبوده و خرابکاری کرده بود؟ اگر خرابکاری کرده بود کارفرما چرا ستایش می کرد؟ اگر کارفرما علاقمند کار مجری بود چرا من که نظاره گر بودم و غرق تناقض و دنبال نشانه ها، یک بار هم از برخورد و حرف کارفرما چنین چیزی برداشت نکردم؟ حسی می گفت به مجری بگویم، بار و بندیلت را ببند و خودت را نجات بده. مجری برای اثبات اهمیت اهداف، اختلاف سلیقه ها و احترام ها و تحمل برخوردهای ناصحیح کارفرما را رو می کرد و کارفرما پا را در یک کفش که شرایط تغییر نخواهد کرد. حق داشت. کارفرما بود و او تعیین می کند هر کسی چه کاری باید انجام دهد. مجری هم از اسمش مشخص است مجری است. کارمند رسمی هم که نبود، می تواند بپذیرد، بماند، نمی تواند  به سلامت. درک مجری کار سختی بود. سخت، به اندازه فهم و قضاوت کارفرما. مجری می جنگید برای آرمان هایش و کارفرما برای حفظ موقعیت و منفعت کاری.  یعنی هر دو درست می گفتند؟ 

هنوز تناقض ها را ردیف می کردم که صدای «یا حسین» مداح از ایستگاه صلواتی محل توقف اتوبوس به گوش رسید. خستگی، پیاده شدن را از بالا رفتن به قله کوه سخت تر کرده بود. چند قدم که برداشتم و نگاهم  به پرچم مشکی مزین به نام ارباب گره خورد، نزدیک بود روح از کالبدم خارج شود. چقدر درک رنجش ارباب، از تناقض گناه ِسیاه پوش و سینه زن و گریه کن ساده بود. آن شب بعد از هماهنگی با خانواده به جای منزل، مستقیم رفتم حسینیه و از «ب» بسم الله سخنرانی تا آخر روضه جلوی پیر و جوان، مثل مجنون ها گریه کردم و تکرار می کردم«خدایا شکر که اربابی  مثل حسین علیه السلام دارم که بی قصیر نه، با کوهی از گناه مرا رد نمیکند هیچ، کنج حسینیه اش پناه بی پناهان است»

 

نوشته شده توسط: صداقت/ 23 مهر 1396

مادر دعا کن!

نوشته شده توسطصداقت...! 17ام مهر, 1396

بین صفحات مختلف سامانه رفت و آمد می کردم. غرق در فضای مجازی تا شاید مطلبی نظرم را به خود جلب کند. هنوز ناکام بودم که صدای خش خش برگ های حیاط و ناله مادر به گوش رسید. کمی پیش خودم غر زدم که وسط روز چه وقت جارو زدن حیاط است. مگر مادر فراموش کرده، پزشک جراح جارو زدن را ممنوع کرده است.

سیستم را رها کردم و با دلخوری راهی حیاط شدم. کمی با مادر صحبت کردم و خواهش کردم دست بردارند. چه اصراری است. فصل پاییز است و جارو زدن و نزدن حیاط، هیچ فایده ای ندارد. چند تا برگ خشک که حرص خوردن ندارد. خودم فردا بعد از نماز صبح  که هوا خنک تر است حیاط را مثل آینه تمیز می کنم. مادر دلگیر شد و اظهار نگرانی کرد که چرا عوض شده ام. هیچ وقت برای انجام کاری چون و چرا نداشته ام. بروم  به کارم برسم و خودشان حیاط را آرام آرام جارو می زنند.

وجدانم قبول نکرد. روسری را از سر مادر برداشتم و موهایم را زیر آن مخفی کردم و زیر آفتاب شدید همه حیاط را جارو زدم. مادر کنارم نشسته بود و هر چه اصرار می کردم که بروند داخل، فایده ای نداشت. مادر همه زیر و بم اخلاقم را از بر است. می داند کنارم هم بنشیند چقدر قوت قلب است. جارو زدن که تمام شد. آبی به سر و صورت حیاط و درختان زدیم. چه صفایی گرفته بود خانه. حق با مادر بود. چند تا برگ است ولی تمیزی منزل، روح زندگیست و نشاط و نشانه ای از دل های زنده و با هم بودن. نگاهم را دوخته بودم به چهره مادر و از رضایتش لذت می بردم. خودم را سرزنش می کردم که چرا این قدر چون و چرا کردم و خدا را شکر می کردم که به حرف مادر گوش داده بودم. دلم می خواست فریاد بزنم مادر ؛ بار اول نیست برای انجام کار درستی چون و چرا می کنم. سال هاست برای انجام دستورات خدایی بی نیاز، مهربان و عالِم به بود و نبود، نه تنها چون و چرا ها دارم ، نافرمانی هایم از شماره گذشته است! مادر دعا کن بی خدا نمیریم.

نوشته شده توسط: صداقت/ 17 مهر 1396

منم باید برم!

نوشته شده توسطصداقت...! 8ام مهر, 1396

برای خیلی ها همه چیز تمام شد. هرچند خوب می فهمم برای برخی، تازه اول راه است. و عجب راه دشواری.  دقیقا نمی دانم از گروه اولم یا دوم. ولی می دانم از زمان رسانه ای شدن و شناختت، تا روز برگشتِ جسم مطهر سر جدا یت، خواهر بزرگی بودم ، حیرانِ بین انبوه کلیپ ها و نوشتارها و پوسترها و پیام ها، برای نشانه ای. تا به امروز ، ساعت ها نام و واژه های مرتبط را سرچ و نتایج را با بغض و دقت همراهی کردم. خواستم همان روزی که کلیپ اقتدار و مظلومیتت را نظاره نشستم چیزی بنویسم ولی مگر قلم تکان می خورد؟!!!. صادقانه بگویم در جای جای آنچه دیدم  و شنیدم، نشانه هایی بود برای افتخار

آنجا که تلاش می کردی برای خدمت به هم میهنانی که محروم بی عدالتی بودند، خدا قوت گفتم و شادمانی کردم که هنوز  اندیشه یتیم نوازی و محروم داری مولایم علی علیه السلام زنده است.

آنجا که بین کوچه و بازار بساط کتاب پهن کردی و منتظر شدی برای صید دلی، به جای بغض، آفرین گفتم  و زمزمه کردم؛  جوان امروزی کم از جوان دهه انقلاب ندارد.  لبیک به ولایتت را ستودم.

آنجا که خاطره سفر به مشهد و رضایت گرفتن از پدر و مادر را، از همسرت شنیدم، لذت بردم که جوان شیعه هنوز هم خوب می داند خیر دنیا و آخرت در رضایت والدین است و با توسل به اهل بیت علیهم السلام هیچ دری بسته نیست.

آنجا که بوسه زدنت به پای مادر و دست پدر را دیدم، خوب فهمیدم که باید مرد عمل بود نه شعار

آنجا که نگاه با صلابت و شجاعتت را کنار دشمن دیدم، گریه نکردم . از شیعه و پیرو راه فاتح خیبر چه رفتاری جز این انتظار می رفت؟

آنجا که سیلی از نوشته ها و پوسترها و ارادت ها و اشک ها و پیام های بزرگان و فتح رسانه ها را دیدم، تعجب نکردم. پیامد اخلاص مگر غیر از این است؟

و آنجا  و آنجاهای دیگر فقط به تو افتخار کردم. حتی با فکر به سختی راه پسرت، همسرت، خانواده ات با چشمان بارانی، بازهم اشکی برایت نریختم. مگر می شود تو همراهشان نباشی؟ زنده بودنت را خدا مژده داده است.

بالاخره رسیدم به نشانه ای که قلم تکان خورد و با سوزی از حسرت و با چشمانی بارانی، شادمانی کرد. خوش به سعادتت مدافع حرم، که نامت با نام سردار عشق، آقا و ارباب امام حسین علیه السلام عجین شد. سوختم از حسرتی که نصیب ما نشد. می رفت که رسانه ای شدن خود جوش شهادتت نقطه عطفی باشد در جهانی شدن نام و راه حسین علیه السلام .چه مطهر است خونی که مرهمی  است بر قلب آخرین ذخیره الهی.  کیست که نداند مولایمان مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف تکیه بر خانه خدا  خواهد داد و ندا می دهد «ألا یا أهل العالم إنّ جدّی الحسین علیه السّلام سحقوه عدوانا.».

نوشته شده توسط: صداقت/ 8 مهر 1396

 

آب حیات !

نوشته شده توسطصداقت...! 1ام مهر, 1396

دخترک بی اختیار تکیه زده بود به من و خوابش برده بود. دلم نمی آمد صدایش کنم ولی چاره ای نبود. اتوبوس رسیده بود عوارضی و باید پیاده می‌شدم.  هر چند بیداری شب قبل و خستگی چند ساعت نشستن روی صندلی اتوبوس با این وضعیت، جایی برای توجه به نگاه سنگین مسافران نگذاشته بود، عبور از کنار همه صندلی ها و همشهریان محترم، واقعا آزار دهنده بود.

‌تجربه ثابت کرده بود چند کیلومتر مانده به قم خبری از مسافر نیست و معطل شدن زیر آفتاب سوزان، بی فایده است. طبق معمول سر کیسه را شل کردم و  روبروی حرم پیاده شدم.  زمان گذشته بود ولی باید از حرم عبور می کردم و از یک سلام کوتاه روبروی ضریح بی نصیب نشدم.

مجدد سوار بر تاکسی و راهی محل برگزاری دومین همایش فعالان فضای مجازی شدم. نزدیک مدیریت مرکزی که رسیدم زیپ کیفم را باز کردم تا کرایه را آماده کنم دریغ از یک هزار تومانی. هنوز نیم ساعت نبود کرایه راننده قبلی را پرداخت کرده بودم. یعنی همه پولم گم شده بود؟  خدا را شکر مقداری پول امانتی داخل کیفم داشتم. چک پول 50 تومانی را دادم دست راننده. مدتی معطل شد و گفت؛ پول خورد ندارد، منتظر می ماند تا با 5 هزار تومانی برگردم.

هیچ جنبده ای به چشم نمی خورد. چند متری جلوتر رفتم هیچ کس پولی نداشت. نمی دانم  چطور سر از نگهبانی برادران در آوردم. نگهبان گفت این مقدار پول ندارد. بی اختیار گفتم: « 5 هزار تومان که دارید به من قرض بدهید پول راننده را بدهم . یکی دو روز اینجا هستم تا قبل از ظهر پول را بر می گردانم. » نگهبان با لبخند و نگاه معنا داری جیب پیراهنش را لمس کرد و گفت؛ ندارم. بعد غیب شد و با یک دو هزار تومانی برگشت. گفتم: « نه 5 هزار تومان.» نگاه عجیی کرد و دوباره غیب شد. قبل از بازگشت نگهبان، فرشته نجات رسید. 5 هزار تومانی دوست عزیز گره کار را باز کرد.

 این چند روز هر چه نگاهم به اتاقک نگهبانی می افتاد از خجالت آب می شدم. چه شد چنین حرفی زدم؟ مگر طلبی داشتم ؟ آشنا بود؟ هیچکدامش نبود. علتش همان علت تکیه زدن دخترک بود و آرامشش، همان علت نشستن 40 نفر داخل اتوبوس راننده، همان علت سوار شدن بر تاکسی بی سر نشین، همان علت منتظر ماندن راننده تاکسی، همان 2 هزار تومانی نگهبانی، همان 5000 تومانی دوست. علتش حس اعتماد بین ما بود. اعتمادی که اگر نبود، اثری از اجتماع نبود. اعتماد را نشکنیم که گناه کوچکی نیست!

نوشته شده توسط: صداقت/ 31 شهریور 1396

 

از لاله گویم یا سمن؟

نوشته شده توسطصداقت...! 17ام شهریور, 1396

ده هزارتومانی را در دست راننده گذاشتم و از شوق رسیدن به منزل، از بقیه پول گذشتم. کابوس چند هفته رفت و آمد و خستگی و تعطیلی اجباری فعالیت های مورد علاقه ام تمام شده بود. نگاهم که به درب خانه افتاد، ترکیبی از احساس شکر و شادی و امنیت، تمام وجودم را گرفت. دستم را روی کلید آیفن گذاشتم، هنوز زنگ نخورده بود که خانم همسایه ، دوان دوان خودش را به من رساند. فرصت نداد احوالپرسی کنم. بدون هیچ توضیحی فقط اصرار کرد به  خانه اش بروم. وقتی مطمئن شد، داخل منزلش هستم، غیب شد. تمام آن حس زیبا در کمتر از یک دقیقه، تبدیل شد به ترسی معما گونه. فکرهای مختلفی آزارم می داد. نمی دانستم، بمانم یا بروم.

چند دقیقه بعد خانم همسایه با یک کیسه پارچه ای کوچک برگشت. نخ آن را کشید و باز کرد. با وسواس خاصی از داخلش چک پولی بیرون آورد و  توی دستم گذاشت و با  نگرانی پرسید: «این چند تومانی است؟». نگاهی به رقم انداختم و جواب دادم: «صد هزار تومانی». با تعجب گفت: «صدهزارتومانی؟» . در حالی که اسکناس  تا شده را باز می کردم مجدد تایید کردم : «بله صد هزارتومانی».

نگاهم به تصویر حک شده روی اسکناس افتاد، تمام دنیا روی سرم خراب شد. قبل از اینکه چیزی بگویم، گفت : چند دقیقه پیش خانم و آقای جوانی  با ماشین آمدند درب خانه و گفتند 50 هزار تومان پول خورد دارم یا نه. فقط یارانه ام را داشتم. وقتی آوردم گفت 45 هزار تومان است ولی اشکالی ندارد، بقیه اش را برای سلامتی امام زمان صلوات بفرست. و این پول را به من دادند و رفتند. پس خیلی زیاد است.

قلبم در حال ایستادن بود. 

 چطور می توانستم به پیرزنی که نماز شبش ترک نمی شود، سه ماه رجب و شعبان و رمضان روزه می شود، تنهاست و بچه و همسری ندارد ولی برای خواهر زاده هایش مادری کرده است، صندوقچه امانت محله که نه، کل شهر است، با نزدیک نود سال سن، هنوز  برای گذران اموراتش قالی می بافد و تازه چشمش را عمل کرده و یارانه این ماه تمام دار و ندارش بوده…چطور می توانستم بگویم: اسکناس شاد باش عروسی و تقلبی است.

 

نوشته شده توسط: صداقت/15 شهریور 1396